معرفی کتاب؛

«آن روزها»

کتاب «آن روزها» مجموعه خاطرات شفاهی زنان رزمنده و ایثارگر دفاع مقدس مقدس استان گیلان با نگارش «وجیهه خوشحال» به چاپ رسیده است.
کد خبر: ۸۶۹۹۹۸
تاریخ انتشار: ۲۲ مهر ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۵ - 14October 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، کتاب «آن روزها» مجموعه خاطرات شفاهی زنان رزمنده و ایثارگر دفاع مقدّس استان گیلان با نگارش و تدوین «وجیهه خوشحال» در ۲۰۶ صفحه توسط انتشارات صریر بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به چاپ رسیده است.
رشت
این کتاب به سفارش نشر ارزش‌های مشارکت زنان دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان در ۱۰۰۰ نسخه در سال ۱۳۹۷ با زبانی ساده، صمیمی، حماسی و ادبی به چاپ اول رسیده است. 
  
در مجالی کوتاه به بخش‌هایی از خاطرات بانوی رزمنده و پیشکسوت دفاع مقدس استان گیلان «سکینه خادم الفقرا» متولد ۱۳۴۷ از شهرستان رودسر می‌پردازیم که در سال‌های ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ توسط گروه حاجیه خانم جنیدی از رودسر به هویزه اعزام شد. خانم خادم الفقرا در مورد آن روز‌ها اظهار می‌گوید: سال‌های ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ توفیق داشتیم که مقدار کم و زیاد در منطقه هویزه باشیم. جنگ به خودی خود نعمت بود؛ اما اگر قدردان نباشیم و جنگ را حس نکنیم نقمت خواهد شد. 
 
خوب به یاد دارم، وقتی که از رودسر عازم شهر هویزه شدیم. یک اتوبوس قدیمی، من و خواهران دیگر را توی شکمش جای داده بود. همراه ما شهید حسینی هم بودند. اتوبوس به پل اهواز رسیده بود که صدای هواپیما، خاکستری دود زده آسمان را شکافت و از چهارگوش شیشه اتوبوس گذشت و بدون بلیط، داخل اتوبوس شد. هواپیما‌های عراقی لطف کرده بودند و به استقبال ما آمده بودند.
 
به هر جان کندنی بود من و خواهران دیگر از اتوبوس پیاده شدیم و تا تمام شدن صدای انفجار، زیر پل، که تنها و غریب به جاده لم داده بود، پناه گرفتیم. پل، چادر خاکستریش را روی ما کشیده بود و تا تمام شدن صدای هواپیما‌های جنگنده، هر کدام‌مان یک لیوان ترس نوشیده بودیم. این اولین تجربه ما از جنگ بود. 
 
همان‌جا بود که آن زن جنوبی از کنارمان گذشت. صورت خسته و آفتاب سوخته‌اش نشان می‌داد مسافتی طولانی را آمده بود. شبحی از یک روح پریشان، که کودک دو ساله‌ای را به دنبال خود می‌کشید. کودک کوچک بود و ناتوان. نیاز داشت او را در آغوش بگیرد؛ اما مادر مثل خواب زده‌ها می‌رفت. آن شب دشمن چهل توپ به طرف شهر هویزه آتش کرد.
 
در اهواز بودم که یک نوجوان پانزده ساله را به عنوان مجروح آوردند بیمارستان... اول که خواستم پانسمانش کنم فکر کردم، چرا بدنش این قدر خال دارد؛ حتی یک جای خالی روی بدنش دیده نمی‌شد؛ اما آنها خال نبودند. 
 
خمپاره ترکیده بود و آن نقطه‌های ریز که به نظرم خال آمده بود، ترکش‌هایی بود که توی بدنش فرو رفته بود.
 
آن روزها، شورعجیبی بین جوانان افتاده بود. به یاد دارم که جنازه شهیدی را آورده بودند. یک جوان کم سن و سال... از آن‌هایی که خود را به آب و آتش زده بود تا توانسته بود، رضایت مادرش را جلب کند. دم رفتن، مادر گفته بود که به شرطی رضایت می‌دهد که قولی بدهد؛ قول بدهد که پیش مادرش برگردد؛ و پسر که حالا مردی شده بود، به مادرقول داد. 
جنازه را که آوردند، ما توی تشییع جنازه این شهید بودیم. سر نداشت. به خاطر دارم که مادرش به ما و مادران دیگر گفت: پسرم اگه سرش می‌رفت، قولش نمی‌رفت. سرش رفت...، اما پیش من برگشت. 
 
علاقه‌مندان کتاب‌های حوزه زنان دفاع مقدس جهت تهیه این کتاب ارزشمند می‌توانید به معاونت زنان و یا ادبیات اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان به آدرس رشت، بعد از میدان صنایع دستی گیل، کیلومتر ۳ جاده رشت به تهران جنب حوزه علمیه حضرت امیرالمومنین (ع)، ۳۰۰ متر بالاتر از حوزه، مرکز فرهنگی دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان مراجعه کنید.
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار