نمايشنامه - عصاي جاوديي (نمايش عروسكي)

کد خبر: ۱۱۱۵۴۳
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۸۵ - ۱۶:۱۶ - 14November 2006

بسمه تعالي


مقدمه ناشر :
مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم .                                                         حضرت امام خميني (ره)
هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد كبير را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .


بازيگران
ماهي قرمز
ستاره
موشك
شخصيت هاي نمايش
عصا
سهراب
گلنار
امير
بهار
قصه گو(مرد)  
 
 
صحنه اول 
[گروه در حال آماده كردن صحنه نمايش  است. از ميان آنها يكي بيرون مي آيد. او لباس بسيجي به تن دارد.]
قصه گو: يكي بود يكي نبود يه روز از صبح هاي تابستون كه همه مردم داشتند از خواب ناز بيدار مي شدند، آقا خروسه با قوقولي قوقوي خودش خورشيد رو هل داد وسط آسمون ده ما، واي واي چقدر هوا گرمه.
[بازيگران ديگر در حال آماده سازي صحنه مي باشند.]
قصه گو: آسمون ده ما آبي آبي بود، با آسمون همه دههاي ديگه فرق داشت. ميون اين همه آبي، پرنده هاش جيك، جيك مي كردند. گنجشك هاش پرواز مي كردند. آبيش پاك و صاف بود عين دلهاي شما.
قصه گو: پايين ده ما يه دشت سبز بود مثل نوك مداد رنگياي شما، ميون اين دشت سبز، پر از گل سرخ بود عين آتيش. 
قصه گو: ده ما وسط آسمون و زمين بود، توي اين ده پر از خونه هاي قشنگ بود، توي اين خونه ها آدماي مهربوني زندگي مي كردند. 
قصه گو: باباها قصه مي گفتند، مامانا عروسك درست مي كردند و بچه ها هم با اين عروسكا بازي مي كردند.          مي خوايد ببينيد؟
[او در مقابل شهر عروسكي باقي مي ماند و بقيه به پشت مي روند و شروع به عروسك گرداني مي كنند.]
[او چفيه اي كه به دوش دارد را به جلوي يكي از خانه هاي ده مي گيرد و هنگامي كه برمي دارد پشت آن عروسكي ظاهر مي گردد.]  
قصه گو: به به چه دختر كوچولوي خوشگلي اسم شما چيه؟ 
عروسك گلنار: اسم من گلناره. 
بازيگر: چه اسم قشنگي داره [او گلي را كه كنار گلنار هست بر مي دارد و بو مي كند.] به به چه گل قشنگي چه بويي داره! [او گويي كه صدايي شنيده به سمت خانه ديگري از دهات مي رود و چفيه خود را به روي يكي از خانه هاي آبادي عروسكي مي گيرد و هنگامي كه چفيه را برمي دارد، عروسك بهار پشت آن ظاهر مي گردد.]  
قصه گو: ببينم خانم كوچولو اسم شما چيه؟ 
بهار: اسم من بهاره 
قصه گو: خيلي اسم قشنگيه ولي اينجا چي كار مي كردي؟
بهار: داشتم هوا مي خوردم 
قصه گو: راست ميگي هواي اين دهات خيلي خوبه! [تنفس عميقي مي كند.] 
گلنار: [كه بهار را ديده است] بهار من اينجام مياي بريم ميدون ده بازي كنيم.  
بهار: از مامانم اجازه مي گيرم و ميام 
قصه گو: صبر كنيد منم بيام

 

 

 
صحنه دوم ـ آبادي، دهكده شهر عروسكي
[در دوردست خانه هاي زيبا و رنگارنگ آبادي وجود دارد كه به صورت نقاشي خودنمايي مي كند. موسيقي شادي نواخته مي شود. بچه هاي آبادي با لباس هاي محلي همچون كلاه نمدي و جليقه و شلوارهاي گشاد و دخترها با روسري هاي گل دار، دامن هاي زردوزي شده و جليقه در حال بازي هستند. گلنار به دنبال پروانه اي از صحنه خارج مي شود . امير با بادبادكي كه در دست دارد طول صحنه را طي مي كند. بچه ها شاد هستند و با خنده هايشان فضا را پر از شادي كرده اند.
ـ ماهي ها پايين صحنه درون رودخانه در حال بازي هستند . و در ميان خزه ها و گياهان دريايي حركت مي كنند . بچه ها در حال خواندن شعر هستند.] 
صبح كه ميشه اهل دهات
با سرو صدا بيدار مي شن به فكر كار و بار خويش با هم ميان يكي مي شن به سنگ سخت آسياب آب محبت مي پاشن زمينا رو شخم مي زنن عشق توي قلبا مي كارن عشقا ميان گل مي كنن زمينا رو پر مي كنن مزرعه ها جوون ميشن گندما آبي گون ميشن بچه ها   از    عطر     بهار
ياد مي گيرن عاشق  بشن
[بچه ها هر كدام در گوشه اي مشغول بازي هستند.]
قصه گو: اينم از شهر عروسكي، آخه مي دونين من هميشه دلم مي خواست كه يك شهر عروسكي داشته باشم كه خيلي خوشگل باشه، توي شهر عروسكي من، خورشيد با ابرها بازي مي كنه، همه خوشحالن. همه با هم دوستن و به هم كمك مي كنن.
[بچه ها سرگرم بازي كردن هستند.] 
امير: بچه ها مياين با هم بازي كنيم؟ 
بهار: چي بازي؟ 
امير: موشك بازي! 
بهار: چه طوري ما كه موشك نداريم؟! 
گلنار: خب الان از آقاي قصه گو مي خواييم كه برامون موشك درست كنه، آقاي قصه گو ما مي خوايم بازي كنيم ولي موشك نداريم، مي شه شما براي ما يك موشك درست بكنيد؟ 
قصه گو: موشك؟! صبر كنيد ببينم چطوري مي شه درست كرد! [او دستان خود را به نشانه بالهاي موشك باز مي كند و سعي مي كند به اين ترتيب خود در بازي  يك موشك بشود.] خب حالا من شدم يك موشك . قبوله؟! 
بچه ها: قبوله!
[بچه ها(عروسك ها) به پشت قصه گو مي نشينند و شروع به بازي مي كنند كه ناگهان گلنار از پشت قصه گو مي افتد و همه چيز به هم مي خورد. او گلنار را به بغل مي گيرد.] 
بهار: اصلاً اينطوري كه نمي شه ما مي خوايم موشكمون رو پرت كنيم هوا [قصه گو فكري مي كند و بعد انگار كه كشفي كرده، فرياد مي كشد و بعد با تكه اي كاغذ موشكي را درست مي كند.]  
قصه گو: اينم موشك، مواظب باشيد! [بازي شروع مي شود و موشك كاغذي را به هم پرتاب مي كنند اما بعد از چندي] ولي ممكنه كه اين موشكه يه موقع بخواد يك كارايي بكنه! 
بچه ها با هم: مثلاً چه كارايي؟ 
قصه گو: ممكنه كه بخواد شيطوني بكنه! 
بچه ها با هم: شيطوني بكنه! چطوري؟ 
قصه گو: صبر كنيد الان نشونتون ميدم.
[قصه گو همانطور كه موشك كاغذي را به دست گرفته همچون عروسكي در نقش موشك صداي آن را اجرا مي كند.]
موشك: حالا ديگه وقتشه كه همه شهر عروسكي رو درب داغون بكنم 
بهار: آخه چرا ما كه با تو كاري نداشتيم؟! 
موشك: من از هر چي عروسكه بدم مياد من مي خوام خونه هاي همتون رو خراب كنم. 
قصه گو: [همانطور كه موشك در دستش هست] چي داري مي گي مگه من مي ذارم؟! الان مي فرستمش بره. 
بچه: آره بفرستش اون دور دورا، يك، دو، سه
[قصه گو موشك را پرتاب مي كند و موشك را از صحنه خارج مي كند و همه بچه ها از خوشحالي شادي مي كنند. قصه گو هم مثل بچه ها خوشحال هست كه ناگهان چشمش به همان موشك مي افتد، پس فرياد كشان مي گويد.] 
قصه گو: موشك! [بچه ها هم پناه مي گيرند] مي خوام برش دارم [همه منتظر هستند كه قصه گو موشك را از زمين بردارد، هنگامي كه اينكار را مي كند موشك به جنب و جوش مي افتد و او را با خود مي كشاند و ميبرد.]
[با پرواز موشك به روي شهر عروسكي صداي بمباران بر فضا حاكم مي گردد و نورها تيره و تار مي شود. موشك هاي كاغذي به شهر عروسكها حمله مي كنند و همه چيز را تغيير مي دهند . بچه ها كه ترسيده اند فرار مي كنند و تصاويري كه از آبادي و دهات به صورت نقاشي در شبكه ها وجود دارند تبديل به خرابه و ويرانه مي شوند. با رفتن موشكها همه چيز با وضعيت نابسامان باقي       مي ماند.] 


 
صحنه سوم ـ آبادي ويرانه
گلنار: من خيلي ترسيدم. اونا چي مي خواستند؟ 
قصه گو: اون موشكه همه جا رو درب و داغون كرد. خونه همه رو خراب كرد. 
بهار: اه... اونجا رو نيگاه كنين چه دودي بلند شده! 
امير: همه جا خراب شده! 
گلنار: چرا يه هو همه چيز به هم ريخت؟ 
امير: همش به خاطر اون موشكه بود
بهار: اونجا خونه كيه كه ازش دود بلند مي شه؟ 
گلنار: يعني خونه كي مي تونه باشه، ها؟ 
قصه گو: صبر كنيد ببينم، اينطوري نمي شه بايد از نزديك ببينم.
[قصه گو چفيه خود را به روي يكي از پنجره هاي خانه هاي آبادي مي گيرد هنگامي كه چفيه خود را برمي دارد سهراب يكي از     بچه هاي آبادي در ميان آتش و دود گرفتار شده است. بچه ها با ديدن سهراب درون آتش فرياد مي كشند، قصه گو براي نجات دادن سهراب خود را به ميان آتش مي رساند و سهراب را از دل آتش بيرون مي آورد.]
بچه ها: آفرين آقاي قصه گو! 
گلنار: شما سهراب رو نجات داديد، [با نگراني] سهراب حالت خوبه چيزي نمي خواي، جاييت درد نمي كنه؟! 
بهار: سهراب، سهراب آب نمي خواي؟! 
امير: آب چيه؟ سهراب نترس من خودم اينجام.
[مرد قصه گو كه سهراب را تا آن زمان به آغوش دارد چفيه خود را دور او پيچيده است و سرگرم مراقبت از سهراب است.]  
قصه گو: بچه ها نگران نباشيد سهراب حالش خوبه 
بچه ها: حالش خوبه؟ 
گلنار: حالا چيكار كنيم، اون موشكا دارند دوستامون رو از ما مي گيرند؟! 
قصه گو: نبايد بذاريم اونا بيان تو خونمون . بايد اونا رو از شهرمون بيرون بكنيم. نذارين اونا دوستاي شما رو هم مثل دوستاي من ازتون بگيرن. 
بهار: مگه دوستاي شما چي شدن؟ 
قصه گو: ميدونيد آخه بچه ها، من خيلي تنهام. چون دشمنها دوستاي منو با خودشون بردند، اونا رفتند و من تنها شدم. 
گلنار: آخي آقاي قصه گو، دلم براش مي سوزه اون خيلي تنهاست 
بهار: نخيرم، تنها نيست . عمو قصه گو ناراحت نباش من با تو دوستم. 
امير: خونمون كه خراب شد من خيلي ناراحت شدم، آخه من خونمون رو خيلي دوست داشتم. 
گلنار: حتماً سهراب هم خيلي ناراحت شد، وقتي ديده خونشون خراب شده. 
مرد: من هم ناراحت شدم . 
بهار: خب شما بگين حالا چي كار بكنيم؟ [با گريه]
مرد: نبايد گريه بكنيم بهار خانوم! بايد يكي از اين شهر بره و دشمن رو از خونمون بيرون بكنه. 
بهار: مثلاً كي شما ميريد؟ 
مرد: من كه خيلي دلم مي خواد برم؛ اما من كه عروسك نيستم نمي تونم بيام توي شهر عروسكي! 
گلنار: پس كي بره؟ 
امير: يكي كه از همه قوي تر باشه. 
بهار: مثل دايي خودم. 
امير: مگه دايي تو چي كار كرده؟ 
بهار: اون تنهايي مي تونه زمينا رو شخم بزنه
گلنار: نه بايد از همه شجاع تر باشه. نترسه كه بتونه بجنگه. مثل باباي من. 
بهار: چرا باباي تو؟ 
گلنار: چون هر موقع كه تشنه ام، بشه تو تاريكي تنهايي مي ره و از چشمه برام آب مياره. 
بهار: نخير باباي خودم. 
گلنار: باباي خودم. 
قصه گو: بچه ها! بچه ها! صبر كنيد ببينم، اصلاً چرا يكي از بين خود شما نميره به جنگ دشمن، امير آقا تو ميري؟ 
امير: من كه بچه ام. 
قصه گو: ببينم از بين شما دخترها كي ميره؟ 
گلنار: ما هم كه دختريم نمي ذارن ما بريم و با اون موشكا بجنگيم؛  ولي هر كي كه بره و با دشمن بجنگه ما دوستش داريم، چون اون دشمن رو از خونمون بيرون مي كنه. 
بهار: حالا شما بگيد كي بره
قصه گو: بنظر من يكي بايد بره كه هم قوي باشه هم شجاع باشه و هم نترس باشه و هم با ايمان. 
بچه ها: يعني كي مي تونه باشه، كه بره به جنگ دشمن. 
[سهراب كه حالا حالش بهتر شده است و در سكوت به حرف بچه ها گوش مي كند]
سهراب: من ميرم. 
گلنار: راست مي گي؟ يعني تو نمي ترسي؟ 
سهراب: نه چرا بترسم ما بايد اونو از خونمون بيرون بكنيم.
[بچه ها براي سهراب هورا مي كشند و او را تشويق مي كنند.] 
گلنار: من مي دونستم سهراب خيلي شجاعه. 
بهار: آفرين سهراب، تو ديگه مرد شدي! 
امير: دوست منه ديگه.
بهار: ما براي اينكه با تو دوستيم خوشحاليم. 
گلنار: اما بايد با چي بريم به جنگ دشمن؟ 
مرد: من تنها چيزي روكه دارم بهتون بدم همينه.
[چفيه خود را به روي يكي از پنجره ها مي گيرد و هنگامي كه بر مي دارد عصايي رو به بچه ها نشان مي دهد.]  
بهار: اين ديگه چيه
مرد: اين يه يادگاره از يك قهرمان مثل سهراب، اونم كسي بود كه رفت و با دشمنها جنگيد تا اونا نتونن خونمون رو خراب كنن. اما دشمنا اونو هم از ما گرفتن، بچه ها اون خيلي دوست خوبي بود، مثل سهراب كه براي شما دوست خوبيه. 
امير: پس حتماً اين يه تفنگه؟ 
سهراب: نخيرم اين يه تفنگ نيست. 
امير: چرا تفنگه نگاه بكن! 
سهراب: اگه تفنگه بزن ببينم! 
امير: اگه بزنم كه به هيچ كس رحم نمي كنم.
[دخترها مي ترسند و هر كدام به گوشه اي پناه مي برند] 
گلنار: راست ميگه بزن ديگه. 
امير: اگه بزنم كه به هيچ كس رحم نمي كنم. 
بهار: خب چرا ما كه كاري با تو نداشتيم! 
امير: اينو! تو جنگ كه اين چيزها نيست، مگه ما با اون هواپيماها كاري داريم كه خونه هامون رو خراب مي كنن. 
سهراب: اين كه اصلاً تفنگ نيست، تازه عروسك ساز گفت كسي كه دوستش بوده با تفنگاي واقعي رفته به جنگ دشمناشون، مگه اونام مثل ما بچه ان. 
امير: نخيرم من بچه نيستم من يه سربازم، مي خوام برم با دشمن بجنگم 
گلنار: خب دشمن كيه؟ 
بهار: همون كه مياد و خونه هامونو خراب مي كنه! 
سهراب: همون كه خونه علي رو خراب كرد! 
گلنار: من اون موقع خيلي گريه كردم، علي هم داشت گريه مي كرد. 
امير: من اونا رو با اين تفنگم درب و داغون مي كنم. 
سهراب: هيچم با اون نمي توني. 
امير: چرا؟ 
سهراب: خب به خاطر اينكه اون يه تفنگ نيست
امير: الان من بهتون تير مي زنم تا بفهمين تفنگم واقعيه. 
گلنار: ما نمي ذاريم. 
امير: چطوري؟ 
گلنار: ما هم الان ميريم و براي خودمون يه تفنگ پيدا مي كنيم.
[هر كس مي رود و از وسيله اي به عنوان تفنگ استفاده مي كند گلنار جارويي را برمي دارد و بهار چوبي به دست مي گيرد؛ اما سهراب چيزي پيدا نمي كند، پس دستان خود را تفنگ مي كند.]
امير: تو كه تفنگ نداري؟ 
سهراب: چرا دارم، ايناها! 
امير: ولي تو دستات كه چيزي نيست! 
سهراب: خب چيزي پيدا نكردم براي تفنگ، دستم رو تفنگ كردم. 
امير: باشه ولي به هر كي تير زدم بايد بميره ها !
[آنها مشغول بازي مي شوند، و مدتي به بازي مي گذرد.] 
امير: آقا قبول نيست بهار بايد بميره، آخه تير خورد. 
بهار: نخير، تير تو به من نخورد. تازه منم به تو تير انداختم. 
گلنار: نمي شه اصلاً يه بازي ديگه بكنيم. 
امير: نه وسط جنگ كه نميشه، دشمن الان حمله مي كنه گلنار تو از بهار مواظبت بكن اون  تير خورده.
[سهراب و امير مشغول بازي ميشوند.] 
بهار: آخه من مي خوام بلند بشم. 
گلنار: خب نميشه تو تير خوردي! 
بهار: آخه الان امير به سهراب هم تير ميزنه مي خوام برم كمكش. 
گلنار: طاقت بيار الان بازي تموم ميشه.
[صداي موشكها و هواپيماها شنيده ميشود.] 
قصه گو: بچه ها دوباره سر و كله اون موشكا پيدا شد.
[قصه گو عروسك موشك را حركت مي دهد . و در واقع ادامه بازي را با بچه ها دنبال مي كند.] 
موشك: الان وقتشه تا درب و داغونشون بكنم.
[موشك به سهراب تير مي اندازد و سهراب نقش بر زمين مي شود.]  
گلنار: سهراب زخمي شده! 
امير: حالا چي كار بكنيم؟ 
قصه گو: چي شده؟ 
گلنار: سهراب تير خورد اون داشت مي جنگيد. 
امير: ما داشتيم بازي مي كرديم، اون موشكا
مرد: يكي كاري بكنه
گلنار: امير، چرا مواظب سهراب نبودي؟ 
قصه گو: ببينم مگه سهراب دوست شما نيست؟ پس نگذاريد دوستتون تنها بمونه كمكش بكنيد. 
بهار: بايد اونو نجاتش بديم. 
گلنار: بايد ببريمش بيمارستان. 
مرد: آفرين بچه ها نذارين اونا دوستاي شما رو هم مثل دوستاي من ازتون بگيرن، بيايد همه با هم به اين سرباز شجاع كمك كنيم. بايد خيلي زود راه بيفتيم. 
[موسيقي آغاز ميشود و همه در جنب و جوش حركت هستند، پس از پايان موسيقي]
امير: اما با چي؟
[همه كمي فكر مي كنند و زمزمه كنان دنبال راه حل] 
بهار: روي زمين بكشيمش. 
گلنار: نبايد بكشيمش، دردش مياد. روي شونه هامون مي بريمش
[همه فكر مي كنند كه چه بايد بكنند.] 
امير: آها فهميدم اونو با قايق مي بريمش. 
همه: با قايق؟ 
مرد: چطوري؟ 
امير: با قايق من [گويي كه كشفي كرده عصا را نشان مي دهد] اينم پاروش. 
گلنار: راست مي گه چه فكر خوبي! 
امير: زودتر بيايد سوار بشيد.
[همه با خوشحالي سوار قايق مي شوند و موسيقي شروع به نواختن مي كند. نور قطع مي شود.]
صحنه سوم ـ دريا
[با روشن شدن نور و ادامه موسيقي] 
[با ورود دوباره عروسكها، آنها را درون قايق مي بينيم امير با عصا در حال پارو زدن است. آنها وارد دنيايي غير واقعي و رويا گونه شده اند كه همه چيز رنگارنگ و زيبا است. بچه ها مشغول شعر خواندن هستند.]
ايــــــــنجا چــــــــقدر قشــــــــنگه دنــــــــيايــــي رنگـــــارنـــــــگــــه آبــــــــش زلال و پــــــــاكـــــــه  هـــــرگــوشه اي اش يـــه رنگــــــــه    ســـتاره هاي دريـا بـا مـاهياي زيـبا عروس مي شن تورويا، ميون موج دريا آبي درياها رو، دشمن تباه كرده     شهر سپيد ما رو، امروز سياه كرده     براي صلح و دوستي، آشتي و پايكوبي  بايد كه دشمن بره، از شهر ما يه روزي امروز بايد سهراب، زخم دل خوب بشه تا خنده از لبامون هيچ وقت ديگه دور نشه
 [در داخل فضاي رؤيايي كه بچه ها قايق سواري ميكنند موجودات دريايي مانند عروسي درياها و خرچنگ و لاك پشت كه داراي رنگهاي زيبا و جذابي هستند به چشم مي خورند.]  
گلنار: واي اينجا چقدر قشنگه! 
بهار: چه رنگايي داره؟ 
امير: سهراب ديگه الان ميرسيم. 
گلنار: سهراب حالت چطوره؟
[ماهيه قرمزي به سمت آنان مي آيد و به دور قايق چرخ مي زند و رو به گلنار مي گويد] 
ماهي قرمز: شما كي هستيد؟ 
گلنار: ما داريم به دوستمون كمك مي كنيم. 
ماهي قرمز: دوستتون كيه؟ 
گلنار: سهراب، [گنار با هيجان زيادي براي ماهي از سهراب صحبت مي كند] اون تو جنگ زخمي شده، نمي دوني آقا ماهيه اون چقدر شجاعه، اون با همه دشمناي شهر عروسكا جنگيد.  
ماهي قرمز: كي اونو تير زد؟ 
گلنار: دشمن، هموني كه خونه هاي ما رو مي خواد كه خراب بكنه 
بهار: اون خيلي مردونه جنگيد. 
امير: يعني من مردونه نجنگيدم. 
بهار: چرا! 
ماهي قرمز: چرا اصلاً جنگيديد؟ جنگيدن كار خوبي نيست. 
گلنار: آخه دشمن مي خواست بياد توي خونه هاي ما، مي خواست دوستاي ما رو هم مثل دوستاي عروسك ساز با خودش ببره تا ما هم تنها بشيم. سهراب هم خيلي شجاع بود اصلاً نترسيد. 
ماهي قرمز: اون حتماً خيلي مرد بزرگيه؟ 
بهار: نه اون كوچولوئه، اندازه ما است. 
بهار: آقا ماهيه نيگاه كن گلنار رو! 
ماهي قرمز: شما همتون بچه هاي شجاعي هستيد چون سهراب رو تنها نذاشتين و دارين به اون كمك مي كنين.
[دريا خروشان مي شود و صداي اواج شديدتر] 
امير: آقا ماهيه نمي دونم بايد از كدوم طرف برم. 
ماهي قرمز: نترسيد آب قايق خوشگلتون رو با خودش مي بره. 
گلنار: آقا ماهيه مي بيني چقدر قايقمون قشنگه؟! تازه خيلي هم تند. ميره امير، ميدي منم. پارو كنم؟ 
امير: نه تو نمي توني. 
گلنار: اما من مي تونم. 
امير: اگه از دستت بيفته چي؟ همين جا مي مونيم وسط درياها. 
گلنار: [بلندتر] نه نمي مونيم سفت مي گيرمش كه از دستم نيفته. 
امير: آخه دستهاي تو كوچولوئن، زور ندارن كه! 
گلنار: [دستهايش را نشان مي دهد] دستهاي منم اندازه اونه [رو به ماهي] نگاه كن! 
ماهي قرمز: آخه اون با دستهاش مي تونه با موجهاي گنده بجنگه. 
گلنار: خب منم مي تونم، تو رو خدا!‌
امير: باشه ولي به شرط اينكه اگه نتونستي بدي خودم، خب؟! 
گلنار: باشه [پارو را مي گيرد و شروع مي كند.] 
امير: مواظب باش اينطرف يه گردابه [صداي موجهاي خروشان] 
ماهي قرمز: كوسه! مواظب باشيد! 
بهار: اگه غرق بشيم چي؟ همه اش تقصير تو است گلنار خانوم . 
امير: اگه بيفتيم تو دهن نهنگ؟ 
گلنار: نمي افتيم. 
ماهي قرمز: مواظب باشيد يه موج بزرگ داره مياد!

 

صحنه چهارم ـ آبادي
[بچه ها دوباره در ميان خرابه هاي آبادي نشسته اند. عصا در ميان آنها ديده مي شود و مرد قصه گو نيز در گوشه اي نشسته است . بچه ها در حال مشاجره با يكديگر هستند كه سهراب سرفه مي كند.]  
امير: ولي هر كاري كرديم نتونستيم براي سهراب كاري بكنيم. 
قصه گو: ولي نبايد نااميد بشين، شما بايد دوستتون رو نجات بدين. 
گلنار: چطوري؟ 
مرد: هر جوري كه باشه. 
بهار: بيايد پياده سهراب رو ببريم . 
امير: شايد خيلي طول بكشه، اونوقت چي؟ 
گلنار: خب بيايد دوباره قايق رو درست بكنيم. 
امير: نميشه. 
گلنار: آها فهميدم! من مي گم با اسب بريم.  
بهار: مگه اسب هم داريم؟ 
گلنار: آره كه داريم، نگاه كنيد اين اسب منه [عصا را به ميان دو پايش مي گذارد.] 
همه بچه ها: هورا!
[همه بچه ها به پشت گلنار مي نشينند و راه مي افتند. موسيقي آغاز مي شود و بچه ها از صحنه خارج مي گردند.]

 

صحنه پنجم ـ آسمان
[زماني كه دوباره آنها را مي بينيم آنها سوار بر اسبي در فضايي فانتزي در حال اسب سواري هستند. موسيقي ادامه دارد و بچه ها مشغول شعر خواندن هستند.] 
بــا بــازي و بــا شــادي ساختيم يك اسباب بازي اســبي ســپيد و زيــبا يـاري قشــنگ و هـمراه براي كمك به سهراب هــمه دلا شـد بـي تاب وقــتي كه اســباب بازي مـــياد بــه تــوي بــازي كارها چه آسون مــيشه لبــامون خــندون مــيشه اي اســب خوب تـيزرو تـــندتر بــــيا زود بـــرو تا ســهراب تو آســمون  بســـازه رنگــين كــمون
[اسب و بچه ها در آسمان پرواز مي كنند آسمان فضايي است از رنگها و ستارگان و زيبايي]
قصه گو: نگاه كنين دوستاي منو كه دشمنا با خودشون بردن اينجا هستند. 
بچه ها: سلام ستاره ها! 
يكي از ستاره ها: شما اومديد؟ ما خيلي منتظر شما بوديم. 
گلنار: مگه شما مارو مي شناسيد؟ 
ستاره: بله كه مي شناسيم، اون كه بغل شما است سهرابه [رو به قصه گو]
[مرد (قصه گو) به شكلي سهراب را عروسك گرداني مي كند كه گويي در آغوش گرفته است] 
گلنار: واي شما سهراب رو شناختيد؟ 
ستاره: مگه مي شد كسي اين سرباز شجاع رو نشناسه، اينم گلنار خانومه، امير تو چرا قايم شدي، شماها از يه جنگ خيلي سخت با دشمن برگشتيد مگه نه؟ 
بهار: اوهوم! 
گلنار: ولي سهراب خيلي شجاع بود و از هيچ كس نمي ترسيد. 
ستاره: مثل دوست شما [رو به مرد و بعد رو به بچه ها] مثل سهراب 
مرد: ما فكر مي كرديم اونا رو دشمن با خودش برده!
ستاره: هر كسي كه شجاع باشه ما اونو از دست دشمن نجات مي ديم. آخه مي دونيد ما بايد از اونايي كه جونشون رو به خاطر بچه ها و بقيه به خطر مي ندازن مواظبت بكنيم، مثل سهراب.  
گلنار: شما از كجا مي دونيد اونا براي ما جونشون رو به خطر انداختند؟ 
ستاره: ما هميشه اين بالا هستيم شما رو مي بينيم سهراب چون تفنگش كوچولو بود تير خورد، مگه نه امير؟ 
امير: نمي دونم! 
ستاره: تو يه تفنگ بزرگ داشتي، چرا اونو به سهراب ندادي مگه نمي دونستي اون مي خواد بره جنگ؟ 
امير: پس خودم چي! 
ستاره: اگه تو تفنگ رو به سهراب مي دادي ما هم به تو يه تفنگ خوشگل مي داديم كه باهش بازي بكني، همينطور كه حالا اونو به سهراب مي ديم.
[ستاره ها تفنگي به سهراب مي دهند، كه خيلي زيبا است. سهراب تفنگ رو به سمت امير مي گيرد و شليك مي كند. از لولة آن گل به بيرون مي ريزد و همه جا را پرده اي از گل مي پوشاند. نور قطع مي گردد.]


 
صحنه ششم ـ آبادي
[هنگامي نور دوباره باز مي شود بچه ها در هر گوشه و كناري نشسته، غمگين اند.] 
گلنار: پس سهراب كو؟ 
بهار: اون پيش ستاره ها موند. 
قصه گو: آخه داشت با ستاره ها و دوستاي من بازي مي كرد. 
امير: منهم دلم مي خواست اونجا بمونم باهاشون بازي بكنم. 
قصه گو: اما نمي شد. 
گلنار: اونا گفتند اينجا فقط كسايي مي تونند بمونند كه خيلي شجاع باشند. 
بهار: آره سهراب هم خيلي شجاع بود، ديدين وقتي كه عمو قصه گو گفت كي حاضره با دشمن بجنگه؟ سهراب گفت من، امير آقا تو گفتي كه حالا ميخواي بري و اونجا پيش ستاره ها بازي بكني؟  
امير: اما منم خيلي دلم مي خواد برم پيش ستاره ها، بخاطر همينم مي خوام برم و با اون دشمناي بد بجنگم. تا ستاره ها بدونند كه منم شجاع هستم. حتماً اون موقع ديگه مي تونم برم پيش سهراب، نه؟! 
قصه گو: آره امير جان، اون موقع مي توني، حالا ديگه ما هم با تو ميايم چون همه دوستاي ما پيش ستاره ها هستند. ما هم مي خوايم بيايم، [رو به دخترها] بچه ها شما هم با ما مياين؟ 
دخترها: اوهوم! 
ابـرهاي آسـمون اگه جـمع بـشن كيك بزرگ جشن سهراب بشن ستاره هاي كهكشون شمع هاشن نــور و تــرانه روي اون مـي ذارت كـــلاه بــوقي روي ســر مي آرن يه دنيا جشـن و خـوبـي رو مـيارند تــو دســتاشون دست يه قــهرمانه اون بــاهاشون هــميشه جـاودانـه چون مـي دونن آسـمون شبهاشون  ستاره بـارون مــيشه تو چشـاشون  جشــن تـولد قشــنگ ســهراب  مــيون آســمون سـرخ بـي خواب  خـــبر تــولد ســتاره اي جــديده  كــه نــور اون تا به زمـين رســيده

 

                                                                                                                                                                       پايان
                                                                                                                                                        شهريور 1382

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین