محمدجواد زمردیان؛ از اسارت تا مأموریت سهگانه «سید آزادگان»
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس _ علیرضا جلالیان؛ تاریخ را نه مکان میسازد و نه زمان، بلکه تاریخ ساخته انسانهایی است که در آن مکان و زمان زیستهاند. دفاع مقدس هشتساله ساخته ایمان، ایثار و مجاهدت رزمندگانی است که ممکن است بخش زیادی از آنها علاوه بر کسوت ایثارگری، افتخار شهادت، جانبازی یا آزادگی را نیز داشته باشند. البته نباید فراموش کرد سازندگان این تاریخ جدای از این عزیزان، شامل افرادی بود که در پشتیبانی از جبههها فعال بودند؛ مادران، خواهران، دختران و انبوهی از مردمی که توان حضور در جبههها را نداشتند، اما از پشتیبانی غافل نبودند.

با رسیدن هفته بزرگداشت دفاع مقدس، تا زمانی که هنوز سازندگان این تاریخ زنده هستند، مهمترین کار شنیدن روایت حاضران در آن تاریخ است. این بار به سراغ پیشکسوتی از دوران دفاع مقدس رفتیم که جنبههای مهمی از این تاریخ را با خود به یادگار دارد.
به همین انگیزه، خبرگزاری دفاع مقدس میزبان «محمدجواد زمردیان»، یکی از آزادگان پیشکسوت و دبیر کنگره ملی شهدای غریب اسارت بود. داستان زندگی او ماجرایی است واجد تأمل و خواندنی که در این گفتگوی صمیمی سعی کردیم بخشی از این داستان خواندنی را از او جویا شویم.
از او خواستیم ابتدا خود را معرفی کند و بعد از بحثهای مربوط به کنگره، به سراغ خاطرات شخصیاش برود و ماجرای شهادت و دفن شدنش را برایمان بازگو کند. آنچه در ادامه میخوانید، روایت شنیدنی این آزاده سرافراز است.
ماجرای دو اسم بودن
همهٔ ما یک ساعتِ نامگذاری داریم. مثلاً میگویند «شب هفتِ» تولد، موقع نامگذاری است. شب هفتم تولدم دو شناسنامه روی کرسی گذاشتند: در یکی نوشته بود «جعفر زمردیان» و در دیگری «محمدجواد زمردیان». جعفر را پدربزرگ گرفته بود و محمدجواد را پدر. دور کرسی نشسته بودند و معلوم شد بیخبر از یکدیگر رفتهاند و شناسنامه گرفتهاند. پدربزرگ گفت: «باشه، جعفر را در خانه صدایش میکنیم و وقتی رفت مدرسه، با اسم محمدجواد میفرستیم.» ما ایرانیها بسیار اعتقاد داریم که نامها باید انتصاب داشته باشند. از این جهت محمدجواد شدم. در نهایت رفتیم و... اسیر شدیم.
یعنی یکدفعه پانزده سال میروم جلو؛ ناگهان خود را در اسارت یافتم؛ در نظام ساختاری و نظامیگری حزب بعث. آنجا مثل ما نام و نامخانوادگی ثبت نمیشود، بلکه «اسامی ثلاثه» از شما میگیرند: نام خود، نام پدر و نام پدربزرگ؛ مثلاً حسن، حسین، علی. تصور کنید که من اسیر شدم و باید اسم خود را میگفتم. آنچه در ذهنم بود گفتم: «محمدجواد، محمدباقر، نصرالله زمردیان». یک سیلی محکم به گوشم خورد و یک فحش عربی شنیدم. گفت: «میگویم خودت، پدرت، پدربزرگت!»
در ذهنم جستوجو میکردم که مگر درست نگفتم؟ محمدجواد، محمدباقر، نصرالله. دوباره کتک و فحش دیگری. با خود گفتم: خدایا، من که درست میگویم، چه کنم؟ دیدند نمیشود. مترجم را صدا زدند. او تسلط کامل به فارسی نداشت. به من گفت: «بگو». گفتم: «من هم همین را میگویم». مترجم گفت: «همین را میگوید». باز هم کتک خوردم و گفتند: «نه، این دارد ما را منحرف میکند».

حال تصور کنید که در هنگام ثبتنام، خانوادهام مرا به «جعفر» میشناسند و کمتر کسی مرا به «محمدجواد» میشناسد. باید «جعفر» را کجای این رشتهاسم اضافه میکردم؟ میگفتم: «محمدجواد جعفر محمدباقر نصرالله زمردیان». دوباره کتک میخوردم و تا پایان اسارت این مشکل را داشتیم. من چه کار میتوانستم بکنم؟ ما دواسمی بودیم و این ساختار فرهنگی حزب بعث نمیفهمید که بسیاری از ایرانیها دو اسم دارند.
این هم بد نیست بگویم، پس از بازگشت، به محل کارم رفتم و مشغول به کار شدم. روزهای اول ناگهان هماتاقیام گفت: «زمردیان، روح داداشت شاد... ما روزگاری با داداشت بودیم... این جعفر، تو نمیدانی چه بود!» شروع کرد از جعفر گفتن و من خجالت میکشیدم به او بگویم: «آن جعفری که داری از او حرف میزنی، خود من هستم.»
حالا من با کدام اسم خودم را به شما معرفی کنم؟...
رزمنده نوجوان اهل همدان
من از دههچهلیها هستم. دورهای از زندگیمان به پیروی از فرامین امام راحل عظیمالشان گذشت و انقلاب اسلامی پدید آمد و بعد از آن، دشمن از همان روزها امان نداد و شکلهای مختلف ناآرامیها را در کشور به وجود آورد. جنگی رخ داد و نه ماه از آن جنگ، توفیق پیدا کردیم با رفقای رزمنده و شهدا همراه شویم. بعد از آن چند سالی اسارت در اردوگاههای عراق؛ اگر بخواهیم دقیق بگوییم، تقریباً چهار سال از سال ۶۵ تا ۶۹ در اسارت بودیم. آن موقع در لشکر ۳۲ انصارالحسین بودم.
الان در ساختمانی با شما گفتوگو میکنیم که یادآور سالهای بعد از اسارت و خدمت در بنیاد حفظ آثار است و رفقای عزیزی در این مجموعه خدمت میکردند. برای آنهایی که از جمع ما جدا شدند، مثل سردار عزیز، سردار خادمی، روحشان شاد و علو درجات برایشان مسئلت داریم. برای بقیه رفقا که الحمدالله منشأ خیر بودند و هستند و خواهند بود، توفیقات روزافزون آرزومندیم.
بعد از اسارت، بخش عمدهای از خدمتم در مجموعه سپاه استان همدان در حوزه نمایندگی ولیفقیه گذشت. بعد از آن در مجموعههای مختلف بنیاد شهید، بنیاد حفظ آثار، چند سالی هم در مجموعه فرهنگ و ارشاد اسلامی، کمیته جستوجوی مفقودین و بنیاد خاتمالاوصیا مشغول خدمت بودم. الان هم در کنگره شهدای غریب اسارت مشغول هستم.
شهید ابوترابی و سه مأموریت تاریخی
در کنگره ملی شهدای غریب اسارت فعالیت ما به دو بخش تقسیم میشود. بخش اول برمیگردد به فعالیتهای عمومی که ما هر ساله به مناسبت سالروز ورود آزادگان، یاد و خاطره رفقای شهیدی که در اسارت با هم بودیم را گرامی میداشتیم. این فعالیت به یادگار مرحوم یا به عبارتی شهید حاج آقای ابوترابی، سید آزادگان، برای ما باقی ماند.
نکتهای که جای دارد اینجا به اختصار عرض کنم، آن خط مشی است که شهید ابوترابی عزیز برای ما به یادگار گذاشتند. چند ماهی از حضورشان در ایران نگذشته بود که به عنوان نماینده ولی فقیه در امور آزادگان منصوب شدند. ایشان ما آزادگان و فعالان فرهنگی اردوگاهها را دور هم جمع کردند. ستاد آزادگان یک اردو گذاشت و ما از سراسر کشور به تهران آمدیم. استانها مکلف شده بودند این بچهها را جمع کنند. دیدار با رئیس جمهور، زیارت حرم امام، دیدار با حضرت امام شهیدمان و بعد مشهد مقدس؛ این شد یک اردوی تشکیلاتی.
در مشهد، در مراسم اختتامیه، حاج آقای ابوترابی سه تا مأموریت جلوی پای فعالان آزاده اردوگاههای عراق گذاشتند. اینها نکات حائز اهمیت و ناگفتههایی است که فکر کنم تا حالا گفته نشده است.
اولین مأموریت؛ باز کردن راه کربلا
اولین چیزی که ایشان فرمودند این بود: «باید کمک کنید راه کربلا باز بشود.»

ما با تعجب گفتیم: «حاج آقا، هنوز وضعیت جسمی ما اینجوری نیست که دوباره وارد یک نبردی بشویم. یک ذره جان بگیریم.» ما اصلاً کاری نداریم. هنوز شعرش یادم مانده: «اینقدر در میزنیم این خانه را، تا ببینم روی صاحب خانه را...»
ماموریت اینگونه تعریف شد، حرکت از کنار مضجع شریف امام رضا به سمت حرم امام حسین. حال ما با تعجب گفتیم: چه میگوید حاج آقا؟ آخه این همه را پیاده برویم؟ ما کار داریم. الان آمدیم از اسارت که برویم سر کار، درس بخوانیم، باید ازدواج کنیم، باید دنبال خانه و زندگی باشیم، بعد دنبال درمان باشیم. حداقل این پنج تا کار را داریم. گفتیم حاج آقا نمیشود، ما کار داریم.
حاج آقا فرمود: «هفتهای دو روز، پنجشنبه و جمعهها را خالی کنیم. از حرم امام رضا شروع کنیم برویم، روز جمعه هر جا که رسیدیم، توقف میکنیم. هفته بعد میآییم ادامه این مسیر را از همان جا ادامه میدهیم.»
شما فکر میکنید من خواب تعریف میکنم یا یک واقعهای در سال ۱۳۶۹ تعریف میکنم؟ «ارادههای پولادین» شکل گرفت. به نظر شما الان، به جانفداها، ۲۰۰ شب است در خیابانها هستند، بگوییم میخواهید اینجا چنین کاری کنیم، چه میگویند؟
در بیابان خدا، هر کسی از یک گوشه کشور بلند میشود، یک مسیری را پنج کیلومتر رفته، حالا هفته بعد میخواهد پنج کیلومتر بعد را آغاز کند و این مسیر ادامه پیدا کرد. بعد کربلا بسته است. سرتان را درد نیاورم. هر هفته این ارادههای پولادین دور هم جمع میشدند. آرام آرام مثل یک قالب یخ بزرگ که آب میشد، آب میشد، آب میشد. و آنهای ماندند خالص شدند، بالاخره رسیدیم به مرز خسروی. چه روزی است؟ روز عرفه رسیدیم.
بگذریم از اینکه چه گذشت در طول این چند هفته تا رسیدیم به مرز خسروی و روز عرفه. ما اصلاً نمیدانستیم روز عرفه چیست. زمانی که شروع کردیم را دقیق خاطر ندارم اما روز عرفه رسیدیم مرز خسروی، رسیدیم آنجا و گفتیم: «آقا بسته است.»، اما حاج آقا گفت: آنقدر در میزنیم این خانه را تا ببینیم روی صاحبخانه را...
دومین مأموریت؛ احیای اعتکاف
از اینجا که برگشتیم، مأموریت دوم این بود: «اعتکاف فراموش نشود. ایام ماه رجب نزدیک است.» شما تصور کنید، من تازه ۱۹ سالم بود، از اسارت آمده بودم. اصلاً نمیدانستیم اعتکاف چیست. گفت: «برگردید، اعتکاف را احیا کنید.» برای من که نوجوان فعال فرهنگی بودم، این دو مأموریت قابل فهم نبود.
سومین مأموریت؛ هیئتهای آزادگان
سومین مأموریت این بود: «هیئتهای آزادگان را راهاندازی کنید. هر هفته خانه یکی از رفقایی که با آنها در اسارت بودید بروید. این انسجام و دورهمیتان را حفظ کنید.» خب، این آخرین مأموریت معلوم بود و ما با این آشنا بودیم، ولی با آن دو تا اصلاً هیچ آشنایی نداشتیم.
پیام این سه سنت حسنه
این را عرض کردم که بگویم آقای ابوترابی سه سنت حسنه را ایجاد کرد و این سنت امروز تبدیل به برنامهای برای حاکمیت شد. من معتقدم اگر ما سماجت کنیم، حجت خدا خیلی همراه ماست. مانده که ما چقدر استقامت بورزیم بر آن اعتقاد و باور قلبی که نسبت به آن راهی که رفتیم داریم. اصلا شاید فلسفه غیبت همین است.
آغاز شکلگیری کنگره شهدای غریب اسارت
این سه فرایند شکل گرفت و ما از همان موقع برای شهدایی که امروز به آنها میگوییم «شهدای غریب دوران اسارت»، در سالروز ورودمان برنامههایی داشتیم تا کم کم رسیدیم به سال ۱۳۸۱.
تیرماه ۱۳۸۱ یک خبر در کشور پخش شد. آن موقع مثل الان فضای مجازی به داد حوزه رسانه نرسیده بود. هنوز چیزی به نام خبرگزاری به این شکل که الحمدالله الان وجود دارد نبود؛ چند تا روزنامه بود و اخبار عمدتاً در قالب روزنامهها منتشر میشد. رسانه ملی خبر داد: «پیکرهای مطهر شهدایی که در دوران هشت سال دفاع مقدس به دست دشمن بعثی اسیر شدند و در عراق به شهادت رسیدند و به صورت امانت در آرامستانهای عراق دفن شدند، به میهن بازمیگردند.»
یک دفعه جرقهای در ذهن آزادگان افتاد. هر کسی با آن رفقای شهیدی که با آنها زندگی کرده بود همزادپنداری میکرد و بیصبرانه منتظر بودند آن روز را ببینند. اگر روزنامه کیهان را بردارید، این خبر را در آن مطالعه میکنید. همه دنبال اسم شهیدشان بودند.
رجعت پیکر شهدا و بیمهریها
در کمال ناباوری، شهدا وارد ایران شدند، اما محفل و مجلسی در کشور برای آنها برگزار نشد. البته در کرمانشاه مجلس خوبی گرفته شد - خدا پدر و مادر متولیانش را بیامرزد که خوب آمدند پای این کار -، اما این شهدای عزیز وارد فرودگاه مهرآباد که شدند. مسئولین رفتند، مقدمات کار تشریفاتی و مراسمی در فرودگاه برگزار شد، اما بعد پیکرهای مطهر پخش شدند و به منازل رفتند، بدون حضور مردم.
در این بخش باید ساعتها حرف بزنیم که چه اتفاقی افتاد و چه خاطراتی فقط در همین بخش وجود دارد. رجعت پیکر شهدای غریب دوران اسارت یک داستان مفصل است. ما جمعآوری اطلاعات را انجام دادیم و به این جمعبندی رسیدیم الان دیگر وقتش است که بصورت موضوعی وارد پردازش اطلاعات شویم.
پیام رهبری که تلنگری دوباره شد
این موضوع آنقدر مهم بود که از نگاه تیزبین قائد شهیدمان مغفول نماند و ایشان یک پیام صادر فرمودند: «شهدایی که در آن دوران پر مرارت جان باختند، در زمره سرافرازترین شهدای جنگ تحمیلی هستند.» همین کافی بود که یک تلنگر برای فعالان فرهنگی آزاده شود که آن روزها در اردوگاههای عراق برای حفظ نام این شهدا چه کتکها که نخوردند تا «نام شهید را حفظ کنید» یعنی چه؟ من به یک جلالیانی برخورد کرده بودم. فقط میدانستم اسمش جلالیان است. شرایط آنقدر خفقان بود که فرصت نشد اطلاعات بیشتری از جلالیان بگیرم. جلالیان شهید شد و من فقط یک «جلالیان» از او داشتم. ابزار لازم نبود برای اینکه اینها را یادداشت کنیم. قلم و کاغذ جزو اقلام ممنوعه بود. زرورق سیگار را خیس میکردیم، یک کاغذ لایه کوچکی داشت مثل کاغذهای خیاطی، جدا میکردیم و روی آن اسم را مینوشتیم. حالا نگهداری آن یک معضل بود و صدها رنج و سختی که در این راه داشتیم.
شروع کار تشکیلاتی برای شهدای غریب
با شهید سرلشکر پاسدار حاج حسین همدانی - آن موقع یادم نیست مسئولیتشان چه بود ظاهرا فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله صل الله علیه و آله بود پیش از اینکه این ساختار جدید در سپاه اجرا شود- یک صندوق قرضالحسنه ایشان در استان ما راهاندازی کرده بود. تصمیم گرفتیم یک وام بگیریم و مراسمی برای پاسداشت شهدای غریب بگیریم. سال ۸۱ بود. گفتیم همین استان همدان برگزار کنیم ولی مراسمش ملی باشد.
رفتیم بنیاد شهید. بنیاد در توانش نبود به ما کمک کند. ما یک ساختاری ایجاد کردیم - همه اسناد کار را الآن دارم، باید ببنید که ما کار را بصورت دقیق و تشکیلاتی و منظم شروع کردیم. صبح میرفتیم سر کار و بعد از ظهر وقت را خالی میکردیم و به این کارها میپرداختیم.
شهدای غریب و لحظات به یادماندنی
شما تصور کن بعد از مدتها، شهید حسین پیراینده که روزهایی با این زندگی کردی و چه آموزههایی از او یاد گرفتی، پیکر مبارکش آمده و میروی زیر تابوت. میبینی تابوت سنگین است. ببخشید، ما زیاد زیر تابوت رفتیم. چهار تا تکه استخوان نباید سنگین باشد، اما میدیدی نه، این بدن حجم دارد - اصطلاحاً پیکر سالم. شاید تصور مخاطب این باشد که مثل چهرههای امروزی ما انسانها تره تازه است. نه، پیکر شاید چروکیده باشد اما حجم دارد بدن. طوری که برخی از این شهدای عزیز در سری اول در سال ۱۳۸۱ حجم داشت. در آن تابستان گرم وقتی پیکر را تشییع میکردی، احساس میکردی شانههایت خیس شده. نگاه میکردی، خونابه از تابوت خارج شده و روی لباست ریخته. این شهدا بواسطه آن رنج و مرارتها و نحوه شهادتشان آنقدر پاک بودند که در زمره اولیا الله شدند و پیکرهایشان سالم بود.

اسناد اینها الان وجود دارد، شاهدان هنوز زندهاند. میتوانید با آقای محسن میرزایی از مشهد مقدس مصاحبه کنید، خاطره حمل پیکر شهید محمد رضایی را برایتان بگوید. شاهدان عینی هستند.
وام از صندوق قرضالحسنه شهید همدانی
به شهید حاج حسین همدانی گفتیم: «حاج آقا، ما میخواهیم یک مراسم بگیریم. نزدیک ۵، ۶ میلیون تومان هزینه دارد. یک وامی به ما بدهید.» مکث کرد، گفت: «پنج، شش میلیون؟ پراید ۷ میلیون و ۳۵۰ تومان بود، چون من تازه پراید خریده بودم یادم هست. گفت: شما میخواهید وام بگیرید برای مراسم؟ چه مراسمی است که اینقدر مهم است؟» جزئیات را گفتیم، مکثی کرد و گفت: «باشه، یک شرط دارد.» گفت: «یک مراسم برای شهدای همدانی لشکر ۲۷ هم بگیرید.» ما گفتیم: «باشه.» سردار گلعلی بابایی شد نماینده ایشان و تشریف میآورد جلسات ما. سردار حسام که بزرگتر ما بود، ایشان هم عهدهدار مدیریت این کار شد. این ها از بزرگواران پیشکسوت و نویسنده حوزه دفاع مقدس هستند.
قرار گذاشته بودیم که اقساط این وام را بین خودمات سهم بندی کنیم و سر هر ماه هر کسی سهم خود را بدهد. ما داریم از باورهایی حرف میزنیم که وقتی برای آدم مهم میشود، باید بابتش هزینه کند. قرآن شریف فرموده: یک جایی از جانت، یک جایی از مالت، یک جایی از آبرویت باید برای این باورت خرج کنی.
شهید همدانی گفت: «باشه، پس یک سهم هم برای من بگذارید که من هم ماهانه در این کار شما سهیم باشم.» استانداری آمد پای کار، سپاه آمد پای کار، خیلیها آمدند. مکاتبات آن روز را به عنوان اسناد دارم، ببینید چه کار تشکیلاتی مردمیای شکل گرفت.
برگزاری اولین مراسم و تشکیل شبکه
مراسم در چهلمین روز رجعت پیکر مطهر این شهدا به میهن برگزار شد و همین شد سرآغاز کار. از سال ۱۳۸۱ به صورت تشکیلاتی آغاز کردیم تا سال ۱۳۹۸. در این مدت اسنادی که گردآوری کرده بودیم و مستنداتش را بعضاً تهیه کردیم، شروع کردیم به سفر شهر به شهر با استفاده از همان تاکتیک شهید ابوترابی که فرمود: «آخر هفتههایتان را خالی کنید.»
هر سفر یکی از بچهها ماشین شخصیاش را میآورد. هزینه بنزین، خورد و خوراک و اسکان... اسکان نداشتیم، چون در خانه رفقای آزاده بودیم. آزادگان تنها گروهی هستند در میان ایثارگران عزیز که کاملاً منسجم هستند. شما آزاده پیدا نمیکنید در ۳۱ استان کشور که رفیق نداشته باشد و این رفاقتش را در طول این ۴۰ سال حفظ نکرده باشد. این شبکه حقیقتا ابزار مهم کار ما بود.
شهید سید حبیبالله نیری و وصیت به فرزند سهماهه
یک رفیقی داشتیم در اسارت، آقای نیری، بچه شیراز. سال ۶۵، دی ماه ۱۳۶۵ اسیر شد. نمیدانیم کربلای ۴ بوده یا کربلای ۵. فقط میدانیم نیری بوده. رفتیم دنبالش. میگشتیم لای اسناد و نامها تا پیدایش کردیم: نام ماملش را پیدا کریدم؛ سید حبیبالله نیری.
رفتم خانوادهاش را هماهنگ کنیم تا وصیت سید حبیبالله نیری را به ما گفته بود، به خانوادهاش برسانیم. در آن لحظهای که خواست به شهادت برسد، به راضیه سهماههای که ندیده بودم گفت: «بگو پدر برای حفظ دستاوردهای نظام چهجوری استقامت کرد. خیلی مواظب خودت و مامانت باش. راهی که در پیش دارید راه سختی است، در آن استقامت کنید»
سالها گذشته بود و وقتی ما راضیه خانم را دیدیم، حالا خودش مادر شده و باید وصیت را به دختر و نوه شهید منتقل میکردیم. الحمدالله این اتفاق رخ داد. رفقای آزاده در هر استانی وقتی این خبر را شنیدند، آنها را هم همراهی کردند. شبکه شکل گرفت.
امروز که محضر شماییم، ۳۱ ستاد استانی متکفل خادمیاری شهدای غریب دوران اسارت هستند. رسیدیم به ۳هزار و ۱۹۶ شهید در بیست و چهارم شهریور ماه ۱۴۰۵ که با هم گفتوگو میکنیم. اگر ماه دیگر از من پرسیدید و عدد تغییر کرده بود دلیلش این است که اتاق تماس ما روزانه با رفقای آزاده در ارتباط است. باید با قریب به ۳۹ هزار نفر تماس بگیرند. تا الان به مرز ۱۱ هزار نفر رسیدیم. مثلا خواهر شهید در گوشهای از این کشور شخصاً گوشی را برمیدارد، زنگ میزند به خانواده شهیدی که در آنور کشور است و میگوید: «من خادمیار شهدای غریب دوران اسارتم. خودم خواهر شهیدم، خودم برادر شهیدم، خودم مادر شهیدم، خودم فرزند شهیدم، خودم پدر شهیدم، خودم همرزم شهیدم و اطلاعات میگیرد برای شروع کار»
ماجرای یوسفی که یعقوب تحمل دوریاش را نداشت
اما ماجرای عجیب اسارت و بعد از آن برای من اینگونه است، اول باید بگویم پدر و مادر من هر دو از موهبت گویایی و شنوایی محروم بودند. آنها با یکدیگر ازدواج کردند که ماجرای مفصلی دارد. فرزند اول یا در دوره بارداری سقط شد یا به دنیا نیامد. حال تردید از جانب من است. همه نگرانیها معطوف به این است که: «دیدید؟ گفتیم نمیشود از اینها بچه به دنیا بیاید!» و «چطور ممکن است؟» و مواردی از این دست. بعد اگر این فرزند هم ناشنوا باشد، تکلیف چیست؟ اما خداوند روزیدهنده است. ما در دامن همین پدر و مادر به دنیا آمدیم و بزرگ شدیم و البته بیش از اندازه و بیش از ظرفیت کود توجه قرار گرفتیم. وابستگی شدیدی بین هر دو طرف بود، بهویژه وابستگی آنها به ما.
سرانجام مشیت الهی رقم خورد و من به اسارت درآمدم و جزو گروهی از اسرا شدم که مفقودالاثر هستند. قرار نیست هیچ نام و نشانی از این گروه منتشر شود.
حالا با مادری روبهرو میشوی که به شدت به فرزندش وابسته است و نمیتواند بپذیرد که او نیست. اصلاً داستان حضرت یوسف و یعقوب (علیهماالسلام) را کنار بگذار. من یک نسخهٔ جدیدتر از آن وابستگی را به تو نشان میدهم؛ عمق وابستگی این مادر به فرزندش بسیار بالاست، در حالی که فرزند به اندازهٔ مادر وابسته نیست. آن علقه میان یعقوب و یوسف دوطرفه بود، زیرا هر دو پیامبر خدا بودند و به این مقام رسیده بودند. اما تصور من این است که این یک مشیت الهی است: خداوند باری تعالی پیکری را جایگزین من میکند تا به این مادر ناشنوا داده شود.
به این مادر نمیشد فهماند که بچهات مفقود شده است. اگر پیکر را میآوردی و تحویلش میدادی و میگفتی شهید شده، دیگر تمام بود. ولی پیکری نیست. گم شده؟ مفقود شده است؛ و حالا، پیکری در همان منطقهٔ عملیاتی پیدا میشود – یک غواص – که شباهت ظاهری زیادی به من دارد: قد و قامت، چشم و ابرو، دماغ و دهان. شش ماه از آن واقعه گذشته است؛ یعنی از زمستان ۱۳۶۵ وارد تابستان ۱۳۶۶ شدهایم. پیکر در این مدت در سردخانه نگهداری میشده و طبیعی است که تغییر چهره داده باشد. مختصات را چک میکنند: مختصات اولیه درست است، از لحاظ ظاهری شباهت زیادی دارد، منطقه درست است، نقطهای که پیکر از آب گرفته شده درست است، و عجیبتر اینکه گروه خونی هم همخوانی دارد. اکثر شواهد میگوید که این من هستم. پیکر با چه شکوه و عظمتی دفن میشود و پدر و مادری که هر شب جمعه به سر مزار این شهید میرفتند و با او خلوت میکردند به گمان آنکه این مزار من شهید شده است. اما اینگونه نبود. جعفر یا محمد جواد زمردیان در اردوگاههای عراق بی نام و نشان اسیر بود.
توسل به شهیدی که فرزند پدرم نبود
یک روز پدرم بعد از همه این ماجراها و بازگشت من با همان زبان اشاره خطاب به من گفت: «در کارهایم گیری افتاد و نمیتوانستم حق خود را بگیرم.» روزی کنار مزارت نشستم و در حالی که به مزار ضربه میزدم، با بغض گفتم: «ببین با من چه کردی! هر چه به تو گفتم نرو، گوش نکردی. به زور رضایتنامه را گرفتی و گفتی من همین پشتها هستم و جلوتر نمیروم. حالا من باید چه کنم؟ اگر بودی، حداقل میتوانستم روی تو برای گرفتن حقم حساب کنم» حرفهایم را زدم، اشکهایم را ریختم و از مزار بلند شدم.
فردا صبح، توکل کردم و تصمیم گرفتم به هر شکلی که هست کارم را پیش ببرم؛ چون برادرهایم کوچکتر بودند و هنوز به سنی نرسیده بودند که بتوانند در آن شرایط کمکی به من باشند. اما در کمال ناباوری، کارم به طرز عجیبی راه افتاد. همانجا بود که فهمیدم تو از آن دنیا به من کمک کردی دلم شکست و از تو تشکر کردم.
او تمام اینها را با زبان اشاره برای ما تعریف میکرد و میگفت به گمان اینکه این شهید تو هستی خیلی با او درد و دل میکردیم او در زندگی پدرم نقش بزرگی داشت و او را نجات داده بود؛ حالا که معلوم شد که من زندهام، ما او را نمیشناختیم، این برای ما آزار دهنده بود.
پیدا شدن شهید واقعی با کمک رسانه
سالها طول کشید تا نامش را پیدا کنیم و این اتفاق مرهون رسانهها بود. در برنامه «ماه عسل» با اجرای احسان علیخانی که در ماه مبارک رمضان پخش میشد، همه عوامل تبدیل به وسیلهای شدند تا حقیقت آن روز رونمایی شود.
همان سال ۶۹ که بازگشتم، عکس ایشان را در روزنامههای مختلف چاپ کردم و بنیاد شهید نیز نامهای به کل کشور زد. در آن مقطع، سردار حسین همدانی، که مسئول ما بود و به من که تازه پاسدار شده بودم گفت: «برو حقوقات را برای سه ماه میدهم، در این مدت فقط به دنبال این شهید بگرد.» من با آلبومی از شهدای مفقود، سه ماه در سراسر کشور رفتم و همه یگانها و آلبوم تصاویر یگانها را بررسی کردم و تکتک عکسها را تطبیق دادم، اما خبری نشد.
آن زمان نمیدانستیم حکمت این اتفاق چیست و هنوز هم تمامش را نمیفهمیدم، فقط اینکه شاید خدا به مادر من رحم کرد که با دوری یوسفش کنار بیاید و دغ نکند. اما سرانجام در تابستان سال ۹۲، این شهید رخ نشان داد. در جریان برنامه ماه عسل، خانواده شهید با دیدن تصویر او در تلویزیون، پیگیر شدند و مشخص شد ایشان «شهید ایرج خرمجاه» از استان البرز است. پیکر مبارکش که در اتفاقی بینظیر در استان همدان به خاک سپرده شد و مراسم باشکوهی برگزار شد؛ مردمی که برای تکریم مادری که سالها در چشمانتظاری بود، سنگ تمام گذاشتند و من امید دارم شفیع ما باشد.
انتهای پیام/ 119
