میدان بعثت؛ روایت ایستادگی مردم خوزستان
به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاعپرس، تاریخ ایران، تاریخ لحظههایی است که مردم در بزنگاههای سرنوشتساز، از مرزهای عادت و زندگی روزمره عبور کردهاند و با حضوری آگاهانه، به میدان دفاع از سرزمین، باورها و هویت خود آمدهاند.

خوزستان، این سرزمین زخمخورده و استوار، یکی از روشنترین جلوهگاههای چنین حضوری است؛ استانی که مردمش در هشت سال دفاع مقدس، با ایستادگی در برابر تجاوز دشمن، بارها معنای واقعی مقاومت، ایثار و همبستگی را به نمایش گذاشتند. از شهرهای محاصرهشده و خانههای ویرانشده تا جبهههای نبرد و سنگرهای پشتیبانی، زنان و مردان خوزستانی سهمی ماندگار در دفاع از ایران داشتند؛ سهمی که تنها به میدان جنگ محدود نماند و در حافظه جمعی این سرزمین ریشه دواند.
امروز نیز روایت حضور مردم خوزستان در اجتماعات مردمی و شبانه، بخشی از تاریخ زنده این استان است؛ تاریخی که در آن، سوگ و حماسه، اندوه و امید، و داغ عزیزان و عزم ایستادگی در کنار یکدیگر قرار میگیرند. در روزهایی که جامعه با فقدان، نگرانی و تهدید روبهروست، حضور مردم در میدانها و خیابانها تنها یک گردهمایی نیست؛ نشانهای از پیوندهای اجتماعی، باورهای مشترک و ارادهای است که در دشوارترین لحظهها خود را بازمییابد.
روایت کردن این حضور، ضرورتی فراتر از ثبت چند خاطره پراکنده است. هر روایت، دریچهای به جهان درونی مردمی میگشاید که در دل بحران، زندگی را ادامه میدهند؛ مادری که با چشمانی اشکبار در اجتماع حاضر میشود، زنی که در یک گفتوگوی روزمره از تجربه سالهای جنگ میگوید، پدر و مادری که داغ فرزند شهیدشان را با حضور در میان مردم تاب میآورند و خانوادهای که با وجود سنگینی مصیبت، پیام ایستادگی سر میدهد.
«میدان بعثت» تلاشی برای ثبت همین لحظههاست؛ خردهروایتهایی از مردمی که تاریخ را نه فقط در میدانهای بزرگ نبرد، بلکه در کوچهها، خانهها، خیابانها و اجتماعات شبانه رقم میزنند. روایت این بعثت مردمی، پاسداشت حافظه تاریخی خوزستان و ثبت حماسه نسلی است که در امتداد تجربه دفاع مقدس، همچنان خود را در سرنوشت ایران سهیم میداند.
متن زیر با حفظ همه جملهها، جزئیات روایی، گفتوگوها و امضاهای نویسندگان ویرایش شده است. در ویرایش، رسمالخط، نشانهگذاری، ساختار جملهها و پاراگرافبندی اصلاح شده و تلاش شده است لحن صمیمی، عاطفی و مستند روایتها حفظ شود. مقدمهای حدود ۳۰۰ کلمه، پنج عنوان پیشنهادی و یک لید نیز در ابتدای متن آمده است.
مادران میداندار
دومین روز شهادت رهبر عزیزمان بود. دو روز تلخ و سخت گذشت. تمام شب گذشته احساس میکردم تب دارم و در داغی تنم میسوزم؛ اما داغ بر دل نشسته، زورش بیشتر بود و توان فکر کردن به تن را از من گرفته بود.
بالاخره ساعت هشت صبح شد. به آشپزخانه رفتم. دو روز بود که توان رسیدگی به امور خانه را نداشتم. آشفتهبازاری بود. برای آرامش قلبم، گوشی را برداشتم تا چند قطعه مداحی گوش کنم: «یا برگرد یا آن دل را برگردان...» از عمق جان ناله کردم.
دوست داشتم بچهها نبودند و میشد یک روضه مقتل گوش کنم، یا جایی میرفتم و با عزاداری، دلم را سبک میکردم. کانالهای خبری محلی را نگاه کردم. اعلام شده بود که برنامه عزاداری در مصلی برگزار میشود.
میان اشک و غم، نمیدانم چه مدت گذشت که متوجه شدم پسر کوچکم، امیرعباس، بیدار شده و با چند دستمال کاغذی بهسمتم آمده است. اشکهایم را پاک کردم و سعی کردم با لبخند بغلش کنم.
با چشمهای پفآلود و صدای خشداری گفت: «مامان، نگران نباش! امام زمان (عج) که بیاد، امام خامنهای هم باهاش میاد.»
دوباره قلبم تیر کشید. یعنی وعده دیدار ما تا...؟ خدایا! خیلی سخت است. مگر میشود زندگی بدون آقا؟!
غرق در افکارم بودم که حس کردم امیرعباس هنوز خوابش میآید. برش گرداندم به اتاق و خوابید.
ساعت ۹:۳۰ بود. لباس پوشیدم و راهی مصلی شدم. جمعیت زیادی از بانوان آمده بودند. هر دوست و آشنا و همدلی را میدیدم، میزدم زیر گریه. بعضیها تا مرا میدیدند، شروع میکردند به لطمهزنی. خوبیاش این بود که کسی مانعت نمیشد و کمی داغ دل آرام میگرفت.
سخنرانی حاجآقا تازه شروع شده بود که مصلی با صدای مهیب موشک متخاصم لرزید. عدهای از خانمها ترسیدند و عدهای متحیر بودند. شروع کردم به گفتن «اللهاکبر». صدای تکبیر بانوان بلند شد.
ناگهان صدای موشک دوم آمد. فریادهای «اللهاکبر» تعداد زیادی از خانمها را مقاومتر کرد. دایرهای گرفتیم، شروع کردیم به شعار دادن و بر سینه زدن و صدای موشک سوم...
محلی نزدیک مصلی مورد اصابت قرار گرفته بود. قبلاً شنیده بودم که ظلم، انسان مظلوم را قوی و شجاع میکند. درکی از این موضوع نداشتم؛ اما آن روز با تمام وجودم حسش کردم.
نگران بچههای تنهایم نبودم و حتی نگران مادرم که در کنارم ایستاده بود، هم نبودم. اصلاً پای خارج شدن نداشتم. دوست داشتم بمانم.
حاجآقا پشت تریبون شروع کرد به خواهش و تمنا که از اینجا خارج شوید. بعد از کلی اصرار، از مصلی خارج شدم.
بعضی خانمها داشتند پیاده بهسمت خانههایشان میرفتند. کنار گروهی پنجششنفره ایستادم.
ـ خانمها، کجا میروید؟
ـ خیابان شهید شریفی.
ـ سوار شوید، من شما را میرسانم.
مسیر را گفتند. با تشکر و دعای خیر سوار شدند و در طول مسیر شروع کردند به نفرین دشمن.
مردم ایستاده و نگران محلی بودند که از آنجا دود برخاسته بود. وقتی مسافرها پیاده شدند، یاد بچههایم افتادم. نزدیک خانه بودم. وقتی رسیدم، دیدم امیرحسین، امیرعباس را کنارش نشانده و نوای «خیبر خیبر یا صهیون» تمام خانه را گرفته است.
پسر سیزدهساله عاقل من توانسته بود بهخوبی اوضاع را مدیریت کند. لبخند رضایت بر چهره غمگینم نشست و خدا را شکر کردم.
راضیه قاسمی، ماهشهر
زن عرب، دوست تازه من
در بانک با او آشنا شدم؛ همین دیروز، شنبه ۱۶ اسفند. زنی مسن با عبا و شیله، که نوبتش یکی بعد از من بود، از راننده تاکسیای که او را به بانک کشیک رسانده بود، برایم تعریف کرد:
«ترانه گذاشته بود؛ انگار عروسی داشت. بهش گفتم: آقا، کمش کن! جوابمو داد: خانم، جشنه، جشن!
گفتم: ازت معلومه نه زن داری، نه دختر و پسری. تو عراق برو ببین آمریکاییها چه کار کردن! بعضی مردم با دستهگل جلوشون رفتن، ولی بعدش همون آمریکاییها زنها و دخترها رو به صف کشیدن و...»
از توی آینه نگاهم میکرد و هیچ نمیگفت. گفتم: «فعلاً ضبط رو کم کن؛ وقتی من پیاده شدم، هرچقدر خواستی زیادش کن!»
با خودم گفتم زن عرب کمسوادی، یک جهاد تبیین واقعی در تاکسی راه انداخته بود: «عفیه بیچ» (آفرین بر تو).
از یمن پرحوصلگی کارمند بانک، حرفهای ما گل انداخته بود. صحبت رسید به دوران دفاع مقدس و بچگیهای دوست من.
ـ سیزده سالم بود که جنگ شروع شد. سوسنگرد زیر توپ و خمپاره عراقیها بود و ما هنوز شهر رو ترک نکرده بودیم. همان روزها از تهران چند نفر اومدن سوسنگرد. اونها وارد خونه ما شدن و سلاموعلیک کردن. آقای خامنهای و آقای چمران هم باشون بودن.
مادرم در حال پختن نان بود. به آنها تعارف کرد بنشینند! آقای خامنهای آمد جلو و به من که کمک مادرم میکردم، گفت: «شما هم بلدی نون بپزی؟»
گفتم: «بله.»
فوراً یه چونه خمیر از مادرم گرفتم و شروع کردم. چپچپ نان را کف دو دستم پهن کردم و به تنور گلی زدم. آقای خامنهای تشویقم کرد.
مادرم روی اجاق هیزمی کنار تنور، چند تخممرغ محلی سرخ کرد و مقداری نمک روی آن پاشید. سفره پهن شد، ولی کسی به سفره نزدیک نشد. یکی از آنها چیزی گفت.
آقای خامنهای گفت: «این چه حرفیه که شما میزنید؟ اینها اونچه داشتن برای ما آماده کردن. میخواید صبر کنید، اول من از نان و تخممرغ میخورم؛ اگر چیزی نشد، شما هم بخورید.»
اینطوری، از آن موقع همه خانواده و همسایههای ما که جریان را شنیدن، عاشق این آقا شدن.
ما حرف میزدیم و تنها کارمند بانک از بین شش یا هفت پرسنل حاضر، با طمأنینه کار میکرد.
میان حرفها، تلفنش زنگ زد. فرزانه بود، از تهران؛ کسی که روزی همسایه آنها بود. نگران پسرهای همصحبت من بود. گفت که حالشان خوب است و سر کارند و احوال صادق و محمدحسین را پرسید. فرزانه هم خبر سلامت آنها را داد و کمی بعد گفتوگویشان تمام شد.
زن با همان لهجه قشنگ عربی گفت: «پسرامو سه روزه ندیدم، خبری ازشون ندارم.»
با تعجب پرسیدم:
ـ چرا؟ مگه کجا مشغولن؟
ـ یکی پاسدار، یکی هم نیروی انتظامی. هیچ خبری ندارم.
لبتر کردم که بگویم: «خدا محافظ آنهاست»، اما زن نیازی به امید دادن نداشت.
ـ سپرده مشون به خدا.
صادق، شوهر فرزانه، هم نظامیه. پسرش هم که بعد از پنج سال، همینجا اهواز، بعد از توسل به گهواره علیاصغر بهشون داد. خودم فرزانه رو بردم آزمایشگاه و فهمیدیم بارداره. الآن سربازه.
سالهاست رفتن تهران، ولی ما رفتوآمد داریم.
دیگر مطمئن شدم من با یک شیرزن خوزستانی آشنا شدهام.
شهناز گرجیزاده، اهواز
خانواده شهدا، جلودار جبهه خیابان
وسط مراسم تجمع شبانه میدان امام، همسر شهید رضا رحیمی تماس گرفت و گفت: «روبروی بانک ملی ایستادهام.»
قرار بود عکس پرسنلی شهید را از او بگیرم. توی ذهنم دنبال چهرهاش میگشتم. در مدت کوتاهی، اندیمشک چهارده شهید تقدیم کرد. اکثرشان هم جوان بودند.
در مراسم وداع و تشییع، خانوادهها را دیده بودم. منزلشان هم رفته بودم؛ اما حقیقتش چهرههایشان را بهسختی به خاطر میآوردم. بهخصوص وسط شلوغی برنامه تجمع، نگران بودم همسر شهید را نشناسم.
اما همین که چشمم به او خورد، شناختمش. با چهرهای که خستگی از آن میبارید، وسط خیابان ایستاده بود؛ مرد مسنی هم کنارش بود.
بعد از سلاموعلیک، عکس را از کیف پولش درآورد و به من داد. به پیرمرد کنارش اشاره کردم و گفتم: «باباتونه؟»
گفت: «پدرشوهرمه.»
پیرمردی مشکیپوش و کوتاهقد، با صورتی چروکیده که نشان از سالها زحمت و سختی فراوان داشت.
داخل جاکارتیاش دنبال چیزی میگشت. لابهلای کارتها، عکس پرسنلی درآورد و به من داد؛ عکسی از فرزند شهیدش با لباس نظامی بود.
تشکر کردم. نگاهی به دو عکس کف دستم انداختم. همسر شهید گفت: «این عکسی که بهتون دادم، موقع شهادت همراهش بوده» و تأکید کرد مراقبش باشم و حتماً برش گردانم.
پدر شهید، هر دو عکس را از توی دستم برداشت و با چنان ولعی بوسید و بر چشم و صورت کشید که انگار میخواستند پسرش را از او بگیرند. هی میگفت: «آی رضا! آی رضا!» و شانههایش میلرزید.
عکسها را برگرداند.
کمی آنطرفتر، مادر شهید کف خیابان روی زیراندازی نشسته بود. رفتم کنارش. چند خانم داشتند عرض ادب میکردند. کنار مادر زانو زدم و دستش را بوسیدم.
با گریه و میان اشک و آه، به مردم اشاره کرد و گفت: «رضا اینطور شلوغیها رو خیلی دوست داشت.»
موقع خداحافظی، پدر شهید دوباره عکسهای شهیدش را از من گرفت، بوسید و بر چشمهایش گذاشت و اشک...
معصومه پاپی، اندیمشک
پارههای تن ایران
دوشنبهشب، ۱۷ فروردین ۱۴۰۵، در میان جمعیت نوجوانی را از پشت سر دیدم که یک بوم بزرگ منقش به تصویر شهید حسین صباحیمقدم در دست داشت.
تراکم جمعیت زیاد بود. از خانمی که با کالسکه فرزندانش ایستاده بود، خواهش کردم کمی راه بدهد تا خودم را به این نوجوان برسانم؛ نوجوانی که انگار از خانواده شهید بود.
جلوتر که رفتم، دیدم حدسم درست بوده؛ مرد موسپید و موقری هم پدر شهید بود.
نم اشکی در چشمانش بود. گدازههای قلبش را میشد در چهرهاش دید. مرد، اما استوار بود. خون دل میخورد و رجز میخواند. با همان چشمهایی که نم اشک داشت، هر کسی جلو میآمد تا تسلیت بگوید، با محبت و اندوه تشکر میکرد.
از فرزند جوانش پرسیدم: «پدر! بگو حسین تو چهطور جوانی بود؟»
نگاهی کرد و گفت: «پسرم یازده سالش بود که رفت در پایگاه بسیج ثبتنام کرد. او فرزند بزرگم بود. پسر نماز شبخوانم آگاهانه رفت. خودش راهش را انتخاب کرد. خودم هم ثبتنام کردهام؛ هر وقت اجازه بدهند، به میدان بیایم.»
پدر میگفت و من با خودم به عمق ایمان پدر و مادری فکر میکردم که فرزند یکییکدانهشان را تقدیم کردهاند و حالا خانوادگی از شهر چمران به ماهشهر آمدهاند تا در تجمع شبانه شرکت کنند و بگویند: «ما هنوز هستیم؛ ما هنوز سرپاییم.»
پینوشت: شهید حسین صباحیمقدم، نخستین شهید شهرستان بندرماهشهر در جنگ رمضان است که در حمله آمریکایی ـ صهیونیستی به شهر شهید چمران به فیض شهادت نائل آمد.
زینب درویشی، ماهشهر
انتهای پیام/ 122
