روایت دلتنگی خواهر برای معلم شهید «علی اسفندیاری»
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از خراسان رضوی، کتاب «ما را با تو میشناسند» نوشتهی «طهورا فیاض»، داستان زندگی معلم شهید «علی اسفندیاری» است. این اثر که خاطرات و زیستِ این معلمِ رزمنده را از دریچه نگاه و دلتنگیهای خواهرش روایت میکند، تصویر تازهای از پیوند عمیق میان سنگر مدرسه و جبهه به دست میدهد.این اثر حوزه دفاع مقدس توسط نشر «رنگین کتاب» به زیور طبع آراسته شده است. در ادامه بخشهایی از فصل بیستم کتاب را با عنوان «ما را با تو میشناسند» میخوانیم.

نمیتوانست غیر از این باشد، منظورم احساسات مریم است. بیا نزدیکتر و ببین این دلنوشته دیگرش را.«۴۰ سال از آن روزها میگذرد، اما برای من مثل اینکه همین دیروز بوده است. در روح و روان و وجودم هیچ وقت حس نکردم از تو دور شدهام. من وجودت را همه جا با خودم احساس کردهام، حتی همین حالا هم حس میکنم که حواست به من است؛ حواست به همه ما هست. در تمام این سالها تو اتفاقهای خوب رو سر راهمان گذاشتی. تو گرههای کور زندگیمان را باز کردی. تو معنای زندگی ما هستی. معنای همه حسهایی که داشتیم و این روزها داریم. همه ما رو با تو میشناسند، برادر عزیز!
راستش هر وقت مرا با نام خانوادگیمان میخوانند، شور و شرم با هم به جانم میریزد. آخر خواهر تو بودن همان قدر که افتخار و غرور دارد، کار سختی هم هست. میدانم که از تعریف و تمجید خوشت نمیآید و میدانم کسی که بعدها شاید این نوشتهها را ببیند حتی ممکن است فکر کند غلو میکنم؛ اما آنها که تو را نمیشناسند. آنها که سالها و روزها با تو زندگی نکردهاند. آنها که تو را به اسم کوچک صدا نزدهاند. با تو گریه نکردهاند.
خندیدهاند. آنها که سرشان را نگذاشتهاند روی شانههای تو و آهسته حرم نفسهایشان را نریختهاند توی گوشت و از ناگفتهها و نگفتنیهای دلشان نزدند حرف نزدهاند. آنها فقط شاید بتوانند تو را میان کلمات من تصور کنند. همین کلمات ناتوانیم که صف کشیدهاند در ذهنم و تو انگار در هیچ کدامشان نمیگنجی و من هرچه بیشتر تقلا میکنم، هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر دلتنگ میشوم.
دلتنگ میشوم نوشتنم نمیآید. گنگ میشوم. انگار میشوم آقا جان با همان چهره فروریخته و جسمی که بهسختی کنار مزار تو سرپا نگه داشته بودش. میشوم طاهره و شرط میبندم با خودم در پیشقدم شدن در سلام به تویی که همیشه از همه زودتر سلام میدادی. دور حیاط قدم میزنم. لحظه آمدنت نزدیک و نزدیکتر میشود. حواسم را جمع میکنم. گوشت تیز میکنم برای صدای چرخیدن کلید در قفل. میرسی.
نیستم پشت در که آرامآرام باز میشود تا برای گفتن زبان در دهانم بچرخد، اما تو سلام میکنی و وارد خانه میشوی و خندان میایستی به تماشای من، حالا هم منم فاطمه میزبان تو که آمدی قبل از رفتن به جبهه صبحانه را با هم بخوریم. هیجانزده و بیقرار دور خانه میگردم و سفره را میچینم. کیکی را که پختهام میگذارم پیش رویت. چای میریزم و یک دل سیر تماشایت میکنم و وقت رفتن وقتی زنی مهلاً مهلا میخواند در سرم، دست میگیرم به گردنت.
تو سرت را خم میکنی و من زینبگونه گلویت را میبوسم تا مثل پرندهای که رها شده باشد از قفس، دور شوی از پیش نظرم و من زهرا شوم در روز آخرین اعزامت و دلتنگ و نگران مادرجان بزنم به خیابان و برسم به خانه پدری.
اصلاً میشوم خود مادرجان که بعد از خداحافظی با تو همینطور چادر به سر گوشه حیاط مینشینم و صدای هواپیمایت که بلند میشود خیره میمانم به آسمان و زیر لب آیتالکرسی میخوانم تا اینکه چیزی در دلم فرو میریزد و میشوم تو. خودِ خودِ کفن پوشت میان قبر. میبینی برادرم؟ میشنوی عزیزم؟
همیشه همینطور است همین که میخواهم با تو حرف بزنم دلتنگی تمام آن سالها را در من خلاصه میکند و مثل همین حالا زمین گیر میشوم، زیر سنگینی خاطراتی که هجوم میآورند بر قلبم.
دلم میخواهد بخوابم. چشم که بر هم میگذارم، خواب دور سرم میچرخد و تصویر دانش آموزانت، مردها و زنهای آشنا و غریبه را که به سر و سینهشان میکوبند و هورا میکشند میچرخاند و میکوبد بر قلبم و پس میروم. عقب و عقب و عقبتر تا میرسم به خودم؛ خود ِدلتنگم در بهشت رضا. مینشینم و دست میکشم روی مزارت. قمر سر انگشتانم بالا میرود و میپیچد به پروپای دلم.
دوست دارم فریاد بکشم. حالا که دیدارمان را به قیامت حواله کردی، کاش میگفتی قیامت کی فرا میرسد؟ اصلاً فرا میرسد؟ دوباره زنده میشوی تو؟ چرا مثل همیشه جوابم را نمیدهی؟ کجا هستی تو اصلاً؟ و دلتنگی گلهگذاری خواهر برادرایمان را به کفرگویی میکشاند، برای کسری از ثانیه کفر میگویم. نمیدانم چرا؟ شاید به این خاطر که تو شب خودت را برسانی به خوابم. بنشینی برابرم؛ جایی میان آدمهای قرآنبهدستی که حلقهٔ زدهاند دور مزارت و بنا کنی به خواندن سوره الرحمن و ناگهان سرت را بالا بگیری و چشمدرچشم من «فبأی آراء ربکما تکذبان» بخوانی. سه بار، شمرده و با صلابت و با صوت. تا بپرم از خوابم مواجه شوم با خودم و دستم را بکوبم وسط پیشانیام. تا اینکه مدتها هر بار که این سوره رو میخوانم گریه کنم با تکتک آیههایش و بسوزم؛ از درون بسوزم؛ مثل همین حالا که باز غم بهنرمی دستهایت در آخرین دیدار، دارد سینهام را میپالد.
انتهای پیام/
