گذری برخاطرات فرماندهان جنگ:
دلش هوایی شده بود، مثل اسپند روی آتش آرام و قرار نداشت، به دنبال یک جرعه آرامش می گشت. فرمانده را که دید از دور دستی تکان داد و با همان لبخند همیشگی گفت: اجازه بدهید امشب هم بمانم و کار سنگر ها را کامل کنم بعد از انجام کارم به عقب برمی گردم.
کد خبر: ۸۳۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۲/۰۴/۱۲