هشتم مهرماه سالروز سانحه هواپيماي C-130 وشهادت سرداران،فكورى،كلاهدوز،جهان آرا،فلاحى ونامجودرسال 1360
چرخهاي هواپيما بوسيله دستگيره دستي باز ميشود و هواپيما در زمين ناهموار فرود ميآيد اما پس از طي مسافتي، در نقطهاي متوقف و بال چپ هواپيما به زمين اصابت ميكند. هواپيما آتش ميگيرد و 49 نفر سرنشين آن از جمله 5 تن از سرداران رشيد اسلام به درجه شهادت نائل آمدند. اين 5 شهيد بزرگوار كه در حال خدمت به ميهن اسلامي به جوار رحمت حق تعالي شتافتند عبارت بودند از:
1ـ سرلشكر فلاحي (رييس ستاد مشترك ارتش)
2ـ سرلشكر يوسف كلاهدوز (قائم مقام سپاه پاسداران)
3ـ سرلشكر سيد موسي نامجو (وزير دفاع)
4ـ سرلشكر فكوري (مشاور جانشين رييس ستاد مشترك ارتش)
5ـ سرلشكر جهانآرا (فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر و آبادان)
به ياد شهيد کلاهدوز
تنها نهادي که امروز و در آينده قادر خواهد بود که از انقلاب اسلامي حفاظت کند و در جهت خط امام حرکت کند، سپاه پاسداران انقلاب اسلامي است.
تولد و کودکي
در روز اول ديماه 1325 ها. ش در شهرستان قوچان متولد شد. پدر و مادر متدين او نامش را يوسف گذاشتند و در تربيت و پرورش فرزندشان از هيچ کوششي فروگذار نکردند، به گونهاي که تربيت و هوشمندي او در طول دوران تحصيل، همواره توجه معلمين و مسؤولين مدارسي که شهيد در آن تحصيل ميکرد را جلب مينمود.
با ورود به مقطع دبيرستان، توانست به مجموعهي آگاهيهاي علمي و از جمله معلومات مذهبي خود بيفزايد. او با مطالعهي کتب مذهبي بيش از گذشته با احکام نوراني اسلام آشنا شد. اين مطالعات باعث شد تا با همياري دوستانش، کتابخانهاي را در دبيرستان تأسيس و جوانان علاقهمند به مطالعه را گرد هم آورد. با وجودي که در آن زمان عمّال رژيم شاه به فروريختن فرهنگ اسلامي کمر همت بسته و مانعتراشي ميکردند، يوسف سعي داشت تا هرچه بيشتر فرهنگ غني اسلام را در محيط زندگي گسترش دهد. از اين رو پيشنهاد برگزاري نماز جماعت را در محيط دبيرستان مطرح کرد، که با استقبال خوب ديگران روبرو شد.
شهيد کلاهدوز به مطالعهي تنها اکتفا نکرد، بلکه سعي داشت آموختهها و خصلتهاي نيکوي خود را به ديگران نيز منتقل نمايد. او در سنين جواني، ايثار و فداکاري و از خودگذشتگي را عملاً به ديگران ياد ميداد و رفتار و حرکاتش سرمشق و الگويي براي همگان بود
ورود به دانشکدهي افسري
پس از پايان تحصيلات دبيرستان ـ به رغم آنکه ارتش آن زمان، محل مناسبي براي افراد مذهبي نبود، وارد دانشکدهي افسري شد، او با اهداف خاصي وارد اين لباس شد و خود را در ظاهر معتقد به رژيم نشان ميداد، ولي عملاً به ترويج اصول و ارزشهاي اسلامي ميپرداخت و افرادي را که رگههاي مذهبي داشتند به تشکلهاي اسلامي و مبارز پيرو خط امام پيوند ميداد تا از اين راه بتواند به مبارزاتش وسعت بخشيده و ضربات اساسي بر پيکرهي حاکميت آن زمان وارد نمايد. وي در اين راه از هيچ کوششي فروگذار نبود و هر جا شخصيتي را ميشناخت که در راه اعتلاي اسلام قلم ميزد و قدم برميداشت با او ارتباط برقرار ميکرد. شهيد دکتر آيت و شهيد حجتالاسلام محمد منتظري از جمله کساني بودند که با آنها روابط نزديکي داشت.
او مدت هفت سال در لشکر شيراز به خدمت مشغول بود.
با اينکه وضعيت شغلي او به گونهاي بود که ميتوانست زندگي نسبتاً مرفهي داشته باشد، ليکن توجه به ديگران و ايمان به خدا، او را از اين کار باز ميداشت، تا جايي که همان حقوق ماهيانهاش را اغلب اوقات در راه خدا انفاق ميکرد. توجه او به قرآن و فرامين الهي باعث حساسيت جاسوسان رژيم پهلوي شده بود. آنها او را تعقيب ميکردند، هرچند او با انواع لطايفالحيل آنها را فريب ميداد. تيزهوشي، زيرکي و کفايت شهيد کلاهدوز نه تنها موجب برطرف شدن سوءظن ضداطلاعات گشت، بلکه منجر به خوشبيني و پيشنهاد انتقال وي به گارد شاهنشاهي شد. او هر قدمي را که برميداشت، جوانب امر را در نظر ميگرفت و سعي داشت تا با ريشهيابي دردها، سرچشمهي آنها را بيابد، تا آنجا که وقتي از او سؤال شد که «چرا با توجه به موقعيتي که داري، شاه را نميکشي؟» پاسخ داد:
«بايد دستور برسد. نبايد خودسرانه عمل کرد و بيگدار به آب زد. زيرا من از آقا «حضرت امام خميني (ره)» دستور ميگيرم.»
در همين مقطع، براي فرستادن نيرو به فلسطين با مبارزين مسلمان همکاري داشت.
وي در همان شرايط که جامعه در يک حالت خفقان به سر ميبرد، با چند واسطه با حضرت امام (ره) ارتباط داشت و از راهنماييهاي ايشان بهره ميبرد و در تشکل نيروها و شتاب بخشيدن به روند انقلاب فعاليت مستمر داشت و سعي ميکرد که اطلاعات سري را دراختيار مبارزان مسلمان قرار دهد.
نحوه شهادت
در سال 1360 به هنگامي که با ديگر سرداران اسلام و حدود يک صد تن از رزمندگان اسلام از جبهه هاي جنوب به تهران بر مي گشت بر اثر سانحه هوايي در منطقه کهريزک تهران به درجه رفيع شهادت نايل آمد و اينچنين مرغ باغ ملکوت از قفس تن رها شد و از عالم خاک به عالم اعلي سفر نمود.
در واقع اين شهيد بزرگوار از هشتم شهريور ماه سال 1360 که شهيدان عزيز انقلاب اسلامي – رجايي و باهنر – با انفجار بمب در ساختمان نخست وزيري، ناجوانمردانه به دست منافقين کوردل به ملکوت اعلي پيوستند، همواره در انتظار شهادت به سر مي برد. زيرا در آن حادثه دلخراش به طور سطحي مجروح گرديد و از آن زمان هر لحظه آماده بود تا به ياران وفادار حضرت امام خميني(ره) بپيوندند، که در هفتم مهرماه همين سال به آرزوي ديرينه خود رسيد.
حضرت امام خميني در بخشي از پيامشان به مناسبت شهادت جمعي از فرماندهان نظامي (سپاه و ارتش) که ايشان نيز جزو آنان بود، فرمودند:
«... اينان خدمتگزاران رشيد و متعهدي بودند که در انقلاب و پس از پيروزي انقلاب با سرافرازي و شجاعت در راه هدف و در حال خدمت به ميهن اسلامي به جوار رحمت حق تعالي شنافتند.»
سخنراني همسر شهيد کلاهدوز
با درود به پيشگاه مقدس امام عصر (عج) و درود به روان پاک بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران، و با درود به رهبر معظم انقلاب،و شما حضار محترم و درود به تمامي شهدايي که خالصانه از همه تعلقات خويش براي حفظ اسلام و کشور اسلاميمان بريدند و عاشقانه همه هستي خويش را در طبق اخلاص نهادند و تقديم حضرت حق کردند. شهيداني که چونان شمع سوختند و روشني بخش راه ما گشتند. شهدا سمبل صداقت بودند و چه صادقانه به عهدشان با خدا وفا کردند تا آنجا که در اين راه جان خود را فدا کردند و مصداق آيه «من المؤمنين رحال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من يتنظر و ما بدلوا تبديلاً» شدند. قلمها عاجز و زبانها قاصرند از اينکه بتوانند حقيقت اين صداقت را و زيبايي اين شهادت را بيان کنند و شهيد کلاهدوز يکي از اين شهدا بود. حال، امثال چون مني در بند اين دنيا چگونه ميتواند از شهيد و عظمت او سخن گويد لذا تا آنجا که برايم مقدور باشد با بيان خاطرهاي از همسر شهيدم به برخي از ويژگيهاي اخلاقي برجسته او ميپردازم.
هرگز اشک تو را نديده بودم اما آن روز در گوشه اتاق نشسته بودي و در حالي که دستهايت زير چانهات بود آرام و بيحرکت به نقطهاي خيره گشته و در انديشه عميقي فرو رفته بودي. سکوت زيبايي در اتاق سايه افکنده بود. چند لحظهاي تو را نگريستم در عالم ديگري سير ميکردي حيفم آمد تو را از آن عالم خارج کنم اما سرانجام طاقت نياوردم و صدايت کردم. يوسف کجايي؟ نگاهت به سوي من برگشت. به چشمهايت نگاه کردم. هالهاي از اشک دور چشمت را فرا گرفته بود. هنوز هم نميخواستي اشکت را ديده باشم. خيلي سعي کردي آن را فرو بري اما نتوانستي و پلک زدي و قطرات اشک بر گونههايت غلتيدند. سخنها گفتي و رازها گشودي. من آنها را ميشنيدم اما با اين حال پرسيدم کجايي؟ چه شده؟ در حالي که بقيه اشکت را فرود بردي و تبسم اندوهبار به لب داشتي. با آهي ملايم شروع به سخن کردي. هنوز طنين ملايم صدايت در گوشم هست که گفتي: خداوند عالم بر ملت ايران منت نهاد و در اين سرزمين سفرهاي پهن کرد که همه کس را بر سر اين سفره راه نمي دهند،خالصان و عاشقاني بر سر اين سفره نشستند و روزي خوردند و آنگاه به آستان ربوبي پرگشودند و در مقام عندالله مأوي گزيدند و دريغ که من ناقابل را بر سر آن نخوانند. آري يوسف آن روز ميشنيدم آن آواي آتشينت را که از عمق وجودت بر ميخواست و حکايت از آرزوي خالصانهات در رسيدن به معبود ميکرد. آن روز ميديدم آن اشکي را که حکايت از عشقت به معشوق ميکرد. آري آن روز من فقط ديدم، شنيدم اما سخني براي گفتن نداشتم. اما امروز سخنها دارم. پس اين بار تو بيا و دمي در کنارم بنشين و بشنو که چه ميگويم. يوسف عزيزم ديدي و ديديم که تو پرنده سبکبالي شدي و بر سر آن سفره نشستي و روزي بردي و آنگاه چه زيبا پرگشودي، اوج گرفتي و به ديدار حق شتافتي. در مدت هشت سال زندگي مشترکي که با هم داشتيم چونان معلم صادقي بودني که به من درس خداپرستي، درس اطاعت، بندگي و درس چگونه زيستن و خلاصه درس چگونگي رفتن آموختي. آري تو عملاً پروردگاري خدايت و بندگي خودت را به تصوير کشيدي و در اين راه صبر و استقامت کردي و تو «قالوا ربنا الله ثم استقاموا» را برايم معني کردي. تو در هر حال و در هرکجا بودي بر خواندن نماز اول وقت مراقبت ميکردي. تو تنها به نمازهاي واجبت اکتفا نميکردي، نماز مستحبي و نماز شب ميخواندي و مرا نيز به اين امر تشويق ميکردي. تو هميشه به ياد خدا بودي تو «اقم الصلوه لذکري» را برايم معني کردي. تو نماز را دوست ميداشتي. تو نمازت و همچنين ساير عباداتت براي خدا بود. تو زندگي را براي اطاعت و بندگي خدا دوست داشتي. تو اصلاً زندگيت براي خدا بود. تو مرگ در راه خدا را دوست ميداشتي. تو مرگت هم براي خدا بود. تو «قل ان صلاتي و نسکي و محياي و مماتي لله رب العالمين» را برايم معني کردي. تو همواره خدا را حاضر و ناظر به اعمال و رفتارت ميديدي. تو عاشق خدا بودي. تو در سختترين شدائد، محکم و استوار بودي. تو هرگز هراس و نگراني به دل راه نميدادي؛ چرا که تو با ياد خدا آرام و مطمئن بودي. تو «الا بذکرالله تطمئن القلوب» را برايم معني کردي. تو در تب و تاب بودي و سر از پا نميشناختي که خدا را اطاعت کني و مرضّي خدا و محبوب خدا باشي. تو به دنبال رضوان الهي بودي و سرانجام رضاي او را جلب کردي و مورد قبولش واقع شدي و دنبال رضوان الهي بودي و سرانجام رضاي او را جلب کردي و موردقبولش واقع شدي و نداي «ارجعي الي ربک» را لبيک گفتي و بالاخره تو برايم اين آيه را معني کردي: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه، فادخلي في عبادي وادخلي جنتي)
به ياد شهيد جهان آرا
به سال 1333 در خانوادهاي مستضعف، مسلمان، متعهد و دردکشيده در خرمشهر متولد شد. پايبندي خانواده او (بويژه پدرش) به اسلام عزيز باعث گرديد که از همان کودکي عاشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ريشه دواند. از همين ايام وي تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگيري قرآن مجيد پرداخت.
فعاليتهاي سياسي – مذهبي
فعاليتهاي سياسي – مذهبي شهيد جهانآرا از شرکت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد. اوکه در خانوادهاي مذهبي بزرگ شده بود ، مبارزه جدي عليه طاغوت آغاز کرد. در سال 1348 – در سن 15 سالگي – تحت تاثير جنبش اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره) همراه عدهاي از دوستان فعال مسجدياش وارد مبارزات سياسي شد. ابتدا به برپايي جلسات تدريس و تفسير قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنکه در مبارزات انجمنهاي اسلامي دانشآموزان نيز شرکتي فعال داشت. در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضويت گروه مخفي حزبالله خرمشهر درآمد.
افراد اين گروه با هم ميثاقي را نوشته و امضاء کردند و در آن متعهد شدند که تحت رهبري حضرت امام خميني(ره) تا براندازي رژيم منفور پهلوي از هيچ کوششي دريغ نکرده و از جان و مال خويش براي تحقق اين امر مضايقه نکنند.
بعد از آن، براي عمل به مفاد عهدنامه و به منظور خودسازي، روزه ميگرفتند و به انجام عباداتشان متعهد بودند.
اين گروه براي انجام نبردهاي چريکي، يکسري از ورزشها و آمادگيهاي جسماني را در برنامههاي روزانه خود قرار داده بودند تا در ابعاد جسماني و روحاني افرادي خود ساخته شوند.
در سال 1351 اين تشکل به وسيله عوامل نفوذي از سوي رژيم منحوس پهلوي شناسايي شد و شهيد جهانآرا، به همراه ساير اعضاي آن دستگير گرديدند. پس از مدتي شکنجه و بازجويي در ساواک خرمشهر، سيد محمد به علت سن کم به يکسال زندان محکوم و به زندان اهواز منتقل گرديد. مدتي که در زندان بود در مقابل شديدترين شکنجهها مقاومت ميکرد، به همين جهت دوستانش هميشه از طرف او خاطر جمع بودند که هرگز اسرار و اطلاعات را فاش نخواهد کرد. ايشان با اخلاق و رفتار پسنديده و حسن برخوردش، عدهاي از زندانيان غيرسياسي را نيز به مسير مبارزه و سياست کشانده بود.
پس از آزادي از زندان، پرتلاشتر از گذشته به فعاليت خود ادامه داد و ساواک او را احضار و تهديد کرد تا از فعاليتهاي سياسي و اسلامي کنارهگيري کند. تهديدي بينتيجه، که منتهي به نيمه مخفي شدن فعاليتهاي او و دوستانش گرديد.
پس از اخذ ديپلم (در سال 1354) براي ادامه تحصيل راهي مدرسه عالي بازرگاني تبريز شد و براي شکلگيري انجمن اسلامي اين مرکز دانشگاهي تلاش نمود. در اين زمان در تکثير و پخش اعلاميههاي امام امت(ره) و نيز انتشار جزوهها و بيانيههاي افشاگرانه عليه سياستهاي سرکوبگرانه رژيم فعاليت ميکرد.
در سال 1355 به دليل ضرورتي که در تداوم جهاد مسلحانه احساس ميکرد به گروه منصورون پيوست. از همين دوران بود که به دليل ضرورتهاي کار مسلحانه مکتبي، ناچار به زندگي کاملاً مخفي روي آورد.
سال 1356 مامور جابجايي مقاديري سلاح از تهران به اهواز شد. در حالي که گروه توسط عوامل نفوذي ساواک شناسايي شده و گلوگاههاي جاده تهران – قم توسط مامورين کميته مشترک ضدخرابکاري کنترل ميشد، وي ماهرانه خودرو حامل سلاحها را از تور ساواک عبور داد و به اهواز رساند با همين سلاحها محمد و دوستانش دست به اجري تعدادي عمليات مسلحانه (هماهنگ با اعتصاب کارگران شرکت نفت در اهواز) زدند.
در کنار فعاليتهاي مسلحانه، امور سياسي – تبليغي را نيز از ياد نميبرد و دامنه فعاليتهايش را به شهرهاي تهران، قم، يزد، اصفهان و کاشان گسترش داد.
در تاريخ 2/2/1357 سيدعلي جهانآرا، برادر سيدمحمد نيز توسط ساواک به شهادت ميرسد.
فعاليتهاي دوران انقلاب
در بهار و تابستان سال 1357 محمد تصميم ميگيرد تا به منظور گذراندن آموزش و کسب تجارب نظامي بيشتر همراه با عدهاي از دوستان خود به سوريه و اردوگاههاي مقاومت فلسطين برود. شهيد حجتالاسلام سيدعلي اندرزگو مسئوليت اعزام سيد محمد و دوستانش را عهدهدار ميشود. پس از اعزام گروهي از ياران محمد و همزمان با راهي شدن خود او، کشتار مردم تهران در ميدان ژاله سابق توسط رژيم صورت ميگيرد که محمد را از رفتن به خارج منصرف مينمايد. او تصميم ميگيرد در ايران بماند و به مبارزه در شرايط حاد آن دوران ادامه دهد.
در پاييز سال 1357 در پي اعزام تانکهاي ارتش رژيم شاه به خيابانهاي اهواز و کشتار مردم، سيد محمد و دوستانش تصميم به دفاع مسلحانه از مردم تظاهر کننده ميگيرند. در يک درگيري سنگين با نيروهاي زرهي رژيم، حدود 30 نفر از مزدوران و چماقداران شاهنشاهي را مجروح ميکنند و سالم به مخفيگاه خويش باز ميگردند.
با پيروزي انقلاب اسلامي در بيست و دوم بهمن 1357 سيد محمد پس از دو سال و نيم زندگي مخفي به خرمشهر باز ميگردد.
تشکيل کانون فرهنگي نظامي خرمشهر
به منظور حراست از دستآوردهاي فرهنگي، سياسي انقلاب اسلامي و تلاش در جهت تعميق و گسترش آنها و جلوگيري از تحقق توطئههاي عوامل بيگانه، که با طرح مساله قوميت و مليت سعي در ايجاد انحراف در ادامه مبارزه و مسير انقلاب داشتند، شهيد جهانآرا همراه عدهاي از ياران خويش کانون فرهنگي نظامي انقلابيون خرمشهر را تشکيل داد تا با بسيج مردم و نيروهاي جوان و تشکل حرکت سياسيشان، آنان را در دفاع از انقلاب و مقابله با توطئههاي دشمنان آماده نمايد.
شهيد جهانآرا خود مسئوليت شاخه نظامي کانون را عهدهدار گرديد و با توجه به تجربيات و آگاهيهاي نظامي، به آموزش برادران و سازماندهي آنان پرداخت و با عنايت به اطلاعاتي که از جنگ چريکي و شهري داشت، شهر را به چندين منطقه تقسيم کرد و مسئوليت حفاظت از هر منطقه را به عهده تيمهاي مشخص نظامي گذارد که شاخه نظامي کانون به عنوان واحد اجرايي دادگاه انقلاب عمل ميکرد. کانون توانست به ياري دادگاه انقلاب، عدهاي از عمال حکومت نظامي و برخي از سرمايهداران بزرگ را، که عوامل مزدور بيگانه توسط آنان کمک مالي ميشدند، دستگير و به مجازات برساند.
تشکيل سپاه خرمشهر و مقابله با توطئهها
شهيد جهانآرا در شکلگيري سپاه خرمشهر نقش فعال و اساسي داشت و در ابتدا مدتي مسئوليت واحد عمليات را به عهده گرفت.
در آن زمان با توجه به ضعف عملکرد دولت موقت در تامين خواستههاي طبيعي و اوليه مردم محروم منطقه، گروهکهاي چپ و راست تلاش داشتند تا با طرح ضعفهاي ناشي از حکومت ستمشاهي، نظام و کل حاکميت آنرا زير سئوال برده و مردم را نسبت به انقلاب و رهبري آن بدبين و به مقابله با آن بکشانند. جريان منحرف و وابسته «خلق عرب» نيز به عنوان يکي از ابزارهاي استکبار جهاني، در منطقه قد علم کرده بود تا براي اشاعه اهداف استکبار، با پشتيباني حزب بعث عراق، اعلام موجوديت نمايد و عملاً با طرح اختلاف شيعه و سني، براي تجزيه خوزستان و رويارويي همه جانبه با نظام جمهوري اسلامي ايران برخيزد. شهيد جهانآرا در اين شرايط به فرماندهي سپاه خرمشهر منصوب شد.
شهيد جهانآرا با بکارگيري پاسدارن انقلاب و همکاري مردم، اين آشوب را سرکوب و با عناصر فرصتطلب قاطعانه برخورد کرد و به لطف خداي تبارک و تعالي بساط اين گروهک ضدانقلابي برچيده شد.
از اقدامات مهم و حياتي شهيد در اين زمان، تشکيل يک واحد عمراني در سپاه بود؛ زيرا جهادسازندگي در اين شهر هنوز راهاندازي نشده بود.
ايشان برادران سپاه را براي حفاظت از دستآوردهاي انقلاب و ايستادگي در مقابل عوامل بيگانه تشويق و ترغيب ميکرد تا به خدمت و امداد برادران روستايي و عرب ساکن در نقاط مرزي که در معرض تهاجم فرهنگي عوامل بيگانه قرار داشتند، بشتابد و با کار عمراني و فرهنگي زمينههاي عدم پذيرش در مقابل نفوذ دشمن را در مردم تقويت کنند. در واقع وي دو عامل فقر و جهل را زمينه اساسي فعاليت ضدانقلاب در منطقه ميدانست و با درک اين مساله ضمن تکيه بر مبارزه پيگير عليه عوامل بيگانه، به ضرورت کار فرهنگي و تامين نيازهاي مردم منطقه اصرار فراوان داشت.
نقش شهيد در خنثيسازي کودتاي نوژه
شهيد جهانآرا در جريان کودتاه نوژه به منظور جلوگيري از هرگونه حرکت و اقدام ضدانقلاب در پايگاه سوم دريايي خرمشهر، از سوي شوراي تامين استان خوزستان به سمت فرماندهي اين پايگاه منصوب گرديد و به کمک نيروهاي مومن و معتقد، تا تثبيت اوضاع و کشف بخشي از شبکه کودتا در ميان عناصر نيروي دريايي، اين مسئوليت را عهدهدار بود.
ايشان ضمن اينکه با زيرکي و درايت در خنثي کردن اين توطئه عمل ميکرد، در بين پرسنل نيروي دريايي نيز از مقبوليت خاصي برخوردار بود و همه مجذوب اخلاق، رفتار و برخوردهاي اصولي وانقلابي او شده بودند.
حماسه خونينشهر
در غروب روز 31 شهريور 1359 عراقيها شهر خرمشهر را زير آتش گرفتند و مطمئن بودند که با دو گردان نيرو ظرف مدت 24 ساعت خواهند توانست آن را به تصرف خود درآورند و بعد از آن، از طريق پل ذوالفقاريه، به آبادان دسترسي پيدا کنند و در فاصله کوتاهي به اهواز رسيده و خوزستان عزيز را از کشور جمهوري اسلامي جدا نمايند. اما پيشبيني متجاوزين بعثي بهم ريخت و آنها در مقابل مقاومت دليرانه مردم خرمشهر، مجبور شدند بخش زيادي از توان نظامي خود را (بيش از دو لشکر) در اين نقطه، زمينگير کرده و 45 روز معطل شوند و در نهايت پس از عبور از دو پل کارون و بهمن شير، آبادان را به محاصره در آورند.
شهيد جهانآرا در مورد يکي از صحنههاي اين حماسه عاشورايي ميگويد:
«اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را ميديديم. بچهها توسط بيسيم شهادتنامه خود را ميگفتند و يک نفر پشت بيسيم يادداشت ميکرد. صحنه خيلي دردناکي بود. بچهها ميخواستند شليک کنند، گفتم: کا کا رفتني هستيم، حداقل بگذاريد چند تا از آنها را بزنيم، بعد بميريم. تانکها همه اطراف را ميزدند و پيش ميآمدند. با رسيدن آنها به فاصله صد و پنجاه متري دستور آتش دادم. چهار آرپيجي داشتيم، با بلند شدن از گودال، اولين تانک را بچهها زدند. دومي در عقبنشيني بود که به ديوار يکي از منازل بندر برخورد کرد. جيپ فرماندهي پشت سر، به طرف بلوار دنده عقب گرفت، با مشاهده عقبنشيني تانک، بلند شدم و داد زدم: الله اکبر، الله اکبر، ... حمله کنيد؛ که دشمن پا به فرار گذاشته بود ...»
جانباز عزيز جنگ، برادر محمد نوراني در اين باره ميگويد:
«وارد حيات مدرسه شدم. بوي باروت شديد ميآمد. درداخل ساختمان ديدم قتلگاه روز عاشواست. همين طور بچهها در خون خودشان ميغلطند. اسلحهام را برداشتم آمدم بيرون، شهيد جهانآرا با جيپ تازه رسيده بود. گفتم: ديدي همه بچهها را از دست داديم! در حالي که شديداً متاثر شده بود، مثل کوه، استوار و مصمم گفت: اگر بچهها را داديم اما امام را داريم، انشاءالله امام خميني(ره) زنده باشد.»
آنها با دست خالي در حالي که اسلحه و مهمات نداشتند و سياست بازاني چون بنيصدر ملعون و مشاورين جنگي او معقتد بودند که خرمشهر و آبادان ارزش سياسي – نظامي ندارد، بايد زمين داد تا از دشمن، زمان گرفت و ... با چنگ و دندان شجاعانه قدم به قدم و کوچه به کوچه با مزدوان بعثي جنگيدند و به فرمان رهبر و مقتداي خود، مردانه ايستادگي کردند و با توجه به اينکه پاسداران سپاه خرمشهر کم بودند با عدهاز مردم مسلمان و مومن، مانع اشغال شهر شدند. تا اينکه رزمندگان، خودشان را در گروههاي کوچک (در حد دسته و گردان) به آنها رسانده و تحت فرماندهي اين سردار دلاور اسلام عليه دشمن وارد عمل شدند.
در اين مرحله شهيد جهانآرا با سازماندهي مناسب نيروهاي سپاه و مردمي و بکارگيري به موقع رزمندگان اسلام، عرصه را بر نيروهاي عراقي تنگ کرده بود. اما فشار دشمن هر روز بيشتر ميشد و ادوات و تجهيزات جنگي زيادي را وارد عمل ميکرد.
برادري تعريف ميکند:
«روزهاي آخر اين مقاومت بود که بچهها با بي سيم به شهيد جهانآرا اطلاع دادند که شهر دارد سقوط ميکند. او با صلابت به آنها پيام داد که بايد مواظب باشيم ايمانمان سقوط نکند.»
شهيد جهانآرا ميگفت:
«آرزو ميکنم در راه آزاد کردن خونينشهر و پاک کردن اين لکه از دامان جوانان شهيد شوم.»
او و همرزمانش با توکل به خدا، خالصانه جانفشاني کردند. در برابر دشمن ايستادند و با فرهنگ شهادتطلبي در برابر دشمن تا دندان مسلح، مقاومت کردند و زير بار ذلت نرفتند و يکبار ديگر حماسه حسيني را در کربلاي ايران اسلامي تکرار نمودند.
سردار غلامعلي رشيد در ارتباط با اين حماسه به لحاظ نامي ميگويد:
«مقاومت در خرمشهر نه تنها در وضعيت مناطق مجاورش مثل آبادان اثر مستقيم داشت، بلکه در سرنوشت کلي جنگ نيز تاثير گذاشت و باعث تاخير حمله عراقيها به اهواز گرديد و آنها توانستند در ادامه جنگ، به اهداف خود برسند. برادر عزيز شهيد جهانآرا با الهام از سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسين(ع) و يارانش به ما آموخت که چگونه بايد در برابر دشمن مردانه جنگيد.»
نحوه شهادت
در ساعت 30/19 دقيقه سه شنبه هفتم مهرماه 1360 (بعد از عمليات ثامنالائمه) يک فروند هواپيماي سي-130 از اهواز به مقصد تهران در حرکت بود تا بدن پاک و مطهر شهدا را به خانوادههايشان و مجروحين عزيز جنگ را به بيمارستانها برساند، که در منطقه کهريزک تهران دچار سانحه شد و سقوط کرد. از جمله شهداي اين سانحه تيمسار سرلشکر شهيد ولي الله فلاحي (جانشين رئيس ستاد مشترک آجا)، سرتيپ شهيد موسي نامجو (وزير دفاع)، سرتيپ خلبان شهيد جواد فکوري (مشاور جانشين رئيس ستاد مشترک آجا)، سردار سرلشکر پاسدار شهيد يوسف کلاهدوز (قائم مقام فرماندهي کل سپاه) و سردار سرلشکر پاسدار شهيد سيد محمد علي جهانآرا (فرمانده سپاه خرمشهر) بودند.
شهيد سيد محمد علي جهانآرا پس از سالها مبارزه، تلاش و فداکاري خالصانه در سختترين شرايط، به آرزوي ديرين خود رسيد و به شرف شهادت نايل آمد.
تجليل مقام معظم رهبري از شهيد محمد جهان آرا
من مايلم اينجا يادي بکنم از محمد جهان آرا، شهيد عزيز خرمشهر و شهدايي که در خرمشهر مظلوم آن طور مقاومت کردند. آن روزها بنده در اهواز از نزديک شاهد قضايا بودم. خرمشهر در واقع هيچ نيروي مسلح نداشت. نه که صد و بيست هزار (مانند بغداد) نداشت بلکه ده هزار، پنج هزار هم نداشت. چند تانک تعميري از کار افتاده را مرحوم شهيد اقارب پرست – که افسر ارتشي بسيار متعهدي بود – از خسروآباد به خرمشهر آورده بود، تعمير کرد. (البته اين مال بعد است، در خود آن قسمت اصلي خرمشهر نيرويي نبود) محمد جهان آرا و ديگر جوانهاي ما در مقابل نيروهاي مهاجم عراقي – يک لشکر مجهز زرهي عراقي با يک تيپ نيروي مخصوص و با نود قبضه توپ که شب و روز روي خرمشهر مي باريد – سي و پنج روز مقاومت کردند. همانطور که روي بغداد موشک مي زدند، خمپاره ها و توپهاي سنگين در خرمشهر روي خانه هاي مردم مرتب مي باريد، اما جوانان ما سي و پنج روز مقاومت کردند. بغداد سه روزه تسليم شد ملت ايران، به اين جوانان و رزمندگانتان افتخار کنيد. بعد هم که مي خواستند خرمشهر را تحويل بگيرند، دوباره سپاه و ارتش و بسيج با نيرويي به مراتب کمتر از نيروي عراقي رفتند خرمشهر را محاصره کردند و حدود پانزده هزار اسير در يکي دو روز از عراقيها گرفتند. جنگ تحميلي هشت ساله ما، داستان عبرت آموز عجيبي است. من نمي دانم چرا بعضي ها در ارائه مسائل افتخار آميز دوران جنگ تحميلي کوتاهي مي کنند.
مقام معظم فرماندهي کل قوا 22/1/1382 نماز جمعه تهران
***به ياد شهيد فلاحي***
گوشه هايي از زندگي
ولي الله فلاحي در سال 1310 در روستاي طالقان متولد شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در طالقان و دبيرستان نظام تهران گذراند و پس از اخذ ديپلم وارد دانشکده افسري شد و با درجه ستوان دومي از آن دانشکده فارغ التحصيل شده و کار خود را از فرماندهي دسته در نيروي زميني آغاز کرد.
وي در طول خدمت به علت شايستگي توانست تا درجه سرتيپي وگذراندن دوره دانشکده فرماندهي و ستاد پيش برود اما با ا ين وجود بعلت فعاليت عليه رژيم سابق از سال 1330 تا 1352 , 4 بار به زندان افتاد .
فلاحي پس از پيروزي انقلاب به سمت فرماندهي نيروي زميني ارتش منصوب شد و از آغاز جنگ در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل حضور دائم داشت و پس از برکناري بني صدر از فرماندهي کل قوا , طي حکمي از سوي حضرت امام (ره ) مسئوليت جانشين فرماندهي نيروهاي مسلح ستاد مشترک به وي واگذار شد.
امير فلاحي , افسري بسيار فعال و کوشا بود و علاقه شديدي به حفظ نظام جمهوري اسلامي داشت و تا آنجا که در توان داشت سعي مي کرد هماهنگي لازم را در بين ارتش و ساير نيروها مانند سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و ديگر نيروهاي مردمي بوجود آورد.
امير سرلشکر فلاحي سرانجام در بازگشت از سفري که به منظور ديدار از مناطق آزاد شده در عمليات ثامن الائمه به جنوب به همراه بيش از صد تن شهدا ومجروحان رفته بود بر اثر سقوط هواپيماي 130 ـ اسلام به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
خاطرات يکي از محافظين شهيد فلاحي
« جعفر بريري » يکي از محافظين شهيد فلاحي خاطره اي را به اين مضمون بيان مي کند :
در آبان ماه سال 1359 در سوسنگرد , عملياتي عليه نيروهاي عراقي انجام گرفت تا آن شهر از تعرض دشمنان رهايي يابد. شهيد فلاحي در نقطه اي ميان خط آتش نيروهاي خودي و سربازان دشمن براي نظارت بر اين عمليات حضور داشت و تنها فرد همراه ايشان من بودم .
تبادل آتش بين دو طرف به شدت ادامه داشت . انفجار گلوله هاي توپ و خمپاره در اطراف ما به طور پراکنده شنيده مي شد. دکتر چمران در آن عمليات مجروح گرديد و تعدادي از رزمندگان ما هم به شهادت رسيدند. به شهيد فلاحي پيشنهاد کردم که براي محافظت از ترکشها و گلوله ها , از کلاه آهني استفاده کند , اما او اظهار داشت : گر نگهدار من آن است که من مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد با اين وجود از ايشان که آن زمان رئيس ستاد مشترک بود خواهش کردم که براي اطمينان خاطر استفاده از کلاه آهني , هنگام انفجار گلوله ها به روي زمين دراز بکشند.
شهيد فلاحي با لبخندي گفت : تو از من خاطر جمع باش , چون انسان شهيد نمي شود مگر آنکه قبل از شهادت , کامل شده باشد. ضمن آنکه من هنوز به آرزويم نرسيده ام .
من که در پي راهي براي بازگشت و يا جان پناه امني بودم , پرسيدم : تيمسار شما مگر چه آرزويي داريد
لحظه اي تامل کرد و سپس گفت : مي داني تنها آرزوي من چيست
گفتم : آرزوي هر فرد نظامي در مرحله اول , سربلندي ميهن و اهتزاز پرچم کشور به نشانه عزت و عظمت آن ملت است و اين نشان مي دهد که مردم آن کشور زنده , پويا و در دنيا قابل احترام هستند.
ايشان گفتند : بله , همه اينها درست است , اما مي داني که من وجب به وجب خاک خوزستان را به علت محل خدمت اوليه ام مي شناسم با توجه به پيش روي سريع عراق آرزو داشتم که ارتش عراق زمينگير شود که چنين شد. تنها يک آرزوي بزرگ ديگر دارم . تنها آرزويم اين است که ارتش متجاوز عراق را از اطراف آبادان تا مارد عقب بنشانيم .
کمتر از يک سال بعد تيمسار فلاحي به آرزوي خود رسيد , اما چند ساعت پس از تحقق اين آرزو به والاترين مقام انساني يعني شهادت در راه خدا نائل گرديد.
شهيد فلاحي
انسان از راه انديشه پرواز مي کند; کاوش مي کند; مي بيند; به رازها پي مي برد; مناعت طبع پيدا مي کند; از اسارت هوسها , غرضها , حسادتها , خودبيني ها رها مي شود و سرانجام از راه انديشه به آرامش درون مي رسد. به اقليم وجود آنها پا مي نهد و بر ديدگاهي رفيع مي ايستد و افق بيکران و نامتناهي اقليم الهي را مي بيند و بر صفحه رادار انديشه خود , عوارض مادي را نمي بيند , يک صفحه شفاف روحاني و رباني مي بيند که لکه هاي عوارض مادي بر آن محسوسند.

***شهيد سيدموسي نامجو***
سيدموسي نامجو در 26 آذر ماه 1317 در محله کوليور بندر انزلي به دنيا آمد؛ در سال 1337 به عنوان يکي از بهترين شاگردان، ديپلم رياضي گرفت و وارد دانشکده نقشه برداري دانشکده افسري (امام علي) گرديد و با مدرك ليسانس نقشه برداري (درجه ستوان دومي) در سال 1340 از دانشکده افسري فارغ التحصيل شد.
وي به زبانهاي فرانسه و انگليسي آشنايي داشت و در زمان پيروزي انقلاب، عضو هيئت علمي دانشكده افسري بود و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به سمت فرماندهي دانشكده منصوب شد و پس از شهادت دكتر چمران به عنوان نماينده امام (قدس سره) در شوراي عالي دفاع منصاب شد و به اندازهاي با امام (ره) محشور بود كه امام او را سيد موسي خطاب ميكردند؛ پس از آن به عنوان وزير دفاع به كابينه شهيد باهنر راه يافت.
سيدموسي نامجو، در سال 49 ازدواج كرد؛ ثمره اين وصلت 3 فرزند (2 پسر و يك دختر) است. دو فرزند شهيد نامجو پزشك هستند.
از سال 50 كه فعاليت سياسي به ويژه براي ارتش خطرناك بود. شهيد نامجو نوارها و اعلاميههاي امام را پخش و جابجا ميکرد. نامجو در دانشكده افسري پس از پيروزي انقلاب كه محل ضدانقلاب شده بود، با قدرت دانشكده را آنچنان تصفيه و بازسازي كرد كه به صورت دانشكدهاي مكتبي و اسلامي درآمد.
در زمان نخست وزيري شهيد رجايي، وقتي پيشنهاد پست وزارت دفاع را به او دادند، گفته بود، اجازه دهيد در دانشكده افسري بمانم، چون اگر دانشكده افسري درست شود، به منزله «فيضيه» ارتش خواهد شد و ارتش شما را درست خواهد كرد. شهيد رجايي ضمن تجليل از او، پست وزارت دفاع را به ديگري واگذار كرد.
نامجو در کنار حفاظت از دانشکده افسري به فکر تأسيس يک ارتش مذهبي – ملي بود و با کمک شهيد کلاهدوز و شهيد محمد منتظري و شهيد اقارب پرست هسته اوليه سپاه پاسداران را پيريزي کردند و شهيد کلاهدوز را از ارتش منفک و به مسئوليت سپاه پاسداران گماردند. نامجو با 15 سال تجربه تدريس در دانشکده افسري، به همه مقررات دانشکده آشنا بود و وقت آن رسيده بود که آرزوي ديرينه خود يعني ساختن ارتش متعهد را جامعه عمل بپوشاند. او ابتدا براي دانشکده اساسنامهاي نوشت که شامل سه بخش عمده بود:1- اصلاح کادر عملي و فرماندهي، 2- اصلاح نظام پذيرش دانشجو، 3- اصلاح نظام آموزشي.
يکي از مشکلاتي که فرار راه نامجوي و يارانش بود فعاليت پرسنل نظامي در گروههاي سياسي بود. اين مشکل با پيام تاريخي امام (ره) از بين رفت و مساله گروهکها و وابسته بودن نظاميان به گروهکهاي سياسي خاتمه يافت.
نامجو با تمام مسؤوليتهايش در دو جبهه نظامي و فرهنگي ميجنگيد، کار نظامي او سازمان دادن به ارتش و مسائل ملي و فرماندهي دانشگاه افسري بود و بخش فرهنگي او تدريس در مدارس عالي (پلي تکنيک تهران و مجتمع آموزشي انقلاب) بود که هر دو را به موازات هم انجام ميداد.
نامجو نهايت سعي خود را در بالا بردن افکار سياسي دانشجويان به طور صحيح به کار بست و براي آن که دانشجويان را با عملکرد استعمارگران آشنا کند از دکتر مدني درخواست کرد تاريخ سياسي معاصر را که شامل واقعيتهاي تاريخي 200 ساله گذشته ايران بود تأليف و تدوين کند. اين کتاب با پيگيري مداوم شهيد و به همت دکتر مدني در سه جلد منتشر شد و جزو درسهاي دانشگاه افسري شد.
اگرچه نامجو در دوران کوتاهي بعد از انقلاب حضور داشت ولي امروز ردپاي او در همه جاي ارتش و وزارت دفاع جلوه گر است و اين که امروز دانشکده افسري سابق به دانشگاه افسري يا فيضيه ارتش تبديل شده است يادگاري از آن بزرگوار است که محيط آموزشي ارتش را به فيضيه ارتش يا مدرسه عشق تبديل کرد و چراغ اين مدرسه عشق هرگز خاموش نخواهد شد.
شهيد سرتيپ «جواد فکوري»
دوره هاي تکميلي خلباني، مديريت خلباني (اف 4)، فرماندهي گردان هوايي و فرماندهي ستاد را با موفقيت طي کرد.
او فردي واقعاً مسلمان و دلسوز به حال انقلاب اسلامي بود. او کار را با حضور در نيروي هوايي شروع کرد و به علت عهده دار بودن دو شغل مهم و حساس به ناچار در هفته سه روز در نيروي هوايي بود و سه روز ديگر در وزارت دفاع.
يکي از کارهاي گرانقدر ايشان اعزام 140 هواپيماي جنگنده به سوي خاک عراق پس از اولين حمله هوايي ناگهاني مزدوران بعث بود. شهيد «فکوري» به عنوان ف


