عاشورا تمام شد!

شیشه‌ها لرزیدند. صدای آشنای شلیک موشک بود. آسمان به رعشه افتاد. خط ممتد سفید به سمت جنگ و جنوب، جنوب می‌رفت. پسر همسایه فریاد زد: «از عاشوراست.» دیگری دست می‌زد و صدای ذوقش تو خیابان پیچیده بود: «عاشورا رو نزدن، موشک‌ها بلند شدن، مردم به گوش باشید، به هوش باشید.»
کد خبر: ۸۷۰۴۷۸
تاریخ انتشار: ۲۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۶ - 17October 2026

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، یک دقیقه مانده به ساعت هشت صبح، روز یکشنبه هفدهم اسفند، نهمین روز جنگ بود. آسمان غرید و این غرش صدای آشنای شلیک موشک به سمت تل‌آویو بود.

کتاب باوطن

صدای آشنا به صدای مهیب‌تر و آشکارتر بدل گردید. شیشه‌ها لرزیدند، انگار قلولوسنگ به سمتمان شلیک شده باشد. پتو را کنار زدم و از جا جهیدم. صدای زوزه خفه‌ای آمد؛ روسری را از روی بند لباس کشیدم. باید ساختمان سه طبقه‌ای باشد که تو از راه پله‌ها بدوی روی پشت‌بام و صحنه انفجار، زبانه دود و خاکستر را ببینی. از زنجیره کوه‌های شمالی شهر، باریکه ستون دود و تیره و خاکستر مانند کلاف به آسمان می‌رفت. دوباره همان تکجا لرزید، کلاف‌های خاکستر انفجار به آسمان خلیج. سرم را دیدم. غرش غریب جنگنده‌ها نزدیک‌تر شد. کلاف، هزار سر باز کرده بود.

رسوب بوی خاکستر و غبار داشت خفه‌ام می‌کرد. اگر از راه آسمان حساب کنیم تا محل انفجار دو کیلومتر فاصله داشتم، اگر از روی زمین متر کنیم سه کیلومتر. خبر گوش به گوش می‌چرخید. یکی از پسر بچه‌های خیابان داد زد: «عاشورا تمام شد»، و دیگری فریاد زد: «نه، فقط ورودی پادگان عاشورا را زدند.»

چقدر از کنار اتاقک نگهبانی پادگان رد شده بودم. سر خم کرده بودم تا سرباز سر پست را برانداز کنم و برایش داستانی متصور شوم. صدای تند و مهیب دیگری آمد. سرم را چرخاندم دو دور از جنوبی‌ترین نقطه شهر تندتر شد. تا جهت‌یابی‌ام تمام شود انفجار بعدی در سمت کوه‌های شمالی بود.

دو قدم سمت شمال دویدم و دو قدم به سمت جنوب. تشنگی امانم را برید. شلوار آفتاب تو فرق سرم خورد. سراب می‌دیدم مرزهایم سوخت. چشم‌هایم را بستم. هیاهوی باد بیداد می‌کرد، لالیدن مدام آنجا را به گوشم می‌رساند. چیزی تلخ و سرد روی زبانم مایه بست. اولین زنی که جنگ را دیده است کیست؟ یقین می‌گویم حوا.

جنگنده بالای سرم زوزه کشید. دست آخر فواره‌های آب از ستون خاکستر و دود سیاه را به آسمان فرستاد. سنگین آمده بود سبک برگشت. شهر انگار آسمان نداشت. باد از وزیدن کوتاه نمی‌آمد. در حیرانی غریبی فرو رفتم. تحمل پایین رفتن از این همه پله را نداشتم. کبوترها دسته‌جمعی از لب بام پریدند. همیشه فکر می‌کردم زندگی به دور از جنگ، ابدی است، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. کبوتر‌ها میان جایی بین سقف و ستون ایوان لانه کرده‌اند. به تمام بنای ساختمان‌ها شک دارم. با کبوتران دست به یکی کرده‌اند از هر ساختمان یک آجر کم می‌کنند تا لانه کبوتر به راه باشد.

بنا‌ها خان‌نشین یا خیابان‌ها؟ از طلوع میانۀ ماه رمضان، پنجره را باز کردم و به یکباره به دل ماه محرم قدم گذاشتم. دور خودم چرخیدم چند بار صفحه گوشی روشن و خاموش شد. حتمی می‌خواهند بپرسند: «طرف شما خبری هست؟» و من در آن لحظه می‌توانستم بگویم: «عاشورا تمام شد»، و کسی نمی‌دانست که عاشورا برای ما محل پست نگهبانی سرباز است. اذان ظهر تو هیاهوی باد رسید پشت پنجره.

شیشه‌ها لرزیدند. صدای آشنای شلیک موشک بود. آسمان به رعشه افتاد. خط ممتد سفید به سمت جنگ و جنوب، جنوب می‌رفت. پسر همسایه فریاد زد: «از عاشوراست.» دیگری دست می‌زد و صدای ذوقش تو خیابان پیچیده بود: «عاشورا رو نزدن، موشک‌ها بلند شدن، مردم به گوش باشید، به هوش باشید.» شط عظیم آفتاب و غوغای باد سر ظهر هفدهمین روز ماه مبارک جاری بود، به وسعت سرتاسر دشتی به نام ایران؛ و زندگی چقدر بی‌رحمانه زیباست.

آنچه خواندید، روایت «زهرا شکراللهی» از جنگ رمضان بود که در کتاب «باوطن» به چاپ رسیده است. کتاب باوطن (یادداشت ۶۲ نویسنده ایرانی پیرامون جنگ رمضان) گردآوری سمیه جمالی و هاشم نصیری است و انتشارات حس داستان آن را منتشر کرده است. این کتاب مجموعه‌ی ۶۲ یادداشت از نویسندگان ایرانی است؛ متن‌هایی که در فضای جنگ رمضان شکل گرفته‌اند و هرکدام از زاویه‌ای شخصی، احساسی یا فکری به وطن، فقدان، ترس، همدلی و ایستادگی نگاه می‌کنند. در این صفحات، وطن فقط یک مفهوم سیاسی یا جغرافیایی نیست، بلکه در کوچه، خانه، مدرسه، محل کار و خاطره‌های جمعی معنا پیدا می‌کند.

انتهای پیام/ 122

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار