لبخند آخرِ پسر و دلتنگی بی‌پایانِ مادر

مادر شهید می‌گوید سال‌هاست با عکس محمدرضا دردِ دل می‌کند و دلتنگ اوست؛ همان عکسی که روز اول بابت چفیه‌اش گلایه کرده بود، اما پسر با لبخند گفته بود «این عکس لازم می‌شود مادر». اکنون آن تصویر تنها یادگار و هم‌صحبت اوست.
کد خبر: ۸۶۴۰۷۴
تاریخ انتشار: ۳۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۷:۱۰ - 22September 2026

گروه حماسه و جهاد دفاع‌پرس - مریم حاجی‌علی؛ پروین خانم مادر ۷۹ ساله‌ی «شهید محمدرضا منتظری» مثل تمام مادران شهدا مهمان‌نواز و دلتنگ است و هنوز هم پس از گذشت ۴۲ سال، وقتی از شهادت فرزند اولش حرف می‌زند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد.

شهید محمدرضا منتظری

می‌گوید: «در تمام ماه‌ها و روز‌های منتهی به انقلاب من با بچه‌هایم در خیابان بودم. پسرم بسیجی پایگاه مقداد بود و فقط چهار ماه از خدمت سربازی‌اش باقی مانده بود. قبل از شهادتش، برای مرخصی آمده بود تهران که دوستش با او تماس گرفت و گفت در منطقه‌ی گیلان‌غرب عملیات شده است. هنوز سه روز از مرخصی‌اش مانده بود. من خیلی اصرار کردم که نرو مادر، اما او رفت. رفت و چند روز بعد یکی از دوستانش با مسجد تماس گرفت و گفت محمدرضا زخمی شده!»

«من ۳۷ ساله بودم و یک پسر یک سال و نیمه هم داشتم که هنوز شیر می‌خورد. از شنیدن این خبر همان‌جا روی پله‌ها از حال رفتم... نگو بچه‌ام شهید شده و بقیه دلشان نمی‌آید به من خبر بدهند. همه‌ی فامیل و محله جمع شده بودند، اما من نمی‌خواستم باور کنم. خلاصه که آمدند دنبالم و برای شناسایی رفتیم پزشکی قانونی...

همین که چشمم به پیکر غرق خون پسرم افتاد، از هوش رفتم و این‌بار راهی بیمارستان شدم. از شدت فشاری که به من وارد شد تا روز سوم بچه‌ام چیزی نفهمیدم و در بیمارستان بودم. پسرم را در قطعه‌ی ۲۷ به خاک سپردند و بعدا در عکس‌ها دیدم که هم محله و هم قطعه‌ی شهدا، خیلی شلوغ شده بوده است.

شهید محمدرضا منتظری

در تمام این سال‌ها من با عکس محمدرضایم حرف می‌زنم، درد و دل می‌کنم و خیلی دلتنگش هستم... روزی که این عکس را نشانم داد خیلی به او گلایه کردم که چرا با چفیه عکس گرفتی؟! چرا خودت را شبیه شهدا کرده‌ای، اما او می‌خندید و می‌گفت این عکس لازم می‌شود مادر...»

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار