درنگی درباره منطق احتمالی ازسرگیری جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران
گروه استانهای دفاعپرس_ «زینب هواسی»، در روزهای اخیر، گمانهزنیها درباره احتمال ازسرگیری جنگ میان آمریکا و اسرائیل با ایران افزایش یافته است. برخی تحلیلها از نزدیک بودن دور تازهای از درگیریها سخن میگویند و برخی دیگر، زمان آغاز احتمالی آن را به تحولات سیاسی و انتخاباتی در آمریکا و اسرائیل مرتبط میدانند. بااینحال، پرسش اصلی این است که آیا افزایش تهدیدها و تحرکات سیاسی و نظامی الزاماً به معنای قریبالوقوع بودن جنگ است؟

برای پاسخ به این پرسش، باید فراتر از فضای رسانهای و گمانهزنیهای روزانه، منطق تصمیمگیری طرفهای درگیر را بررسی کرد؛ زیرا آغاز یک جنگ جدید، صرفاً به اراده سیاسی محدود نمیشود، بلکه تابع مجموعهای از محاسبات نظامی، اقتصادی، منطقهای و بینالمللی است.
تجربه درگیریهای گذشته نشان داده است که پیشبینی زمان، گستره و شکل جنگ، بدون در نظر گرفتن تغییر شرایط، میتواند به نتیجهگیریهای شتابزده منجر شود. شرایط امروز با مقاطع پیشین تفاوتهایی دارد و همین مسئله، تحلیل احتمال وقوع جنگ را پیچیدهتر میکند.
از یک سو، آمریکا و اسرائیل برای هرگونه اقدام نظامی جدید باید هزینههای مستقیم و غیرمستقیم آن را ارزیابی کنند. حمله نظامی ممکن است در مرحله نخست با اهداف مشخصی طراحی شود، اما تضمینی وجود ندارد که دامنه درگیری در همان محدوده باقی بماند. احتمال گسترش جنگ، واکنش متقابل ایران، تأثیر بر امنیت منطقه و پیامدهای اقتصادی جهانی، همگی در محاسبات تصمیمگیران نقش دارند.
از سوی دیگر، ایران نیز در ارزیابی هرگونه تهدید نظامی، بر ظرفیتهای دفاعی، بازدارندگی و امکان پاسخ متناسب تکیه دارد. همین مسئله سبب میشود تصمیم برای آغاز جنگ، برخلاف برخی برداشتهای سادهانگارانه، تصمیمی بدون هزینه یا پیامدهای قابلکنترل نباشد.
یکی از پرسشهای کلیدی این است که آیا آمریکا و اسرائیل از آغاز جنگی تازه، به اهداف موردنظر خود خواهند رسید؟
پاسخ قطعی به این پرسش ممکن نیست. عملیات نظامی میتواند با هدف تضعیف توان دفاعی، افزایش فشار سیاسی یا تغییر محاسبات طرف مقابل انجام شود، اما دستیابی به اهداف اولیه لزوماً به معنای پیروزی راهبردی نیست. گاهی حملهای که در ابتدا محدود طراحی شده، به دلیل واکنشهای متقابل و ورود بازیگران دیگر، به بحرانی گستردهتر تبدیل میشود.
در این میان، نباید نقش تنگه هرمز و پیامدهای هرگونه اختلال در مسیر انتقال انرژی را نادیده گرفت. هرگونه تشدید درگیری در این منطقه میتواند بازارهای جهانی انرژی، هزینه حملونقل و معادلات اقتصادی کشورهای مختلف را تحت تأثیر قرار دهد. چنین وضعیتی، همزمان که برای طرفهای درگیر ابزار فشار ایجاد میکند، هزینههای اقتصادی و سیاسی قابلتوجهی نیز به همراه خواهد داشت.
عامل دیگر، شرایط سیاسی داخلی آمریکا و اسرائیل است. برخی تحلیلها احتمال میدهند که تحولات انتخاباتی بر زمانبندی تصمیمهای نظامی تأثیر بگذارد؛ بااینحال، نمیتوان فرض کرد که آغاز جنگ الزاماً به سود سیاسی دونالد ترامپ یا بنیامین نتانیاهو تمام خواهد شد. جنگی که نتیجه آن نامشخص باشد یا هزینههای پیشبینینشدهای ایجاد کند، حتی ممکن است به عاملی برای افزایش فشار بر دولتهای آغازکننده تبدیل شود.
از این منظر، تأخیر در آغاز جنگ احتمالی را نیز نباید لزوماً نشانه ضعف یا انصراف از گزینه نظامی دانست. ممکن است طرفهای مقابل همچنان گزینه نظامی را روی میز نگه دارند، اما برای انتخاب زمان و شکل اقدام، در انتظار شرایط مناسبتر باشند یا ابزارهای فشار سیاسی، اقتصادی و امنیتی را کمهزینهتر از ورود به یک درگیری گسترده ارزیابی کنند.
در سوی مقابل، ایران نیز با برخورداری از ظرفیتهای دفاعی و موقعیت راهبردی منطقهای، در معادله بازدارندگی نقش دارد. هرچه هزینههای احتمالی یک اقدام نظامی برای طرف مهاجم افزایش یابد و نتیجه آن غیرقابلپیشبینیتر شود، تصمیمگیری برای آغاز جنگ دشوارتر خواهد شد. البته بازدارندگی به معنای منتفی بودن جنگ نیست؛ همانطور که افزایش تهدیدها نیز وقوع قطعی آن را ثابت نمیکند.
نکته مهم دیگر، تأثیر تحولات اجتماعی و سیاسی منطقه بر تصمیمگیریهاست. شرایط داخلی کشورها، میزان همراهی افکار عمومی با جنگ، اختلافنظرهای سیاسی و پیامدهای اقتصادی درازمدت، از جمله عواملی هستند که میتوانند هزینه تصمیمهای نظامی را افزایش دهند. در چنین شرایطی، مدیریت بحران و استفاده از ابزارهای دیپلماتیک همچنان میتواند در تغییر مسیر تحولات نقش داشته باشد.
با در نظر گرفتن این مجموعه عوامل، نمیتوان صرفاً بر اساس افزایش تهدیدهای لفظی یا تحرکات نظامی، زمان مشخصی را برای آغاز جنگ تعیین کرد. همچنین نمیتوان احتمال درگیری را بهطور کامل منتفی دانست. آنچه اهمیت دارد، تفکیک میان آمادگی نظامی، جنگ روانی، فشار سیاسی و تصمیم قطعی برای آغاز عملیات است؛ چهار موضوعی که اگرچه ممکن است به یکدیگر مرتبط باشند، اما الزاماً به یک معنا نیستند.
پرسش اساسی همچنان باقی است: اگر آمریکا و اسرائیل از آغاز جنگی جدید مطمئن نباشند که میتوانند دامنه و پیامدهای آن را کنترل کنند، چرا باید برای شروع آن شتابزده عمل کنند؟
شاید پاسخ را باید در همین محاسبات جستوجو کرد. جنگ برای هر طرف زمانی به گزینهای جدی تبدیل میشود که تصمیمگیران، منافع احتمالی آن را در مقایسه با هزینهها و خطرهایش ارزیابی کنند. اما در منازعهای با ابعاد منطقهای و پیامدهای جهانی، محاسبه هزینهها هرگز ساده نیست.
ازاینرو، نه میتوان هر تهدیدی را مقدمه قطعی حمله دانست و نه باید احتمال جنگ را نادیده گرفت. واقعبینی در تحلیل تحولات پیشرو، مستلزم توجه همزمان به توان نظامی، بازدارندگی، محاسبات سیاسی، منافع اقتصادی و امکان گسترش درگیری است.
در نهایت، جنگ احتمالی آینده بیش از آنکه تابع یک تاریخ مشخص باشد، به تغییر موازنه هزینهها و منافع طرفها وابسته است. تا زمانی که این موازنه بهروشنی قابل ارزیابی نباشد، تعیین زمان قطعی برای آغاز جنگ، بیش از آنکه تحلیل مستند باشد، در حد گمانهزنی باقی خواهد ماند.
انتهای پیام/
