«سقای دشت کربلا»؛ روایت ایثار نوجوانی در میدان دفاع مقدس
به گزارش خبرنگار دفاعپرس از خراسان رضوی، مجموعه داستان «ماراتن عشق» اثر «حمیدرضا سهیلی»، شامل روایتهایی از دوران دفاع مقدس است که با نگاهی به حوادث و شخصیتهای آن دوران، جلوههایی از ایثار، عشق و فداکاری رزمندگان را بازگو میکند. این کتاب توسط انتشارات «یاران رضا» منتشر شده است.

در ادامه، دهمین داستان این مجموعه با عنوان «سقا» را میخوانید.
سقا
اولش صداها دور بود؛ دورِ دور. گم و نامفهوم. اما همچنان که ریوِ ارتشی جلوتر میرفت، صداها وضوح بیشتری پیدا میکرد. حالا دیگر صداها کاملاً نزدیک شده بود؛ نزدیکِ نزدیک. گلولهها انگار کنار گوشش منفجر میشدند و آسمانِ نگاهش پر از آتش گلوله بود.
کلمن آب را روی زانویش گذاشت و نگاهش را از سقف باز ریوِ ارتشی به آسمان پرستاره دوخت. شب دوم ماه بود و قرص ماه، هلالی و باریک، به سقف آسمانِ بالای سقف ریو چسبیده بود. ماه انگار داشت میخندید؛ یا مسعود چنین تصوری داشت. اصلاً از دیروز که با اصرار زیاد بالاخره اجازه اعزام به خط مقدم را از فرمانده گرفته بود، هرکس و هر چیزی را که میدید، انگار به رویش میخندید. ماه با مسعود همراه بود و همپای عبور ریوِ ارتشی در جاده پیش میآمد؛ مثل آنکه به بدرقه مسعود آمده باشد و از او دل برندارد.
مسعود نگاهش را از ماه گرفت و سعی کرد خاطره آن روز را زنده کند. به یاد آورد که فرمانده مخالف حضور او در خط بود و او با چه ترفندی توانسته بود اجازه حضور در خط مقدم را بگیرد.
ـ خط جای بچهها نیست.
ـ من بچه نیستم. سیزده سالمه.
ـ اومدنت تا همین اهواز هم غیرقانونیه، چه برسه به اینکه بری خط.
ـ اسلحه نمیخوام. میام کفش رزمندهها رو واکس میزنم. لباسهای چرک و کثیفشون رو میشورم. اصلاً سقا میشم و به رزمندهها آب خنک میدم.
فرمانده که میدانست مسعود به چه قصدی عازم جبهه شده است، در برابر علاقه و اصرار او طاقت نیاورد و با پیشنهاد آخرش موافقت کرد.
ـ فقط سقایی. قبول؟
ـ قبول.
ریوِ ارتشی پشت خاکریز بلندی ایستاد. نسیمی شرجی از آنسوی خاکریز میوزید و بوی باروت، خون و پارچه سوخته را با خود میآورد. فرمانده از همه خواست از ریو پیاده شوند. مسعود آخر از همه پیاده شد. آتش بیوقفه میبارید. فرمانده از رزمندهها خواست پشت خاکریز سنگر بگیرند. مسعود همراه دیگران به دامنه خاکریز دوید و پشت به دامنه خاکی آن داد. آسمان و ماه دوباره در نگاهش نشستند. چهره ماه از دود و غبار کدر شده بود.
فرمانده بچهها را به دو دسته تقسیم کرد و هر دسته را از سمتی برای قیچی کردن دشمن به جلو فرستاد. فقط مسعود ماند که مبهوت، مقابل فرمانده ایستاده و منتظر فرمان او بود.
ـ تو همینجا بمون. باید جلوی آتش دشمن رو بگیریم.
مسعود آرزو کرد کاش بهجای کلمن، اسلحهای داشت تا او هم همراه یکی از آن دو دسته راهی میشد.
نگاهی به کلمن آب انداخت و به یاد حرف باباعلی افتاد که هنگام تحویل دادن کلمن به او گفته بود:
ـ اینم اسلحه بزرگمرد کوچیک گردان ما.
مسعود لبخند تلخی زد و گفت:
ـ اینم شد اسلحه؟
باباعلی دستی به پشت او زد و گفت:
ـ هرکسی توی جبهه وظیفهای داره. کار من دادن تجهیزات به رزمندههاست، کار رزمندهها جنگیدن با دشمن و کار تو سقاییه. هرکدوم از ما اگه وظیفهمون رو درست انجام بدیم، پیروز میدون مبارزه با دشمن هستیم.
منوری در دل آسمان ترکید و نورش همه دشت را روشن کرد. صدای بانگ رزمندهها از پشت خاکریز شنیده میشد. مسعود آرام خودش را از دامنه خاکریز بالا کشید و نگاهش را به روبهرو دوخت. در روشنایی منور، رزمندگان خودی را دید که به خاکریز دشمن یورش برده بودند. مسعود آرزو کردایکاش همراه آنها میرفت.
خمپارهای از بالای سرش عبور کرد و در دامنه سنگری دیگر منفجر شد. مسعود از شدت موج انفجار در دامنه خاکریز به پایین لغزید. بر تاج خاکریز سایهای هویدا شد و پیش آمد تا روبهروی نگاه مسعود قرار گرفت. او را شناخت؛ برادر گمشدهاش، محمود، بود که برای یافتنش به خط آمده بود.
ـ محمود، کجا بودی؟ پدر ماههاست منتظر توست.
ـ سلام منو به پدر برسون و بگو جای محمود خوبه.
مسعود متوجه زخم روی سینه محمود شد. به آن اشاره کرد و گفت:
ـ تو زخمی شدی؟ داره خون ازت میره.
ـ نترس. چیز مهمی نیست.
محمود به کلمن آب که کمی آنسوتر روی خاک افتاده بود و آب از آن روی زمین میچکید، اشاره کرد و پرسید:
ـ این کلمن مال توئه؟
ـ آره داداش، این اسلحه منه.
مسعود از جا برخاست و بهسرعت به سمت کلمن رفت. آن را برداشت و خطاب به برادرش گفت:
ـ الان برات آب میارم.
انفجاری دیگر اجازه حرکت به مسعود نداد. بر زمین افتاد و آسمان نگاهش را پر کرد. از جا برخاست و نگاهش را به سمت محمود برگرداند. نور زلال مهتاب بر دامنه دشت میتابید. دشت خالی بود و مسعود به هر سو که نگریست، هیچ اثری از برادرش ندید.
صدای فریاد تکبیر در دشت طنین انداخته بود. سپس صدای فریاد «الدخیل» سربازان اسیر عراقی را شنید که هنگام پایین آمدن از خاکریز، آن را بر زبان میآوردند. سربازان اسیر مقابل مسعود به صف نشستند و دستهایشان را پشت سر گذاشتند. یکی از آنها درحالیکه به کلمن آب اشاره میکرد، با التماس گفت:
ـ ماء... ماء.
صدای فرمانده در دل سکوت شب پیچید و به گوش مسعود رسید:
ـ چرا معطلی؟ اینا تشنه هستن. سیرابشون کن.
مسعود کلمن آبش را برداشت و به سمت صف سربازان اسیر عراقی رفت. کلمن را به دست سرباز تشنه داد و خودش در نگاه پیروزمندانه فرمانده خندید. فرمانده دستی به پشت او زد و گفت:
ـ رزمت قبول، سقای دشت کربلا.
کلمن آب در دست سربازان تشنه، دستبهدست میشد.
انتهای پیام/
