برش کتاب/

از مسئولیت خانوادگی تا حضور در جبهه

کتاب «سلام راضیه» نوشته نسرین پرک، با تکیه بر خاطرات راضیه قلی‌زاده همسر شهید مهدی فرودی، به روایت سبک زندگی، مسئولیت‌پذیری خانوادگی و روحیه ایثارگری این شهید والامقام می‌پردازد.
کد خبر: ۸۶۹۳۶۵
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۵ - 12October 2026

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از خراسان رضوی، کتاب «سلام راضیه» نوشته «نسرین پرک» و منتشر شده توسط نشر «ستاره‌ها»، روایتی مستند از زندگی مشترک «راضیه قلی‌زاده» و شهید «مهدی فرودی» است. 

کتاب سلام راضیه

این اثر با تمرکز بر خاطرات همسر شهید، به چگونگی مدیریت زندگی زوجی می‌پردازد که در سال‌های انقلاب و دفاع مقدس، میان مشغله‌های مبارزاتی، تبلیغی و حضور در جبهه با مسئولیت‌های خانوادگی توازن برقرار کردند. این کتاب بدون پرداخت‌های احساسیِ مرسوم، گزارشی از سبک زندگی شهید فرودی ارائه می‌دهد که نشان می‌دهد چگونه می‌توان به خانواده و زندگی دنیوی پایبند بود، اما درگیر تعلقات نشد؛ روایتی که تلاش می‌کند تصویری واقعی از یک زندگی توأم با تعهد و ایثار را پیش روی مخاطب قرار دهد.

در ادامه بخش‌هایی از فصل ششم کتاب «سلام راضیه» با عنوان می‌دونم حواست به همه چی هست را می‌خوانیم.روی پله‌های درگاه نشسته بودم و داشتم لیست کار‌هایی را که باید انجام می‌دادم مرور می‌کردم. مریم بیمارستان بود. سعید آقا زنگ زده بود که خانواده‌اش از اصفهان بیایند. 

از وقتی جهازم را از دوحصاران آورده بودند، همینطور گوشه زیرزمین آواره شده بودند. به زودی یک نوزاد به جمع ما اضافه می‌شد. مهمان‌ها از راه دور می‌آمدند و ما مجبور بودیم تا رفتن آنها شب‌ها توی زیرزمین بخوابیم. دیروز به مهدی گفته بودم: آقا! با اینکه شیشه‌های درِ وسطی مشجره، اما شب‌ها سایه‌ام از اون طرف دیده می‌شه. اگه پرده بزنم بهتر نیست؟

مطمئن نبودم مهدی علاقه‌ای به تغییر چیدمان اتاقمان داشته باشد؛ اما با تحسین نگاهم کرد. وقتی نیستم خیالم راحته. می‌دونم که حواست به همه چی هست. 

روکش رخت‌خواب‌هایم را باز کردم. پشتی‌هایم را دور کتابخانه چیدم. پرده پنجره را عوض کردم و پرده دیگری به درِ بین اتاق خودمان و کتابخانه زدم. فرش اتاق را با یکی از قالی‌های دستبافم عوض کردم؛ قالی بزرگتر از اتاق بود؛ مجبور شدم اضافه‌اش را به دیوار تکیه بدهم. 

عمه جان غروب از بیمارستان آمد. روسری‌اش را باز کرد. مو‌های تُنک و سفیدش پسرش چسبیده بود. قبل از اینکه چیزی بپرسم، گفت: 
_ بچه پسره! خدا را شکر صحیح و سالم به دنیا اومد. اسمش رو هم گذاشتن یاسر.

نگاهی به اطراف انداخت._ اینا رو تنهایی آوردی بالا؟ نکن مادر. شاید باردار باشی.
باردار که بودم، اما کسی نمی‌دانست. 

_ داداش‌محمد هم کمکم کرد.
دوباره روسری‌اش را پوشید و گوشه‌هایش را زیر چانه گره زد. 

_ ان‌شاءالله شما هم یک بچه بیارید. شاید مهدی یک جا بند بشه. سپاه مدرسه و حوزه کم بود که حالا عضو جهاد سازندگی هم شده؟ دیگه بعضی شب‌ها خانه هم نمیاد. بچه‌های مردم رو جمع می‌کنه می‌بره کوه و صحرا.با دست جلوی دهان بی‌دندانش را گرفت و خندید.

_ آخه این بچه‌شهری‌ها با چاقو‌های اره‌ای می‌تونن جو و گندم درو کنن؟شربتش را سر کشید. 
_ اون موقع‌ها کمباین نبود، اگر هم بود هنوز به روستا‌های پرت و دور افتاده نیامده بود. ما هر سال کِشت جو و گندم‌مون رو خودمان درو می‌کردیم. نه

مثل این بچه‌مدرسه‌ای‌ها که با چاقو‌هایی که سیب رو پوست نمی‌کنه، می‌خوان خوشه‌های گندم رو یکی‌یکی ببرن. ما ساقه‌های کندم رو دسته می‌کردیم و هر بار که داس رو می‌کشیدیم، یک بغل گندم درو می‌شد.

عمه‌جان ساکت شد. در نگاهش دختری رو می‌دیدم که مو‌های بافته سیاه و بلندش از زیر چهار قد بزرگش کمی بیرون آمده؛ دختر مدام عرق دست‌هایش را با دامن چیت گلدارش خشک می‌کرد، ساقه‌های گندم را دسته می‌کرد و با حرکت داس، پشته خوشه‌های طلایی گندم، انبوه‌تر می‌شد.

مگسی روی لب عمه‌جان نشست و نگاهش به سرعت از آن دور‌ها بازگشت. عمه‌جان مگس روی لبش را با دست پراند._ تا شب، چند تا کُپه اندازه قد خودم گندم درو می‌کردم.

انتهای پیام/

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار