شعر - عاشق پير خمين
باقري آن شمع بزم اهل دل
آن كه سرو از قامتش بودي خجل
مير و سرداري رشيد و بي قرين
پاسدار دين و قرآن مبين
سربداري پاكدين و سرفراز
پاكبازي بي نياز و اهل راز
اهل هيات بود و با عترت قرين
خاكسار اهل بيت طاهرين
بود اهل منطق و صاحب سخن
عامل قرآن و شمع انجمن
در بر ياران به نام مستعار
به غلامي حسينش افتخار
گاه افشردي بد و گه باقري
ليك جانش از دوئيت بد بري
آن دلاور قهرمان سرفراز
بود در ميدان دلير و يكه تاز
داشت در تحليل و تفسير خبر
قدرتي از همقطاران بيشتر
پيش دشمن همچو كوه استاده بود
مرحله در مرحله آماده بود
بود چون دلداده كوي حسين
بود از جان عاشق پير خمين
جنگ را مسووليت بسيار داشت
سينهاي سوزان و آتشبار داشت
لحظهاي از ياد حق غافل نبود
جز فداكاري ورا حاصل نبود
عاقبت شد پيكرش آماج تير
آن دلير سرفراز بينظير
لحظه توديع آن نور دو عين
داشت بر لب ذكر مولايش حسين
با حضورش رخت از دنيا گرفت
در جنان در سايهاش ماوا گرفت
