از نگاه ديگران - مادر شهيد

کد خبر: ۱۱۱۲۹۹
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۸۵ - ۰۸:۳۲ - 02October 2006

بسم الله الرحمن الرحيم و صل الله علي محمد و آله طاهرين با آرزوي ظهور حضرت مهدي (عج) و سلامتي براي رهبر عزيزمان حضرت امام خميني. اينجانب کبري افشردي مادر شهيد غلامحسين افشردي (اسم مستعار حسن باقري) هستم. من چهار فرزند داشتم که بچه اولم دختر بود و بعد از آن دختر خدا سه پسر به من داد که اولين آنها غلامحسين پسر بزرگم بود که خيلي او را دوست داشتم، بيش از اندازه به او علاقه داشتم، او روز تولد حضرت حسين (ع) به‌دنيا آمده بود و طوري به‌دنيا آمده بود که کسي اميد به زنده ماندنش نداشت و من او را از امام حسين گرفتم، گفتم خدايا اين بچه من زنده بماند او را غلام‌ حسين (ع) مي‌کنم و به اين علت اسمش را غلامحسين گذاشتم که بالاخره دينش را نسبت به مولايش ادا کرد، خدا از او راضي باشد که روسفيدم کرد.
س: مقداري راجع به فعاليت‌هاي اين شهيد قبل و بعد از انقلاب بيان نماييد؟
ج: غلامحسين از بچگي و دوران دبستان راهي را پيش گرفته بود که منتهي مي‌شد به راه حضرت مهدي (عج) او ابتدا به هيات‌‌هاي کوچک نوباوگان مي‌رفت و کلاً فعاليتهايش را از آنجا شروع کرد تا اينکه با رفتن در اين هيئت واقعيت وجود حضرت مهدي (عج) را احساس کرد و در هر جمعي که در رابطه با حضرت مهدي تشکيل مي‌شد، شرکت داشت.
قبل از انقلاب فعاليتهاي مذهبي زيادي داشت و در دوران انقلاب نيز سرباز بود و موقعي که امام دستور دادند سربازها فرار کنند، ايشان ديپلم وظيفه بود و فرار کرد که حتي تهديدش کردند، ولي توجهي به اين حرفها نکرد و فعاليتهايش را بيشتر کرد، تا شب 22 بهمن که کلانتريها را مي‌گرفتند، او هم در گرفتن کلانتري‌ محلمان (14) سهم بسزايي داشت و همچنين در گرفتن پادگانها نيز شرکت داشت. بعد از پيروزي انقلاب که امام دستور دادند سربازها و پرسنل نظامي برگردند، برگشت سر وظيفه‌اش بعد هم که روزنامه جمهوري اسلامي تاسيس شد با آقاي موسوي نخست وزير همکاري صميمانه‌اي داشتند، سپس وارد سپاه شدند و در بخش سياسي کار مي‌کردند، با شروع جنگ تحميلي از روز سوم جنگ هم به جبهه رفت و فعاليت داشت تا روزي که شهيد شد، او از اول جنگ مدام در جبهه بود و هر موقع خانه مي‌آمد، ما فقط يک ربع تا نيم‌ساعت او را مي‌ديديم. شب، نيمه‌شب مي‌آمد يک ‌ربع بين ما مي‌نشست و مي‌گفت کار دارم بايد بروم و همان نيمه شب مي‌رفت يا مي‌خوابيد و صبح مي‌رفت.
س: در رابطه با خصوصيات اخلاقي اين شهيد مقداري صحبت کنيد.
ج: چه بگويم اين بچه مومن و با خدا بود، علاقة عجيبي به حضرت مهدي (عج) داشت و هميشه نامه که مي‌نوشت بعد از نام خدا نام حضرت مهدي (عج) را مي‌آورد، يکي از خصوصيات خيلي خوبش اين بود که هميشه با وضو بود، ديگر اين‌که عجيب، توکل بر خدا داشت و زندگي و ماديات در نظرش ارزشي نداشت.
س: نظرشان راجع به امام چه بود؟
ج: قبل از اين‌که امام به ايران بيايند ايشان را رهبر و مرجع مي‌دانستندو همان روزها که امام تشريف آوردند رفتند خدمت امام در مدرسه رفاه و وقتي که از آنجا برگشت اصلاً اين بچه يک حال ديگري پيدا کرده بود، به من گفت مادر من يک وجود و روحانيت عجيبي ديدم. وقتي انسان امام را زيارت مي‌کند وجود خودش را فراموش مي‌کند. از آن موقع ديگر شيفته امام شده بود و اين اواخر هم که برادران فرمانده مي‌خواستند بروند خدمت امام، از او خواسته بودند که با آنها برود ولي او گفته من با چه رويي پيش امام بروم.
س: چه خاطرات جالبي از اين شهيد داريد؟
ج: سراسر زندگي اين بچه براي من خاطره است، چند خاطره از او دارم که يادم نمي‌رود؛ يکي در مورد اولين عکسي است که از اين بچه گرفتم، چرا که فراهم نمي‌شد از بچگي او عکس بگيريم، تا اين‌که اولين عکسش را براي رفتن به زيارت کربلا در 2 سالگي گرفتم که اين مساله هيچ‌وقت يادم نمي‌رود و مي‌دانستم که او، بچه مومني مي‌شود، دوم اين‌که اسمش را "غلامحسين" گذاشتم که به‌عنوان اين‌که غلام حسين (ع) است خدا حفظش کند و سوم آن‌که براي من خيلي مهم است، مربوط به يک ماه پيش است که مي‌دانستم در جبهه برادرها پشت سرش نماز مي‌خوانند و من خيلي آرزو داشتم که براي يک بار هم که شده پشت سرش نماز بخوانم، تا اين‌که يک شب که خانه بود و مي‌خواست نماز مغرب و عشا بخواند، عاجزانه از او خواستم که اجازه بدهد من به او اقتدا کنم و با او نماز جماعت بخوانم که اجازه داد، ديگر اين‌که هر موقع مي‌آمد خانه، مي‌گفت مادر دعا کن من شهيد شوم، من مي‌گفتم دعا مي‌کنم پيروز شويد چون امام اين دعا را مي‌کند. هميشه امام دعا مي‌کند که پيروز شويد، من هم پيرو ايشان هستم و دعا مي‌کنم که ان‌شاء الله پيروز شويد، زنده بمانيد و براي اسلام و مملکت خدمت کنيد و خاطره ديگري که از او دارم مربوط به ازدواجش است که خدا يک همسر خوب نصيبش کرد و از او نيز دختري به نام نرگس براي ما به يادگار مانده است.
س: نحوه شهادت ايشان چگونه بود و موقعي‌که خبر شهادتشان را شنيديد چه احساسي به شما دست داد؟
ج: ايشان براي سرکشي به خط مقدم جبهه رفته بودند که همان‌جا خمپاره مي‌خورد، ولي در جا شهيد نمي‌شود و حدود 3 ساعت هم زنده بوده که با هليکوپتر او را به بيمارستان مي‌رسانند، ولي تلاششان بي‌ثمر مي‌ماند و شهيد مي‌شود و وقتي من خبر شهادت او را شنيدم، احساس کردم که يک گشايش، يک آرامشي در سينه‌ام پيدا شد.
س: شما به‌عنوان مادر يک شهيد چه پيامي براي ساير مادران شهدا داريد؟
ج: پيام من براي مادران شهدا اين است که تا آنجايي که توانايي دارند صبر کنند، چون ما هر چه فرزند داده باشيم، عزيز داده باشيم و.... مصائب ما ذره‌اي است ناچيز در مقابل مصائب حضرت زينب (س) ، اين است که ما بايد حضرت زينب (س) را الگو قرار دهيم، مخصوصا مادران شهدا صبر کنند و بدانند که بي‌اجر نخواهند ماند، اميدوارم که ان‌شاء الله خداوند ما را قدردان خون اين شهدا قرار دهد، خدا به ما ايمان دهد که هميشه راضي باشيم به رضاي خدا و راضي باشيم به آن سرنوشتي که خدا براي ما تعيين کرده تا جزء صابران باشيم.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین