گفت و گو با دختر شهید استاد ابراهیم (بخش پایانی):
رفتم دستم را روی کف پاهایش گذاشتم، گفتم: بابا من از تو گذشتم؛ راضی نیستم عذاب بکشی، دلم هم نمی آید، از تو دل بکنم. ولی از تو گذشتم؛ نمی خواهم تو را تکه تکه کنند. از سر و صورتم اشک پایین می آمد، خیلی حالم بد شد که پرستارها من را بردند. در حالی که من را از او دور می کردند به او گفتم بابا از من راضی باش.
کد خبر: ۲۵۲۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۲/۰۶/۰۹