مشق رفاقت بر سینه صخرههای یخزده؛ روایتی از سالهای ایستادگی
تاریخ دفاع مقدس را نه فقط در اسناد نظامی، که باید در لابلای خاطرات مردانی جست که مشق رفاقت را در میانه باروت و صخرههای یخزده نوشتند. بهزاد سهیلیراد، یادگار سالهای حماسه و ایثار، در این گفتوگو ما را به ارتفاعات صعبالعبور مریوان و عملیاتهای سرنوشتساز ارتش میبرد.
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از گیلان، به مناسبت هفته دفاع مقدس در محضر مردی نشستهایم که ستارههای شبهای عملیات را شمرده است و زخمهایش حکم مدالهای افتخاری را دارند که بر سینه تاریخ میدرخشند.

میزبان حضور سبز «بهزاد سهیلیراد» هستیم؛ یادگار روزهای حماسه و ایثار، قرار است از روزهایی بشنویم که زمین به وسعت آسمان شاهد رشادتهایشان بود. با ما همراه باشید تا روایتگر تاریخ باشیم.
لطفاً خودتان را معرفی کنید و بفرمایید چه مدت در جبههها حضور داشتید.
در هفته دفاع مقدس هستیم و جا دارد سلام و درود بفرستیم بر ارواح پاک همه شهدای دفاع مقدس، جنگ دوازده روزه، جنگ رمضان و بالاخص رهبر شهیدمان و فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی ایران همچنین سلام و درود بفرستیم بر خانوادههای معظم شهدا، جانبازان، ایثارگران، فرماندهان و همرزمان گرامی.
اینجانب سرهنگ بازنشسته بهزاد سهیلیراد، افتخار داشتم به مدت ده سال در مناطق جنوب و غرب کشور بهطور مستمر حضور داشته باشم. وقتی از هفته دفاع مقدس صحبت میکنیم، برای ما که آن روزها را دیدهایم و لمس کردهایم، این واژه فقط در تقویم نیست؛ دفاع مقدس بخشی از زندگی ماست، بخشی از عمر ماست. بعضی خاطرات با گذشت سالها کمرنگ نمیشود، برعکس هرچند زمان میگذرد، ارزش آنها بیشتر احساس میشود. یکی از فرمایشات رهبر شهید ما این بود که دفاع مقدس ملت ایران را عزیز کرد و روح معنویت را در کشور ترویج کرد.
از حال و هوای جبهه و روحیه رزمندگان برای ما بگویید.
ما در مناطق جنگی بودیم و با توجه به شرایط، فضای بسیار سختی حاکم بود. اما آنچه به ما روحیه میداد و ما را خسته نمیکرد، انضباط و ایمان قلبی بود. در جبهه، دوری از خانواده احساس نمیشد؛ آن روح معنویت و صمیمیتی که در جبهه حاکم بود، باعث میشد رزمندگان ما برای خاک کشور از امیال و آرزوهای خود بگذرند تا پرچم ایران عزیز برافراشته بماند و نسل بعدی ما در امنیت و آرامش زندگی کند.
در چه عملیاتهایی حضور داشتید؟
بنده به عنوان رزمنده ارتش افتخار داشتم در دو عملیات حضور داشته باشم: عملیات قادر در سال شصت و چهار و عملیات بیتالمقدس پنج در سال شصت و هفت، در کنار همرزمانم.
خاطرهای از سال شصت و پنج و منطقه مریوان تعریف کنید.
خاطرهای که به یاد دارم مربوط به سال شصت و پنج است ما در ارتفاعات کوهستانی و صعبالعبور مریوان مستقر بودیم روزهایی که جنگ تحمیلی به شدت ادامه داشت، گردان یکصد و بیست پیاده که ما در آن یگان بودیم، در منطقه مرزی مریوان مستقر بود. در اوایل فروردینماه به دلیل الزامات تاکتیکی، دستور جابهجایی تعدادی از یگانها صادر شد. طبیعتاً محل پشتیبانی آتش ما هم باید تغییر میکرد تا بتواند از مواضع جدید پشتیبانی کند.
فرمانده دسته خمپارهانداز، ستوان ناصر یلآبادی بود. آخرین وسایل و مهمات خود را بار خودروی ایفا کرد هنوز حدود چهارصد تا پانصد متر از پایگاه دور نشده بود که ناگهان در کمین عناصر ضدانقلاب کومله و دموکرات گرفتار شد. تیراندازی زیادی شنیده شد و خودرو به شدت آسیب دید. ستوان یلآبادی مجروح شد و از دریچه ایفا به بیرون پرید بچههای دسته ادوات به فرماندهی ستوان فتحی به محل تیراندازی رفتند و صحنهای دیدند که او از ناحیه دست و زانو به شدت مجروح شده بود. وقتی نیروها و کنار ستوان یلآبادی رسیدند اولین چیزی که گفت درباره خودش نبود؛ گفت: «به داد بچهها برسید.» همین چند کلمه برای من معنای بزرگی داشت فرماندهی که خودش مجروح بود هنوز خودش را مسئول جان سربازانش میدانست.
متأسفانه در این حادثه تعدادی از سربازان به شهادت رسیدند و تعدادی نیز به اسارت درآمدند. به دلیل شرایط منطقه و نبود تأمین جاده، امکان انتقال یلآبادی به تیپ نبود آن شب با وجود خونریزی زیادی که داشت، در گردان ماند. بسیار خون از او رفته بود و مدام احساس تب و لرز میکرد. هرچقدر پتو رویش انداختیم گرم نمیشد. تا اینکه صبح شد و ارتباط برقرار شد و به تیپ اعزام شد.
خاطره دیگری از عملیات قادر و راکتباران هلیکوپترهای عراقی دارید؟
بله، یک خاطره کوتاه بگویم در همان عملیات در یک تپهای بودیم که واقعاً سخت بود. هلیکوپترهای عراقی از دور میآمدند میایستادند و راکت شلیک میکردند بر سر بچههای ما متأسفانه یکی از راکتها به دست یکی از سربازها به نام مومننژاد خورد و دستش قطع شد صحنه بسیار دلخراشی برای من بود.
در اینجا یادی میکنم از شهدای گردان ما ستوان شادمان، ستوان کرمانی، ستوان صباغ و ستوان نصر. روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
اگر خاطره پایانی دارید، بفرمایید.
به عنوان حسن ختام، بد نیست یک چیزی هم بگویم ما در ارتفاعات سختی بودیم؛ ارتفاعی که سنگ بود و باد و سرما و گاهی آفتاب تند آب نبود، نه چشمه، نه لوله، نه تانکر جیرهمان خشک بود، نان خشک، کنسرو، خرما، پنیر و کمی چای باید خودمان غذا میپختیم؛ با همان قوطی و منقل و هیزم کم، دیگ کوچکی بار میگذاشتیم، اما رساندن آب به مقر بسیار سخت بود. باید با دبه و گالن از یگان تا سنگرها آب میرساندیم راه خاکی و سنگلاخ بود؛ هر دبه آب مثل یک امانت بود. گاهی برای یک جرعه، باید کلی راه میرفتیم و برمیگشتیم در آن شرایط سخت زندگی کردیم؛ شبها پست دادیم روزها کار کردیم گرسنگی و تشنگی و خستگی را تحمل کردیم تا دشمن نتواند پیش بیاید و آن خط حفظ شود با همه سختیها بچهها با هم بودند؛ با هم میخندیدیم، با هم درد دل میکردیم. یادش بخیر.
نکته پایانی اینکه آن روزها اگرچه سخت گذشت، اما درسهای بزرگی برایمان داشت؛ یاد گرفتیم یک دبه آب چقدر ارزش دارد یک لقمه نان چقدر، و یک رفیق چقدر. با کمترین امکانات ایستادیم تا دشمن نتواند پیش بیاید امروز هم وظیفه ماست که قدر این امنیت و آسایش را بدانیم و یاد آن بچهها و آن روزها را زنده نگه داریم. روحشان شاد و راهشان پررهرو.
این گفتوگو با یاد شهدای دفاع مقدس و با قدردانی از سرهنگ بازنشسته بهزاد سهیلیراد، یادگار روزهای حماسه و ایثار، به پایان میرسد. باشد که روایت این ایستادگی، چراغ راه نسلهای بعدی باشد.
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما
