روایت شبی که مادران، لالایی فراق را در ویرانهها خواندند
گروه استانهای دفاعپرس - صدیقه صباغیان؛ بیش از ۲۰۰ شب است که خیابانهای کرج، سنگر استواری مردمی شده که خستگی نمیشناسند؛ ملتی که از نهم اسفند ۱۴۰۴ هر شب قدم در میدان گذاشتند تا به دشمن بفهمانند پرچم مقاومت هرگز بر زمین نمیافتد، اما در جریان دویست و ششمین شب از حماسه خیابان، این حضور حس و حالی از جنس کربلا به خود گرفت.

پس از پایان تجمع، گامهای خروشان مردم از حصار خیابانها گذشت و به درون مقر سپاه استان البرز کشیده شد؛ مکانی که در طوفان جنگ ۱۲ روزه، هدف کینهتوزانهترین حملات دشمن قرار گرفت و ۴۲ ستاره درخشان خود را راهی آسمان کرد. دیگر در ورودی پادگان برخی سربازان به استقبال نیامدند، آنها از قابهای عکسی که در دستان خادمان بود، به دلدادگان خوشآمد میگفتند.
زیر نور ماه و در میان همهمه دلتنگیها، زمان در سالهای دفاع مقدس متوقف شده بود. جمعیت با پرچمهای سرخی که در دست داشتند، آرامآرام به قلب این ویرانههای خاموش که فقط با پرژکتورهای قرمز، رنگ خون به خود گرفته بودند، نزدیک شدند. این تجمع دیگر نیازی به روضهخوان نداشت؛ تکتک آهنهای سرد و زنگزده، زبان باز کرده بودند و عمق فاجعه را روایت میکردند.
در میانه این فضا، تلی از خاک با پلههای آجری دستساز به چشم میخورد که ناخودآگاه، تداعیگر روضه تل زینبیه بود و کودکی که قد و قوارهاش به طول آهنپارهها نمیرسید، روی این تپه ایستاد، دست مادر را سخت فشرد و با چشمانی معصوم و پر از سؤال پرسید: «مامان! بابا از اینجا رفت به آسمون؟» و مادر، با شانههایی که از شدت گریه میلرزید، نگاهی به او کرد و پاسخش را داد. دلم میخواست تصویر را رها کنم و بر روی اجرها بنشینم و گریه کنم.
کمی آنطرفتر، دو بانوی داغدیده با قابعکس عزیزانشان به قلب خرابه زدند. تلاش خادمان برای دور کردن آنها از این ساختمان که هر لحظه احتمال فروریختنش بود، فایدهای نداشت. لبه حوضی کوچک که قبلتر فواریهای در آن بود و فضا را خنک میکرد، نشستند، یکی چادر غم را بر سر کشید و دیگری با لهجه شیرین لری، در حنجرهای سوخته، جگرگوشهاش را صدا میزد و لالایی فراق میخواند.
کمی آنطرفتر، نوایی حزین از بلندگوها برخاست و در فضا پیچید: «قدمگاه شهیدان است اینجا، پناه اهل ایران است اینجا ...» در همین حین، یاسین میرسلیمی، همان سربازی که معجزهوار از دل این آوارها زنده بیرون آمده بود، با بدنی که هنوز رد مجروحیتها بر آن مانده، با دست به نقطهای اشاره کرد که پیش از این، ساختمانی استوار بود و حالا جز زمینی صاف و مشتی خاک و آجر، چیزی از آن نمانده بود.
مقابل چشمان همه حاضران و تجمعکنندگان، پرچمها بر فراز این آهنپارههای استوار در اهتزاز بودند و گلهایی که مردم نثار این فضا کرده بودند، رنگ زندگی و عطر امید را به این مرگبارترین ویرانه میپاشیدند. مراسم به نقطه پایان خود نزدیک شد، اما دل خانوادههای شهدا کنده نمیشد. مادری، چند قدمی دور میشد، باز برمیگشت، به خاک و آهن نگاه میکرد و اشک میریخت. او بوی نفسهای فرزندش را از دل خاک استشمام میکرد.
آری، کرج در این حماسه خیابان متفاوت، شبی به وسعت تاریخ را تجربه کرد. اینجا دیگر یک پادگان نظامی و یک مکان رسمی و اداری نیست؛ اینجا حالا «طلاییه» است، «فکه» است، «شلمچه»ای در قلب البرز است که هر مادری میتواند با پای برهنه بیاید و مقتل پاره تنش را زیارت کند. از این به بعد، هر تکه آهن در این خاک، سند زنده و گواه جاودان ایستادگی این ملت خواهد بود.
انتهای پیام/
