نمايشنامه - سه گانه خاك (3)ـ خاك آلوده

کد خبر: ۱۱۱۵۳۸
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۸۵ - ۱۵:۵۱ - 14November 2006

بسمه تعالي

مقدمه ناشر :
مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم .                                                         حضرت امام خميني (ره)
هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد كبير را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .

 

 


اشخاص نمايش :
                                                                سرباز
                                                                عاطفه
                                                                مرد 
                                                                          

 

يك ميدان مين در مناطق جنگي جنوب، زميني پر از سيم هاي خاردار، تابلوها و علايم هشدار دهنده و يك سايه بان رنگ و رو رفته براي نگهباني .
كامل زني ـ روي پوشيده ـ عاطفه ـ جايي درست در وسط ميدان مين نشسته است و ظاهراً‌ به نماز و دعا مشغول است . صداي زوزه باد و نوايي كه در دوردست از هجر گمشده اي مي خواند .
سربازي، اسلحه بر دوش، سوت زنان داخل مي شود و يكراست به سمت يكي از تابلوهاي هشدار دهنده مي رود . اما پيش از اينكه به تابلو برسد، انگار كه متوجه حضور كسي شده باشد اطراف را برانداز مي كند .
عاطفه، بدون اينكه حركتي داشته باشد، غرق در عالم خود نشسته است . سرباز، همينكه متوجه عاطفه مي شود براي لحظه اي از او روي مي گيرد . باور نمي كند به راستي كسي را درست در وسط ميدان مين ديده باشد !]
سرباز : [با خود] بر شيطون لعنت! [بر مي گردد و رو به عاطفه] خانوم، شما اونجا چيكار مي كني؟ وسط ميدون مين؟
           [عاطفه، انگار كه چيزي نشنيده باشد بدون هيچ عكس العملي مي ماند .]
سرباز: با شما هستم خانم! نمي شنوين چي مي گم؟
          [عاطفه پاسخي نمي دهد .] 
سرباز: عجب گرفتاري شديم! من نمي دونم اين منطقه طلسم شده است، چيه كه هر دفعه نوبت پست ما اينجا مي افته، يه دردسر و مصيبتي واسمون درست مي شه! [به عاطفه] آهاي خانم!‌ مي شنوين يا نه؟ با شما هستم! مي گم اونجا چيكار مي كنين؟
        [جوابي نيست]
سرباز: نه خير، ظاهراً از نعمت شنوايي محرومين . خدا رو شكر . مصيبتمون كامل شد! [به عاطفه]‌گيريم گوشهاتون واقعاً‌ مشكل داره و نمي شنوين چي مي گم، چشمهاتون هم اين همه تابلو و علامت خطر رو نديد كه راست راست بلند شدين رفتين وسط ميدون مين نشستين؟... با شما هستم! من رو باش دارم با كي حرف مي زنم!
         [به طرف يكي از تابلوها ـ خطر انفجار مين ـ مي رود و آن را از زمين بيرون مي كشد . خاكها را كنار مي زند و پاكت سيگاري
         بيرون مي آورد . سيگار را به دهان گذاشته و كبريت مي كشد . كبريت روشن نمي شود .] 
سرباز: اين هم دوباره بازيش گرفته! بدبختي اين منطقه، كبريت هاش هم طلسم شده اس . حالا من با همين كبريت، توي جاهاي ديگه، شايدتا حالا پنجاه تا سيگار روشن كردم . اما اينجا كه ميام، اين لامصب بازيش مي گيره!
           [چند بار پشت سرهم كبريت مي كشد . بي فايده است .]
سرباز: نه خير، بي فايده اس . قفل كرده انگار لاكردار . عين زبون شما! [رو به عاطفه] كاش دو كلام حرف مي زدين، آدم لااقل تكليفش رو مي دونست . با شمام، مي دونين، بذارين يه حقيقتي رو بگم؛ آدم سر پست كه مي آد، همه اش فكر مي كنه يه چيزي كم داره . يه همدمي، همزبوني، چيزي . مي گن سيگار بهترين همدمه . باهات مي سوزه و        مي سازه . آتيشش هم كه مي زني، آخ نمي گه . حتي آه نمي كشه، زبون بسته . [به عاطفه] شما نمي خواين زبون بازكنين؟ من كه دهنم كف كرد!‌
         [متوجه اسلحه مي شود . به سراغش رفته و آن را بر مي دارد .]
سرباز: توي دوره آموزشي به ما مي گفتن : «اسلحه بهترين همدمه يه سربازه» اسلحه، با همه سردي و زمختي اش، شايد همدم خوبي باشه، اما همزبون خوبي نيست . آدم يه همدم مي خواد كه باهاش حرف بزند . اسلحه نه اينكه حرف نزنه، مي زنه . اما حرفهاش خيلي گزنده اس! يعني واسه آدم گرون تموم مي شه!
           [اسلحه را به سمت عاطفه نشانه مي رود .]
سرباز: اگه چيزي نگين . وادارش مي كنم اون ازتون سؤال كنه!‌ با همون زبون گزنده اش! باز هم نمي خواين حرف بزنين؟ [گلن گدن مي كشد .] حالا چي؟ الان ديگه زبونش گزنده نيست، كشنده است!
عاطفه: حرفهاي خودتون بس نبود كه زبون زاپاستون رو آوردين؟
            [سرباز، براي لحظه اي از شنيدن صداي عاطفه يكه مي خورد .] 
سرباز: دِ ... خب اگه اسلحه نمي كشيدم كه قفل دهنتون باز نمي شد .
عاطفه: براي چي بايد دهنم باز مي شد؟
سرباز: بهتون كه گفتم، آدم سر پست به يه همزبون احتياج داره .
عاطفه: خجالت بكشين آقا!
سرباز: شما خجالت نمي كشين كه تك و تنها اومدين وسط بيابون نشستين؟ اون هم توي منطقه ممنوعه! 
عاطفه: من تنها نيومدم!
سرباز: مي دونم . مي خواين بگين با يه كاروان اومدين . اونهام مثل شما . همه تون مثل همين . مثل بز گر! بهتون بر نخوره . اما قبول كنين اين كاروان راه انداختن ها شده يه جور سرگرمي . مثل كارهاي ديگه . منتظرين ببينين ديگران چيكار مي كنن، شما هم همون كار رو انجام بدين . يه زماني مد بود، همه مي رفتن كيش واسه جنس آوردن . يه زماني همه راه مي افتادن مي رفتن ژاپن دنبال كار . حالا هم مد شده همه بيان منطقه جنگي . حالا كيش و ژاپن يه حرفي، من نمي دونم اين منطقه جنگي اومدن ديگه چه صيغه اييه؟ آخه يه مشت خاك وچهار تا سنگر خراب شده و چند متر سيم خاردار زنگ زده ديدن داره؟
عاطفه: من واسه ديدن اين چيزها نيومدم .
سرباز: پس اومدين اينجا چيكار؟ غير از اينه كه مي خواستين از قافله عقب نمونين؟
عاطفه: كدوم قافله؟ 
سرباز: در و همسايه و دوست و فاميل . شايد هم نيتتون پاكه و خواستين از ثواب شركت در مناطق جنگي باز نمونين! به هر حال فرقي نمي كنه.
عاطفه: من نمي فهمم شما چي مي گين آقا . 
سرباز: درسته، شما فقط زبون زور حاليتون مي شه!  
عاطفه: زبون زور كدومه؟
سرباز: زبون زاپاسم رو مي گم!
           [اسلحه اش را به سمت عاطفه نشانه مي رود .] 
عاطفه: از من چي مي خواين شما؟
سرباز: شما چي مي خواين از من كه هر روز يه مصيبتي واسم درست مي كنين؟ گناهكار شديم چهار روز اومديم منطقه جنگي مأموريت؟ يه روز نشد بياين اينجا و واسه ما دردسر درست نكنين . بابا دست از سر ما بردارين ديگه!
عاطفه: گفتم كه نمي فهمم چي مي گين .
سرباز: پس بذارين زبون زاپاسم باهاتون حرف بزنه! 
          [بار ديگر گلن گدن مي كشد .]
عاطفه: اونقدر اون ماسماسك رو به رخ من نكشين،آقا!
سرباز: يه جوري مي گين، ماسماسك، آدم خيال مي كنه با يه نظامي طرفه . مثل اينكه اين اسلحه اس ها، خانم. 
عاطفه: به غيرت نظامي تون بر نخوره . زندگي من هم دست كمي از خدمت نظام نداشته .
سرباز: مي بخشين، شما توي كدوم نظام خدمت مي كنين؟
عاطفه: مجبور نيستم بهتون بگم .
سرباز: لابد جزو اسرار نظاميه؟ 
عاطفه: برين راحتم بذارين .
سرباز: اين شمايين كه بايد از اينجا برين، مي فهمين؟
           [اسلحه را به سوي عاطفه مي گيرد .] 
عاطفه: همه نظامي ها، همزمان از دوتا زبون استفاده مي كنن؟ اون هم در مقابل يه زن!
سرباز: آخه من هر چي مي گم كه فايده نداره .
عاطفه: گناه من چيه وقتي نمي فهمم شما چي مي گين؟
سرباز: مي فهمين، خوب هم مي فهمين . اما خودتون رو مي زنين به اون راه .
عاطفه: حرف حساب شما چيه آقا؟
سرباز: چي مي خواين اينجا؟
عاطفه: همه حرفتون همينه؟
سرباز: مگه من از اون وقت تا حالا حرف ديگه اي زدم؟
عاطفه: اگه بگم دست از سرم بر مي دارين؟
سرباز: سعي مي كنم .
عاطفه: من اينجا نشسته بودم . 
سرباز: همين . 
عاطفه: چيز ديگه اي ندارم كه بگم .
سرباز: نشستن تون رو كه خودم ديدم . بگين اينجا چيكار مي كردين؟
عاطفه: منتظر بودم .
سرباز: منتظر كي؟
عاطفه: اين ديگه به شما ارتباطي نداره .
سرباز: هر اتفاقي اينجا مي افته به من مربوطه!
عاطفه: شما چيكاره اين اينجا آقا؟
سرباز: مسئول جون امثال شمام كه دسته دسته راه مي افتين مياين توي منطقه نظامي، انگار نه انگار!
عاطفه: لابد با اسلحه كشي هم قراره از جون امثال ما محافظت كنين؟
سرباز: خوب آدم رو مجبور مي كنين شما . من اولش با زبون خوش باهاتون حرف زدم، نزدم؟ اونوقت شما خودتون رو مي زنين به نشنيدن . انگار نه انگار كه يكي داره ناسلامتي ازتون سئوال مي كنه .
عاطفه: حالا كه جوابتون رو دادم . نمي خواين برين؟ 
سرباز: برم؟ كجا؟
عاطفه: دنبال كارتون، شما مسئوليت ديگه اي ندارين؟
سرباز: مسئوليت من فعلاً همينه . تا تكليف شما روشن نشه، نمي تونم جايي برم .
عاطفه: تكليف من به خودم مربوطه نه شما .
سرباز: خوب متوجه نيستين ديگه . 
عاطفه: متوجه چي؟
سرباز: خطري كه تهديدتون مي كنه . 
عاطفه: كدوم خطر؟ 
سرباز: مثل اينكه حواستون نيست كجا نشستين؟ آخه آدم هر جا رسيد كه نبايد بشينه واسه انتظار كشيدن . يه نگاهي به دور و برتون بندازين . البته اگر از نعمت چشم محروم نيستين!
عاطفه: مؤدب باشين آقا!
سرباز: شرايط نظامي، ادب و نزاكت حاليش نيست .
عاطفه: كدوم شرايط نظامي؟ 
سرباز: شما وقتي ميومدين اينجا كه انتظار بكشين، متوجه چيز خاصي نشدين؟ يعني اينجا چيز غير عادي مشاهده نكردين؟
عاطفه: منظورتون اين تابلوها و علايمه؟
سرباز: پس اونها رو ديدين . با اين حساب خوب مي دونين الان كجا نشستين! 
عاطفه: درست وسط ميدون مين!
سرباز: باز هم مي گين خطري تهديدتون نمي كنه؟
عاطفه: اگه خطري هم باشه متوجه منه نه شما .
سرباز: چه دل وجرأتي!
عاطفه: بهتون كه گفتم، من يه زندگي نظامي داشتم . بنابراين شرايط نظامي رو به رخم نكشين .
سرباز: مي بخشين جناب سروان به جا نياوردم . 
عاطفه: من با شما حرفي ندارم .
سرباز: ولي من خيلي چيزهاس كه بايد بدونم .
عاطفه: ديگه چي رو مي خواين بدونين؟
سرباز: من بايد بدونم يه زن تنها، واسه چي بلند شده اومده توي منطقه مسئوليت من درست وسط ميدون مين نشسته؟
عاطفه: بهتون گفتم واسه چي اينجام . ظاهراً‌ شما از نعمت شنوايي محرومين! 
سرباز: گفتين منتظر كي هستين .
عاطفه: پس اين رو شنيدين؟
سرباز: اين كسي كه مي گين كيه؟ چه ربطي به شما و اين منطقه داره؟
عاطفه: اگه جوابي نداشته باشم كه بدم؟ 
سرباز: اونوقت مجبور مي شم از زبون زاپاسم استفاده كنم .
عاطفه: باز دارين اسلحه تون رو به رخم مي كشين؟
سرباز: آخه من از اين امامزاده معجزه ديدم . 
عاطفه: معجزه؟
سرباز: قفل زبونتون رو همين باز كرد . يادتونه؟
عاطفه: به اعجازش اميدوار نباشين . امامزاده تون رو مي گم . همون يه بار هم كه روزه ام رو شكستم پشيمونم . 
سرباز: روزه تون رو؟ 
عاطفه: ...
سرباز: روزه سكوت آره؟ پس شما امروز روزه بودين، التماس دعا!
عاطفه: چند ساله كه دارم تحمل مي كنم . چند ساله!
سرباز: چي رو تحمل مي كنين؟ سكوت كردن رو؟ واقعاً هم كار سختي يه! 
عاطفه: حرفهاي اين و اون رو . همه اش حرف، حرف . ديگه خسته شدم!
سرباز: پس اومدين اينجا كه خستگي در كنين .
عاطفه: اومدم كه گوشم آسوده باشه . البته اگه شما بذارين!
سرباز: پس چرا شكستين؟ روزه تون رو؟ 
عاطفه: واسه اين كه به شما بگم راحتم بذارين . اما ظاهراً‌ شما همچين قصدي ندارين!
           [از جايش بر مي خيزد .] 
سرباز: [جا خورده] كجا؟
عاطفه: يه جايي كه گوشم آسوده باشه .
سرباز: بشينين سر جاتون! 
عاطفه: مگه مشكل شما اينجا نشستن من نبود؟ مي خوام برم كه ديگه واستون مسئوليتي نداشته باشه . 
سرباز: مسئوليت من فعلاً اينه كه شما رو سالم از ميدون مين بيارم بيرون .
عاطفه: نيازي به زحمت شما نيست .
           [قصد حركت دارد . سرباز بار ديگر اسلحه مي كشد .] 
سرباز: از جاتون تكون نخورين خانوم! وگرنه ...
عاطفه: به امامزاده تون متوسل مي شين آره؟  
سرباز: اگه مجبورم كنين!
عاطفه: اين شمايين كه من رو مجبور به رفتن مي كنين .
سرباز: مگه چيكار كردم؟ بده كه نگران سلامتي تون هستم؟
عاطفه: من گفتم مي خوام گوشم آسوده باشه . ولي شما نمي گذارين بنابراين ترجيح مي دم از اينجا برم . 
سرباز: خيلي خب . من قول مي دم كاري به كارتون نداشته باشم . به شرطي كه شما هم قول بدين همونجايي كه هستين بمونين قبول؟
          [عاطفه سر جايش مي نشيند . سرباز نيز اسلحه را كنار گذاشته و به سراغ بي سيم مي رود و سعي مي كند با آن تماس بگيرد]  سرباز: مركز، مركز، سيزده ... مركز، مركز، سيزده ... مثل اينكه اين بي سيم دوباره نحسي اش گل كرده . مركز، مركز، سيزده ... بابا يكي به اين سيزده بدبخت جواب بده . نبود؟ نه خير فايده نداره . [به عاطفه] شما به نحسي سيزده معتقدين؟ البته ببخشين كه ازتون سئوال مي كنم . شما نشنيده بگيرين . بذارين گوشتون آسوده باشه . من يه چيزي مي گم واسه دل خودم . چون نمي تونم مثل شما روزه سكوت بگيرم . حتي نمي تونم باور كنم، كه بشه همچين روزه اي گرفت . آدم، شايد بتونه چند روز چيزي نخوره اما نمي تونه حرف نزنه . من فكر مي كنم كه اگه يه ساعت حرف نزنم مي ميرم. خيلي ها اينطوري هستن . من يه مادر بزرگ دارم، دور از جون شما بيوه اس، اما جونش به حرف زدن بنده . باور نمي كنين . به بچه هاش مي گه : «من نه توقع دارم بهم خرجي بدين، نه توي كارهام كمكم كنين . فقط هر روز يكي دوتاتون بياين پهلوم بشينين . به اصطلاح همدمم باشين .» مي گيم آخه همدم مي خواي چيكار كني سر پيري؟ مي گه : «آدم هميشه يه همدم و همزبون مي خواد .» مي گه حضرت آدم هم كه خلق شد، خدا حوا رو انداخت تنگ دلش كه تنها نباشه . به اصطلاح همدمش باشه . مي گيم : « دِ خب اگه حوا همدم آدم نبود كه بيچاره گول نمي خورد بره سراغ اون ميوه ممنوع و خودش و ما رو به اين روز بندازه .» مي گه : « اين از اسرار خلقته . شما نمي فهمين . اصلاً نمي دونين داستان چي بوده .» بعد هم شروع مي كنه داستان آدم و حوا و هابيل و قابيل رو براي هزارمين بار از اول تا آخر تعريف مي كنه . هميشه هم هابيل رو با قابيل اشتباه مي گيره . نيست كه اسمهاشون شبيه همه! جرأت هم نداري كه بهش بگي كه داره عوضي مي گه . چون تازه سر حرفش باز مي شه و تا بهت ثابت نكنه كه هابيل همون قابيله و قابيل همون هابيل، ولت نمي كنه . خلاصه پشيمونت مي كنه . ما نوه ها كه هيچي، بچه هاش هم ازش فراري ان! خب مغز آدم رو مي جوه لاكردار . تازگي ها همه فاميل رو تهديد كرده بود كه اگه نياين همدمم باشين مي رم شوهر مي كنم . بي خودي يه چيزي مي گه . كي مي آد سر پيري اون رو بگيره؟ نه مال و منالي داره، نه بر و رويي! فقط يه زبون داره اين هوا! شكر خدا همه پيرمرداي محل هم مي شناسنش . دست كم تا حالا چندين بار مغز هر كدوم رو خورده، ديگه طرفش نمي آن. خدا بيامرز، پدربزرگم هم غلط نكنم به همين خاطرجوون مرگ شد . نور به قبرش بباره . ما كه نديديمش . ولي مي گن وقتي مرد، يه بند انگشت مغز توي مخش نبود . همه رو پيرزنه جويده بود! راست و دروغش گردن اونهايي كه مي گن . استغفرالله . غيبت مادربزرگمون هم شد! همه اش تقصير شماس . اگه سكوت نمي كردين من اين حرفها رو نمي زدم كه غيبت بشه . چي داشتم مي گفتم؟ يادم رفت .
          [به سراغ بسته سيگار مي رود . سيگاري به دهان گذاشته و كبريت مي كشد .]      
سرباز: [به كبريت] يه بار محض رضاي خدا روشن شو، دلمون خوش بشه .
           [كبريت مي كشد . كبريت روشن مي شود .]
سرباز: [ذوق زده] دستت درد نكنه . آبروي ما رو جلوي اين خانم خريدي .
           [يكباره صدايي از بي سيم شنيده مي شود .]
صدا: سيزده،سيزده، مركز ... سيزده، سيزده، مركز ... جواب بده!
سرباز: [به بي سيم] اي بابا چه وقت تماس گرفتن بود؟
           [كبريت را رها كرده به سراغ بي سيم مي رود .]  
سرباز: [به بي سيم] سيزده، سيزده به گوشم ... مركز، مركز، سيزده به گوشم . [نا اميد] نه خير . فقط مي خواست كبريت ما رو حروم كنه . خروس بي محل! [به عاطفه] بفرمايين، اونوقت مي گن نحسي سيزده خرافاته . خوبه خودتون هم شاهد بودين . با شما هستم خانوم . مي شنوين چي مي گم؟ مي بخشين كه زير قولم مي زنم . قرار نبود كاري به كارتون داشته باشم . اما مجبورم . لابد توي دلتون مي پرسين چي مجبورم مي كنه؟ درسته؟ مسئوليتم ايجاب مي كنه مواظب باشم خوابتون نبره، مي فهمين؟ شما الان همينطوري هم نسيه زنده اين . چه برسه به اينكه خوابتون هم ببره . يه لحظه غفلت كنين، بوم! مي دونين كه چي مي گم؟ هان؟ مي شنوين؟ با شما هستم! روزه سكوت گرفتين درست . ديگه قرار نيست كه چيزي هم نشنوين . آهاي خانم! خوابين يا بيدار؟ نكنه خوابتون برده باشه. خانوم با شما هستم .
عاطفه: چقدر حرف مي زنين شما ماشاءالله . سرم رفت . 
سرباز: خدا رو شكر . مثل اينكه خوابتون نبرده . داشتم نگران مي شدم .
عاطفه: من بايد چيكار كنم كه شما نگرانم نباشين؟
سرباز: شما كاري نمي تونين بكنين . مسئوليت من ايجاب مي كنه كه ... 
عاطفه: هر كس مسئول جون خودشه . برين بذارين به حال خودم باشم . 
سرباز: به هر حال ما هم اينجا وظيفه اي داريم . 
عاطفه: وظيفتون اينه كه مغز آدمها رو بخورين؟ عين اون پيرزنه؟ 
سرباز: ما مأموريم و معذور . 
عاطفه: بابت خوردن مغز؟ 
سرباز: بابت مسئوليتي كه داريم . حفظ جون آدمها!
عاطفه: شايد يكي جونش رو دوست نداشته باشه . چه اصراريه شما دارين آقا؟
سرباز: مگه دل بخواهيه؟ آدم جونش رو از سر راه كه نمي آره خانم .
عاطفه: خدا نصيب نكنه . شما ديگه كي هستين؟
سرباز: كيه كه قدر بدونه . بيا و خوبي كن . اصلاً خير خواهي به شما نيومده .
عاطفه: از هر چي خيرخواهيه متنفرم! چند ساله هر كس مي رسه، از سر خير خواهي بهم نيش و كنايه مي زنه! 
سرباز: مي گن، تا نباشد چيزكي، مردم ... 
عاطفه: مردم، دروازه دهنشون بازه واسه اين جور حرفها . 
سرباز: چه حرفهايي؟ 
عاطفه: راجع به زني كه سالهاي ساله شوهرش رهاش كرده و رفته، مردم چي دارن كه بگن؟ يه مشت حرف مفت! 
سرباز: اگه مفته، چرا بهش  اهميت مي دين؟ 
عاطفه: اگه اهميت مي دادم، سكوت نمي كردم . اون هم اين همه سال! 
سرباز: ولي شما اومدين اينجا . مگه از حرفهاي اونها فرار نكردين؟
عاطفه: ديگه طاقتم طاق شده! جونم به لبم رسيده ! 
سرباز: چي؟ صبر كنين ببينم . گوش كنين خانوم، من كاري به گذشته شما ندارم . شوهرتون كي بوده؟ كجا رفته؟ به من مربوط نيست . يه كلمه هم نه از سر خير خواهي باهاتون حرف مي زنم، نه ترحم، نه چيزهاي ديگه . شما جونتون رو از سر راه آوردين نياوردين؛ با عزراييل ساخت و پاخت كردين نكردين؛ به من چه؟ فقط يه چيز رو مي خوام بهتون بگم اگه اينجا رو واسه خودكشي انتخاب كردين، اشتباه اومدين!
عاطفه: شما چي دارين مي گين؟ 
سرباز: فكر مي كنين من نمي فهمم؟ جونم به لبم رسيده يعني چي؟
عاطفه: معني اش خودكش كردن نيست . 
سرباز: پس منظور از اين كارها چيه؟
عاطفه: كدوم كار؟
سرباز: نشستن تون وسط ميدون مين، بهانه هايي كه واسه رد كردن من مي سازين . اگه قصد خودكشي ندارين، معني اين كارهاتون چيه؟ 
عاطفه: من دليل اينها رو بهتون گفتم . 
سرباز: فكر مي كنين من هم باور كردم،آره؟
عاطفه: اصراري ندارم كه باور كنين . 
سرباز: معلومه كه باور نمي كنم . من شماها رو خوب مي شناسم . دنبال بهانه اي مي گردين واسه مطرح شدن .       وسيله اي براي انتقام .  
عاطفه: انتقام از كي؟
سرباز: حرفهاي مردم . خيانت شوهرتون! مي خواين يه جوري بميرين كه همه انگشت به دهن بمونن . ولي عوضي اومدين . من اجازه نمي دم . توي شهر هزاران راه واسه خودكشي هست . چرا اينجا؟ توي منطقه مأموريت من؟ 
عاطفه: مي دونم بهتون بر مي خوره ولي باز هم نمي فهمم چي مي گين . 
سرباز: حرفهام رو نمي فهمين يا مي خواين از گير جواب دادن در برين؟ 
عاطفه: جواب چي رو بدم؟ شما خودتون مي برين، خودتون هم مي دوزين . 
سرباز: وقتي شما از جواب دادن طفره مي رين، من مجبور مي شم حدس بزنم . 
عاطفه: حدستون چيه؟ 
سرباز: گفتين اينجا منتظر كي هستين . اون كيه؟ نكنه جناب عزراييل باشه؟ 
عاطفه: شما اينطور فكر مي كنين؟
سرباز: شما هم بهم حق بدين كه فكر كنم قصد خودكشي دارين ديگه . 
عاطفه: بذارين خيالتون رو راحت كنم . من اينجا نه واسه انتقام از شوهرم اومدم نه مطرح شدن پيش مردم . فعلاً هم خيال خودكشي ندارم . يعني جرأتش رو ندارم . چون اگه داشتم، تا حالا هزار مرتبه اين كار رو كرده بودم . 
سرباز: نگين جرأتش رو ندارين . من كه الان يك ساله اينجا خدمت مي كنم . هنوز جرأت نكردم يه قدم پام رو بذارم اونطرف اين تابلوها . شما حتماً جرأتش رو داشتين كه رفتين وسط ميدون مين! 
عاطفه: اينجا اومدنم اتفاقي بود . خودم هم نفهميدم چطور سر از ميدون مين درآوردم .
سرباز: توقع دارين باور كنم؟ 
عاطفه: خودم هم هنوز باورم نشده توي همچين جايي گير افتادم!
سرباز: چطور اين اتفاق افتاد؟ 
عاطفه: كدوم اتفاق؟
سرباز: چطوري اتفاقي سر از اينجا درآوردين؟
عاطفه: باور كنين نمي دونم .
سرباز: يعني چي نمي دونم؟ ببينين خانوم . تا بهم نگين چطوري سر از اينجا درآوردين و واقعاً‌ منتظر كي هستين، نه   مي گذارم تكون بخورين نه اينكه به حال خودتون باشين . انقدر هم باهاتون حرف مي زنم تا مغز شما هم بشه قد مغز پدربزرگم يه بند انگشت . 
عاطفه: تهديدم مي كنين؟ 
سرباز: بذارين بهتون بگم خانم؛ اين اتفاق بار اول نيست كه اينجا مي افته . پيش از شما هم كسايي بودن كه همينطوري بي ترمز اومدن وسط ميدون مين . من بايد از اين قضيه سر در بيارم . هيچ تهديدي هم در كار نيست . اين هم زبون زاپاسم . [اسلحه اش را زمين مي گذارد .] غلافش كردم . حالا بگين چطوري اومدين اينجا؟ 
عاطفه: راستش رو بخواين، يه نفر ناخواسته من رو كشيداينجا، وسط ميدون مين . 
سرباز: يه كم شبيه من نبود؟ 
عاطفه: كي؟
سرباز: هموني كه شما رو كشيد اينجا؟

عاطفه: از چه لحاظ؟ 
سرباز: سر و وضعش خاكي خلي نبود؟ 
عاطفه: اينجا همه يه جورهايي خاكي هستن . 
سرباز: اما اون بايد يه جور آدم خاص بوده باشه . 
عاطفه: چه جوري؟ 
سرباز: مثل بسيجي هاي عتيقه، از همونهايي كه الان ديگه گير نمي آن . 
عاطفه: مثل يه زير خاكي نه؟ 
سرباز: [با خود] زير خاكي؟ 
عاطفه: يعني عتيقه ديگه . خودش بود! 
سرباز: شما ازش يه آدرس نپرسيدين؟
عاطفه: آدرس؟ 
سرباز: نشوني يه معبر، معبرعلي نجفي!
عاطفه: اين اسم برام آشناس! شما اون رو مي شناسين؟
سرباز: كي؟ علي نجفي رو؟ خدا رحمتش كنه . 
عاطفه: اون بسيجي رو مي گم؟
سرباز: تا حالا نديدمش . اما راجع بهش زياد شنيدم . 
عاطفه: كارش چيه اينجا؟
سرباز: والله هيچ كس نمي دونه . مي گن از زمان جنگ تا حالا اينجا بوده . چيكار مي كنه خدا مي دونه!
عاطفه: گفتين راجع بهش زياد شنيدين . 
سرباز: حقيقتش، آدم عجيب و غريبيه . هيچ كس سر از كارش در نمي آره . 
عاطفه: اطلاعاتتون در مورد اون همينه؟ 
سرباز: نه خب، يه همكاري هايي با گروه تفحص داره . مثلاً جاي شهدا رو نشون مي ده . خب با منطقه آشناس . گاهي هم يه كارهايي مي كنه كه از اون آدم بعيده . 
عاطفه: چه كارهايي؟
سرباز: آدرسهاي اشتباه مي ده! 
عاطفه: واسه چي؟ 
سرباز: نمي دونم . من آدمهايي رو سراغ دارم كه مي گن ازش آدرس پرسيدن . اما اون در عوض فرستادتشون وسط ميدون مين . مثل كاري كه با شما كرده!
عاطفه: اما من از اون آدرس نپرسيدم .
سرباز: پس چطوري شما رو فرستاد اينجا؟ وسط ميدون مين؟ 
عاطفه: بهتون كه گفتم، ناخواسته .
سرباز: ناخواسته يعني چي؟ يعني شما نمي خواستين بياين، اما اون مجبورتون كرد آره؟   
عاطفه: جبري در كار نبود . من خودم دنبال اون اومدم .  
سرباز: ولي شما گفتين ناخواسته .
عاطفه: بعداً فهميدم كه اينجا ميدون مينه .  
سرباز: مي خواين بگين، اون صاف راه افتاد اومد توي ميدون مين، شما هم دنبالش كردين؟  
عاطفه: ناخواسته! 
سرباز: اين ديگه از اون حرفهاس .  
عاطفه: مي تونين باور نكنين .
سرباز: از اون آدم بعيد نيست كه بي خيال راه بيافته بره وسط ميدون مين . سابقه اين كار رو داره . اما از شما بعيده كه بي خود و بي جهت دنبال كسي راه بيافتين .  
عاطفه: حتي اگه اون آدم، كسي باشه كه سالهاست رهاتون كرده و رفته؟
سرباز: منظور، شوهرتونه؟
عاطفه: خيلي شبيه اون بود . يه لحظه كه از دور ديدمش گفتم خودشه!  
سرباز: مي خواين بگين، شما اينجا، توي ميدون مين، اومدين دنبال شوهرتون؟
عاطفه: بايد ببينمش، بايد عقده چند سال سكوت و تحمل رو سرش خالي كنم!  
سرباز: جل الخالق! آدم چه چيزهايي مي شنوه . حالا كجا رفت همين شبيه شوهرتون؟
عاطفه: هر جا رفته باشه برمي گرده .
سرباز: يعني نديدين كدوم طرف رفت؟
عاطفه: يه جايي پشت همين سنگرها ناپديد شد . هر چي دنبالش گشتم نديدمش .
سرباز: خيلي دوست دارم ببينمش .
عاطفه: چطور؟
سرباز: يه آدم زير خاكي بايد ديدني باشه . البته مي بخشين كه گفتم زير خاكي . منظورم شوهرتونه .
عاطفه: اين اصطلاح خودشه : «قصه من و خاك، مثل حكايت ماهي و آبه . ماهي رو اگه از آب بگيري مي ميرد . من ديگه شدم يه زير خاكي . جام اونجاس . قاطي خاكهايي كه توشون خودم رو پيدا كردم . من اونجا راحت تر نفس    مي كشم .»
سرباز: ما هر روز چشم مي ماليم واسه مرخصي، كه بتونيم از اينجا فرار كنيم . اونوقت شوهر شما ...
عاطفه: با همين حرفهاش، سر من و بچه ها رو شيره مي ماليد و نيومده بر مي گشت . اين اواخر هم كه چند ساليه حتي بهمون سر نزده . مردم اگه چيزي مي گن، حق دارن . منم اگه روزه سكوت رو بهانه كردم، واسه اينه كه جوابي ندارم كه به مردم بدم . مجبورم سكوت كنم .  
سرباز: حالا اومدين اينجا كه جوابي واسه مردم ببرين؟  
عاطفه: اومدم كه تكليفم رو باهاش روشن كنم! تا اين كار رو نكنم از اينجا نمي رم!  
سرباز: خب خيالم راحت شد .
عاطفه: از چي؟
سرباز: از اينكه شما مثل بقيه، بي ترمز نيومدين توي ميدون مين . [اسلحه و بي سيم را بر مي دارد .] حالا مي تونم برم دنبال كارم .  
عاطفه: يعني ديگه مسئوليت تون تموم شد؟
سرباز: من فقط گفتم خيالم راحت شد .  
عاطفه: پس ديگه بودن من توي ميدون مين براتون مهم نيست؟
سرباز: قرار نيست رهاتون كنم به اميد خدا . دارم مي رم دنبال يه مرد .
عاطفه: مرد؟!
سرباز: فقط اون مي تونه شما رو از اين مخمصه بياره بيرون . اين بي سيم كه كار نمي كنه . مجبورم خودم برم دنبالش .
           [به راه مي افتد . در ميان راه مي ماند .]
سرباز: در ضمن، هر لحظه ممكنه شوهرتون برگرده . شايد هم الان همين دور و بر باشه . اما چون من اينجام، خودش رو نشون نمي ده . اگه برم، شما راحت ترين . هر چند خيلي دوست داشتم ببينمش .

           [سرباز خارج مي شود . عاطفه نماز نشسته اي را قامت مي بندد . در فاصله نماز او، مردي ـ خاك آلود ـ از پس سنگرهاي             انتهاي صحنه نمودار مي شود . از داخل يكي از سنگرها ريسماني تزئيني بيرون آورده و به آذين بندي سنگرها مشغول             مي شود . عاطفه نمازش را تمام مي كند .]
عاطفه: [بي آنكه به مرد نگاه كند .] ديگه براي اين كارها خيلي ديرشده آقا داماد!
مرد: من از شما گله دارم عروس خانوم . چرا اينطور بي خبر؟
عاطفه: اگه خبر مي كردم، مي خواستي چيكار كني؟
مرد: بالاخره يه مراسم استقبالي چيزي . ارزشش رو داشت .
عاطفه: انتظار داشتم وقتي صدات مي كنم جوابم رو بدي .
مرد: راستش رو بخواي، اولش ازت خجالت مي كشيدم، عاطفه . باور كن .
عاطفه: بعدش چي؟ من خيلي وقته كه اينجام . چرا خودت رو نشون ندادي؟
مرد: نخواستم مزاحمت بشم .
عاطفه: اون آدم غريبه، صداقت و روراستي اش از صدتا آشنا بيشتر بود .
مرد: باز چي شده؟ اذيتت كردن؟
عاطفه: اذيت؟
مرد: آشناها، در و همسايه، فاميل؟
عاطفه: ديگه عادت كردم، به نيشه  و كنايه هاشون، زخم زبونهاشون، ديگه پوستم كلفت شده!
مرد: مگه اينجا نيومدي كه از اونها گله كني؟
عاطفه: من از هيچ كس گله اي ندارم .
مرد: حتي از من؟
عاطفه: حتي از تو! اينجا هم نيومدم براي گله گذاري . اومدم كه تكليفم رو روشن كنم!
مرد: تكليف تو روشنه عاطفه . چرا سرسختي مي كني؟
عاطفه: اون كه سرسختي مي كنه تويي! چرا دست از اين كارها برنمي داري؟
مرد: چه كاري؟
عاطفه: اين خاك بازي كه پيش گرفتي، كي قراره تموم بشه؟
مرد: من به اين بازي عادت كردم . تو عمرت رو تلف نكن!
عاطفه: عمر من تلف شده اس . ديگه راه برگشتي نمونده .
مرد: تو حرف دل من رو مي زني عاطفه . براي من ديگه برگشتي نيست .
عاطفه: [با خود] مگر معجزه اي ...
مرد: از اين امامزاده، معجزه اي حاصل نمي شد .
عاطفه: چرا؟ مگه امامزاده نيست؟ پس مي شه بهش اميدوار بود .
مرد: يه زير خاكي، حتي اگه امامزاده باشه، يه زير خاكيه؛ يا چاشني و تي ان تي اش پوسيده يا انقدر روش خاك نشسته كه ديگه عمل نمي كنه .
عاطفه: اما من منتظرم .
مرد: منتظر چي؟
عاطفه: معجزه!
مرد: ديوونه اي عاطفه!
عاطفه: ديگه عادت كردم .
مرد: به ديوونگي؟
عاطفه: به انتظار، انتظار معجزه، حتي اگه هيچوقت اتفاق نيافته .
مرد: تا كي؟
عاطفه: نمي دونم؟
مرد: داري لج بازي مي كني عاطفه .
عاطفه: عين خودت .
مرد: وضع من با تو فرق مي كنه . من يه بازي بزرگ رو باختم . بايد جبران كنم .
عاطفه: روي من  هم حساب كن .
مرد: واسه چي؟
عاطفه: جبران باختت .
مرد: چي داري مي گي؟
عاطفه: باخت تو، باخت من هم هست .
مرد: مي دوني من از چي حرف مي زنم؟ من يه موقعيت طلايي رو از دست دادم . خيلي سال پيش .
عاطفه: زندگي من هم از دست رفته خيلي ساله .
مرد: انقدر خودت رو با من مقايسه نكن . تو از دل من چي مي دوني؟
عاطفه: تو هم از دل من خبر نداري . چه مي دوني توي اين مدت كه نبودي به من چطور گذشته!
مرد: حالا اومدي اينجا كه زخمهاي كهنه رو تازه كني؟
عاطفه: كاش مشكل فقط همين بود . به دردشون عادت مي كردم .
مرد: اتفاق تازه اي افتاده؟ كسي دوباره حرفي چيزي زده؟
عاطفه: گوشم از حرفها پره!
مرد: پس چي شده؟ حرف بزن عاطفه.
عاطفه: بيا برگرديم . من بهت احتياج دارم . مي فهمي؟
مرد: دست بردار!
عاطفه: توي دردسر بزرگي افتاديم! تنهايي از پسش بر نمي آم .
مرد: كدوم دردسر؟
عاطفه: همراهم بيا تا بهت بگم .
مرد: من جايي نمي آم عاطفه . اين اداهاي زنونه رو هم كهنه كردم .
عاطفه: منم همينطور . چند ساله كه اصلاً‌ فراموش كردم كه يه زنم . چون واسه بچه ها بيشتر يه پدر بودم تا مادر .
مرد: حالا اومدي مزد پدري كردنت رو بگيري؟
عاطفه: اومدم بهت بگم ديگه نمي تونم . بريدم . حل اين مشكل توان يه مرد رو مي طلبه . يه پدر واقعي!
مرد: واسه بچه ها اتفاقي افتاده؟
عاطفه: پس بالاخره يادت اومد كه بچه اي هم داري .
مرد: حميد كاري كرده؟
عاطفه: زياد نگران حميد نيستم . جووني مي كنه . اما بچه سر به راهيه .
مرد: درس مي خونه؟
عاطفه: آره . سراغ تو رو هم زياد مي گيره . به كارهات علاقمند شده .
مرد: كارهاي من؟
عاطفه: جنگ و جبهه و تخريب و اين چيزها . يه مدت به سرش زده بود بياد ببينتت .
مرد: اينجا؟
عاطفه: مي گفت مي خوام يه كتاب در موردش بنويسم .
مرد: در مورد من؟
عاطفه: راجع به تخريب . يه سفر هم اومدن اين طرفها . با دوستاي دانشگاهش . ولي نتونسته بود ببينتت .
مرد: اينجا جوونهاي زيادي ميان . منم گاهي قاطي اونها دنبال بچه ها مي گردم .
عاطفه: براي يه بچه، خيلي سخته كه از وجود پدرش محروم باشه .
مرد: من بچه هاي زيادي رو سراغ دارم كه توي همين محروميت بزرگ شدن .
عاطفه: اونها لابد دلشون خوشه كه باباشون يا شهيد شده يا اسير و مفقوده .
مرد: من از رسيدن به همه اينهايي كه مي گي محروم شدم . حتي دريغ از يه زخم كاري!
عاطفه: حالا اينجا موندي كه چي؟ منتظري زخمي از آسمون برات نازل بشه؟
مرد: يه مرد، توي خاك دنبال زخم مي گرده نه آسمون .
عاطفه: پس توي اين چند ساله، اينجا، توي اين خاكها، دنبال زخم مي گشتي؟
مرد: من فقط چند قدم باهاش فاصله داشتم .
عاطفه: با زخم؟
مرد: با تقديرم . با ميني كه قسمت من بود. اما من ...
عاطفه: مرگ اگه واقعاً‌ تقدير آدم باشه ممكن نيست بشه ازش فرار كرد .
مرد: اما من از اون فرار كردم . باور كن .
عاطفه: كي اين اتفاق افتاد؟
مرد: موضوع مال سالها پيشه . شب كربلاي چهار!
عاطفه: راجع به اون شب زياد شنيدم .
مرد: از اون شب هر چي گفته شده مربوط به علي نجفيه . مربوط به كار بزرگي كه اون كرد .
عاطفه: باز كردن معبر يه گردان؟!
مرد: اون يه تنه، راه كار يه عمليات رو باز كرد . مي دوني چند تا گردان، منتظر باز شدن اين معبر بودن؟
عاطفه: اما اين موضوع چه ربطي به تو داره؟
مرد: به جزي كاري كه علي كرد، هيچ راه ديگه اي براي

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار