نشانى براى هشت سال بعد
محلى كه در حين عمليات از آن به عنوان اورژانس استفاده مى شد، و بقاياى چند سنگر و آمبولانس منهدم شده در اطرافش پراكنده بودند، در سمت چپ جاده، روبه رويمان قرار داشت. خسته شديم. كانال اصلى را هرچه بيل زديم چيزى پيدا نكرديم. جاى تاول دستهايمان مى سوخت. كانال نفر رويى نظرم را جلب كرد و رفتم طرفش. هرچه را كه به زبان مى آمد، زمزمه مى كردم. در حالى كه چشمانم داخل كانال را مى كاويد، سلانه سلانه قدم مى زدم و جلو مى رفت. غالباً داخل اين كانال هاى فرعى بعيد به نظر مى رسيد كه چيزى باشد. از دور چيرى نظرم را جلب كرد. رفتم به سمتش. ظاهراً بايد كلاهخودى قرار گرفته بر روى يك نبشى آهنى باشد. چيزى عجيبى به نظر نمى رسيد. حتماً نيروهايى كه قبلا اينجا تفحص مى كرده اند، اين كلاه را كه پوسيدگى و رنگ و رو رفتگى اش نشان مى داد متعلق به هشت - نه سال پيش است، پيدا كرده و بر روى نبشى قرار داده اند.
سعى كردم به راه خودم ادامه دهم و بقيه كانال را نگاه كنم، ولى حسّ درونى مى گفت كه بايد اطراف نبشى را وارسى كنم و برگشتم. چرخى در اطراف آن زدم. كلاهخود ايرانى بود. نگاهى به موقعيت قرار گرفتن نبشى انداختم. نه ميدان مين بود و نه سيم خاردارى به آن آويزان.براساس اصلى كه در تخريب وجود دارد، جهت نوك نبشى و فلش آن، به هر سمت كه باشد يعنى آنجا ميدان مين است. ولى هيچ ميدانى در اطراف وجود نداشت. جهت فلش نبشى به طرف داخل كانال بود. نگاهى به دورترها انداختم، شايد تپه اى و يا سنگرى خاص وجود داشته باشد; چيزى به چشم نمى آمد. اين نبشى حتماً معنى خاصى داشت. شايد هم براى گراگيرى بچه ها واحد ادوات بوده باشد. شايد.
كانال دويست - سيصد مترى با جاده فاصله داشت، زياد محل تردد افراد نبود كه بگوئيم براى هميدگر علامت گذاشته اند. با خود مى انديشيدم كه تا كنون هيچ كدام از گروه هاى تفحص به اين اطراف نيامده اند و اگر درست حدس زده باشم، ما اولين كسانى هستيم كه پايمان به اينجا باز شده.
ظاهر كانال هم چيزى خاصى نشان نمى داد. يك لبه آن بر حسب نياز تردد نيروها شيب داشت و نشانى از خاك دست خورده وجود نداشت.
تصميم خود را گرفتم. بايد اطراف نبشى كنده مى شد. بچه ها كه آمدند، گفتم بايد سمتى را كهى تيزى نبشى رو به آن است، بكنيم. بچه ها تعجب كردند. گفتند كه بعيد است اينجا شهيد باشد. ولى كلاه بالاى نبشى كه يك آن مرا مى برد به صحنه كربلا و سرهاى برروى نيزه، به من مى گفت كه بايد چيزى باشد. حداقل اين بود كه از شك و ترديد بيرون مى آمديم.
شروع كردم به كندن با بيل دستى. دو سه ساعتى بود كه داشتم بيل مى زدم.
گرماى آفتاب به بالاترين حد خود رسيده بود. مستقيم بر سرمان مى تابيد. زمين خيلى محكم بود و اين خود نشان مى داد كه خاك اينجا دست نخورده است. دو تا از بچه ها از شدت گرما وكار، خون دماغ شدند. سريع رفتم يك پليت (ورقه فلزى) آوردم و انداختم روى كانال تا ساعتى بچه ها زير سايه اش استراحت كنند.
خستگى كه رفع شد، بچه ها گفتند اينجا چيزى پيدا نمى شود، بساطمان را جمع كنيم و برويم. خودم هم خسته شدم و حالا ديگر با آنها همعقيده بودم. بچه ها زياد اذيت شدند. همين سفتى زمين نشان مى داد كه آنجا چيزى دستمان را نخواهد گرفت.
يا على گفتيم و بلند شديم. بيل و كلنگ ها را برداشتيم كه برويم. چى بود كه ما را به آنجا كشاند، الله اعلم. يكى از سربازها هم خون دماغ شده بود. سعى كردم كمكش كنم تا خونش بند بيايد. يك دفعه داد زد. از آنهايى كه انسان را در جايش ميخكوب مى كند.
- اِ... اين لنگه پوتين را نگاه كنيد... برادر شادكام اينجا رو نگاه كن...
بلافاصله برگشتم. انگارى منتظر چنين فريادى بوده ام. نگاه كردم به جايى كه نشان مى داد. شيب كانال را كه كنده بوديم از نظر گذراندم. لبه هاى يك جفت پوتين پديدار شده بود. جالب تر اين بود كه در حال كندن متوجه آن نشده بوديم. آرام نشسته بالاى سرش. صلواتى فرستاديم. آهسته خاك هاى اطرافش را كنار زديم. آرام نشستيم بالاى سرش، كلى خوشحالى داشت. در حال خارج كردن بدن متوجه موضوعى شديم، بيشتر دقت كردم. جهت قبله را پرسيدم. درست فكر كرده بودم. اين شهيد بر شانه راست، درست روبه قبله خوابانده شده بود.
او را پس از شهدات رو به قبله خوابانده و رويش خاك ريخته بودند تا از گزند دشمن مصون باشد. گزندى كه نمونه هاى آن را زياد ديده ايم. حالا اينكه چه كسى اين معرفت را به خرج داده و همان زمان يك نبشى بالاى سر او كوبيده و كلاهى هم رويش گذاشته تا محل پيكر مشخص باشد، معلوم نيست كيست.
احتمالى كه زياد به آن گمان مى برديم، اين بود كه از دوستان يا بستگان همين شهيد بوده است. هرچه كه بود، او اين احتمال را داده كه زمانى باز خواهيم گشت تا پيكر اين عزيز را برداريم حالا اين زمان هشت - نه سال طول بكشد، مشكل نيست. مهم اين است كه شهدا را از ياد نبرده باشيم.
با اين قضيه بر خود من ثابت شد كه شهدا خودشان انسان را به سمت خويش مى كشند.
مرتضى شادكام
