معرفی کتاب؛

ماجرای آن شب

کتاب «ماجرای آن شب» رمانی تاریخی، معمایی است که با الهام از یک رخداد واقعی و با محوریت جنایات گروهک منافقین با نگارش «مریم خلیلی» به چاپ رسیده است.
کد خبر: ۸۷۱۶۱۶
تاریخ انتشار: ۲۹ مهر ۱۴۰۵ - ۱۹:۵۸ - 21October 2026
به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از گیلان، کتاب «ماجرای آن شب» رمانی تاریخی، معمایی است که با الهام از یک رخداد واقعی و با محوریت جنایات گروهک منافقین در تابستان سال ۱۳۶۰ نوشته شده است. نویسنده با تغییر نام اشخاص و مکان‌ها و بازآفرینی روابط میان شخصیت‌ها و نیز خلق حوادث فرعی، روایتی داستانی و رازآلود از آن واقعه تاریخی ارائه می‌دهد.
رشت
این کتاب با نگارش «مریم خلیلی» در ۷۸ صفحه توسط انتشارات آوای غزل و با حمایت اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس گیلان در ۱۰۰۰ نسخه در سال ۱۴۰۱ و به قیمت ۳۴۰۰۰۰ تومان به چاپ رسیده است.
 
در اینجا بخش‌هایی از این رمان جذاب که با قلمی شیوا، ساده و روان، صمیمی و هیجانی که برای گروه سنی نوجوانان به نگارش در آمده را می‌خوانیم.
 
محمدعلی دلش می‌خواست بعد از یک روز پُرکار و اضطراب، کف اتاق دراز بکشد و یک دل سیر بخوابد؛ اما حرف‌های آقاجان خواب از سرش پرانده بود و دوباره آن کابوس تلخ را به یاد آورده بود. اسماعیل روی زانو خود را به محمدعلی رساند و کنار دیوار نشست، سرش را به دیوار تکیه داد و گفت: «ممد! هیچ وقت فکر نمی‌کردم شب و روزهام اینقدر پُرهیجان بشه! آخه ما کشاورز‌های معمولی توی این روستای کوچیک...» 
 
محمدعلی حرفش را قطع کرد و گفت: «اتفاقاً هر جا کار درست انجام بشه دشمن به همون جا حمله می‌کنه. دشمن میدونه همین مردم ضعیف و به ظاهر عادی پشتیبان انقلاب هستن پس دقیقا سعی میکنه به همون‌ها ضربه بزنه.» 
 
آقای فدایی که تازه وضو گرفته بود وارد اتاق شد و در حالیکه آستین‌هایش را پایین می‌داد گفت: «دقیقا ... معتقدم جنگ، کودتا و این ترور‌های هدفمند و حتی گاهی کور و همه تهدیداتی که داره علیه مردم انجام میشه عزم و اراده مردم رو نشانه گرفته... قصدشون خسته و کلافه کردن مردم و در واقع از بین بردن ریشه انقلابه.»
 
بعد سجاده کوچکی از جیب بیرون آورد و در گوشه‌ای از اتاق قامت بست. آقاجان و حاج احمدی هم بلند شدند. آقاجان دستی به شانه محمدعلی کشید و گفت: «پسرجان ما اتاق فرماندهی هستیم بریم یه لقمه افطار بخوریم... کاری داشتی بیا اونجا.» 
 
اسماعیل همانظور که به دیوار تکیه داده بود چشم‌هایش را بست و خوابش برد. محمدعلی برای اینکه بیدار بماند دفترچه اش را بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد. در نیمه باز بود. صدای سیاوش را شنید که در حال صحبت با آقای محمودی بود. شاید احساس خطر می‌کرد و یا از سر کنجکاوی، بلند شد و خود را به وسط راهرو رساند. 
 
آقای محمودی از خستگی روی پله نشسته بود و کلاش را به شانه اش تکیه داده بود. سیاوش هم کنارش روی پله نشست و سرش را کنار گوش آقای محمودی گرفت و جملاتی گفت. آقای محمودی هم سری تکان داد و گفت: «اگه اینطور باشه که خیلی خطرناکه! باید حتماً به آقای حسن نژاد اطلاع بدیم.» بعد رو کرد به سیاوش و ادامه داد: «ممنون که اطلاع دادی. شما برو ... اگه خدا بخواد روز‌های بعد از وجود شما استفاده می‌کنیم.» 
 
برق قطع شد. سیاوش ایستاد. صدایی به گوش رسید. آقای محمودی قبضه کلاش را گرفت و خواست بلند شود که سیاوش با چیزی به سر آقای محمودی کوبید و بلافاصله اسلحه‌اش را قاپید. 
محمدعلی نفسش حبس شده بود. تصمیم گرفت به کمک آقای محمودی برود. چند قدمی که برداشت سوزشی وسط سینه‌اش حس کرد و در عرض چند صدم ثانیه صدای شلیک شنید. به در نگاه کرد، سیاوش اسلحه را به طرف او گرفته بود و دود رقیقی از اسلحه خارج می‌شد. 
 
محمدعلی به دیوار چسبید، اما هنوز ایستاده بود که در اتاق فرماندهی باز شد و حاج احمدی از اتاق بیرون پرید، اما با رگبار سیاوش به زمین افتاد آقاجان درست پشت سر حاج احمدی بود که تیری به بازویش خورد و به داخل اتاق پرت شد و در محکم بسته شد. 
 
زانو‌های محمدعلی خم شد و روی زمین نشست. چشم هایش می‌دید. می‌خواست فریاد بزند؛ اما نفسش بالا نمی‌آمد. هنوز ثانیه‌ای از افتادن حاج احمدی نگذشته بود که سه نفر پریدند داخل راهرو، یک نفر که قمه بزرگی در دست داشت به در اتاق فرماندهی چند ضربه زد؛ اما در باز نشد. دو نفر قمه به دست دیگر داخل اتاقی که بچه‌ها آنجا خوابیده بودند حمله کردند. 
 
صدای آقای فدایی را شنید که فریاد می‌زد: «بچه‌ها برید اتاق پشتی.» خودش را روی زمین انداخت تا شاید بتواند سینه خیز خود را به آنها برساند. سرش جلوی در افتاد، آقای فدایی بچه‌ها را داخل اتاق پشتی انداخت و در را بست و با مهارت خاصی با یک صندلی، در برابر مردان قمه به دست از خود دفاع می‌کرد. یک لحظه دید اسماعیل با یک صندلی، به پشت یکی از دو مرد زد و مرد مهاجم نقش بر زمین شد. مهاجم دوم تنها مانده بود.
 
محمدعلی انگار قوت گرفت، سعی کرد نفس بکشد و از زمین بلند شود؛ اما صدای پای چند نفر دیگر را شنید و ضربه محکمی که به پهلویش خورد باعث شد خون از دهانش بیرون بزند.
 
به بالای سرش نگاه کرد. رزاق با یک کلاش بالای سرش ایستاده بود و حسن زارع هم با قمه‌ای وارد اتاق شد و فریاد زد: «بچه! بهت گفته بودم سوراخ سوراخت می‌کنم.» و به طرف اسماعیل حمله کرد. آقای فدایی صندلی را به دستان حسن زارع زد. قمه‌اش به زمین افتاد. صندلی را بلند کرد تا ضربه دیگری به حسن زارع بزند که صدای رگبار بلند شد. 
 
چشمان محمدعلی دیگر خوب نمی‌دید. اشک از چشمانش جاری شد. خون آقای فدایی روی دیوار نقش بسته بود و خودش روی زمین افتاده بود. رزاق وارد اتاق شد دوباره صدای رگبار بلند شد. 
محمدعلی همه توانش را جمع کرد و به طرف اتاق خزید. خواست اسماعیل را صدا بزند؛ اما نتوانست. در اتاق پشتی هم شکسته بود و صدای تیراندازی از داخل اتاق به گوش می‌رسید. چشمش را گرداند. اسماعیل نشسته بود و از زیر پاهایش خون جاری شده و سرش رو سینه افتاده بود. سرش را به طرف اتاق فرماندهی چرخاند. مرد قمه به دست در را شکسته بود؛ اما از آقاجان خبری نبود... 
 
علاقه‌مندان کتاب‌های حوزه زنان دفاع مقدس و ایثار و شهادت جهت تهیه این کتاب ارزشمند می‌توانید به معاونت زنان و یا ادبیات اداره‌کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان به آدرس رشت، بعد از میدان صنایع دستی گیل، کیلومتر ۳ جاده رشت به تهران جنب حوزه علمیه حضرت امیرالمومنین (ع)، ۳۰۰ متر بالاتر از حوزه، مرکز فرهنگی دفاع مقدس و مقاومت استان گیلان مراجعه کنید.
 
انتهای پیام/
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار