دوازده سال چشمانتظاری و یک هدیه از امام رضا(ع)
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، هشتم اسفند، روز شیفت مهدی بود؛ همان روزی که برای همیشه رفت، بیآنکه فرصت خداحافظی با همسرش را پیدا کند. همسرش، «عصمت میکائیلزاده» میگوید وقتی مادرش با او تماس گرفت، با بغض گفت: «دامادت را میبینی؟ حتی یک خداحافظی هم نکرد و رفت.»

او معتقد است شهادت مهدی، در حقیقت ادامه همان دوازده روز جنگ بود؛ گویی سرنوشتش از قبل به این اتفاق گره خورده بود. مهدی روحیهای متفاوت داشت و کارهایی میکرد که نشان میداد دلش همیشه هوای دوستان شهیدش را دارد. همسرش روایت میکند که گاهی نیمههای شب از خواب بیدار میشده و او را میدیده که در حالی که عکس دوستانش را در آغوش گرفته، از شدت دلتنگی گریه میکند.
عصمت میکائیلزاده، همسر شهید مهدی توزندهجانی، از دلتنگی و حسرتی سخن میگوید که به دلیل آن خداحافظی ناتمام، همیشه با او خواهد ماند؛ با این حال، تأکید میکند که هیچگاه از شهادت همسرش ناراضی نبوده است.
مهدی توزندهجانی از شهدای حوزه هوافضا بود که بر اثر اصابت موشک آمریکایی ـ صهیونیستی به ورودی یک تونل به شهادت رسید. شدت حمله به اندازهای بود که از پیکر بسیاری از این شهدا چیزی باقی نماند و به همین دلیل، از آنان با عنوان «شهدای ققنوس» یاد شد.
چهار سال، همسفر جمکران
عصمت برای روایت زندگی مشترکش، داستان را از سالها پیش از ازدواج آغاز میکند؛ از نخستین روزهایی که مهدی را در مسیر سفرهای هفتگی به مسجد مقدس جمکران دید.
او میگوید: «چهار سال بود که هر هفته همراه یک کاروان به جمکران میرفتیم، اما هیچوقت با دقت به مهدی توجه نکرده بودم. با دختر داییاش دوست بودم. یک بار به من پیشنهاد کرد پول بدهیم تا پسرعمهاش برایمان بستنی بخرد. من هم قبول کردم. بعد مهدی را صدا زد.»
آن زمان مهدی جوانی سرباز بود که در انتهای اتوبوس مینشست. موهایش را از ته تراشیده بود، بینی شکستهای داشت و چشمهای درشت و ابروهای پررنگش بیشتر از هر چیز به چشم میآمد. عصمت با خنده تعریف میکند که از آن به بعد، هر وقت صحبت مهدی به میان میآمد، میپرسید: «کدام پسرعمهات؟ همان پسر زشت؟»
آغاز زندگی مشترک با توسل به امام زمان (عج)
یک سهشنبه از آبان سال ۱۳۸۴، خانوادهها در همان سفر جمکران با یکدیگر صحبت کردند. مادر مهدی با مادر عصمت گفتوگو کرد و به شکل رسمی موضوع خواستگاری را مطرح کرد؛ او گفت پسرش به دختر آنان علاقهمند شده است.
وقتی از عصمت میپرسند چگونه با وجود آن تصور اولیه، حاضر شد با همان «پسر زشت ته اتوبوس» ازدواج کند، با خنده پاسخ میدهد: «بعدها برای من خیلی زیبا شد.» حتی میگوید تا زمانی که با مهدی محرم نشده بود، عمداً به صورت او نگاه نمیکرد.
امام زمان (عج)، محور تصمیمهای مهدی
سفرهای جمکران برای این زوج فقط یک برنامه معمولی نبود. عصمت میگوید آنان چهار سال، تقریباً هر سهشنبه به جمکران میرفتند و از همان ابتدا، امام زمان (عج) محور اصلی زندگیشان بود.
او درباره این باور میگوید: «حتی امروز اگر فکر کنم برای لحظهای مورد توجه امام زمان (عج) نیستم، تحملش برایم سخت است. تنها امیدم این است که ایشان به زندگی من و فرزندانم توجه دارند و مراقب ما هستند.»
به گفته عصمت، مهدی نیز ارادت عمیقی به امام زمان (عج) داشت. او در تصمیمهایش همیشه به این فکر میکرد که آیا کاری که قصد انجامش را دارد، مورد رضایت امام زمان (عج) هست یا نه. حتی در مسائل بسیار ساده زندگی نیز همین نگاه را داشت.
عصمت نمونهای از این روحیه را چنین بیان میکند: «یک بار برای فردی لباس هدیه گرفته بودیم. مهدی به او گفت اگر فکر میکنی امام زمان از پوشیدن این لباس راضی هستند، آن را بپوش و اگر راضی نیستند، نپوش.» برای مهدی، جلب رضایت امام زمان (عج) فقط در تصمیمهای بزرگ خلاصه نمیشد و حتی در جزئیترین امور زندگی نیز اهمیت داشت.
شرطهای داماد برای ازدواج
عصمت و مهدی در سال ۱۳۸۴ عقد کردند و تا سال ۱۳۸۷ نیز همچنان با همان کاروان به جمکران میرفتند. پس از آن، چون کاروان دیگر به شکل منظم برنامه سفر نداشت، خودشان خودرو خریدند و سفرهایشان را هر دو هفته یا گاهی ماهی یک بار ادامه دادند.
اما در زمان خواستگاری، این مهدی بود که فهرستی از خواستهها و معیارهایش را مطرح کرده بود. عصمت میگوید خودش شرط خاصی برای ازدواج نگذاشته بود و بیشتر معیارها از طرف مهدی مطرح شده بود.
در فهرست او موضوعاتی مانند رضایت امام زمان (عج)، رعایت حجاب، احترام به پدر و مادر، قناعت و دیگر ارزشهای مورد اعتقادش قرار داشت. مهدی همه این موارد را با او در میان گذاشت و عصمت نیز پاسخ خود را داد. همین گفتوگوها باعث شد علاقه میان آن دو شکل بگیرد و به گفته عصمت، همانجا بود که دلشان به یکدیگر گره خورد.
با گذشت حدود ۲۰ سال از ازدواجشان، نکتهای توجه مصاحبهکننده را جلب میکند: فرزندان این خانواده هنوز کمسنوسال هستند. عصمت توضیح میدهد که آنان دوازده سال پس از ازدواج صاحب فرزند نشدند.
هدیهای پس از نخستین خدمت در حرم امام رضا (ع)
در سال ۱۳۹۷، فرصتی برای این زوج فراهم شد تا به عنوان خادم امام رضا (ع) خدمت کنند. عصمت ابتدا به عنوان خادمیار فعالیت خود را آغاز کرده بود و چند بار از مهدی نیز خواسته بود برای این کار ثبتنام کند. بعدها متوجه شد مهدی بدون اینکه به او چیزی بگوید، مراحل لازم را انجام داده است.
آن سال هر دو در کلاسهای مربوط شرکت کردند، امتحان دادند و پس از قبولی، لباس خادمی تهیه کردند و در کنار یکدیگر در حرم امام رضا (ع) به خدمت پرداختند.
عصمت این اتفاق را با یکی از شیرینترین اتفاقات زندگیشان پیوند میدهد. به گفته او، نخستین کشیک مشترکشان در بهمن ۱۳۹۷ انجام شد و تنها یک ماه بعد، در اسفندماه، متوجه شد که پس از سالها انتظار، خداوند به لطف امام رضا (ع) و امام زمان (عج)، فرزندی به آنان عطا کرده است؛ فرزندی که نامش را محمدهادی گذاشتند.
امسال دیگر کسی برایم گل نرگس نمیخرد
مهدی عادت داشت همسرش را با کارهای کوچک و دوستداشتنی غافلگیر کند. یکی از خاطراتی که عصمت با حسرت از آن یاد میکند، مربوط به گل نرگس است؛ گلی که خودش بسیار دوست داشت.
در نخستین سالگرد عقدشان، مهدی پیش از آنکه دنبال همسرش برود، به گلفروشی سر زد و دستهای گل نرگس سفارش داد. سپس با عصمت راهی کرج شدند و آنقدر در کنار هم گشتند و خوش گذراندند که مهدی سفارش گل را کاملاً فراموش کرد.
شب که به پایان رسید، تازه یادش آمد دستهگل در گلفروشی باقی مانده است. روز بعد با هم رفتند و گلها را تحویل گرفتند؛ خاطرهای ساده، اما شیرین که سالها در ذهن عصمت باقی مانده است.
حالا، اما جای مهدی خالی است و آن خاطره برای عصمت رنگ دیگری دارد. خودش با حسرت میگوید: «امسال دیگر کسی را ندارم که برایم گل نرگس بخرد.»
انتهای پیام/ 122
