نام اين ژنرال را به خاطر بسپاريد: " سرهنگ احمد زيدان"

کد خبر: ۱۱۱۵۵۲
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۸۵ - ۱۸:۵۰ - 14November 2006

اين سرهنگ اهل استان رمادي است و از طايفه‏ «دليم» به شمار مي‏رود. او فارغ‏التحصيل دوره‏ آموزشي چهل و نهم از دانشکده‏ افسري بغداد است و کارت عضويت در شاخه‏ نظامي حزب بعث را هم در جيب خود دارد.
سرهنگ زيدان قبل از فرماندهي نيروهاي مستقر در خرمشهر، فرمانده‏ تيپ 113 پياده‏نظام بود که جزو تيپ‏هاي مرزي محسوب مي‏شود.
بعضي از نظاميان برجسته‏ عراقي او را افسر لايقي نمي‏دانند و معتقدند که اين سرهنگ دانش نظامي ندارد و انتخاب او به فرماندهي اين جبهه‏ حساس و مهم، يک اشتباه بزرگ در جنگ عراق با ايران به حساب مي‏آيد؛ اما مطيع بودن و اطاعت بي‏چون و چراي او از دستورهاي صدام و فرماندهان رده‏هاي بالاتر، همه‏ ضعف‏هاي او را مي‏پوشاند. او در تماس خود با صدام، درباره‏ تازه‏ترين خبرهاي خرمشهر مي‏گويد: «قربان! خرمشهر با مردان دلاور ما پايدار است و به صورت دژ محکمي، هر نيروي مهاجمي را خرد مي‏کند».
در آخرين شب خرمشهر، اين سرهنگ ميدان نبرد را خالي مي‏کند؛ اما خيلي زود گرفتار ميدان مين مي‏شود و لرزش قدم‏هايش يکي از مين‏هاي خفته را بيدار مي‏کند. هيکل نيمه‏جان سرهنگ در ميدان مين باقي مي‏ماند و به خاطر شدت آتش، کسي جرأت نمي‏کند به او نزديک شود. سه ساعت بعد، در يک فرصت کوتاه، چند سرباز وارد ميدان مي‏شوند و سرهنگ را که بي‏هوش و غرق در خون است، با يک جيپ جابه‏جا مي‏کنند. راننده‏ جيپ که يک سرباز است، بعد از طي مسافتي جيپ را نگه مي‏دارد و فحش و ناسزا را به جان سرهنگ مي‏کشد و او را مسبب همه بدبختي‏ها و تيره‏روزي‏هاي خود و هم‏قطارانش مي‏داند. سرباز راننده، جيپ و سرهنگ نيمه‏جان را به حال خود رها مي‏کند و به سويي مي‏گريزد. اما نيروهايي که در آن حوالي بودند جيپ و سرهنگ را مي‏يابند و او را به طرف اروندرود مي‏برند. سرهنگ شبانه با يک قايق به جزيره‏ ام‏الرصاص برده مي‏شود.
آن شب، شايعه‏ کشته شدن سرهنگ احمد زيدان و ماندن جنازه‏ او در ميدان مين، ميان نيروهاي محاصره شده‏ عراق مي‏پيچد و تزلزل آنان را چند برابر مي‏کند. اين شايعه به قدري قوي و وقوع آن حتمي به نظر مي‏رسد که فرماندهان رده بالاي عراقي نيز به باور آن تن مي‏دهند. سندي که در دست ماست، حاکي از اين باور است. به همين دليل، خبر کشته شدن سرهنگ زيدان در صدر اخبار آن روز مطبوعات و اطلاعيه‏هاي ما درباره‏ آزادي خرمشهر قرار مي‏گيرد.
چند روز بعد، صدام فرماندهان خود را براي اعطاي نشان شجاعت به کاخ رياست جمهوري فرامي‏خواند؛ با فرماندهاني که با دست خالي از خرمشهر بازگشته‏اند.
احمد زيدان در اين ملاقات با عصا حضور پيدا مي‏کند. صدام خطاب به فرماندهانش - که حالا سربازي برايشان باقي نمانده است - مي‏گويد: «...من از مقاومت شما در خرمشهر راضي نيستم. اين مدال‏ها براي تسکين افکار عمومي است. آرزو مي‏کردم در خرمشهر کشته مي‏شديد و عقب‏نشيني نمي‏کرديد. آيا شما واقعا شايستگي دريافت نشان شجاعت را داريد؟ نه؛ اصلا نداريد. وجدان من آرام نخواهد شد، مگر اين‏که سرهاي له شده‏ شما را زير شني تانک‏ها ببينم». (در اين حال، صدام از فرط عصبانيت ليواني که جلوي دستش بود چنان روي ميز مي‏کوبد که تمام تکه‏هاي آن در کف سالن پخش مي‏شود).
صدام با يأس و نااميدي ادامه مي‏دهد: «...اي واي؛ خرمشهر از دست رفت. چگونه آن را دوباره بگيريم؟»
در اين هنگام، سرتيپ ستاد «ساجت الدليمي» مي‏گويد: «قربان ببخشيد...»
صدام، درحالي که از خشم دندان روي دندان مي‏فشرد، نگاه تندي به ساجت مي‏کند و مي‏گويد: «ساکت باش بي‏شعور! ساکت باش ترسو! همه‏ شما ترسو هستيد! همه‏ شما مستحق اعدام هستيد! چرا عليه ايرانيان از سلاح‏هاي شيميايي استفاده نکرديد؟»
يکي از افسران در پاسخ صدام مي‏گويد: «قربان! در اين صورت سلاح شيميايي بر سربازان ما هم تأثير مي‏گذاشت. چرا که نيروهاي ايراني به نيروهاي ما خيلي نزديک بودند.»
صدام بلافاصله جواب مي‏دهد: «سربازان تو بميرند، مهم نيست. مهم اين است که خرمشهر در دست ما باقي بماند... اي حقير... اي پست...»
وقتي سرتيپ ستاد «نبيل الربيعي» شروع به صحبت مي‏کند، صدام کفش خود را از پاي درآورده، به طرف سرتيپ نبيل پرتاب مي‏کند. محافظان او فوري کفش را به صدام برمي‏گردانند.
صدام در پايان سخنانش، با لحني که نفرت و خفت از آن مي‏باريد، مي‏گويد: «من در مقابل خودم چهره‏ مرد نمي‏بينم. همه‏ شما زن هستيد. غيرت زنان عراق از شما بيشتر است.»
بعضي از فرماندهان هنگام خروج از سالن گريه مي‏کردند؛ چون صدام براي سومين بار در اين جلسه به صورت آنها تف کرده بود.
آن شب، شب آخر در خرمشهر، احمد زيدان به جزيره‏ ام‏الرصاص برده مي‏شود. از آن‏جا به بيمارستاني در بصره و سپس در بيمارستان نظامي الرشيد بستري مي‏شود و تحت عمل جراحي قرار مي‏گيرد.
پرونده‏ اين سرهنگ، مانند ساير افسران اشغال‏گر بعثي، سياه و سنگين است. اين افسران در شهرها و روستاهاي اشغال شده‏ ما از انجام هيچ جنايت و تجاوزي کوتاهي نکردند. سرهنگ احمد زيدان، حتي قبل از اين‏که وارد ميدان مين شود، دستور اعدام سه بسيجي اسير ما را صادر کرده بود. او بارها و بارها دستور اعدام گروهي اسيران ايراني را داده بود و حتي افسران ديگر را به اعدام‏ها و قتل‏عام مردم بومي ترغيب مي‏کرد و معتقد بود اين اعدام‏ها در بالا بردن روحيه‏ افراد براي نبرد با ايرانيان مؤثر است. آن‏گونه که گروهي از افسران عراقي پناهنده به ايرانيان مي‏گويند، بعد از مدتي پزشکان هر دو پاي سرهنگ زيدان را قطع مي‏کنند.

مرتضي سرهنگي

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین