شوخیِ نوجوانان با نقش شهید، برای مهدی رزمجو به واقعیت پیوست
به گزارش دفاعپرس از آذربایجان شرقی، تعدادی نوجوان در مسجد گرد هم آمده و برای نوجوانی که زیر پرچم بود عزاداری می کردند، ناگهان نوجوان خفته زیر سرش را بیرون آورد و با نوجوانان جمع شده گرد خود باهم خندیدند ولی همین صحنه شوخی ۲۸ اسفند ۱۴۰۴ برای همین نوجوانان مسجدی واقعیت یافت.
نوجوانانی که پای ثابت مساجد و هیات ها بودند و مهدی رزمجو که زیر پرچم دراز کشیده بود نیز در این میان از همان آغاز کودکی اش که از شهرک ارم به منطقه قراملک تبریز آمدند شد نوحه خوان، شبیه خوان و دسته دار و همین فعالیت ها از او سربازی پرورش داد برای اسلام و انقلاب که آرزویش پاسداری برای اسلام و انقلاب شد و شهادت در این راه.
مهدی هر روز که بزرگ و بزرگ تر می شد مهربانی و دلسوزی اش در خانه برای پدر و مادر و خواهرش اوج می گرفت و به همان میزان علاقه اش برای امام حسین(ع) و اهل بیت و انقلاب شدت می یافت و خود را ذوب شده در عشق به ولایت و اسلام می دید و برای همین در کنار درس و مشق مدرسه هیات و دسته عزاداری و شاخسی محور فعالیت های او در مسیر دلدادگی اش بود.
آری مهدی رزمجو این نوجوان شهید جنگ رمضان که وقتی نهم اسفند سال ۱۳۸۶به دنیا آمد خبر از جنگ در کشور نبود و سال ها از دوران هشت سال دفاع مقدس می گذشت و کسی هم نمی دانست سال ها بعد وقتی او در کلاس دوم هنرستان درس می خواند بال شهادت خواهد یافت و در جنگی دیگر به قافله شهدا خواهد پیوست.
اما وقتی ایران مقتدر همیشه دشمن دارد و با استکبار سر ستیز، در باغ شهادت همیشه باز است و مردان آن که نه زنان و نوجوانان آن نیز برای اقتدار و اعتلای اسلام و انقلاب سر از جان نمی شناسند و به میدان نبرد می شتابند همچنان که مهدی رزمجو چنین کرد و با شنیدن خبر شهادت امام شهید لباس رزم بسیجی اش را پوشید و از خانه خارج شد و تا ۲۸ اسفند؛ روز شهادتش هم پای دیگر همرزمان خود در میدان جهاد تلاش و تنها به یک ساعت برای دیدار خانواده اش هر روز بسنده کرد.
پدر این نوجوان شهید در برنامه روایتگری خبرنگاران بسیج رسانه سپاه عاشورا به میزبانی موزه شهدا بنیاد شهید و امور ایثارگران آذربایجان شرقیبه مناسبت روز دانش آموز به ویژگی های اخلاقی پسر شهیدش اشاره و بیان می کند: مهدی وقتی که در ارم زندگی می کردیم به دنیا آمد و دوران خردسالی اش بچهای شلوغ و پر جنب و جوش بود.
محمدتقی رزم جو ادامه می دهد: وقتی مهدی شش ساله بود به منطقه قراملک نقل مکان کرده و مهدی را در کلاس آمادگی ثبت نام کردیم و با ورود او به مدرسه جنب و جوش هایش رنگ و بوی دیگری گرفت و از هفت سالگی برای خود هیاتی راه اندازی و در آن نوحه خوانی و تعزیه خوانی کرد.
وی اضافه می کند: بزرگ تر که شد برای خودش در محله نیز دسته عزاداری برپا کرد و پس از دو سال عده ای فعالیتش را بر نتافتند و مهدی به هیات ا«م ابیها» رفت و در آن فعالیت داشت و وقتی هم که محرم می شد از زمان غروب آفتاب می رفت و آخر شب برمی گشت.
این پدر شهید می افزاید: نوحه می نوشت و برای اینکه بتواند به اشعار و نوحه در هیات مسلط باشد کتاب های نوحه را از فردی که اهل اردبیل و ساکن تهران بود سفارش می داد می فرستادند.
وی به نقش پسرش در تعزیه خوانی اشاره و اظهار می دارد: در تعزیه هرجا که لازم می دید و فردی نبود پیشقدم می شد و ایفای نقش می کرد ولی بیشتر نقش «مفضل» را به صحنه می برد.
رزمجو می گوید: در مدرسه هم هیات داشت و در کنار درس ایام خاص برنامه داشت و محرم ها هم دسته شاخسی برپا می کرد چراکه علاقه اش به اهل بیت(ع) بیش از اندازه بود.
این پدر شهید که انگار با هر واژه ای که از فرزند شهید خود بر زبان می آورد، لحظه های خاطرات خود را مرور می کند، ادامه می دهد: پسرم سن کمی داشت ولی با بزرگتر از سن خود می فهمید و با بزرگ ترها نشست و برخاست داشت و از دوران راهنمایی ام که وارد بسیج دانش آموزی شد علاقه او به اسلام و انقلاب دوچندان شده و می گفت بزرگ تر که شدم می خواهم پاسدار شوم و آرزوی شهادت دارم.
مادر شهید رزمجو هم که با نگاهی مملو از عشق به فرزندش در کنار همسرش نشسته است، به بازی های کودکانه مهدی اشاره و بیان می کند: از همان دوران کودکی بیشتر اسباب بازی اسلحه را دوست داشت و با آن بازی می کرد.
نسرین مردانی با اشاره به مهربانی، فداکاری و دلسوزی فرزند شهید خود می گوید: در امور خیر و کمک کردن پیشقدم بود و در مناسبت ها نیز پای ثابت هیات بود و هم هیاتی هایش به او اعتماد کامل داشتند.
وی با بیان اینکه به شهید سردار سلیمانی علاقه وافری داشت، ادامه می دهد: سن کمی داشت ولی درک و شعور خاصی او را بزرگ نشان می داد و مدام حرف از شهادت می زد و پس از جنگ ۱۲ روزه هم مدام می گفت من شهید می شوم.
مردانی می افزاید: به خاطر نترسی و علاقه ای که به انقلاب و شهادت داشت پس از شهادتش در منطقه قراملک به او لقب حسین فهمیده را دادند.
این مادر شهید به اعلام خبر امام شهید و ناراحتی شهید رزمجو اشاره و بیان می کند: وقتی سحر خبر شهادت امام خامنه ای را اعلام کردند با دو دستش به سرش کوبید و گفت بیچاره شدیم آقا را شهید کردند و فوری در حالی که به شدت گریه می کرد لباس بسیجی اش را پوشید و از خانه خارج شد.
وی اضافه می کند: از آن پس روزی یک ساعت به سختی خانه می آمد و در آن فرصت کم هم فوری غسل شهادت می کرد و می رفت.
مردانی می افزاید: یک روز قبل از شهادتش از همه دوستانش خداحافظی و کسب حلالیت کرده و به هر کدام هم از وسایل خود یادگاری داده بود.
این مادر شهید با همه اشک هایی که پشت نگاهش جمع شده است، اضافه می کند: به یکی از دوستان نزدیک خود گفته بود وصیت مان را که نوشتیم به همدیگر بدهیم و داخل کاور گوشی خودمان بگذاریم و همراه وصیت خود تربت هم داده بود که هنگام دفنش از آن استفاده کنند.
مردانی به رویای مادر خود در خصوص شهادت فرزندش نیز اشاره و تعریف می کند: حول و حوش ظهر و تقریبا هشت ساعت مانده به شهادتش مادرم زنگ زد که مهدی کجاست و همینطور که نشسته بودم دیدم شهید شده است، گفتم نه مادر چیزی نیست نگران نباش الان زنگ میزنم و اطلاع می دهم با شما تماس بگیرد، به مهدی زنگ زدم و گفتم با مادربزرگت تماس بگیر نگران است حرف بزن تا آرام شود، مهدی هم تماس گرفته و صحبت کرده بود.
صحبت های مادر شهید رزمجو به اینجا که می رسد دیگر گریه امان نمی دهد و پس از مکثی کوتاه، ادامه می دهد: تقریبا یک ساعت قبل از افطار بیرون بودم می آید خانه و می بیند نیستم زنگ زد و پرسید؛ کجایی مادر، گفتم بیرون هستم برمی گردم، گفت؛ آمده بودم خانه می خواهم غسل شهادت کنم و برگردم.
مردانی که انگار لحظه های همان روز برایش تکرار می شود با حس و حال مادرانه خود، می گوید: مهدی تا برگردم رفته بود و چند ساعتی هم از افطار می گذشت حدود ساعت یک زنگ زدم؛ نمی آیی؟، گفت؛ سحری را آماده کن می آیم و می خورم و برمی گردم.
وی با حزنی که از چهره اش پیداست، می افزاید: ساعت دو بامداد صدای مهیبی آمد که همه جا را لرزاند، پدر مهدی بیدار شد گفتم؛ نترس هر شب اینطوری است و نگران نباش مهدی هم برمی گردد، خوابیدم نگو مرا خواب غفلت گرفته و مهدی شهید شده است.
مردانی ادامه می دهد: ساعت هفت صبح که بیدار شدم، گوشی را برداشتم دیدم کانال قراملک شهادت بسیجیان را تسلیت گفته است، فوری همسرم را بیدار کردم تا به دنبال مهدی برویم.
وی اضافه می کند: مهدی هر وقت از جایش سراغ می گرفتیم می گفت وقتی شهید شدم مشخص خواهد شد و اطراف و دشت ها هستیم و جای مشخصی نداریم و بر همین اساس رفتیم مسجد محل فعالیتش دیدیم خبری نیست و راهی بیرون شهر و باغات شدیم دیدیم راه را بسته اند و چند متر مانده به محل شهادت بسیجیان نمی گذارند نزدیک شویم و همه را برمی گردانند.
این مادر شهید ادامه می دهد: پس از کلی اصرار و سوال و پرسش راهی بیمارستان محلاتی شدیم و وقتی در لیست نام مهدی را ندیدم خوشحال شدم ولی وقتی زنگ می زدم گوشی اش را جواب نمی داد نگران می شدم تا اینکه به بیمارستان طالقانی ارجاع دادند که عده ای از مصدومان بمباران را به آنجا برده اند و وقتی آنجا رسیدیم و سراغ مهدی را گرفتیم گفتند عمل برده اند ولی وقتی فرمانده مهدی پدرش را در آغوش کشید فهمیدیم مهدی شهید شده است و خواهرش هم از شدت نگرانی و خبر چون بیماری قلبی هم دارد خون دماغ شد.
مردانی به نوحه ای که مهدی یک روز قبل از شهادتش برای خواهر و مادرش خوانده و به خواهرش گفته فیلم بگیرد هم اشاره و بیان می کند: وقتی وسایلش را برداشت و خداحافظی کرد گفت؛ «خداحافظ ای آنام باجیم» و به خواهرش گفت فیلم بگیر که من شهید می شوم و وقتی من ناراحت شدم و گفتم خدا نکند، گفت؛ مگر شهادت کم است باید افتخار کرد، از در خارج شد و دوباره برگشت و خداحافظی کرد و گفت؛ مامان می روم شهید شوم اگر شهید شدم جلو دوربین آبرو داری کن.
وی با اشاره به اینکه مهدی از زمان جنگ ۱۲ روزه خود را آماده شهادت کرده بود، اظهار می دارد: در جنگ ۱۲ روزه نشسته بودیم از مهدی عکس گرفتم، گفت؛ مادر عکس خوبی بگیر برای شهادتم، بعد سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت من می روم شهید شوم.
این مادر شهید به خواب پسرش بعد از شهادت هم اشاره و بیان می کند: خواب دیدم رفته ام سر مزار مهدی و از بالای داربست ها پرچم افتاد، بالا را نگاه کردم دیدم مهدی روی آن ایستاده است و گفت؛ مادر پرچم را بردار و نگه دار و خودش هم پرچمی که دستش بود را گرداند.
مردانی با اشاره به تکه کلام مهدی که «یازهرا» بود اشاره و ادامه می دهد: برای مراسم عزاداری حضرت فاطمه(س) دعوتم کرده بودند، شب پیش از مراسم خواب دیدم می روم زیارت و گفتند برو جلو و من کوچه به کوچه می روم تا اینکه سر مزاری رسیدم که از بالای آن نوری تابیده بود، خواستم بلند شوم پایم سنگین شد، دیدم زمان دو سالگی مهدی است که از پایم گرفته است، به آغوش گرفتم و صدایش زدم، بلند شدم رفتم بیرون دیدم همه عزاداری می کنند من بین مردم حالم خراب شد و مرا به بیمارستان می برند در همان حال دیدم کودکی مهدی در بغل من است و نوجوانی مهدی هم روی موتور از سمت مخالف ما رد شد و رفت، ناگهان از خواب بیدار شدم.
وی با اشاره به فعالیت های فرهنگی مهدی هم می گوید: همیشه در برپایی نمایشگاه ها بخصوص فاطمیه پیشقدم بود و دوستانش تعریف می کنند سال گذشته در نمایشگاه که مزار حضرت فاطمه(س) را کار می کردیم فقط گریه می کرد، تا سوال کردیم چرا گریه می کنی این همه گفت: امشب نامه ام امضا می شود.
نسرین مردانی با بیان اینکه مهدی رفت ولی زنده است، تاکید می کند: راه شهدا را جوانان ادامه دهند و هزاران مهدی هنوز در راه شهدا حرکت می کنند و یقین بدانید دشمن در خون مظلومان و شهدا غرق خواهد شد چراکه از ضعف آن هاست که نوجوانان و کودکان را هدف قرار می دهند.
آری مهدی رفت برای اقتدار و عزت کشورمان و رفتن خود را بارها در خانه و میان دوستان خود اعلام کرد و حتی در شوخی های خود با دوستانش نقش شهید را ایفا کرد تا نشان دهد شهادت برای او به همین سادگی است، نقشی که شوخی شوخی برای مهدی جدی شد.
انتهای پیام/
