«مسافری که نیامد»؛ روایت عشق، ایثار و پایبندی به بیتالمال
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از خراسان رضوی، کتاب «مسافری که نیامد» به قلم «سمیرا اثباتیمقدم»، روایتی جامع و مستند از فراز و فرودهای زندگی «سردار شهید حسین ریوندی» است که توسط نشر «رنگین کمان» به زیور طبع آراسته شده است.

این اثر با قلمی شیوا، از پیوند عاشقانه و روزهای زندگی مشترک تا حماسهآفرینیهای او در میدان نبرد و نهایتاً عروج به درجه رفیع شهادت را به تصویر میکشد. کتابی که در آن، مخاطب نه تنها با ابعاد شخصیتیِ فرماندهای که به «دکتر چمرانِ» سبزوار شهره بود آشنا میشود، بلکه درسهای ماندگاری از اخلاق، غیرت و پایبندی به بیتالمال را در سیره این شهید والامقام مرور میکند.
در ادامه بخشهایی از فصل نوزدهم کتاب «مسافری که نیامد…» با عنوان اعزام دوباره را میخوانیم.
سرعت برق و باد ۹ روز مرخصی حسین تموم شد و باید برمیگشت جبهه. این بار مثل دفعه قبل نبودم. قلبم آرام گرفته بود. دیگر بیقراری نمیکردم. حسین این بار عهدی از من گرفت، من هم علیرغم میل باطنیام قول دادم. حسین که حرف دلم را نگفته میخواند، گفت: زهرا جان، اگر خواستی دعا کنی برای سلامتی همه رزمندهها دعا کن. مستقیم نگفت برای شهادتم دعا کن.
حرفی نزدم و فقط نگاهش کردم، حسین گفت:
_ نذر نکنی که من سلامت برگردم. خیالت راحت باشه من شهید نمیشم.
باز هم حرفی نزدم. نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت. حرفش امیدوارم میکرد. برخلاف دفعههای قبل که میگفت تا جنگ تموم نشود از جبهه نمیآیم، این دفعه حرف از شهید نشدن میزد. خوشحال بودم. مطابق گفته حسین است که نکردم، ولی آرزوی سلامتیاش را داشتم. قول دادم که برای سلامتی همه رزمندگان دعا کنم.
حسینم، چون میدانست حالم مساعد نیست، بیشتر از دفعه قبل تماس میگرفت و حالم را میپرسید.
این بار محسن بیشتر نگران من بود و زود به زود زنگ میزد.
گاهی هم مهدی میآمد دنبالم و میرفتی مخابرات به ما زنگ میزدیم. قبل از اینکه به کابین تلفن بروم، مهدی شماره رو میگرفت و میگفت: با چمران، حسین ریوندی کار دارم. من نمیدانستم چرا اینجوری میگوید. وقتی میپرسیدم چرا با حسین میگی چمران گفت:
_ حسینی کلاه داره که وقتی سرش میذاره، شبیه دکتر چمران میشه، برای همین معروف شده به دکتر چمران.
وقتی مهدی میگفت با چمران کار دارم، زودتر پیدایش میکردند.
تماس که میگرفتم گاهی موفق میشدم حرف بزنم، گاهی هم نمیتوانستم. ولی هرچه بود، چون از احوالش با خبر میشدم، خوشحال بودم.
ماه رمضان که رسید باز نگرانی به جانم ریشه دواند. نگران حسین بودم. میدانستم نمیتواند روزه بگیرد؛ چون یکجا ثابت نیستم و دائم جابهجا میشودند. مخصوصاً که عملیات هم داشتند. اواخر تیر بود و هوا گرم. در آن گرمای جنوب بدون روزه گرفتن نمیتوانستی طاقت بیاوری، چه برسد به اینکه بخوای روزه هم بگیری.
همان روزها بود که عملیات رمضان در شلمچه و شرق بصره انجام شد. میدانستم عملیات بزرگ و سنگینی در راه است. دلآشوبیام باز شروع شده بود. شب و روز کارم شده بود دعا برای پیروزی رزمندگان و سلامتی آنها. وقتی عملیات میشد. فقط پای تلویزیون بودم که ببینم چه اتفاقی افتاده و نتیجه عملیات چه شده؟
یک روزها یکی از همرزمان حسین را در خیابان دیدم. شوهر خواهر آقای محمدیانی بود. از حسین برایم خبر آورده بود گفت که حسین معاون گردان است.
نمیدانم چرا این حرف آقای طاهری باز آشوب را به جانم انداخت. حسین گفته بود که سالم برمیگردد. باز نگرانیهای من شروع شد. جمعهٔ آخر ماه رمضان و روز قدس بود. با خانم مهدی رفتیم راهپیمایی و نماز جمعه. نماز جمعه در باغ ملی برگزار میشد. احساس میکردم بهجت حرفی میخواهد بگوید، ولی این پا آن پا میکند. آخرش گفت: زهرا یک چیزی میخوام بگم.
چشمانم رو بستم و منتظر شدم. من به حرف حسین ایمان داشتم. حسین گفته بود که شهید نمیشود. توی دلم ذکر گفتم و منتظر شدم تا ببینم بهتر چی میخواد بگوید:
_ ببین در همین عملیات حسین مجروح شده.
نمیدونم چرا گفتم: الحمدالله.
بهجت حالم را میفهمید. میدانست خبر مجروحیت خیلی بهتر از خبر شهادت است. بهجت میدانست چرا من خدا را شکر کردم.
فقط پرسیدم: از کجا میدونی؟
گفت: مهدی بهم گفته، حسین خودش گفته به زهرا چیزی نگید تا خودم بیام، بعد بهش بگید.
از وقتی خبر مجروحیت حسین را شنیدم تا وقتی به سبزوار رسید، چند روزی طول کشید. مجروح که شده بود، به بیمارستان تبریز منتقلش کرده بودند، از آنجا هم به مشهد آمده بود و بعد هم به سبزوار.
وقتی حسین آمد تنها نبود. چند تن از دوستانش همراهیاش کردم و حسین را تا خانه آوردند. این بار نتوانستم خودم را کنترل کنم و از دیدنش اشکهایم جاری شد. یک پای حسین در گچ بود.
کاش پای من میشکست و حسین در سلامت بود. خودم را کنترل کردم و به استقبال حسین رفتم. حسینم از دیدنم خوشحال بود.
_ گفتم که شهید نمیشم.
خندیدم. بند دلم پاره میشد وقتی میدیدم حسین زمینگیر شده و پایش در گچ است، ولی از درون خیلی خوشحال بودم که حسین شهید نشده به کنارم است.
در مدت مجروحیتش بچههای سپاه خیلی برای عیادت میآمدند. از طرف تعاون سپاه چیزهایی هم میآورند، ولی حسین هیچ کدام را قبول نمیکرد.
یک بار آقای کلاته سیفری با یک موتور ایژ آمد. گفت این موتور قسطی است، پولش را از حقوقت کم میکنیم. حسین قبول نکرد و گفت: من از پول بیتالمال چیزی نمیگیرم.
هر بار که دوستان چیزی میآوردند، قبول نمیکرد. به من هم سفارش میکرد که اگر من شهید شدم بعد از شهادتم هم از اموال بیتالمال استفاده نکنید. هرچی دادم برای خانه از وسایل و این چیزها، قبول نکنید.
حسین در کنارم بود و همین خوشحالم میکرد؛ و من خوشحال بودم که تا مدتی در کنارم است.
انتهای پیام/
