گفت و گو با جانباز شیمیایی؛

اینجا همه چیز مه آلود است/ دکتر گفت ایشان شهید شده است

زندگی جاریست. هوا همان هوای مه آلود سالهای دور است. بی قراری را می شود از چشمانش خواند. می شود آرامش را از رنگ نفس هایش دید.
کد خبر: ۱۰۶۵
تاریخ انتشار: ۲۸ تير ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۰ - 19July 2013

اینجا همه چیز مه آلود است/ دکتر گفت ایشان شهید شده است

خبرگزاری دفاع مقدس: گویی چیزی شبیه یک هوای مه آلود در زندگی اش تکرار می شود. این روزها، هوا، هوای زندگیست. بی آنکه زمان بایستد، حتی با چشمانی که مه آلودند و همیشه بارانی. محمد حسین شگرف نخعی، جانباز شیمیایی 70 درصد، در گفت وگوی اختصاصی با خبرگزاری دفاع مقدس، از یادگاری اش در دوارن جنگ می گوید.

آیت الکرسی خواندم و به بچه ها فوت کردم

دقیق یادم است. 24 بهمن سال 1364. یعنی 4 سال بعد از اعزام من به جبهه. هنوز هوا روشن نشده بود. نماز را خواندیم. بعد از خوردن صبحانه تا روشن شدن هوا صبر کردیم. در همین حین من که زیر پتو خوابیده بودم، صدای بچه ها را شنیدم که سر و صدا می کردند و فریاد می زدند، هواپیما، هواپیما. من  که از هواپیما خیلی می ترسیدم فوراً یک آیة الکرسی خواندم و رو به بچه ها فوت کردم. احساس کردم که صدایی از درون مرا به بیرون از سنگر دعوت کرد.

سریع از آنجا بلند شدم و خودم را به درب خروج رساندم. رسیدن من به درب خروج همانا و میهمان شدن یک راکت در وسط سنگر همانا. سنگر روی بچه ها آوار شد. من هم در همین حین خودم را روی یکی از بچه ها که آنجا ایستاده بود انداختم و الوار و خاک بود که روی سر من آوار می شد. بلند که شدم، به سمت نهر علی شیر رفتم. در آن طرف نهر یک قرار گاه تاکتیکی  قرار داشت. آنجا یک ماسکی پیدا کردم که یک طرف بندش پاره بود. ماسک را روی صورتم گذاشتم. در حین برگشت شهید یوسف الهی را دیدم که به من گفت: در اتاق نقشه ها سوییچ ماشین قرار دارد. برو و بچه ها را به اورژانش برسان. خدا رحمت کند، یوسف هم با همین گاز مدتی بعد در بیمارستان تهران به شهادت رسید.

شیمیایی با طعم گاز خردل

وارد سنگر که شدم هیچ چیز پیدا نبود. برگهای درختی که در وسط سنگر قرار داشت به هم ریخته و همهی آنها مرده بودند.  خودم را به اتاق نقشه رساندم. کلید را برداشتم و از در پشتی که ماشین آنجا قرار داشت، خارج شدم. اما متاسفانه یک راکت هم وسط ماشین خورده بود. سعی کردم ماشین را روشن کنم. اما شانس با من یار نبود. از سنگر تا جاده 50 کیلومتر فاصله بود. به لب جاده رسیدم. اتفاقاً یک آمبولانس آنجا بود که سریعاً بچه ها را با آن به مرکز اورژانس رساندیم.

چون شیمیایی شده بودیم باید دوش می گرفتیم تا مواد از روی بدنمان پاک شود. بهمن ماه بود و هوا سوز بسیاری داشت. آب هم به شدت سرد بود. بعد از استحمام در زیر سقف آسمان ایستادیم تا شاید با گرمای خورشید سوزان گرم شویم.

اما کم کم حالمان بد شد. به اورژانس در خواست اعزام دادیم. اما گفتند باید صبر کنیم تا ببینند حالمان در چه وضعیتی قرار می گیرد. یک ساعت بعد حالت تهوع به ما دست داد. بعد از آن ما را به بیمارستان حضرت زهرا (س) که در پشت خط و نزدیک آبادان، منتقل کردند. حالت تهوع امانمان را بریده بود. حوالی ظهر به اهواز و مقری به نام گلف رسیدیم. 3 سوله در آنجا قرار داشت که ما را در سوله 3 مستقر کردند. در آنجا بود که آسمان چشمانم تار شده بود. همه جا را ابری و مه گرفته می دیدم. احساس می کردم تمام بدنم آتش گرفته است.

دکتر مرا معاینه کرد و به من گفت: به سوله یک بروید که شما را هم با بچه های دیگر اعزام کنند. به سوله یک رفتم. دکتر از لهجه ام متوجه شد که اهل کرمان هستم. به من گفت: آقای هندوزاده را می شناسید. گفتم: بله. با اشاره تخت آقای هندوزاده که او هم کرمانی بود را به من نشان داد. بعدها ابراهیم هندوزاده هم شهید شد.

خودم را بالای سر ابراهیم رساندم. گفتم: ابراهیم چطور هستی؟ گفت: خوبم. از حال من جویا شد که گفتم: حالم زیاد خوب نیست. با کمک  دکتر یک تخت خالی پیدا کردم. از شدت تهوع تمام گلوی من خشک شده بود. از دکتر کمی آب خواستم که برای من کمپوت آورد. بعد از خوردن کمپوت، دیگر چیزی متوجه نشدم. مرا بعد از این ماجرا به بیمارستانی در اراک منتقل کرده بودند.

بی چشمهایم، شب به شب نزدیک است

اولین سیلی که به گوشم خورد، سریع به هوش آمدم، اما باورم نمی شد. تمام بدنم تاول زده بود. چشمانم باز نمی شد. حتی پشت ناخن هایم تاول زده بود. گفتم نمی توانم حرکت کنم. دکتر برای معاینه آمد، چیزی متوجه نمی شدم. تنها صداها بود که در پیچ و خم ذهن، مرا به خود می آوردند. دکتر گفت: این که شهید شده است. فردی که کنار ایستاده بود گفت: نه من همین الان با او صحبت کردم. دستور داد که سریعاً به تهران منتقل شوم و از آنجا به خارج از کشور اعزام شوم.

ساعت 4 صبح  به فرودگاه رسیدیم، اما هواپیما حدود نیم ساعت پیش پرواز کرده بود. بعد از آن من را به بیمارستان لبافی نژاد منتقل کردند. در آنجا یک هفته  بستری بودم. دو نفر من را به حمام بیمارستان بردند و تاول های مرا کندند. عفونت و آب از بدن من جدا شد. اما دوباره فردا تمام بدنم عفونت کرد و این روند به مدت 2 هفته ادامه داشت که پس از آن مرا به انگلستان اعزام کردند. در آنجا حدود 45 روز تحت درمان قرار گرفتم.

زمانی  که در بیمارستان لبافی نژاد بودم، چشم هایم بسته بود و قدرتی برای باز کردن آن نداشتم. بعد از رفتن به انگلستان هم 20 روز دنیای من تار بود. در انگلستان روزی 2 الی 3 بار به حمام می رفتم و با مواد مخصوصی شست و شو می شدم که بعد از آن با پمادی بدنم را چرب می کردند. بدین ترتیب خوب شدم. بعد از بیست روز، احساس کردم که می توانم چشمانم را باز کنم. پرستار فوراً دکتر را خبر کرد. از آن روز بود که درد و سوزش چشمانم شروع شد و شروع به زخم شدن کرد. چون با گاز خردل شیمیایی شده بودم، غده های اشکی چشم هایم خشک شده و سلول هایش هم از بین رفته بود و در حال حاضر هم سلول سازی ندارد.

سال 65 بعد از برگشتنم به ایران به کرمان رفتم. یک هفته ای را در آنجا ماندم. اما مجبور شدم برای ادامهی درمان به تهران و بیمارستان لبافی نژاد برگردم. چشمانم مرتب زخم می شد. سال 65 اولین پیوند قرنیه چشم روی من انجام گرفت. بعد از آن زخم های چشمانم بهتر شد. زخم چشم یعنی، انگار یک مشت شن به داخل چشمانتان ریخته باشند و شما نتوانید جایی را ببینید.

سال 69 دومین پیوند صورت گرفت. تا امروز 7 بار چشم راستم و 2 بار هم چشم چپم پیوند خورده است. در حال حاضر هم بینایی من در صورت مطلوبی قرار ندارد. حتی پیوند سلولی هم جواب نداده است.

درد کشیدن ما جانبازان شیمیایی هم برای خودمان و هم برای خانواده هایمان دردناک است. آنها هم کنار ما می سوزند و درد می کشند. ما در هر صورت مخالف سلاح های کشتار جمعی در دنیا هستیم. توصیه ما برای جهان این است که هیچ کس در جهان از این سلاح ها استفاده نکنند.

از مسئولین هم  خواهش دارم به موزه صلح کمک کنند که بچه ها به اهدافشان نزدیک شوند. این موزه جنگ نیست، موزه صلح است و مردم را به آرامش و صلح دعوت می کند.

برچسب ها: دفاع مقدس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین