هاجر اين را نخواند!
خون، لباسهايمان را كاملاً سرخ كرده بود. هر كاري كه از دستمان برميآمد، براي مجروحين انجام ميداديمتا خطرات اولية تير و تركش رفع شود.سرگرم پانسمان مجروحي بودم كه صدايي نه تنها من، كه همه را به سوي خودمتوجه كرد:
ـ اكبر جون... پسرم... چطوري بابا... چي شده... تو هم زخمي شدي؟
ـ سلام بابا... حال شما چطوره؟... چي خوردي باب؟ تير يا تركش؟
ـ تركش اكبر جون... صاف خورده وسط سينهام، مثل اينكه اينمميدونست منم درد دارم....
ـ اِ بابا... مثل اينكه قراره همه جا با هم باشيم... آخه منم تركش صافخورده وسط سينهام...
ـ قربون اون قلب نازنينت برم پسرم. نكنه يه وقت طوريت بشه... بابات دقميكنهها...
ـ بابا جون ديگه قرار نشدها... حال و روز خودت كه از من بدتره... تركشهمة سينه ات رو شكافته...
پدر و پسر بودند. در يك گردان و دسته. كنار همديگر هم مجروح شدهبودند، ولي آنچنان با هم حال و احوال ميكردند و قربان صدقه ميرفتند كهانگاري چند سال از هم دور بودهاند.
خيلي سخت بود. بغض گلويمان را ميخراشيد. اشك در كاسه چشمانهمه مان ميلغزيد. هر چه تلاش كرديم موثر واقع نشد. ديگر ميدانستيم كهرفتني هستند. به اين بهانه كه بايد منتظر باشيم تا آمبولانس بياييد، آنها را بهعقب ببرد، برانكارد هر دويشان را گذاشتيم روي زمين كنار همديگر. همهنگاهها روي آن دو بود. پدر دستش را دراز كرد و بر صورت پسر كشيد. لبانش،شادمانه ميخنديدند و در چشمانش برق اشتياق شديدي ديده ميشد. بريدهبريده گفت:
ـ ديدي... ديدي... ديدي اكبرجون... آخرش... آخرشم بايد... با هم برويم...فقط... فقط... دلم... دلم واسه مادرت ميسوزه...
پسر، دست پدر را كه روي صورتش بود گرفت و بوسيد. انگشتان پدر اشكچشم پسر را پاك كردند.
پس كه منظور پدر را فهميده بود، در حالي كه دست او را غرق بوسه ميكرد،گفت:
ـ نه بابا... نه بابا جون... گريه من... از... از خوشحاليمه... خيلي خوشحالم...ولي... ولي منم... دلم واسه مامان ميسوزه...
پدر سعي كرد بخندد ولي سرفه اجازهاش نداد، با همان حال گفت: ـ آره...آره... مي... ميدونم پسرم... خدا... خودش كريمه... پسر به خودش...
حالش خيلي وخيم شده بود. دستش را بر صورت پس كه هنوز هيچ موييبر ان نروييده بود كشيد و ادامه داد:
ـ اكبر جون... پسرم... مثل اينكه اومدن... آره... بايد بريم... اكبر جونپسرم... قربونت برم... نكنه عجله كنيها... احترام پدر واجبه... نكنه من ببينمكه... نه... نه... اصلاً خوب ميدونم كه احترام پدرت رو نگه ميداري... اكبرجون... پسرم... قربون اون چشمات برم... من رفتم... خداحافظ... ميايي كه...منتظرت ميمونم... آفرين به پسر خوبم... خداحافظ بابا جون... خدا...
دست پدر بي حركت روي صورت پسر ماند... پسر كه اشكش سرازير شدهبود، سرفهاي كرد و لبانش را روي دست پدر چسباند و گفت:
ـ باشه باباجون... اول تو برو... بله... احترام شما واجبه... ولي... منتظرمبمونيها... منم دارم ميام... بابا جون... خدا منم طلبيد... ديدار به اونجا... بابا...
فضاي اورژانس از گريه پر شده بود. همه بالاي سر پدر و پسر كه حالا هيچحركتي در جسمشان ديده نميشد ايستاده بودند و زار ميزدند. ان شب چقدرطولاني بود. هوا خيلي سرد بود. چه احترامي قشنگي! چه احترام و چه وداعي.
باز نوشته خاطرهاي از دكتر احمد خالق نژاد
