نام اين ژنرال را به خاطر بسپاريد: " سرهنگ احمد زيدان"
اين سرهنگ اهل استان رمادي است و از طايفه «دليم» به شمار ميرود. او فارغالتحصيل دوره آموزشي چهل و نهم از دانشکده افسري بغداد است و کارت عضويت در شاخه نظامي حزب بعث را هم در جيب خود دارد.
سرهنگ زيدان قبل از فرماندهي نيروهاي مستقر در خرمشهر، فرمانده تيپ 113 پيادهنظام بود که جزو تيپهاي مرزي محسوب ميشود.
بعضي از نظاميان برجسته عراقي او را افسر لايقي نميدانند و معتقدند که اين سرهنگ دانش نظامي ندارد و انتخاب او به فرماندهي اين جبهه حساس و مهم، يک اشتباه بزرگ در جنگ عراق با ايران به حساب ميآيد؛ اما مطيع بودن و اطاعت بيچون و چراي او از دستورهاي صدام و فرماندهان ردههاي بالاتر، همه ضعفهاي او را ميپوشاند. او در تماس خود با صدام، درباره تازهترين خبرهاي خرمشهر ميگويد: «قربان! خرمشهر با مردان دلاور ما پايدار است و به صورت دژ محکمي، هر نيروي مهاجمي را خرد ميکند».
در آخرين شب خرمشهر، اين سرهنگ ميدان نبرد را خالي ميکند؛ اما خيلي زود گرفتار ميدان مين ميشود و لرزش قدمهايش يکي از مينهاي خفته را بيدار ميکند. هيکل نيمهجان سرهنگ در ميدان مين باقي ميماند و به خاطر شدت آتش، کسي جرأت نميکند به او نزديک شود. سه ساعت بعد، در يک فرصت کوتاه، چند سرباز وارد ميدان ميشوند و سرهنگ را که بيهوش و غرق در خون است، با يک جيپ جابهجا ميکنند. راننده جيپ که يک سرباز است، بعد از طي مسافتي جيپ را نگه ميدارد و فحش و ناسزا را به جان سرهنگ ميکشد و او را مسبب همه بدبختيها و تيرهروزيهاي خود و همقطارانش ميداند. سرباز راننده، جيپ و سرهنگ نيمهجان را به حال خود رها ميکند و به سويي ميگريزد. اما نيروهايي که در آن حوالي بودند جيپ و سرهنگ را مييابند و او را به طرف اروندرود ميبرند. سرهنگ شبانه با يک قايق به جزيره امالرصاص برده ميشود.
آن شب، شايعه کشته شدن سرهنگ احمد زيدان و ماندن جنازه او در ميدان مين، ميان نيروهاي محاصره شده عراق ميپيچد و تزلزل آنان را چند برابر ميکند. اين شايعه به قدري قوي و وقوع آن حتمي به نظر ميرسد که فرماندهان رده بالاي عراقي نيز به باور آن تن ميدهند. سندي که در دست ماست، حاکي از اين باور است. به همين دليل، خبر کشته شدن سرهنگ زيدان در صدر اخبار آن روز مطبوعات و اطلاعيههاي ما درباره آزادي خرمشهر قرار ميگيرد.
چند روز بعد، صدام فرماندهان خود را براي اعطاي نشان شجاعت به کاخ رياست جمهوري فراميخواند؛ با فرماندهاني که با دست خالي از خرمشهر بازگشتهاند.
احمد زيدان در اين ملاقات با عصا حضور پيدا ميکند. صدام خطاب به فرماندهانش - که حالا سربازي برايشان باقي نمانده است - ميگويد: «...من از مقاومت شما در خرمشهر راضي نيستم. اين مدالها براي تسکين افکار عمومي است. آرزو ميکردم در خرمشهر کشته ميشديد و عقبنشيني نميکرديد. آيا شما واقعا شايستگي دريافت نشان شجاعت را داريد؟ نه؛ اصلا نداريد. وجدان من آرام نخواهد شد، مگر اينکه سرهاي له شده شما را زير شني تانکها ببينم». (در اين حال، صدام از فرط عصبانيت ليواني که جلوي دستش بود چنان روي ميز ميکوبد که تمام تکههاي آن در کف سالن پخش ميشود).
صدام با يأس و نااميدي ادامه ميدهد: «...اي واي؛ خرمشهر از دست رفت. چگونه آن را دوباره بگيريم؟»
در اين هنگام، سرتيپ ستاد «ساجت الدليمي» ميگويد: «قربان ببخشيد...»
صدام، درحالي که از خشم دندان روي دندان ميفشرد، نگاه تندي به ساجت ميکند و ميگويد: «ساکت باش بيشعور! ساکت باش ترسو! همه شما ترسو هستيد! همه شما مستحق اعدام هستيد! چرا عليه ايرانيان از سلاحهاي شيميايي استفاده نکرديد؟»
يکي از افسران در پاسخ صدام ميگويد: «قربان! در اين صورت سلاح شيميايي بر سربازان ما هم تأثير ميگذاشت. چرا که نيروهاي ايراني به نيروهاي ما خيلي نزديک بودند.»
صدام بلافاصله جواب ميدهد: «سربازان تو بميرند، مهم نيست. مهم اين است که خرمشهر در دست ما باقي بماند... اي حقير... اي پست...»
وقتي سرتيپ ستاد «نبيل الربيعي» شروع به صحبت ميکند، صدام کفش خود را از پاي درآورده، به طرف سرتيپ نبيل پرتاب ميکند. محافظان او فوري کفش را به صدام برميگردانند.
صدام در پايان سخنانش، با لحني که نفرت و خفت از آن ميباريد، ميگويد: «من در مقابل خودم چهره مرد نميبينم. همه شما زن هستيد. غيرت زنان عراق از شما بيشتر است.»
بعضي از فرماندهان هنگام خروج از سالن گريه ميکردند؛ چون صدام براي سومين بار در اين جلسه به صورت آنها تف کرده بود.
آن شب، شب آخر در خرمشهر، احمد زيدان به جزيره امالرصاص برده ميشود. از آنجا به بيمارستاني در بصره و سپس در بيمارستان نظامي الرشيد بستري ميشود و تحت عمل جراحي قرار ميگيرد.
پرونده اين سرهنگ، مانند ساير افسران اشغالگر بعثي، سياه و سنگين است. اين افسران در شهرها و روستاهاي اشغال شده ما از انجام هيچ جنايت و تجاوزي کوتاهي نکردند. سرهنگ احمد زيدان، حتي قبل از اينکه وارد ميدان مين شود، دستور اعدام سه بسيجي اسير ما را صادر کرده بود. او بارها و بارها دستور اعدام گروهي اسيران ايراني را داده بود و حتي افسران ديگر را به اعدامها و قتلعام مردم بومي ترغيب ميکرد و معتقد بود اين اعدامها در بالا بردن روحيه افراد براي نبرد با ايرانيان مؤثر است. آنگونه که گروهي از افسران عراقي پناهنده به ايرانيان ميگويند، بعد از مدتي پزشکان هر دو پاي سرهنگ زيدان را قطع ميکنند.
مرتضي سرهنگي
