دلنوشته/

باران که می‌بارد، زینب بهانه مادر می‌گیرد

این روز‌ها اگر باران بر شیشه‌های خانه بنشیند، شاید زینب دختر شهیده مرضیه نبوی‌نیا خیال کند مادر آمده است؛ شاید در میان همهمۀ باران، صدای قدم‌های آشنایی را جست‌و‌جو کند و شاید دست‌های کوچکش را به سوی پنجره ببرد، به امید آنکه باران، بوی آغوش مادر را با خود آورده باشد.
کد خبر: ۸۷۰۱۹۷
تاریخ انتشار: ۲۴ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۳ - 16October 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان؛ بعضی مادرها، فقط مادر نیستند؛ پناه‌اند، پناهِ دست‌های کوچک، پناهِ دل‌های شکسته و پناهِ تمام آدم‌هایی که در هجوم درد، هنوز به معجزۀ یک دست مهربان ایمان دارند.
رشت
شهیده «مرضیه نبوی‌نیا» از همان مادر‌ها بود؛ از همان زنانی که خدا در دستانشان، مرهم می‌گذارد و در قلبشان، وسعتی به اندازۀ رنج تمام آدم‌ها می‌بخشد.
 
او پرستار بود؛ اما نه فقط پرستار تنهای تب‌دار و زخم‌های خونین؛ پرستار امید بود، پرستار زندگی، پرستار لحظه‌هایی که آدمی از شدت درد، حتی توان صدا زدن خدا را ندارد.
 
دستانش، پیش از آنکه دست‌های یک پرستار باشند، دستان مادری بودند که می‌توانستند بر پیشانی کودکی بنشینند و تمام کابوس‌های جهان را از او دور کنند. دستانی که زخم دیگران را می‌بستند. بی‌آنکه کسی بداند بر قلب صاحب آن دست‌ها، چه زخم‌هایی از عشق و دلتنگی نشسته است و چه کسی می‌دانست روزی خواهد رسید که همان دست‌های مهربان، دیگر بر سر دختر کوچکش کشیده نخواهند شد؟
 
مرضیه رفت؛ اما مگر مادر‌ها به همین سادگی می‌روند؟ مادر، حتی وقتی از چشم‌ها دور می‌شود، در تار و پود خانه می‌ماند؛ در جانمازی که بوی سجده می‌دهد، در قرآنِ گشوده، در استکان چای سردشده، در روسری که هنوز خاطرۀ آغوش را در خود پنهان کرده است و در کودک شش‌ساله‌ای که هنوز نمی‌داند با این همه دلتنگی چه کند.
رشت
زینبِ کوچک!‌ای دختر شش‌سالۀ یک آسمانِ بی‌انتها؛‌ای وارث چشمانی که شاید هنوز پشت پنجره، آمدن مادر را جست‌و‌جو می‌کنند؛ کاش می‌شد تمام ساعت‌های جهان را به عقب برگرداند، کاش می‌شد آغوشی را که از تو دریغ شد، دوباره به خانه بازگرداند. کاش می‌شد یک شب دیگر، فقط یک شب دیگر، سرت را بر سینۀ مادرت بگذاری و بی‌آنکه از فردا بترسی، به خواب بروی.
 
کاش می‌شد کسی به تو بگوید؛ عزیز دلم! دنیا گاهی با بعضی کودکان، بی‌رحمانه‌تر از آن است که باید باشد؛ اما تو گناهی نداری اگر شب‌ها با خیال آغوش مادر به خواب می‌روی و صبح‌ها با حسرت نبودنش بیدار می‌شوی.
 
تو هنوز شش سال داری؛ سنی که باید جهان در آن به شیرینی قصه‌های شبانه باشد، عروسک‌هایت هم‌بازی اشک‌هایت نشوند و هیچ کودکی مجبور نباشد معنای واژۀ «فراق» را پیش از آنکه الفبای زندگی را بیاموزد، حفظ کند.
 
زینب جان! تو هنوز حق داری مادر بخواهی؛ حق داری دلتنگ شوی؛ حق داری با دیدن مادران دیگر، دلت بلرزد و حق داری گاهی از آسمان بپرسی: «خدایا، سهم من از آغوش مادرم کجا رفت؟»
هیچ‌کس نباید از تو بخواهد که همیشه قوی باشی. تو کودکی؛ و کودکی‌ات، حتی در بلندترین قله‌های صبر، حق دارد دلش برای مادر تنگ شود.
رشت
اما چه رازی است در نام تو، زینب؟ چه نسبتی است میان نامت و این همه داغ؟ گویی روزگار، نام بانویی را بر تو گذاشته بود که معنای ایستادن پس از مصیبت را به تاریخ آموخت؛ بانویی که پس از داغ عزیزانش، حقیقت را بر دوش گرفت و نگذاشت خون شهیدان در سکوت فراموشی گم شود؛ و اینجاست که قصۀ مرضیه، از یک فقدان فراتر می‌رود؛ به حکایت زینب می‌رسد، به روایت صبر، به رسالت روشنگری. 
 
مرضیه، حافظ قرآن بود؛ با آیه‌هایی که فقط بر زبانش جاری نمی‌شدند، بلکه در رفتار و باورش ریشه دوانده بودند. او قرآن را می‌خواند و با زندگی‌اش، از ایمان سخن می‌گفت.
 
عاشق شهدا بود؛ دلش با نام‌هایی می‌تپید که از خاک عبور کرده بودند و در حافظۀ بیدار یک ملت، جاودانه شده بودند. در میان آن نام‌ها، ابراهیم هادی برایش رنگ دیگری داشت؛ مردی که گمنامی را بر شهرت ترجیح داد، از خود گذشت تا دیگران بمانند و نشان داد قهرمانی، پیش از آنکه در میدان نبرد معنا پیدا کند، در میدان مبارزه با نفس آغاز می‌شود.
رشت
مرضیه، شیفتۀ این راه بود؛ راهی که در آن، انسان از خویش عبور می‌کند تا به حقیقتی بزرگ‌تر برسد. شاید نمی‌دانست روزی نام خودش نیز در کنار واژۀ «شهید» خواهد نشست؛ شاید نمی‌دانست روزی دیگران، هنگام یادکردن از او، از همان ایثاری خواهند گفت که سال‌ها در زندگی‌اش جاری بود.
 
او پرستاری را فقط یک شغل نمی‌دانست؛ پرستاری برایش تعهد بود، عشق بود، و دست‌گیری از انسانی که شاید در سخت‌ترین لحظۀ زندگی‌اش، هیچ پناه دیگری نداشت.
 
روز پرستار، روز تجلیل از دستانی است که درد را لمس می‌کنند تا دیگری تنها نماند؛ اما امسال، در برابر نام مرضیه نبوی‌نیا، باید لحظه‌ای سکوت کرد و از خود پرسید: چه کسی زخمِ دست‌های پرستاری را مرهم می‌گذارد که دیگر میان ما نیست؟ چه کسی دست‌های کوچک زینب را می‌گیرد؟ چه کسی شب‌های طولانی او را به صبح می‌رساند؟ و چه کسی می‌تواند جای خالی مادری را پر کند که برای دیگران، پناه بود؟
 
هیچ‌کس! نه واژه‌ها، نه اشک‌ها، نه بزرگداشت‌ها، و نه بلندترین خطابه‌های روز پرستار، نمی‌توانند جای یک آغوش را پر کنند. عظمت مادر، درست در همین‌جا آشکار می‌شود؛ در جایی که جهان می‌تواند نامش را بزرگ بدارد، اما یک کودک، فقط خودِ مادرش را می‌خواهد؛ و رشت ... رشتِ باران‌خورده، رشتِ خیابان‌های خیس، رشتِ آسمان‌های گرفته و پنجره‌های مه‌گرفته؛ شهری که باران‌هایش گاهی چنان آرام بر زمین می‌نشینند که انگار آسمان، نمی‌خواهد صدای گریه‌اش را کسی بشنود. این روزها، اگر باران بر شیشه‌های خانه‌ای در رشت بنشیند، شاید زینب کوچک خیال کند مادر آمده است؛ شاید به صدای قطره‌ها گوش بسپارد، شاید در میان همهمۀ باران، صدای قدم‌های آشنایی را جست‌و‌جو کند، و شاید دست‌های کوچکش را به سوی پنجره ببرد، به امید آنکه باران، بوی آغوش مادر را با خود آورده باشد.
رشت
باران‌های نقره‌ای رشت! آرام‌تر ببارید؛ در این خانه، دلی هست که با هر قطرۀ شما، خاطره‌ای را به یاد می‌آورد. بر شانه‌های این شهر، آهسته فرود بیایید؛ مبادا صدای گریۀ کودکی را که مادرش را می‌خواهد، در خود گم کنید.
 
باران! اگر از کوچه‌ای گذشتی که مرضیه روزی از آن عبور کرده بود، اگر بر پنجره‌ای نشستی که زینب پشت آن چشم‌انتظار مانده است، اگر بر شانه‌های آدم‌هایی باریدی که هنوز نمی‌دانند چگونه باید با جای خالی یک مادر کنار بیایند، از آسمان برایشان اندکی صبر بیاور؛ نه صبری که اشک را ممنوع کند، بلکه صبری که اجازه دهد اشک جاری شود و دل، زیر بار این همه دلتنگی، از پا نیفتد.
 
و، اما هجدهم دی‌ماه رشت... روز‌هایی که التهاب و آشوب، خیابان‌ها را در خود گرفت و حوادث تلخ، سایه‌ای از اندوه بر دل‌های بسیاری انداخت؛ روز‌هایی که در روایت آنها، باید میان اعتراض، آشوب، خشونت و مسئولیت هر فرد مرز روشن گذاشت و حقیقت را قربانی خشم و هیاهو نکرد.
 
در برابر هر خشونتی که جان انسان را تهدید کند، در برابر هر دستی که به سوی بی‌گناهی بلند شود و هر رفتاری که حرمت زندگی را بشکند، باید ایستاد؛ نه با تکرار نفرت، بلکه با دفاع از جان انسان‌ها، با عدالت و با روشنایی حقیقت.
 
اگر دشمنان این سرزمین در پی شعله‌ور کردن آتش تفرقه باشند، اگر کسانی در هیاهوی آشوب، حرمت جان و امنیت مردم را زیر پا بگذارند، پاسخ ماندگار، فراموش کردن انسانیت نیست؛ پاسخ، پاسداری از همان ارزش‌هایی است که پرستاری، چون مرضیه برای آنها زندگی کرد: حرمت انسان، یاری‌رساندن به رنج‌دیده و نجات جان آدمی.
 
مگر پرستار، پیش از هر چیز، پاسدار جان نیست؟ مگر دست پرستار، برای التیام زخم آفریده نشده است؟ و مگر عظمت ایثار، در این نیست که انسان، حتی در میانۀ اختلاف و آشوب، انسانیت را از یاد نبرد؟
 
مرضیه را باید با همین معیار شناخت؛ با دستانی که به یاری نیازمند می‌شتافتند، با ایمانی که از قرآن نیرو می‌گرفت، با عشقی که در دلش برای شهدا ریشه دوانده بود، و با مادری که اکنون نامش، در قلب دختر شش‌ساله‌اش، به زخمی عمیق و به یادگاری بی‌پایان تبدیل شده است.‌ای شهیدۀ پرستار،‌ای بانوی آشنا با آیه‌های نور،‌ای عاشق راه ابراهیم هادی،‌ای مادری که دست‌های مهربانت، پیش از آنکه به آسمان سپرده شوند، مرهم درد‌های زمینیان بودند؛ روز پرستار، امسال برای تو فقط روز تجلیل نیست؛ روز پرسیدن از معنای ایثار است، روز اندیشیدن به بهای فراق است، روز یادآوری این حقیقت تلخ است که پشت هر نام بزرگ، ممکن است کودکی کوچک، با دنیایی از حسرت ایستاده باشد. تو رفتی و واژۀ «مادر» برای زینب، معنایی تازه یافت؛ معنایی آمیخته با اشک، با خاطره، با عکس‌هایی که شاید بار‌ها بوسیده شوند و با آغوشی که در خیال، هزار بار بازمی‌گردد و در واقعیت، جای خالی‌اش باقی می‌ماند.
رشت
اما زینب تو تنها وارث داغ نیست؛ وارث نامی است که با صبر پیوند خورده، وارث مادری است که عشق به قرآن و شهدا را در جان داشت، و وارث قصه‌ای است که باید با حقیقت، با مهربانی و با پاسداشت انسانیت روایت شود.
 
شاید روزی بزرگ‌تر شود؛ شاید روزی بتواند صفحه‌های زندگی مادرش را با چشمانی آرام‌تر بخواند؛ شاید روزی بفهمد که دستان مادرش، پیش از آنکه در قاب خاطرات آرام بگیرند، چه بسیار درد‌ها را لمس کرده بودند.
 
اما تا آن روز، بگذارید کودک بماند؛ بگذارید گاهی دلتنگ شود؛ بگذارید نام مادر را با اشک صدا بزند؛ و بگذارید ما، به جای آنکه از او انتظار قهرمانی داشته باشیم، با مهربانی دستش را بگیریم و نگذاریم در تنهایی این فراق، فراموش شود. زیرا بزرگداشت یک شهیده، فقط برافراشتن نام او نیست؛ بزرگداشت واقعی مرضیه نبوی‌نیا، آن است که نگذاریم زینب کوچک، در میان شکوه نام مادرش، از حق سادۀ کودکی و نیاز به محبت محروم بماند؛ و تو‌ای پرستار!‌ای ادامه‌دهندۀ راه دست‌های مهربان؛‌ای که هر روز، با سپیدی روپوش و گرمای نگاهت، به جنگ درد می‌روی؛ به مرضیه بنگر، به دستانش بیندیش، به قرآنی که با آن مأنوس بود.
به شهیدانی که دوستشان داشت، و به زینبی که امروز، بیش از هر چیز، به آغوشی امن نیاز دارد.
رشت
از حضرت زینب (س) بیاموز که چگونه می‌توان در دل مصیبت، حقیقت را زنده نگه داشت.
از ابراهیم هادی بیاموز که چگونه می‌توان از خود گذشت؛ و از مرضیه بیاموز که پرستاری، تنها مراقبت از جسم نیست؛ گاهی نجات یک امید است، گاهی آرام کردن یک دل، و گاهی ایستادن کنار انسانی که جهان، او را تنها گذاشته است.
 
امروز، در روز پرستار، برای مرضیه فاتحه‌ای از جنس عشق بخوانیم؛ برای زینب، آغوشی از جنس امنیت فراهم کنیم؛ برای پرستاران، حرمت و آرامش بخواهیم؛ و برای این سرزمین، روزگاری آرزو کنیم که در آن، هیچ کودکی پیش از موعد، معنای فقدان را نشناسد و هیچ مادری، هیچ پدری و هیچ انسانی، قربانی خشونت و نفرت نشود.
 
مرضیه جان! اگر باران نقره‌ای رشت امشب بر مزار تو ببارد، اگر برگ‌ها نامت را زیر لب زمزمه کنند، اگر پنجره‌ای در سکوت شب به یاد تو روشن بماند، بدان که هنوز در این شهر، دل‌هایی هستند که به مهربانی تو ایمان دارند؛ و زینب کوچک... اگر روزی از میان سطر‌های این نوشته گذشتی، اگر روزی خواستی بدانی مادرت چگونه زنی بود، بدان که او را فقط با رفتنش تعریف نمی‌کنند؛ او را باید با دست‌هایی شناخت که مرهم بودند، با قلبی که به قرآن روشن بود، با عشقی که به شهدا داشت، و با مادری که در ژرفای زندگی‌اش، جای تو را با هیچ‌کس عوض نمی‌کرد.
رشت
تو دختر مرضیه‌ای؛ اما پیش از آنکه دختر یک شهیده باشی، کودکی هستی که حق دارد مادرش را دوست بدارد، دلتنگش شود و در آغوشی امن آرام بگیرد؛ و‌ای باران! وقتی بر رشت می‌باری، بر شانه‌های زینب آرام ببار؛ شاید قطره‌ای از تو، راهی به گونه‌های خیسش پیدا کند، شاید در برق نقره‌ای یک قطره، تصویر آغوشی را ببیند که هنوز در قلبش زنده است.
 
ببار، باران! اما نه آن‌قدر که صدای گریۀ زینب گم شود؛ ببار تا خاک، عطر مهربانی بگیرد.
ببار تا یادمان نرود که در پس هر نام جاودانه، زندگی‌هایی هست که باید مراقبشان بود؛ و بگذار آخرین کلام، نه از جنس مرگ، که از جنس زندگی باشد: مرضیه، در آسمانِ یاد‌ها جاودانه شد؛ اما رسالت ما، از همین زمین آغاز می‌شود: از دست گرفتن زینب، از پاسداشت پرستار، از زنده نگه داشتن حقیقت، و از مهربان‌تر کردن جهانی که یک مادر، برای نجات انسان‌هایش، در آن قدم برمی‌داشت.
 
روز پرستار گرامی باد؛ به یاد شهیده پرستار، مرضیه نبوی‌نیا؛ بانویی که دستانش، روایتگر مهر بود
و نامش، در حافظۀ این شهر، با ایثار و دلتنگی گره خورد. به یاد مرضیه؛ برای زینب؛ و به حرمت تمام دستانی که هنوز، بی‌هیاهو، جان می‌بخشند.
 
به گزارش دفاع‌پرس، شهیده «مرضیه نبوی‌نیا» از پرستاران فداکار گیلانی بود که در دی‌ماه ۱۴۰۴ در جریان حمله تروریستی به درمانگاه امام سجاد (ع) رشت به شهادت رسید،  وی در هنگام وقوع حادثه با وجود خطر جانی، برای نجات بیماران تلاش کرد و پس از اطمینان از خروج آنان، به دلیل شدت سوختگی به شهادت رسید. این بانوی فداکار یک دختر سه‌ساله از خود به یادگار گذاشته و به عنوان پرستاری وظیفه‌شناس و مأنوس با قرآن شناخته می‌شد.
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار