خداحافظی با انگشتری که بوی شهادت میداد/ حکایت انتظار همسر و امانتی که از دل آتش بازگشت
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از البرز، در تقویم دفاع از امنیت کشور، نام «شهدای ققنوس» با داغ ۴۲ پاسدار هوافضا در اشتهارد گره خورده است که در حادثه انفجار تونل لانچر به شهادت رسیدند. میان این روایتهای پر از سوز و گداز، داستان «شهید جواد زعیم کهن» رنگ و بویی دیگر دارد؛ شهیدی که پیش از پرواز، انگشتر «یا ثارالله» خود را به همرزمش سپرد تا به دست خانوادهاش برساند.

به بهانه سالگرد این حادثه، به سراغ «فاطمه نظمده»، همسر شهید رفتیم تا از روزهای دلهرهآور بیخبری، نذر ولادت امام حسن مجتبی (ع) و معجزه بازگشت امانتی بشنویم که آخرین پیام شهید و یا شاید هدیه سالگرد ازدواجشان به همسرش بود. همسر این شهید آن زمان را اینگونه روایت میکند:
روز یکشنبه ۱۰ اسفند، آخرین باری بود که با جواد صحبت کردم. مدت تماسمان خیلی کوتاه بود و از آن به بعد دیگر خبری نشد. دلم آرام و قرار نداشت؛ نه چون خبری بود، بلکه چون هیچ خبری نداشتم. روزها به سختی سپری میشدند و هر روز برایم چند سال میگذشت. امکان نداشت که جواد مرا بیخبر بگذارد؛ همیشه حتی اگر ۱۰ ثانیه هم شده بود، تماس میگرفت و ما را از حالش باخبر میکرد.
ماه رمضان بود، روزها از پی هم میگذشتند، دوشنبه، سهشنبه و چهارشنبه که سالگرد عقدمان بود هم گذشت و خبری از جواد نشد و نگرانی ما هر روز بیشتر از دیروز میشد، پدر و برادر همسرم به اشتهارد رفتند تا خبری بگیرند که درست در همان حضور، متوجه شهادت همسرم شده بودند اما قرار شده بود تا زمان پیدا شدن پیکر شهدا چیزی اعلام نشود تا از قطعیت شهادت و مجروحیت آنها مطمئن شوند.
من در اوج بیقراری و چشمانتظاری و بیخبر از همهجا در دلم با جواد حرف میزدم. «جواد، مگه میشه روز عقدمون یادت بره؟ من کادو نمیخوام ولی ای کاش حداقل یه زنگ میزدی و یک خبر از خودت بهم میدادی.» هر بار که در خیالم با او حرف میزدم دلم آشوب بود و فقط گریه میکردم.
بعد از افطار به همسر یکی از دوستانش زنگ زدم و اصرار کردم که اگر خبری شد به من هم بگوید. پدر همسرم صدای مرا شنید و مرا صدا زد، کنارش نشستم و به صورتش نگاه کردم، کلامش را مزه کرد و گویی شک داشت که بگوید یا نگوید و بالاخره قفل سکوتش را شکست و آرام گفت: ما امروز رفتیم اشتهارد، گفتند که تونل را زدهاند. جواد و دوستانش هم داخل تونل هستند ولی نمیتوانند آنها را بیرون بیاورند.
من که انگار نمیتوانستم یا نمیخواستم قبول کنم که چه بلایی ممکن است سر جواد و همکارانش آمده باشد، به پدرشوهرم گفتم: مگه میشه اینهمه روز بدون آب و غذا اونجا بمونن؟ حتماً شهید شدن. پدر پاسخ داد: نه، سالمن، فقط باید در تونل رو باز کنن. پنجشنبه نیمه ماه مبارک رمضان و روز ولادت امام حسن مجتبی (ع) بود و حالم روز به روز خرابتر از دیروز بود.
چند روز بیخبری از همدم روزهای تنهاییام خیلی سخت بود، کاری جز گریه نمیتوانستم انجام دهم، مسجد را بهعنوان مآمن انتخاب کردم و گوشهای نشستم و توسل کردم. ندای اذان که در مسجد پیچید، دو رکعت نماز خواندم، سرم را بالا گرفتم و گفتم: یا امام حسن، نذر میکنم جواد و دوستانش سالم برگردند، من هر سال روز ولادتت سفره افطار پهن کنم.
اشک امانم نمیداد و صورتم خیس شده بود، هر کس مرا میدید متوجه میشد چقدر دلتنگم، حالم خیلی بد بود، آنقدر بد که هر کس مرا میدید از من میخواست به خانه برگردم. در مسیر بازگشت به منزل، قدمهایم سست بودند و نمیتوانستم محکم گام بردارم، کلید را به در انداختم و وارد خانه شدم، رفتار همه تغییر کرده و خانه تمیزتر و مرتبتر شده بود.

حیاط آب و جارو شده بود، به داخل اتاق رفتم، صدای گریه میشنیدم، پاهایم سست شد، دلم میخواست همانجا بنشینم و جلوتر نروم، همه علائم نشان میداد اتفاق خوبی نیفتاده اما انگار دلم نمیخواست باور کنم. با مادرم تماس گرفتم اما برادرم به جایش پاسخ داد و گفت که به منزل ما نزدیک هستند اما برایم عجیب بود، پرسیدم: چه عجب؟ چی شده؟ جواد شهید شده؟
پاسخی که از او شنیدم برای یک لحظه چشمانم را تار و دنیایم را روی سرم خراب کرد. آرام روی زمین نشستم و دستم را روی سرم گذاشتم و نمیدانم به چه چیز فکر میکردم. در همان لحظه با خودم فکر کردم به فرزندانمان چه بگویم؟ امیرعلی بزرگتر بود و بهتر متوجه وقایع میشد اما محمدمهدی کوچکتر بود و این غم برایش بسیار بزرگ.
امیرعلی اصلاً گریه نمیکرد، انگار میدانست از این پس مرد این خانه اوست و باید قوی باشد اما محمدمهدی که به شدت به پدرش وابسته بود، نمیتوانست این درد را تحمل کند. او را به منزل یکی از دوستان فرستادم تا کمتر شاهد بیقراریها باشد. مهمانها آمدند و خانه کمکم شلوغ شد، تازه متوجه شدم همه از چند روز قبل متوجه هدف قرار دادن تونل بودهاند و فقط من بودم که نمیخواستم باور کن تنها مونس و همدم زندگیام در میان آنهمه دود و آتش و آوار ...
جمعه از راه رسید، محمد آقا، دوست صمیمی جواد که در این حادثه مجروح شده بود، با برادر همسرم تماس گرفت و گفت که یک امانتی برای ما دارد، چند روز بعد که به منزل ما آمد، برایمان تعریف کرد که چند ساعت قبل از حادثه جواد انگشتری که با نام «یا ثارالله» مزین شده بود را به او داده و از او خواسته که آن را به ما برساند.
او آن لحظه را اینگونه تعریف کرد: جواد قبل از شهادت مرا کنار کشید و انگشتر یا ثارالله را از دستش بیرون آورد و گفت: انگشتری رو که الان بهت میدم، به دست خانوادهام برسون؛ بگو حتماً بذارنش داخل قبر من. ماجرا از این قرار بود که وقتی موشک به تونل اصابت کرد، فقط چند نفر نجات یافتند؛ یکی از آنها محمد آقا دوست جواد بود که هوشیاریاش به شدت پایین و به کما رفته و اکنون از کما خارج شده بود.
اما به گفته مسئول حراست بیمارستان، وقتی او را به بیمارستان رساندهاند این انگشتر در دست او بوده است. امیرعلی خیلی دوست داشت آن یادگار پدرش را برای خودش نگه دارد، ولی چون وصیت جواد بود که آن را داخل قبرش بگذاریم، به همراه پیراهن مشکی که اربعین به تن میکرد، آن را نیز داخل مزار و روی سینهاش گذاشتند.

انتهای پیام/
