از نگاه ديگران - از زبان ياران شاهد
مردان خدا به خون وضو ساختهاند
با خون علم، عشق برافراختهاند
ديديم که چون صاعقه در سنگرها
بر خيل سيهدلان شب تاختهاند
سوم شعبان سال 1357 هـ. ق مطابق با 25 اسفندماه 1344 شمسي، در خانوادهاي دوستدار اهل بيت (ع) چشم به جهان گشود. در حالي که هفت ماه بيشتر، از حمل او نگذشته بود... هنگام تولد جثهاي لاغر و نحيف داشت و سخت ناتوان و ضعيف بود. به گونهاي که تا بيست روز صدايي از او برنميخاست و تا يک ماه توان نوشيدن شير مادر نداشت. مادر با توسل به حضرت سيدالشهدا (ع) که فرزندش در روز تولد آن بزرگوار به دنيا آمده بود، سلامت فرزند خويش را بازيافت. دوره دبستان را در مدرسه مترجم الدوله در خيابان آيت الله سعيدي گذراند. در اين دوران با پدر، زياد به مسجد ميرفت و در هيئتها و مراسم عزاداري سرور شهيدان شر کت ميجست و عضو فعال هيئت نوباوگان محبان الحسين (ع) بود. همزمان با آغاز تحصيل، در کلاسهاي احاديث و اخبار مربوط به حضرت وليعصر (عج) که شهيد د کتر بهشتي تشکيل داده بود، شر کت مي کرد و چند نفر از دوستان و هم کلاسيهاي خود را، به خانه دعوت مي کرد و احاديثي را که خود فراگرفته بود به آنها ميآموخت. جشنهاي نيمه شعبان را به دليل عشق به امام زمان (عج) هرچه باشکوهتر برگزار مي کرد. دوران متوسطه را در دبيرستان مروي گذراند. در سال 1354 پس از اخذ ديپلم رياضي و قبول شدن در چند رشته دانشگاهي، تحصيلات خود را در رشته دامپروري دانشگاه اروميه ادامه داد. در اين دوران در کنار تحقيقات و مطالعات منظمي که در زمينه مسائل اسلامي با استفاده از المعجم، مفردات راغب و قاموس قرآن داشت، در کلاسها و مسجد دانشگاه براي دانشجويان صحبت مي کرد و در خود اروميه هم کلاسهايي براي دانشآموزان مدارس در زمينه اصول عقايد ترتيب داده بود... او در چندين مورد با استادان غربزده که در تمامي دروس و صحبتها اصرار به انکار احکام اسلامي، و به رخ کشيدن مظاهر تجدد غربي داشتند، درگير شده و با پاسخگويي محکم در حضور دانشجويان، باعث مفتضح شدن استادان غربزده شده بود. اين امر کينه و بغض خاصي در بين استادان و مسئولين غير متعهد دانشکده نسبت به ايشان بوجود آورده بود. وي در يکي از درگيريها با گارد، از دانشگاه اخراج گرديد. پس از آن، حدود سال 1356 به خدمت سربازي اعزام گشت. او به حسب مطالعات مذهبي سربازان را ارشاد مي کرد و گاه برايشان سخنراني مينمود. با فرمان امام خميني از پادگان فرار کرد. هنگام تشريف فرمايي امام در کميته استقبال از امام، مشغول خدمت شد. در شب 22 بهمن، به همراه پدر و برادر ديگرش، به پادگان وليعصر «عج» (عشرت آباد سابق) ميروند و در آنجا اسلحهاي بهدست آورده و به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب اسلامي ميپردازد. از زمان پيروزي انقلاب تا خرداد 58 بهطور پرا کنده در کميتههاي انقلاب و نهادهاي ديگر انقلاب فعال بود تا اين که پس از انتشار روزنامه جمهوري اسلامي ايشان نيز به طور فعال همکاري خود را با اين روزنامه در زمينههاي خبرنگاري، امور تحريريه و مقالات سياسي آغاز مي کند و همه روزه از ظهر تا ساعت 11 شب، مشغول فعاليت در کارهاي خبري بود. اوايل سال 59، در واحد اطلاعات سپاه، مشغول به کار ميشود و با کار اطلاعاتي روي گروهکهاي وابسته فعاليت خود را استمرار ميبخشد. در جريان واقعه طبس و دخالت نظامي مستقيم آمريکا، وي از جمله کساني بود که شهادت برادر محمد منتظر قائم را به عنوان يک نکته اصلي و مشکو ک که ميرفت به عمد بدست فراموشي سپرده شود مورد تأ کيد و پيگيري قرار داد. پس از شروع جنگ تحميلي در تاريخ 1/7/59، به همراه عدهاي ديگر از برادران، راهي ديار عاشقان الله شده و فعاليتهايش را در اين زمينه ادامه داد. در دي ماه 59 به عنوان يکي از معاونين عمليات جنوب انتخاب شد و در عمليات «امام مهدي» (عج)، «فتح»، «الله ا کبر» و «دهلاويه» نقش مهمي را ايفا نمود. در همين دوران با برپايي مراسمي بسيار ساده، ازدواج نمود، که حاصل آن دختري به نام نرگس خاتون (نام مادر امام زمان (عج)) بود. در عمليات طريق القدس به عنوان معاون فرماندهي عمليات و در عمليات فتح المبين نيز به عنوان فرمانده لشکر نصر سپاه و فرماندهي قرارگاه عملياتي مشتر ک سپاه منصوب شد. در عمليات بيتالمقدس نيز فرماندهي لشکر نصر سپاه و فرماندهي قرارگاه عملياتي مشتر ک سپاه را به عهده داشت و در آزادسازي شلمچه و خرمشهر فعالترين نقش را ايفا نمود... پس از عمليات رمضان که در آن فرمانده لشکر نصر بود، به فرماندهي قرارگاه کربلا در جنوب انتخاب شد. عمليات محرم با رمز مقدس يا زينب (س) از زبان اين شهيد آغاز شد. پس از اين عمليات به عنوان جانشين فرماندهي يگان زميني سپاه انتخاب گرديد و تا زمان شهادت در همين سمت باقي ماند. شهيد حسن باقري سرانجام – روز 19/11/61 و در ايام مبار ک دهه فجر، در حالي که در آرزوي ديدار امام ميسوخت، به شهادت رسيد. يادش گرامي و خاطرهاش ماندگار باد.
اينک او را با خاطراتي که شاهدان و همرزمانش نقل کردهاند بهتر بشناسيم.
اسوه حماسه و شجاعت
برادر محسن رضايي فرمانده کل سپاه پاسداران در مورد شهيد باقري ميگويد:
... شهيد باقري اسوه حماسه و شجاعت و فوقالعاده با استعداد بود. ايشان از يک روحيه سلحشوري و حماسي بسيار عظيمي برخوردار بود و ادامه نبرد (مخصوصاً در ثامن الائمه و طريق القدس) و شکلگيري سازمان رزم سپاه، عمدتاً بستگي به تلاش شبانهروزي ايشان داشت. شهيد باقري هم در زمينه سازماندهي و هم در زمينه عمليات، استعداد فوقالعادهاي داشت. هميشه ابتکارات بسيار جالبي را پيشنهاد مي کرد. در وجود او روحيه شوق و شور و نشاط نسبت به جنگ ديده ميشد و ميل عميقي در نبرد از خود نشان ميداد و در خطوط مقدم هميشه حاضر بود. ما بايستي ايشان را به اسوه حماسه و استعداد و شجاعت توصيف کنيم. برادرمان شهيد باقري، بنيانگذار بسياري از واحدهاي سازمان رزمي سپاه و نمونه حماسه و استعداد و... در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بوده و ميباشد.
فرماندهي که عزت آفريد
برادر رشيد علي نور، معاونت عمليات و اطلاعات ستاد فرماندهي کل قوا در مورد وي ميگويد:
... نيروهاي دشمن متجاوز، تا دي ماه 59 (چهار ماه بعد از آغاز جنگ) در دو محور عملياتي به داخل مملکت ما نفوذ کرده بودند که اين دو محور به هم متصل نبودند، و اين اتصال براي نيروهاي متجاوز مهاجم، در محورهاي مختلف، به منظور جلوگيري از رخنه رزمندگان اسلام و احياناً قطع شدن عقبه نيروها و نيز به منظور استفاده از توان يگانهاي همجوار، مهم و حياتي بود.
دشمن بعثي – صهيونيستي با لشکر 9 زرهي تقويت شده، از محور بستان به چزابه حمله کرد و تا نزديکيهاي دروازه سوسنگرد پيش آمد و با لشگر 5 مکانيزه تقويت شده، از محور طلائيه و کوشک به طرف هويزه و اهواز حمله کرد، يعني در حقيقت لشگر 9 زرهي دشمن در محور شيب – چزابه – بستان و سوسنگرد ميجنگيد و لشکر 5 مکانيزه او در محور طلائيه – جفير – کرخه نور تا سي کيلومتري جنوب غربي اهواز، وارد عمل شده بود. بين محور بستان و جفير اتصالي نبود و يگانهاي دشمن در اين محدوده، هيچگونه ارتباط زميني و سازماني نداشتند. برادر باقري بعد از حمله نيروهاي اسلام در پانزده دي ماه 59 و عقبنشيني مجدد اين نيروها که با ضد حمله سنگين دشمن در جنوب کرخه نور مواجه شده بودند توطئه و نقشه دشمن را کشف نمود و با جرأت مطرح کرد که در آينده نزديک دشمن با نصب پلهاي نظامي روي رودخانه هاي کرخه نور، نيسان و سابله ارتباط جفير و بستان را برقرار مي کند تا هم جناحين نيروهايش را از خطر حمله رزمندگان اسلام حفظ کند و هم بتواند پشتيبانيهاي لازم را از داخل خا ک ما (از بستان به جفير و بالعکس) صورت دهد. اين کار را دشمن در زماني کمتر از يک هفته انجام داد. پلهاي نظامي متعددي روي رودخانههاي کرخه نور نيسان معمر و سابله نصب کرد و سپس جادهاي بسيار عالي به همراه يک سد خا کي به ارتفاع 3 متر در حاشيه شرقي اين جاده احداث کرد و يکي از مشکلات بزرگ جبهه غرب سوسنگرد و هويزه را براي نيروهاي خودش حل نمود و بعدها در عمليات طريقالقدس که قطع ارتباط بخشهاي شمالي و جنوبي دشمن و دسترسي به اين جاده مواصلاتي جبهه يکي از عمدهترين هدفهاي آن نبرد بزرگ به حساب ميآمد الحمدالله صورت گرفت و رزمندگان اسلام با قدرت الهي خود به اين جاده دسترسي پيدا کرده و ارتباط نيروهاي دشمن را قطع کردند…
خاطره بعدي که از اين شهيد بزرگوار دارم در ارتباط با عمليات فتحالمبين است. در واقع موفقيت حاصله در دو محور قرارگاه نصر و فتح را بايد نتيجه کسب اطلاعات و شناساييهاي دقيق از وضعيت زمين و آرايش دشمن دانست که همه اين کارها زير نظر برادر باقري انجام شد به طور کلي عمليات فتحالمبين از لحاظ وسعت انهدام دشمن و تعداد اسيران مربوط به اين دو محور بود در حقيقت حساسترين مهمترين و عاليترين پيشروي از سمت قرارگاه نصر بود که الحمدلله نصرت خداوند در اين قرارگاه و قرارگاههاي ديگر نازل گرديد و اصلاً نام قرارگاه نصر به همين علت بود که قبل از عمليات گفته شد که انشاء الله قرارگاه نصر ياري خودش را خواهد کرد و چه خوب فرماندهي در رأس اين قرارگاه فرمان ميراند و دستور ميداد و هدايت مي کرد. به اين ترتيب بود که برادر شهيدمان يکبار ديگر براي اسلام و لشگريان اسلام عزت آفريد…
خاطره بعدي هنگام عمليات رمضان بود در اين عمليات روحيه بسيار بالايي از عرفان و آمادگي براي شهادت در حسن ديده ميشد. گاهي پس از بازگشت از خطوط مقدم جبهه با سر و روي خا کي در بين نماز براي نيروهاي قرارگاهش مثل يک معلم اخلاق سخن ميگفت و حديث نقل مي کرد و گاه خودش در حين صحبت به گريه ميافتاد و ما به وضوح ميديديم که برادرمان حسن ديگر آن حسن سابق نيست…
و سرانجام آخرين خاطره ارتباط به بعد از شهادت حسن دارد… يادم هست پس از شهادت حسن شب به اتاقي که در دزفول داشت رفتم. وسايل زندگي باقري در آن اتاق به يک عدد مو کت، دو پتو، چند لباس بچهگانه براي تنها فرزندش و تعدادي ظرف و وسايل جزئي و مايحتاج اوليه محدود ميشد. او در عين حال در نهايت بزرگواري زيست و با کولهباري از زهد و جهاد و قناعت و شجاعت راهي لقاي ذات اقدس احديت شد…
فرماندهاي مدير و هوشيار
برادر حسيني در مورد اين شهيد بزرگوار دو خاطره نقل مي کنند. او ابتدا ميگويد:
… يک روز بنيصدر خائن به خوزستان آمد و جلسهاي تشکيل داد تا بداند دشمن تا کجا پيشروي کرده است. سران نظامي ارتش و برادر باقري به عنوان مسئول اطلاعات عمليات در آن جلسه گزارش پخته مرتب و صحيحي نداشتند. تا اين که از برادر حسن ميخواهند که گزارش خود را بدهد و او آنچنان گزارش دقيق و مصور و خوبي ارائه ميدهد که همه حضار و حتي خود بنيصدر ملعون به شگفت آمده بودند که اين فرد اطلاعاتي با اين اهميت را از کجا به دست آورده است!
شهيد باقري نه تنها به مسئله اطلاعات عمليات اهميت بسيار ميداد بلکه تأ کيد مي کرد که بايد اطلاعات ما گسترش پيدا کند و در همان روزها او آرزو مي کرد که اي کاش ما در تمام نقاط ايران اين واحد را داشتيم تا در موقع مناسب و هرگاه که اراده مي کرديم از آن استفاده مي کرديم. او حتي آرزو مي کرد که نيروهايي در اختيار داشته باشد تا بتواند مرزهاي اسرائيلي را شناسايي کند و از اين که با او در اين زمينه هم کاري نميشد رنج ميبرد. براي رسيدن به اين اهداف به اداره جغرافيايي رفت و مقدار زيادي نقشه تهيه کرد و در اختيار برادران اطلاعات عمليات گذاشت تا دستشان باز باشد و بتوانند از نقشهها استفاده بيشتري بکنند. براي گسترش واحد مزبور احتياج به نيروهاي کار آزموده و مطمئني بود که از فرماندهان درخواست چنين نيروهايي را مي کرد تا آنها را آموزش و رشد بدهد و اين نشان ميداد که شهيد باقري جنگ را خوب شناخته و دريافته بود که چگونه بايد آن را ادامه داد… دومين خاطره از اين بزرگوار را اين طور بيان مي کنند. در عمليات فتحالمبين من و برادر رشيد و برادر باقري به خط رفتيم. دشمن با صد تانک ستون به ستون در حال عقبنشيني بود. برادر باقري درخواست هوانيروز کرد. بلافاصله هليکوپترهاي هوانيروز وارد صحنه کارزار شده و تعدادي از تانکهاي دشمن را منهدم کردند. حدود ساعت 12 ظهر بود که ما سه نفر در ماشين نشسته بوديم و ميديديم که نيروهاي دشمن مستقر در تپههاي 120 مقاومت مي کنند و يک گردان مکانيزه دشمن سوار بر نفربرها در حال عقبنشيني بودند و گيج و بيهدف نميدانستند کجا بايد بروند که ناگهان ديديم به طرف ما ميآيند بلافاصله برادر حسن از ماشين پياده شد و تعدادي از بسيجيها را از دو طرف به سوي عراقيها فرستاد و آنها رفتند و گردان عراقي را با تانک و نفربر به اسارت گرفتند.
او همه جا حضور داشت
شهيد زينالدين فرمانده دلير لشکر عليبن ابيطالب قبل از شهادت چند خاطره از همرزم شهيدش حسن باقري نقل کرده بود که ميخوانيم… در عمليات آزاد سازي خرمشهر پشت جاده آسفالت در انتهاي خط و در محدوده تيپ 27 حضرت رسولالله (ص) کار گره خورده بود و دشمن از پشت سر با تير بارش خط را ميزد و در حالي که از پشت سر ما گلوله ميباريد او (برادر باقري) نقشهاش را روي زمين پهن کرده بود و داشت فکر مي کرد که چه کار کند.
در مرحله سوم عمليات محرم پاسگاه ابوزيد سقوط نکرد و کار گره خورده بود من خودم جلو رفتم و در آن درگيري شديد ديدم برادران باقري و بقايي آمدهاند تا از نزديک عمليات را ناظر باشند. من تعجب کردم زيرا وظيفه بنده که فرمانده تيپ بودم اين بود که آنجا حاضر شوم اما آنها زودتر از من آمده بودند…
شهيد حسن باقري هميشه به ما ميگفت شما بايد به گونهاي در قرارگاه آماده باشيد که تا خواستيم از آنجا به جاي ديگر برويم، سريع اين کار را انجام دهيم. ما هم وسايلمان را طوري آماده کرده بوديم که هر جا او با ماشينش ميرفت ما هم به سرعت به دنبالش وسايل را جمع و جور کرده و ميرفتيم… او هميشه و در همه جا حضور فعال داشت. هر جا رشيد را ميديديم حسن در کنارش بود هرجا برادر محسن رضايي بود حسن هم بود هر کجا که رحيم بود حسن هم بود و هر کجا همه بودند باز هم حسن آنجا بود و بسياري از جاها هم او تنها بود و هيچ کس نبود.
دو- سه روز از محاصره شهر سوسنگرد ميگذشت و جنگ وضعيت عجيبي پيدا کرده بود. ما در سوسنگرد بوديم و به شدت از آن دفاع مي کرديم. شهيد باقري آمد و به اتفاق هم جلو رفتيم. حدود صد تانک دشمن به طرف ما ميآمد و او بدون هراس از اين همه تانک دشمن ايستاده بود. به من ميگفت بايد يک فکر ديگر کرد. ما خيلي مايل بوديم سلاح بگيريم و جلو برويم. ولي او ما را از اين کار بازداشت و گفت: ما بايد فکري براي آينده بکنيم. اگر امروز جلويش را بگيريم فردا ميآيد. فکر ما بايد اساسي باشد. البته اين موضوع را در همان حالي ميگفت که دستور ميداد چند نفر آرپيجي زن به سمت ديگر بروند و تانکها را بزنند و در عين حال فکر آينده هم بود. پيشبيني ايشان در مورد قضيه چزابه بسيار صحيح بود. او ميگفت هدف دشمن اين است که ما عمليات فتحالمبين را انجام ندهيم و آن عمليات بزرگ به انحراف کشيده شود و حداقل اين عمليات در بهمن انجام نشود که انجام هم نشد. اوايل عمليات که بعضي فقط معتقد به جنگهاي چريکي بودند او ميگفت: جنگهاي چريکي نميتواند ارتش عراق را از پاي درآورد بلکه جنگهاي چريکي بايد در کنار جنگهاي منظم انجام شود.
از او درس خودسازي آموختيم.
برادر عزيز جعفري معاونت عمليات نيروي زميني در مورد شهيد حسن باقري سه خاطره شنيدني تعريف مي کنند که بهتر است بخوانيم…
حسن در عمليات طريقالقدس نيمههاي شب با من تماس گرفت و آن فشارهاي خاصي که از خصلتهاي او بود به ما ميآورد و ميگفت: حتماً بايد پل الوان را بگيريد ما هم که وضعيت منطقه را ميدانستيم. به حسن ميگفتيم که چنين و چنان است و نميشود عمل کرد. اما در عين حال ميدانستيم فشارهاي او بيتأثير هم نيست…
…بعد از عمليات امام مهدي (عج) هنگامي که داشتيم از روي جاده آسفالت باز ميگشتيم نگاهم به شخصي افتاد که سطل به دست گرفته و فشنگهاي روي زمين را جمع مي کرد و اين شخص کسي نبود جز برادر باقري… اين عمل او تأثير زيادي روي ما گذاشت. چون از روي تواضع و جهت صرفهجويي فشنگها را جمع مي کرد. ميگفت اينها حيف است. از اينها بايد استفاده شود. او در حالي که فرمانده بود به ما درس ميداد و همه از حر کات او درس ميگرفتند. دوراني که با او به سر برديم براي ما دوران خودسازي بود.
…. هنگامي که در عمليات طريقالقدس بر اثر تصادف مجروح شد پس از به هوش آمدن گفت:
«دعا کنيد من با تصادف نميرم من بايد شهيد شوم تا گناهانم بخشيده شود. اگر ما با شهادت نميريم در آن دنيا بسيجيها يقه ما را خواهند گرفت…»
خوش فکر و قدرتمند
برادر سرهنگ سعدي فرمانده نيروي زميني ارتش در مورد شهيد باقري ميگويد… در مرحله دوم عمليات بيتالمقدس دشمن پاتک سختي کرد و آن روز به ما و حسن خيلي سخت گذشت و واقعاً سختترين روز عمليات براي ما در طول عمليات هايي بود که تا آن موقع انجام داده بوديم. دشمن در يک منطقه بسيار حساس پاتک کرده بود که اگر موفق ميشد شايد مرحله دوم را به طور کلي بهم ميريخت و سرنوشت عمليات بيتالمقدس عوض ميشد. در اين موقع حاج احمد متوسليان از حسن سؤال کرد چه کنيم؟ اگر بخواهيم مقاومت کنيم بايستي تلفات را بپذيريم وتو بايد به من تکليف کني حسن هم تکليف کرد که بايد مقاومت کنيد و مسئوليتش را به گردن گرفت. به خاطر همين قبول مسئوليت بود که واحدها در آنجا ماندند و نيز تلفات کمي متحمل شدند و بالاخره پيروز شديم و اگر خداي نا کرده حسن در اينجا دستور اشتباهي ميداد چه بسا ممکن بود تلفاتمان چندين برابر شود…
… طرحهاي حسن مشابه يک طرح عملياتي کلاسيک نوشته ميشد يعني کاري که براي انجام آن بايد مدتها سر کلاس نشست و آموزش ديد. او از نظر نظامي هوش و ذ کاوت بسيار خوبي داشت. بعضيها از نظر فرماندهي قدرت دارند ولي حسن دو جانبه کار مي کرد و در هر دو زمينه هم موفق بود و واقعاً اين موضوع براي ما نيز باور کردني نبود…
خدمت براي خدا
برادر محمد باقري فرمانده اطلاعات نيروي زميني برادر شهيد حسن باقري ميگويد:
… صبح براي ديدنش به بيمارستان رفتم. در آن لحظاتي که معلوم نبود زنده ميماند به سختي مطالبي را بيان مي کرد گوشم را جلو بردم که ببينم چه ميگويد. ديدم که ميگويد: پل سابله کارش به کجا کشيد؟ من به او گفتم: تو حالت خوب نيست استراحت کن. گفت: نه تو جريان را تعريف کن.
من برايش آنچه دانستم گفتم و خدا شاهد است که در آن لحظات باز هم به فکر عمليات بود و خودش را از جنگ فارغ نميديد و با اين که د کتر گفته بود بايد يک ماه استراحت کني پس از يک هفته در حالي که آثار تصادف به طور کامل در سر و صورت ايشان به چشم ميخورد از بيمارستان تهران به ستاد عملياتي جنوب بازگشت. در حالي که سردرد سختي داشت و به حالت دراز کشيده مطالب را ميخواند کار خود را شروع نمود…
… براي برنامهريزي عمليات رمضان کوشش زيادي داشتيم که بتوانيم عکسهايي را از جبهه بگيريم. يادم ميآيد برادرم حسن کوشش زيادي مي کرد که بتواند دوربينها و لنزهايي به دست آورد که بتواند از خط عکس بگيرد و فرماندهان را به اين وسيله توجيه کند. او براي پيدا کردن لنز تهران و شهرهاي ديگر را گشت و تلاش بسيار کرد تا توانست دوربيني به دست آورده و عکسهايي از جبهه بگيرد که اين عکسها کمک زيادي به برنامههاي عمليات نمود…
… بعد از عمليات بيتالمقدس که اسرائيل به جنوب لبنان حمله کرد قرار شد تعدادي از نيروهاي ايراني به لبنان بروند و مرا هم براي قرارگاهي که بنا بود در آنجا تشکيل شود فرستادند. وقتي که آماده رفتن شدم حسن به من گفت: مبادا از اين که ترا براي جنگ با اسرائيل فرستادهاند فکر کني که کسي هستي و خيلي مهم شدهاي. مبادا غرور ترا بگيرد. تو با آن نيروي بسيجي هيچ فرقي نمي کني. آنجا که ميروي بايد براي خدا خدمت کني و مواظب باشت تا خودت را گم نکني…
… شبي که ميخواست همسرش را جهت وضع حمل به بيمارستان ببرد از تهران تماس گرفتند که جلسهاي در تهران است و شما بايد به تهران بيايي. من به او گفتم شما امشب را بمان چون ممکن است اشکالي پيش بيايد. ولي او گفت: خدايي که بچه داده خودش هم همه کارهايش را انجام ميدهد. او بدون هيچ شک و ترديدي حر کت کرد و به تهران رفت و همسرش را هم به بيمارستان بردند و خيلي راحت فرزندش به دنيا آمد…
سقاي بسيجيها
همسر شهيد باقري هم در ارتباط با وي ميگويد:
… ايشان بسيجيها را خيلي دوست داشت و هر جا از آنها صحبت ميشد برق خوشحالي در چشمانش پديدار ميشد و آن اوايل که از کارش اطلاعي نداشتيم و ميگفتيم که در جبهه چکار مي کني؟ ميگفت: من سقاي بچههاي بسيجي هستم…
…عليرغم اين که يک فرمانده نظامي بود و درگيري مستقيم با جنگ داشت و خشونتهاي زياد و درگيريها را ميديد ولي در وراي اين روح نظامي يک روح لطيفي داشت که سرشار از مهرباني و عطوفت و فدا کاري و از خودگذشتگي بود. آدم تعجب مي کرد که با اين رقت قلب چگونه وارد جنگ شده است. اينها در مجموع نشانگر پيچيدگي و بزرگي روح ايشان بود که ميتوانست همه اين مسائل را يک جا داشته باشد…
آگاه و مطلع
برادر معينيان در مورد اين شهيد عزيز ميگويد:
يک شب شهيد بهشتي به پادگان گلف آمده بود و در آنجا راجع به مسائل عملياتي از برادر حسن سئوال کردند و توضيحات شهيد باقري آنقدر جالب بود که شهيد بهشتي ايشان را در آغوش گرفت و پيشانيش را بوسيد و گفت: آفرين بر برادر خوب اطلاعاتيم. گزارشتان بسيار خوب بود… سپس از ايشان سؤال کردند که شما چند سال است که در مسائل نظامي کار مي کنيد؟ برادر باقري گفت: کمتر از دو سال شهيد بهشتي ايشان را تشويق کردند و سپس گفتند: سعي کنيد که اطلاعاتتان مبتني بر واقعيات باشد…
فرماندهي لايق
برادر صفاري يکي از همرزمان او در مورد خصوصيات فرماندهي شهيد باقري ميگويد:… وقتي به اهواز و به گلف (پايگاه منتظران شهادت) رفتم حسن را نميشناختم. در آنجا ديدم که يک آدم کم سن و سالي در حال فرمان دادن است پيش خود گفتم اين بنده خدا چه ميگويد کس ديگري نبود که بيايد امر و نهي کند؟! ولي حقيقتاً آن قاطعيتي که در او ديدم اين مطلب را به من فهماند که او بايد فرمانده لايقي باشد که در اين پست مهم گمارده شده است.
معلمي خوب براي همه
برادر غلامپور در مورد نقش اين شهيد در زمينه تشکيل سازمان گروههاي رزمي ميگويد:
در عمليات ثامنالائمه براي اولين بار ميخواستيم نيروي عظيمي را به کار بگيريم و لذا مسئله دسته و گروهان و گردان مطرح شد. ما ديديم که اين برادرمان خيلي سريع و بدون آن که قبلاً دورهاي ديده باشد روي يک تعداد کاغذ سفيد نحوه تش کيل سازمان اين گروهها را مشخص کردند. اين برنامه براي ردههاي بالا بسيار جالب بود که ميديدند سپاه براي اولين بار با سازمان گرداني و گروهاني در حمله شر کت کرده است البته سازمان فعلي سپاه هم بر اساس طرح اولين همين برادران ميباشد. او روي آموزش و توجيه نيروها براي عمليات بسيار تأ کيد مي کرد و ميگفت هيچ نيرويي بدون توجيه نبايد به عمليات برود. او خودش دقيقاً نيروها را براي فرستادن به عمليات توجيه مينمود و به آنها نحوه فعاليت دشمن و شکل و آرايش خط و حجم آتش و بقيه مسائل را گوشزد مي کرد و توجيه مينمود و بالاخره شاگردانش از تمامي حر کات او درس ميآموختند…
بدون حضور امام سالي
صداي پاي بهار از آن دورها به گوش ميرسد و ترنم دلانگيز پرندگان و بيداري طبيعت زيبا و دلنواز حضور بهار را با تمامي لطف و صفايش اعلام مي کند.
… و اما شکوفايي طبيعت و رخت نو بر تن کردنش تنها وجهي بود از شادماني ما شعف و سرورمان هنگامي دو چندان ميشد که لحظاتي پس از حلول سال جديد آواي گرم و ملکوتي اماممان را ميشنيديم و سيماي نورانيش را بر پرده کوچک تلويزيون مينگريستيم. دلمام گرم بود و سرمان پرشور که سايه امام بر سرمان بود و غممان نبود.
دلمان گرم بود و پايمان به راه که فرداي اولين روز سال را قوت يافته از گهربارترين کلمات روزگار ميآغازيم.
اماما اينک چگونه باورمان آيد که رفتهاي؟
چگونه اين سال را بدون حضرت آغاز کنيم؟
چگونه باورمان آيد آن حضور سر کش و تابنا ک که در گستره افلا ک نميگنجيد در محدود خا ک آرميده باشد؟
تمام بهار در چشمان تو متجلي بود. تمام عشق از پيشاني آفتابي تو ميتابيد.
اي بزرگمرد تو آبروي تمام ما بودي تو آبروي تمام زمين بودي. هنوز زمين به رايحه دلپذير ر کوع و سجودت نيازمند است و تمام آسمان و آسمانيان به عطر قنوت و نيايشت محتاج.
اماما تو آمدي سادهتر از صبح و صميميتر از آفتاب و پنجرههاي رو به بهار را باز کردي زمين از وسعت گامهايت تکان خورد و طلوع رهايي را به وارثان خا ک بشارت دادي و ما… بهار را جشن گرفتيم گلها و سبزه ها را بوئيديم و آفتاب را لمس کرديم.
در اين ده بهار هر گاه سروي از تبر نفرت به خا ک ميافتاد تو صبور و پا برجا چونان کوه ميايستادي و در برابر طوفان حوادث خم به ابرو نميآوردي و از جام صبوري جرعه جرعه به ناش کيباييمان مينوشاندي.
اماما ترا به طلوع روشنت سوگند ديگر بار سر از حله نور برآر بر گرد مرقدت بنگر که يارانت بهار را در حضور تو به استقبال آمدهاند.
و بدان که ما مرزهاي کاذب مزدوران زمين را در هم خواهيم ريخت و چون نسيم از تمام دشتها خواهيم گذشت و سبد گل محمدي را در سراسر زمين خواهيم کاشت.
و… اماما بار ديگر همچون بهاران هر سال از خدا بخواه که ما به فکر خويش باشيم و بر نفس سر کش چيره شويم و هماره و هماره راهي را بپوييم که تو خواستهاي.
بزرگوارا از خدا بخواه که در اين بهار جوانههاي اميد در دلمان بشکفد تا با ايماني راسخ و ارادهاي مصمم در راه ساختن فردايي روشن بکوشيم.
سرورا برايمان دعا کن.
دعا کن خدا ما را به خويش وانگذارد.
دعا کن که صداقتمان را گم نکنيم.
و آرمان شهيدانمان را به فراموشي نسپاريم.
دعا کن که فرداي قيامت ياران صديق تو و اصحاب راستين رسولا… باشيم.
دعا کن كه هماره پاسدار ولايت فقيه باشيم.


