روایتی از مادر شهیدان تخریبچی «سید محمد» و «سید طاها بهشتینژاد» در آیین تجلیل از پیشکسوتان جهاد و مقاومت زنجان
خبرگزاری دفاعپرس گروه استانها، زنجان: بغض کهنه مادری است که دو سرو قامتش را نه در امتداد سالها، بلکه در چشمبرهمزدنی تقدیم انقلاب کرد. مادری که وقتی از «سید محمد» ۳۶ ساله و فرزند ۱۸ سالهاش «سید طاها» سخن میگوید، صدای دلتنگی با صلابت ایمانش گره میخورد. روایت دو برادر تخریبچی که اردیبهشتماه در میدان نبرد با آتش و آهن، دست در دست هم پر کشیدند؛ یکی با دو کودک خردسال و دیگری در آغاز جوانی، سبکبال و بیقرار.

پیادهروی اربعین و قنوتی که در بیابان قد کشید
برای سید محمد، زندگی با اذان تنظیم شده بود. ۳۶ سالگیاش پر بود از عاطفهای بیپایان به خانواده؛ پدری که دلبسته لبخندهای دختر هشتسالهاش «فاطمهسادات» و شیطنتهای پسر پنجونیم سالهاش «سید علی» بود، اما پیش از همه این تعلقها، در بند رضایت خالق بود.
مادر از دلدادگی او به نماز اول وقت میگوید: هیچچیز حریف نماز سید محمد نمیشد. در مسیر پیادهروی اربعین، وقتی فقط پنج دقیقه به اذان مانده بود، تاب نیاورد. خودش رفت جلوی اتوبوس، با راننده صحبت کرد تا ماشین در دل بیابان بایستد. آب وضوی سرد بیابان و قنوت عاشقانهاش را هنوز پیش چشم دارم؛ او نمازش را در اول وقت میخواست و همین هم بال پروازش شد.
تبرک پرچم رضوی و اشکهایی که رزق شهادت شد
روزهای پایانی، حال و هوای دیگری داشت. از روزی که خبر شهادت فرماندهاش را شنیده بود، دیگر آرام و قرار نداشت؛ شبهایش با گریه میگذشت و در سیمایش عطش رفتن موج میزد. مادر روزی را مرور میکند که کاروان خادمان امام هشتم(ع) عطر مشهد را به منطقه آورده بودند همه رزمندگان برای تبرک پرچم صف کشیدند، اما سید محمد ایستاد؛ گذاشت همه بروند و خودش آخرین نفر شد. پرچم سبز امام رضا(ع) را در آغوش کشید، صورتش را روی پارچه گذاشت و ده دقیقه تمام هایهای گریست و با مولایش نجوا کرد. وقتی سر بلند کرد، چشمهایش از شوق میدرخشید. برگشت رو به بچهها و گفت: "من رزق شهادتم را از دستان آقا گرفتم..."
سید محمد همان شب شادمانیاش را با برادر کوچکترش تقسیم کرد و تبرکی را به سید طاها داد؛ اما برادر ۱۸ ساله دلگیر بود. سید طاهایی که تازه در ابتدای جوانی قدم برمیداشت، تاب جاماندن نداشت و مدام میگفت: «چرا من نبودم تا پرچم را ببوسم و برات شهادتم را بگیرم؟
این دو نفر نور بالا میزنند!
تقدیر طوری رقم خورد که آرامش طاها در جای دیگری امضا شود. فردای آن روز، سردار شهید سید علی هوایی به منطقه آمد. در شلوغی پایگاه، چشمش به گوشهای افتاد که سید طاها ایستاده بود. شهید هوایی با نگاهی عمیق، رو به همراهان کرد و با دست به طاها و شهید تقی حاتمی اشاره کرد: «این دو نفر را ببینید... دارند نور بالا میزنند؛ شهید میشوند.»
کلام فرمانده نه تنها نوجوان ۱۸ ساله را نلرزاند، بلکه آتشی به جانش زد. مادر یادآور میشود: از همان روز، سهشنبه، چهارشنبه و پنجشنبه مصممتر و بیتابتر از همیشه در منطقه بود. شب جمعه حتی برای شام خوردن هم ننشست؛ گفت باید با داداش محمد به تجمع بروم، میدان نباید خالی بماند.»
مادر در همان تجمع، هر دو پسرش را از دور دید که در کنار شهیدان حاتمی، بیات و نبوی ایستاده بودند و گل میگفتند؛ لبخندهایی که گویی به زودی قرار بود قاب جاودانگیشان شود.
دعای فرج و بدرقه آخر در گرگومیش صبح
مادر در آیین تجلیل، بغضش را در گلو میشکند و از سحرگاه آخرین روز میگوید: پس از زمزمه دعای فرج، دلم لرزید. دیدم سید محمد دیگر طاقت ماندن ندارد؛ دست به دعا برداشتم و گفتم یا صاحبالزمان، این دو برادر را به خودت میسپارم، چون میدانستم اگر محمد برود، طاها بعد از او زنده نمیماند... ساعت ۵:۲۵ صبح بود که طاها آمد کنارم. آرام دراز کشید، در آغوشم گرفت و مرا بوسید. من هم سیر صورت ماهش را بوسیدم؛ اما چه میدانستم این آخرین نفسهای با هم بودنمان است؟
طاها مثل کسی که عزم سفری بیبازگشت دارد، حسابوکتاب دنیایش را بست؛ از نگهداری پرندههایش سفارش کرد و امانتداری بیعانهای که در دست داشت تا دینی بر گردنش نماند.
پدرش را بوسید و این بار بر خلاف همیشه که موقع رفتن التماس دعا داشت، فقط گفت: "مامان، خداحافظ..." دلم هُری ریخت. گفتم چرا اینگونه رفت؟ شتاب عجیبی داشت. دوستانش پایین ایستاده بودند و طاها برای اینکه از قافله تخریبچیها عقب نماند، پلههای طبقه سوم را دوتا یکی دوید. از پشت آیفون برای آخرین بار لبخندش را دیدم و گفتم: "پسرم، خوش بگذره..." و رفت؛ رفت و شد تاج سر من و پدرش.
انتهای پیام/
