معرفی کتاب/
سی گفتار از عطر افطار
کتاب «سی گفتار از عطر افطار» خاطرات و رویکرد ایثارگرانه دو بانوی رزمنده دفاع مقدس و دو خواهر شهید هشت سال دفاع مقدس استان گیلان «زهرا جعفری فلاحپور» و «سکینه شوش» به چاپ رسیده است.
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از گیلان، کتاب «سی گفتار از عطر افطار» روایت موازی خاطرات و رویکرد ایثارگرانه دو بانوی رزمنده دفاع مقدس و دو خواهر شهید هشت سال دفاع مقدس استان گیلان «زهرا جعفری فلاحپور» و «سکینه شوش» با قلمی شیوا، صمیمی، ساده و روان به نویسندگی حنانه سفرگر در ۱۱۶ صفحه توسط انتشارات صریر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس به چاپ رسیده است.

مصاحبه و پژوهش این کتاب ارزشمند را سمیه اقدامی سندی انجام داده و این کتاب به سفارش نشر ارزشهای مشارکت زنان دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان در ۱۰۰۰ تیراژ در نوبت اول سال ۱۳۹۵ به چاپ رسیده است.
نویسنده گیلانی این کتاب را در یک مقدمه و سی گفتار به نگارش درآورده است. راویان این کتاب که باهم نسبت خانوادگی (زن داداش و خواهرشوهر) دارند از رزمندگان زن دفاع مقدس هستند که بیش از دوماه در منطقه عملیاتی جنوب بودند. سکینه شوش اهل خرمشهر و خواهر شهید احمد شوش از شهدای والامقام در مقاومت ۳۴ روزه خرمشهر است و زهرا جعفری فلاح پور نیز خواهر شهیدان محمود و حجت جعفری فلاپور در عملیات الی بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر است.
در مجالی کوتاه به بخشهایی از خاطرات بانوی رزمنده و پیشکسوت دفاع مقدس استان گیلان «زهرا جعفری فلاحپور» میپردازیم.
هر روز تعداد زخمیها بیشتر میشد و دکترها و پرستارها دوان دوان به امداد رسانی و نجات مجروحین مشغول بودند. نه تنها از نگاه امدادگری، بلکه از نگاه زنانهی من، بخش واقعا کثیف بود. دیگر کسی وقتش را برای نظافت بیمارستان پرمجروح و جنگزده نمیگذاشت. وضعیت بهداشت زیر صفر بود. یک بار دیگه بچهها را جمع کردم و گفتم: خواهران! وضعیت بهداشت بیمارستان اصلاً مناسب نیست و هیچکس وقت رسیدگی به این موضوع رو نداره. از طرفی هم این بیمارستان طبق گفته آقای دکتر، به تعداد کافی امدادگر داره. ما اومدیم اینجا به کمک و به داد این رزمندهها برسیم.
حالا یا با اسلحه ست یا با سرنگ و آمپوله یا با جارو، به هر حال باید کمک بکنیم. مهمترین چیز برای این رزمندگان الان بهداشته.
اگر موافق هستید بیایید در کنار قبول مسئولیت امدادگر امنیتی، کار نظافت بیمارستان را هم به عهده بگیریم.
یکی از دخترها سری چرخاند و گفت: واقعاً وضعیت بهداشت اینجا قابل تحمل نیست. باید کاری کرد. دیگری گفت: واقعاً... موافقم، چون همین کثیفی بیمارستان که گفتی، باعث عفونت میشه و این یه خطر بزرگه. گفتم: پس حالا که همه، ما شمالیا رو به بهداشت و تمیزی میشناسن، بیایید اینجا ثابت بکنیم که ما چقدر تمیزیم.
یک نامه برای بخش تدارکات نوشتیم و به طرف پشت بیمارستان از پلهها پایین رفتیم. از کنار خوابگاه ویلایی پرستارها رد شدیم. در کنار یک باغچه پر از گلهای وحشی، یک اتاق بود که روی درب آن نوشته بود تدارکات. در زدیم و رفتیم داخل.
یک پیرمرد در آنجا نشسته بود که داشت رادیو گوش میداد. نامه رو به او دادیم. از پشت عینک ته استکانیاش نگاهی به کاغذ انداخت. بعد سرش را بالا آورد و گفت: «حالا چی میخواین؟» گفتم: «ما یکی دو تا تشت و پارچه میخوایم، کلر برای ضدعفونی کردن، و خلاصه از اینجور چیزها.»
پیرمرد که خیلی از این ایده خوشش آمده بود همینطور که وسایل رو برای مان آماده میکرد شروع کرد به تحسین ما که: «آفرین بچههای خوب...! آفرین دخترای ما...!» برگشتم به طرف بچهها نگاه کردم، دیدم مینا نیست. وسایل که آماده شد، مینا هم با یک دسته گل زیبا پر از گلهای وحشی وارد شد و گفت: «اینا رو هم توی اتاقها میذاریم تا روحیه رزمندهها بهتر شه.»
همه با هم رفتیم بالا و چادرهای همت را به کمر بستیم و کار نظافت بیمارستان را شروع کردیم. بخش پایین و اورژانس، خیلی شلوغ بود و بهتر بود آخر سر به آنجا برویم؛ بنابراین رفتیم بخش بالا. در بخش بالا زخمیهایی که میتوانستند راه بروند به بیرون اتاق راهنمایی کردیم و اگر هم کسی خیلی زخمی بود، با کمک بسیجیهای زخمی دیگر، چهار طرف تشک او را میگرفتیم و میگذاشتیمش روی زمین و بعد، پای سرمها، زیر تختها، دیوارها و در یک کلامکل اتاق بیمار را ضدعفونی و تمیز میکردیم. بعد از اینکه کارها تمام میشد، دوباره چهار طرف تشک را میگرفتیم و مجروح را در تختش میگذاشتیم و آنهایی را که از اتاق خارج شده بودند دوباره به طرف تختهایشان راهنمایی میکردیم. موضوع نظافت بیمارستان مثل توپ صدا کرد. نمیدانم چطور به گوش شان رسید، اما از طرف مجلهی زن روز تهران هم چند مصاحبه گر به بیمارستان طالقانی آبادان آمدند تا گزارش کنند: «دختران رودسری در آبادان چه میکنند!»
وقتی در بیمارستان فرصت استراحت پیدا میکردم، به یاد چشمهای درخشان سکینه، خواهر شهید احمد شوش میافتادم.
چقدر برای ازدواج با داداش صادقم مناسب بود. در اولین فرصت که به گیلان رفتم، موضوع رو با مادرم درمیان گذاشتم. گفت: «به برادرت هم بگو.» نظر صادق هم که یک جورایی پرسیدن نمیخواست!
داداشم از سری اول که رفته بود خرمشهر، وقتی دید مردم در حال تخلیهی شهر هستند خانوادهای بیپناه را دید که کسی را نداشتند. از یکی از بچههای عرب پرسید: «این کیه؟» گفت: «سید» بندگان خدا هفت تا دختر هم داشتند و جمعا سیزده نفر بودند. صادق به پسردایی من که مینی بوس هم مال او بود، گفت: «طالب حالا که داری میری اینا رو هم ببر بده به مادرم!» طالب هم این سیزده نفر رو جمع میکنه و به مادرم میدهد که تا شش ماه خانه ما ماندند و بعد حاج آقا محفوظی کمک کرد تا خانهای مستقل داشته باشند؛ بنابراین وقتی دوباره خواستم از رودسر به جنوب بیایم و در قم توقف کردم و از خانوادهی شوش کسب اجازه کردم برای خواستگاری. بعد که به جنوب رسیدم داداشم راهی شمال شد
علاقهمندان کتابهای حوزه زنان دفاع مقدس و ایثارو شهادت جهت تهیه این کتاب ارزشمند میتوانید در ساعت اداری به معاونت ادبیات و یا زنان ادارهکل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان به آدرس رشت، بعد از میدان صنایع دستی گیل، کیلومتر ۳ جاده رشت به تهران جنب حوزه علمیه حضرت امیرالمومنین (ع)، ۳۰۰ متر بالاتر از حوزه، مرکز فرهنگی دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان مراجعه کنید.
انتهای پیام/
لینک کپی شد
نظر شما
