از شاگردی صافکاری تا ۷ ماه خط فاو؛ روایت جانباز دوران دفاع مقدس رضا کیخا از جبهه تا بازنشستگی

جانباز سیستانی در گفتگویی صمیمانه، روایت زندگی پرفرازونشیب خود را از جبهه تا بازنشستگی بازگو می‌کند.
کد خبر: ۸۶۱۹۴۲
تاریخ انتشار: ۲۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۸ - 13September 2026

«رضا کیخا» رزمنده و جانباز سیستانی دوران هشت سال دفاع مقدس، در گفت‌وگو  با خبرنگار دفاع‌پرس از زاهدان، از دوران تحصیل در روستای سدکی، شوق نوجوانی برای حضور در جبهه، همراهی با برادرش، حضور در عملیات‌های کربلای ۱، ۴، ۵ و نصر ۴، مجروحیت و ادامه درمان، و سپس خدمت در سپاه و شرکت برق تا بازنشستگی می‌گوید.

جانباز دوران دفاع مقدس

از روزهای کودکی و دوران تحصیلتون بگید ؟

رضا کیخا هستم از سیستان. سال اول ابتدایی را در شهرستان خانببین استان گلستان شروع کردم. سال دوم ابتدایی به زابل، روستای سدکی از بخش شیب‌آب نقل مکان کردیم و تا پایان سوم راهنمایی همان‌جا ساکن و مشغول تحصیل بودم. در شروع جنگ ۱۳ سال داشتم. چند بار رفتم تا اعزام شوم، اما، چون اندازه قدمم کوچک بود، اعزامم نمی‌کردند. چون ترک تحصیل کرده بودم، در کارگاه صافکاری شاگردی می‌کردم.

چه شد که بالاخره راهی جبهه شدید؟

پیش از آنکه به جبهه اعزام شوم، در سال ۱۳۶۵، استاد صافکارم که از بستگان بود، به جبهه رفت و من بیکار شدم. تصمیم گرفتم به خدمت سربازی بروم. مقدمات دفترچه اعزام را فراهم کردم. در همان هنگام، برادرم از جبهه به مرخصی آمد. موضوع سربازی را با او در میان گذاشتم. گفت: بیا با هم به جبهه برویم. شادمان شدم، اما شرط کرد که در بخش تعمیرگاه به کار صافکاری بپردازم. پذیرفتم، زیرا به جبهه علاقه‌ای بسیار داشتم.

جانباز دوران دفاع مقدس

نخستین عملیات شما کدام بود؟ 

در زمان عملیات کربلای ۱، به نزدیک مهران عازم شدیم. در این عملیات برادرم مجروح شد. پس از عملیات به مرخصی آمدم و به عیادت برادرم که در بیمارستان شیراز بستری بود رفتم؛ همچنین برای دیدار پدر و مادرم به زابل آمدم. سپس به جبهه بازگشتم و برای آنکه به گردان‌های رزمی بپیوندم، به عنوان سرباز وظیفه وارد گردان‌های عملیاتی شدم و خدمتم را آغاز کردم.

در کدام عملیات‌ها حضور داشتید؟

عملیات کربلای ۱، کربلای ۴، کربلای ۵ و نصر ۴. بیشترین حضور من در خط فاو، در خاک عراق بود. گمان می‌کنم حدود هفت ماه، البته در زمان‌های گوناگون. همچنین در شلمچه، خرمشهر، آبادان، مهران، بانه، سرسول، سقز و اهواز.

از مجروحیت خود بگویید.

پس از مجروحیت، به بیمارستان امام تبریز اعزام شدم و حدود پانزده روز بستری بودم. پس از گذشت چند روز، خودم متوجه ترکشی در ناحیه پشت بدنم شدم. بر تخت بیمارستان آن ناحیه را بی‌حس کردند و ترکش را بیرون آوردند. پایم را از دست داده بودم و زخم عفونت کرده بود. کسی از خانواده خبر نداشت. تلفنی هم نداشتم تا تماس بگیرم. تنها تلفنی که در دسترس بود، تلفن سپاه زابل بود.

چگونه به خانواده خبر دادید؟ 

یک شب کد زابل را گرفتم، چشمانم را بستم و شماره‌ای گرفتم. مردی گوشی را برداشت. سلام کردم و خواهش کردم تلفن را قطع نکند. حال خود را گفتم و از او خواستم فردا به برادرم که در سپاه زابل بود خبر دهد که پایم قطع شده است. شماره تلفن بیمارستان را نیز دادم. این همشهری ما رفت و به اطلاع تعاون سپاه رساند. روز بعد برادرم زنگ زد و گفت: «ما می‌آییم.»

پس از آن چه شد؟ 

برادرم که آمد، گفت انتقالی بگیر و به مشهد بیا. برای ادامه درمان به مشهد آمدیم و در بیمارستان ۱۷ شهریور بستری شدم. حدود یک ماه عفونت‌های پایم را شستشو دادند تا بهتر شد و سپس عمل کردند.

به زابل بازگشتید؟

به زابل، به روستای خودمان آمدیم. دوره استراحت پزشکی را گذراندم. چون سرباز بودم، باید خودم را معرفی می‌کردم. به اهواز رفتم و مدارک را به کارگزینی تحویل دادم. گفتند: «فردا بیا.» به شوخی گفتم: «خجالت نمی‌کشی مرا با یک پا برای فردا می‌فرستی؟» سرش را از پنجره بیرون آورد و نامه تسویه برای سپاه استان خودمان داد. پس از تسویه به سپاه استان خودمان آمدم.

جانباز دوران دفاع مقدس

دوران پس از جنگ چگونه گذشت؟ 

به استان آمدم و چند ماه در سپاه زابل خدمت کردم. برای آنکه به کار مشغول شوم، درخواست معافیت دادم. پس از گذشت چند سال پیگیری، در شرکت برق استخدام شدم. سی سال خدمت کردم و اکنون بازنشسته‌ام.

وضعیت امروز شما چگونه است؟

خدا را شکر، تفاوتی با مردم عادی نداریم. 

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار