آقا سيد، خوشا به حالت
همه هفته، هنگام نماز جمعه، در چهارراه لشكر(مقابل مسجددانشگاه تهران) ميديدمش. صداي گرمش در روايت فتح آنقدر روحم رامديون كرده بود كه براي آشنايي با او، هر لحظه در پي فرصتي بودم.
روز جمعه 28/12/71 به آرزوي ديرينهام رسيدم. آرزويي كه با ديدناولين قسمتهاي «روايت فتح» در سالهاي گذشته در وجودم شعله كشيد تابر دستان مبارك سازندگانش بوسه زنم. اصلاً هر كه را آرزوي دوستي ورفاقتش را داشتم به كامخود رسيدم ولي هيچ حسابش را نميكردم اينيكي هم مثل بقيه شود. آرزو داشتم با كاظم زاده دوست شوم، شدم و بعدهاشهيد شد. سعيد طوقاني هم همين طور؛ هاتف هم كه براي دوستياشلحظه شماري ميكردم او هم در شلمچه رفت. اما اين دفعه فكرش هم بهذهن مردهام نميرسيد. كم نيست، چند سال و اندي از پايان جنگ گذشتهو ديگر درِ شهادت را چند قفله كردهاند! ديگر صداي خمپاره را نميشنويدمگر در روايت فتح!
خودش آمد. من نخواستم، فكرش هم برايم مشكل بود. آمد كنارم.بله، درست كنارم روي لبه باغچه نشست. چهارراه لشكر خلوت بود.نميدانم چه شد تصميم گرفتم آن روز، آخرين جمعه سال 71 زودتر ازدفعات قبل به نماز جمعه روم. همين كه كنارم نشست نتوانستم خودم راكنترل كنم. سلام و عليك تندي كردم و دست گرمش را فشردم. بيهيچتكبري، به اخلاص يك بسيجي، جوابم را با لبخندي زيبا داد. چشمانشاز لبانش تشنهتر بودند و گوشهايش هم. هر كه را با دست نشان ميدادم واز رشادتهايش در جبهه ميگفتم با چنان نگاه نافذي او را دنبال ميكرد كهانگاري دارد حركاتش را ضبط ميكند. خوب ميشد از چهرهاش خواند كهبا هر نگاه برنامهاي از روايت فتح در ذهنش نقش ميبندد. دوست داشتمدر آغوش بگيرمش و رخسار خسته از جفاي روزگارش را غرق بوسه كنم،چرا كه سيد مثل ديگر بسيجيها و همسنگرانش، نان را به نرخ سال 60ميخورد! با همتي كه داشت شايد ميتوانست تشكيلات اقتصادي بزرگيراه بياندازد و نفع اقتصادي فراواني ببرد. اما او از همة دنيا فقط جبهه رابرگزيد و از آدميانش فقط بسيجيها را؛ او هم مثل همهشان مشتي ازخاك جبهه را به مشتي از طلا نميداد و همان بود كه لحظهاي آرامنمينشست.
اميد داشتم پس از آن ديدار دوباره زيارتش كنم. ولي روز شنبه21/1/72 وقتي خبر را شنيدم بغض در گلويم خانه كرد؛ حتي نتوانستمبگريم. باورم نميشد. آخر چگونه درِ شهادت را گشوده است؟ با خود گفتم:خدايا كارهاي تو هم پارتي لازم دارد؟
سيد لايقش بود و شهادت لازمش. يك آن به ياد سخن شهيدمظلوم بهشتي افتادم كه: «بسيجيان مرغان آغشته به عشقي هستند كهجايشان در اين دنيا نيست.»
قصه گوي نبرد و راوي جبههها بار بست و رفت و براي اثباتقصههايش پاي آنها را با خون امضا كرد.
سيد را بايد سيدالشهداي هنرمندان متعهد ناميد. ديگر در نماز جمعهتهران كنار درخت كاج كه اطلاعيه سالگرد شهدا را بر آن نصب ميكنندجاي سيد خالي است... ديگر سيد نيست كه بيهيچ تكبري ميان صفوفنماز بچهها، شانه به شانهشان بنشيند و احساس افتخار كند.
فقط ما را بس كه به عشقت به سيد بزرگوار آقا سيد علي دل ببنديمكه الحق و الانصاف به او اقتدا كردي. سيد! خوشا به حالت. سيد خوشا بهحالت.
حميد داودآبادي
