«تشنه نابودی صهیونیستها بودم و هستم» جملهای بر مزار یک شهید
گروه استانهای دفاعپرس- «پژمان گنجیپور»؛ بعضی آدمها حرفهای مهم زندگیشان را برای روزهای آخر نگه میدارند؛ بعضی هم از پیش میدانند که میخواهند چه چیزی از آنها به یادگار بماند. شهید مسلم خیزاب جملهای را برای سنگ مزارش انتخاب کرده بود که نمیشد از کنارش ساده گذشت؛ جملهای روشن درباره آرزویی که در دل داشت و نمیخواست پس از رفتنش ناگفته بماند.

«تشنه نابودی صهیونیستها بوده و هستم و بهترین روزم، روز نابودی صهیونیستهاست.»
این جمله قرار بود پس از شهادتش هم خوانده شود؛ قرار بود هرکس بر مزارش بایستد، بداند مردی که آنجا آرمیده، چه آرزویی را با خود داشته است. در انتخاب چنین عبارتی، خبری از حرفهای مبهم و چندپهلو نبود. او خواسته بود موضعش روشن باشد و همان جمله، بیواسطه از زبان خودش باقی بماند.
اما برای رسیدن به مردی که چنین جملهای را برای مزارش انتخاب کرد، باید از سنگ مزار فاصله گرفت و به روزهای زندگیاش برگشت؛ به خانهای که در آن، مردی برای همسرش سنگهای کوچک و رنگارنگ میآورد، شبها قرآن میخواند و پیش از آخرین سفر، برای پسرش نامه مینوشت.
اینها بخشهای مختلف زندگی یک نفر هستند؛ کسی که در خانه همسر و پدر بود و در میدان، فرماندهی با مسئولیتها و باورهای خودش.
از خواستگاری تا قصه یک زندگی مشترک
وقتی برای خواستگاری رفت، حرفش را با تصویری از پرواز بیان کرد. به همسر آیندهاش گفت: «من یک بال را از سپاه گرفتم و منتظر یک بال دیگرم برای پرواز.»
این جمله، تصویری از نگاه او به زندگی مشترک به دست میدهد؛ زندگیای که قرار بود همراهی دو نفر باشد. او از سپاه بهعنوان یک بال یاد کرد و برای بال دیگر، همراهی را میخواست که در مسیر زندگی کنارش باشد.
زندگی آنها در کنار مأموریتها و مسئولیتهای او ادامه پیدا کرد. سفرها بخشی از روزهایش بودند و گاهی او را از خانه دور میکردند. بااینحال، از میان همین رفتوآمدها، یادگاریهایی باقی مانده بود که رنگ و بوی زندگی شخصیاش را داشتند.
او از سفرها و مأموریتهایش برای همسرش سنگهای رنگارنگ میآورد؛ سنگهایی که شاید برای دیگری چیزی جز تکهای از طبیعت نبودند، اما در خانه آنها معنای دیگری پیدا میکردند. هر سنگ، یادگاری از مسیری بود که او پیموده بود و به خانه آورده بود.
این سنگها در برابر مأموریتهای دشوار و مسئولیتهای نظامی، یادگارهایی ساده به نظر میرسند؛ اما همین جزئیات است که گاهی تصویر آدمها را از قاب عنوانها بیرون میآورد. پشت نام یک فرمانده، مردی قرار داشت که در سفر هم به فکر همسرش بود و چیزی کوچک را برای خوشحالکردن او با خود به خانه میآورد.
مردی که میخواست قرآن در خانه بماند
شبها حدود صد آیه قرآن میخواند. تلاوت قرآن برای او بخشی از برنامه زندگی بود؛ عادتی که میخواست اثرش در خانه باقی بماند، حتی وقتی خودش حضور نداشت.
او میخواست نور قرآن در خانه خاموش نشود؛ خواستهای که در وصیتنامهاش نیز ادامه پیدا کرد. از خانوادهاش خواسته بود نماز و تلاوت قرآن را دنبال کنند، به یتیمان و نیازمندان کمک برسانند و به دیدار خانواده شهدا بروند.
در این سفارشها، زندگی پس از رفتن او هم جای خودش را داشت. او برای خانوادهاش کارهایی را به یادگار گذاشت که میشد در روزهای عادی انجامشان داد؛ خواندن قرآن، دستگیری از نیازمندان و فراموشنکردن خانوادههایی که عزیزانشان را از دست داده بودند.
شاید اهمیت این سفارشها در همین باشد که از خانواده خواسته بود یاد او را تنها در خاطرهها نگه ندارند؛ راهی را ادامه دهند که خودش به آن باور داشت. در وصیتش، خانواده و مسئولیت در برابر دیگران کنار هم قرار میگرفتند؛ همان دو بخشی که در روایت زندگی او بارها به هم میرسند.
نامهای برای روزهایی که پدر نبود
در میان یادگارهایش، نامهای برای پسرش محمدمهدی جای ویژهای دارد. او در این نامه از محبتش گفت و بابت کمبودهایی که ممکن بود در زندگی فرزندش وجود داشته باشد، حلالیت خواست.
نوشت: «فرزند نازنینم بدان که شما را بسیار دوست میداشتم و مرا به خاطر همه کمبودهای حضوری و مادی حلال کن.»
این جملهها را میشود از زاویه یک پدر خواند؛ پدری که میدانست مأموریتهایش ممکن است به معنای دورماندن از خانه باشد. او به غیبتهایش اشاره کرد و از فرزندش خواست بابت آنچه نتوانسته برایش فراهم کند، حلالش کند.
در نامه، خبری از شرح مأموریتها یا مسئولیتهای نظامی نیست. خطاب، مستقیم و خانوادگی است؛ پدری با فرزندش حرف میزند و میخواهد محبتش را به او یادآوری کند. شاید همین بیپیرایگی، نامه را به یکی از شخصیترین یادگارهای او تبدیل کرده است.
پسرش میتوانست این چند سطر را بارها بخواند و از میان کلمات، صدای پدری را به یاد بیاورد که دوستش داشت و نگران کمبودهای حضورش بود. نامهای که پیش از یک سفر نوشته شده بود، پس از شهادت معنایی متفاوت پیدا کرد؛ چون دیگر فرصتی برای جبران آن روزهای دوری وجود نداشت.
آرزویی که میخواست بر مزارش بماند
در کنار نامه پدرانه و یادگاریهای خانوادگی، جملهای قرار داشت که وجه دیگری از زندگی او را نشان میداد؛ جملهای که خودش برای سنگ مزارش انتخاب کرده بود:
«تشنه نابودی صهیونیستها بوده و هستم و بهترین روزم، روز نابودی صهیونیستهاست.»
این عبارت را نمیتوان از زندگی او جدا کرد و تنها بهعنوان نوشتهای روی سنگ دید. او خواسته بود این جمله پس از شهادتش هم باقی بماند؛ نشانی از آرمانی که میخواست به نام خودش ثبت شود.
نامه برای پسرش، از محبت و دوری حرف میزد؛ جمله روی مزار، از آرزویی میگفت که میخواست روشن و بیپرده بیان شود. هر دو نوشته از یک نفر به جا ماندهاند و هر دو بخشی از تصویری هستند که از او باقی است.
او هم زندگی خانوادگی خودش را داشت، هم باورهایی که برایش اهمیت داشتند و هم مسئولیتهایی که در مسیر خدمت بر عهده گرفته بود. جمله روی مزارش قرار بود بخشی از همین هویت را پس از رفتنش حفظ کند.
آخرین سفر به سوریه
مسلم خیزاب دهم دیماه ۱۳۵۹ در اصفهان متولد شد. پس از پایان دبیرستان به سپاه پاسداران پیوست و در دانشگاه امام حسین (ع) تحصیل کرد. او بعدها فرمانده گردان یا زهرا (س) لشکر ۱۴ امام حسین (ع) شد.
مهرماه ۱۳۹۴، برای انجام مأموریت مستشاری و دفاع از حرم حضرت زینب (س) راهی سوریه شد. بیستم مهرماه همان سال، در نخستین روز محرم، به شهادت رسید.
این بار سفرش به خانه ختم نشد. مردی که از سفرها برای همسرش سنگ میآورد، نامهای برای پسرش نوشته بود و میخواست قرآن در خانه باقی بماند، دیگر بازنگشت. آنچه از او ماند، بخشی از زندگی روزمرهاش بود و نوشتههایی که از باورها و دلبستگیهایش میگفتند.
پس از شهادتش، خانوادهاش فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی را ادامه دادند؛ از کمک به نیازمندان و تسهیل ازدواج جوانان تا مشاوره خانواده و برنامههای آموزشی. به این ترتیب، بخشی از سفارشهایی که در زندگی و وصیتش بر آنها تأکید داشت، در فعالیتهای پس از شهادتش نیز دنبال شد.
یازده سال بعد چه چیزی از او مانده است؟
یازده سال از شهادت مسلم خیزاب میگذرد؛ از روزی که آخرین سفرش به بازگشت نرسید. برای شناخت او میتوان از مسئولیت نظامیاش شروع کرد، اما آنچه تصویرش را کاملتر میکند، کنار هم گذاشتن همان یادگارهای کوچک و نوشتههای شخصی است.
سنگهایی که برای همسرش میآورد، نامهای که برای پسرش نوشت و جملهای که برای مزارش انتخاب کرد، هرکدام بخشی از قصه او را در خود دارند. یکی از همراهی و محبت میگوید، دیگری از دلتنگی پدرانه و آن یکی از آرزویی که میخواست پس از شهادتش هم به زبان خودش بیان شود.
نام مردی که این یادگارها را بر جای گذاشت، مسلم خیزاب بود؛ فرمانده گردان یا زهرا (س) لشکر ۱۴ امام حسین (ع) که بیستم مهرماه ۱۳۹۴ در سوریه به شهادت رسید.
بر مزارش همان جملهای قرار گرفت که خواسته بود؛ جملهای درباره تشنگیاش برای نابودی صهیونیستها. اما برای رسیدن به تصویر کاملتری از او، باید آن جمله را کنار نامه پسرش و خاطره سنگهایی گذاشت که برای همسرش از سفر میآورد. آن وقت، پشت نام فرمانده شهید، زندگی مردی دیده میشود که هم آرزویش را روشن بیان کرد و هم محبتش را برای خانوادهاش به یادگار گذاشت.
انتهای پیام/
