شهروند آمريکايي با خون فلسطيني

کد خبر: ۱۱۱۷۹۲
تاریخ انتشار: ۰۳ دی ۱۳۸۵ - ۱۳:۳۶ - 24December 2006

ع.ف.آشتياني 

راشل کوري دختري آمريکايي است که از زندگي مرفه خود در المپياي واشنگتن دست کشيد و به همراه تني چند از دوستان همفکرش به خطرناک­ترين نقطه دنيا، به رفح، آمد تا مانع تخريب خانه­هاي فلسطينيان بدست سربازان اسرائيلي بشود و در اين راه جان خود فدا كرد.
خبرگزاري­ها، شبکه­هاي تلويزيوني و مطبوعات آمريکا و اسرائيل طبق روال معمولشان خيلي گذرا از کنار آن گذشتند. ما روايت حادثه مرگ راشل کوري را از زبان ژوزف اسميت که به همراه او به فلسطين آمد بازگو مي­کنيم: تاريخ روايت ماه مارس 2003 است.

من ژوزف اسميت هستم؛ 21 ساله و اهل کانزاس از ايالت ميسوري آمريکا. دو ماه است که به عضويت جنبش همبستگي بين­المللي در آمده، در رفح مستقر شده­ام و قصد دارم دو ماه ديگر نيز بمانم. به­محض مراجعت به آمريکا در هر زمان و مکان که بتوانم شرح وقايع فلسطين و رفح را به گوش مردم رسانده، خواهم کوشيد با تظاهرات و اجراي برنامه­هاي مختلف، هموطنانم را از مصائب مردم فلسطين و تبعيض­هاي نژادي و جنگ­ها آگاه سازم.
جنبش همبستگي بين­المللي(International Solidarity Movement) از تشکل­هاي حامي مردم فلسطين است که آغوش خود را به روي داوطلبان تمام کشور­هاي دنيا – که براي مبارزه با اشغالگران قايل به توسل به شيوه­هاي مقاومت بدون خشونت هستند- گشوده است؛ ما در ميان مردم فلسطين حاضر شده­ايم و از ظلمي که از ارتش اسرائيل براين مردم مي­رود گزارش­هاي دست­اول تهيه مي­کنيم. هدف ما همبستگي با اين مردم است، در درد و رنج آنان شريکيم و خطر­هايي را که هر روز و هر شب از همه سو به آنان هجوم مي­آورد، به جان مي­خريم تا به دنيا ثابت کنيم هستند کساني که با دل کندن از زندگي راحت به خاطر فلسطينيان به اين سرزمين مي­آيند.
تلاش ما ايجاد ارتباط بين مردم فلسطين وجهان خارج است. در واقع از رابطه­ها، رسانه­هاي بين­المللي و سفارتخانه­هايمان براي عطف توجه مردم جهان به مصائب فلسطينيان استفاده مي­کنيم. خود نيز شاهد و ناظر نقض گسترده حقوق بشر از سوي اسرائيل هستيم و اين موارد را به کمک سازمان­هاي رسمي حقوق بشر به ثبت مي­رسانيم. بعضي وقت­ها جز ما چند نفر، هيچ يک از تشکل‌ها و سازمان­هاي بين­المللي در منطقه حضور ندارند و به طريق اولي در رفح نيز شاهد چنين بي­مهري­هايي هستيم. رسانه­هاي بين­المللي و مقامات سازمان ملل جرأت اقامت و فعاليت در اين جا را ندارند.

و اکنون شرح ساعت به ساعت وقايع
روز يکشنبه 16 مارس -ساعت 13-11

ما به دو گروه تقسيم شده بوديم. گروهي را، که سپر انساني براي محافظت از کارگران چاه آب بودند، به تل­سلطان فرستاده بوديم و گروه دوم نيز مراقبت از کارگران برق حي­السلام را برعهده داشتند. اين دو منطقه به دليل نزديکي به مرز از هيچ امنيتي برخوردار نيست، زيرا تانک­هاي گشتي اسرائيل به­محض روئيت فلسطيني­ها، حتي کارگران غير نظامي و کودکان در حال بازي را به گلوله مي­بندند.

13.30-13
همقطارانم در حي­السلام متوجه عبور دو بولدوزر و يک تانک ارتش اسرائيل از مرز و تعرض به منطقه غير نظامي فلسطين شدند. آنان به سمت مزارع و بناهاي آسيب­­ديده رفتند و شروع به تخريب آنها کردند. خانه­هاي نزديک مرز به­شدت در معرض تهديد و خطر بودند، براي همين سه تن از اعضاي جنبش روي بام خانه­اي ايستادند و دوستان ديگرشان را فراخواندند.

14-13.30
من و يکي از آنان به سمت خانه دويديم. بولدوزرها از پيشروي به سوي خانه­اي که بر بامش ايستاده بوديم دست کشيدند؛ براي اختلال در عمليات بولدوزرها به­آرامي به سويشان رفتيم و در ميدان ديدشان نشستيم. بعد روي بام خانه نيمه­مخروبه­اي که در معرض تهديد بود، ايستاديم.
بولدوزر قصد تخريب خانه نيمه­مخروبه را داشت؛ دوست اسکاتلندي­ام کنار خانه جست­وخيز مي­کرد تا مانع تخريب آنجا شود.
راشل و دو همقطار ديگرمان که در کنار چاه آب مراقبت مي­کردند با يک پلاکارد و بلندگو به ما پيوستند. راشل و آن اسکاتلندي کت­هاي نارنجي­رنگ براق راه راه به تن داشتند.

15-14
يک خبرگزاري، سفارتخانه­هاي آمريکا و انگليس را از رفتار تهاجمي بولدوزرهاي ارتش اسرائيل و به خطر افتادن جان شهروندان آمريکايي و انگليسي با­خبر کرد. اماآنها اقدامي نکردند.
بولدوزر تقلا مي­کرد تا آن خانه نيمه مخروبه را فرو بريزد و ما همچنان سد راهش بوديم. ناگهان يک ستون بتوني کنار دوست اسکاتلندي­مان فرو ريخت که خوشبختانه آسيبي به او نرسيد. از ترس آنکه مبادا اسرائيلي­ها دو خانه پشت اين بناي نيمه­مخروبه را هدف بگيرند يک نفر را روي بام خانه­ها مستقر کردم و خود نيز بر بام نزديکترين خانه ايستادم.
بولدوزر ديگر مي­خواست گياهان مزرعه­ها را نابود کند که راشل و دو نفر ديگر سد راهش شدند. راننده براي ترساندن راشل و همراهانش به پيشروي ادامه داد و حتي شروع به شکافتن زمين کرد، که خوشبختانه نزديکي آنها ترمز کرد و آنها آسيبي نديدند. بعد از ده دقيقه، بولدوزرها به سمت مرز عقب نشستند و کنار تانک­هاي اسرائيلي رو به خانه­ها موضع گرفتند. من روي بام ايستاده بودم. بقيه همقطارانم در حالي که پلاکارد «جنبش همبستگي بين­المللي» را بالاي سر داشتند در مقابل تجهيزات ارتش جمع شدند و راشل با بلند گو با آنها شروع به صحبت کرد.
از دهان سربازان تانک، حرف­هاي رکيک بيرون مي­آمد و از ما مي­خواستند که برويم رد کارمان. چند تير هشدار به زمين شليک کردند و گاز اشک آور انداختند که با وزش باد به سمت شرق پراکنده شد. از رويارويي ما با بولدوزر­­ها چند دقيقه­اي مي­گذشت که ناگهان تغيير مسير داده­، به سمت شرق راندند. پنج نفر از همقطاران ما به تعقيب بولدوزر پرداختند. من و يکي ديگر از بام خانه پايين آمديم. راشل همچنان داشت با بلندگو با سربازان صحبت مي­کرد. سربازان قصد داشتند او را به تانک نزديک کنند، ولي راشل به علت رفتار بي­نزاکت و تهاجمي آنها، امتناع کرد.

16-15
از دور ديديم بولدوزرها دوباره به خاک فلسطين تعرض کرده، شش تن از دوستان ما سعي مي­کنند جلوي آنها را بگيرند. بنابر­اين تانک را به حال خود گذاشتيم و به دوستان پيوستيم. در اين گيرو دار، يک همقطار آمريکايي به نام «ويل» به کپه­اي از سيم خاردار کوبيده شد.شانس آورد که بولدوزر ترمز کرد و به موقع عقب کشيد. لباسش به سيم­خاردار گير کرده بود که به کمک ما خلاص شد. تانک به نزديکي ما آمد. سربازي سرش را از برجک آن بيرون آورد؛ چشمانش ناگهان گرد شد؛ گويي انتظار نداشت «ويل» را زنده ببيند.

45/16-16
روي ساختمان­هاي مخروبه رفتيم تا نگذاريم بولدوزرها به زمين­هاي فلسطيني‌ها آسيب برسانند. رانندگان بولدوزر­ها فحش مي­دادند، مي­خنديدند و شکلک در­مي­آوردند.

17-45/16
يکي از اهالي رفح پزشکي بود که راشل و ساير دوستان ما اغلب در خانه او اقامت مي­کردند. بولدوزري به سمت خانه او آمد. راشل سر راه نشسته بود. از روي بلندي به خوبي مي­توانستيم دوروبرمان را ببينيم. راشل کت نارنجي براق به تن داشت و در فاصله حدود 15متري بولدوزر روي زمين نشسته بود. در اين اثنا مثل بقيه همقطارانمان، که توانسته بودند بولدوزرها را به عقب نشيني وادار کنند، شروع به جنب وجوش و فرياد کرد.
بولدوزر همچنان جلو مي­آمد و در نزديکي راشل خاک را زيرورو مي­کرد. تلي از خاک که با بيل بولدوزر کنده شده بود شکل گرفت. اگر همانجا ترمز کرده بود شايد در نهايت پاهايش مي­شکست. اما بولدوزر با پيشروي خود، راشل را به زير کشيد.
به طرف بولدوزر دويديم. داد و فرياد راه انداختيم. يکي از دوستان با بلندگو فرياد مي­کشيد؛ اما راننده همچنان بي­اعتنا به داد و قال ما به پيش راند و راشل را کاملاً زير گرفت. سپس بدون آنکه بيل را بلند کند، دنده عقب گرفت و همين­طور که به خط مرزي باز مي­گشت راشل را روي زمين خردوخمير کرد.
سه نفر به طرف راشل دويدند و بي­درنگ کمک­هاي اوليه را شروع کردند. بدنش آش و لاش، صورتش خونين و پوستش کبود شده بود. با صداي ضعيف و حلقومي گفت: «کمرم شکست!» ديگر از او چيزي نشنيديم. او را به پهلو خوابانديم تا در صورت استفراغ يا خونريزي، خفه نشود.
علائم خونريزي مغزي را تشخيص داديم. سرش را بالا گرفتيم و دائم با او حرف مي­زديم تا هوشياري­اش حفظ شود. بولدوزري که در فاصله سي متري از ما کار مي­کرد دست کشيد و به سمت مرز عقب نشست و در نزديکي بولدوزر قاتل توقف کرد. تانک به ما نزديک شد تا اوضاع را بررسي کند. نعره­زنان گفتيم بولدوزر از روي دوستم عبور کرده و او مي­ميرد. اما دريغ از کلامي که از دهان سربازان بيرون بيايد. نه کمک کردند و نه سوالي پرسيدند. با بيسيم پيام­هايي ردوبدل کردند و بدون عقب­نشيني ميان دو بولدوزر توقف کردند.
يکي از همقطارانم به خانه دکتر دويد تا او را براي کمک بر بالين راشل بياورد و آمبولانس خبر کند. ما با تلفن‌هاي همراه خود نمي­توانستيم شماره اورژانس را بگيريم. به سربازان اطلاع داديم آمبولانس فلسطيني در راه است تا به سويش تير­اندازي نکنند.

15/17-17
آمبولانس رسيد. امدادگران با به خطر انداختن جانشان از آمبولانس بيرون آمدند و براي انتقال راشل دوان دوان به نوار مرزي رفتند. ما نيز همچون سپر انساني نگذاشتيم تيراندازان تانک به امدادگران آسيب برسانند؛ قبلا بارها مرتکب اين عمل شده بودند.
از بولدوزر­ها عکس گرفتيم، اما تصويربرداري از راننده به خاطر شيشه­هاي دودي اتاقک بولدوزر ممکن نشد. راشل را به آمبولانس رساندند. چشمانش باز بود و هنوز نفس مي­کشيد. اما آثار درد شديد از سيمايش پيدا بود. چهار همقطارم راشل را تا بيمارستان «النجار» همراهي کردند.

20/17
جسد راشل را که رويش ملافه سفيدي بود از اورژانس خارج کرده، مرگ او را به همه اعلام کردند.

«تمام شد»

محمد، از دوستان ما و عضو قابل اعتماد جنبش، در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده، بغض راه گلويش را بسته بود، گفت: «تمام کرد.» نمي توانستم مرگ سريع راشل را باور کنم. حيرت­زده و مبهوت به ديوار تکيه دادم و ناگهان مانند ديگران بغضم ترکيد و شروع به گريه کردم. محمد به يکي از شبکه­­­هاي تلويزيوني بين­المللي اين حادثه دلخراش را خبر داده بود.
و اما بعد......

من و راشل در يک کالج تحصيل مي­کرديم. اما آشنايي ما دورادور بود. روزي که به من ايميل زد و گفت قصد دارد يکسره به رفح بيايد بسيار خوشحال شدم. ملحق شدن عضوي جديد براي مدتي طولاني به ما به­خصوص شخصيتي متعهد و ايثارگر چون راشل تصادفي هيجان­انگيز وغيرقابل تصور بود.
راشل به نيت اقامت دو يا چند ماهه به رفح آمد. اما انگيزه و روياي بزرگتري در سر مي­پروراند: خواهرخواندگي رفح با المپيا در آمريکا. در صورت تحقق اين آرزو، افراد وموسسات هر دو شهر، مدارس و مراکز آموزشي، بيمارستان­ها، صاحبان حرفه­ها و مشاغل و..... در ارتباط اختصاصي دوسويه به يکديگر خدمات‌رساني کرده، تعامل مي­کنند. المپيا با چند شهر دنيا چنين ارتباط­هايي دارد.
راشل با ده­ها فرد و سازمان در رفح تماس گرفت تا موافقت آنها را با اعزام گروه­هايي از المپيا به اين منطقه و متقلابلآً استقرار گروه­هايي از اهالي رفح در المپيا بگيرد. روياي زيبايي بود که من به ياد او براي عملي ساختنش تلاشي پيگيرانه خواهم کرد.
خلاقيت و ابتکار از خصوصيات راشل بود. در المپيا هرساله رژه­اي با شرکت نمايندگان نژادها، طبقات، گرايش­هاي سياسي وديگر اقشار جامعه به نام «راه­پيمايي‌گونه­ها» برگزار مي­شود که هر شرکت‌کننده­اي انديشه، اعتقادات، انگيزه­ها و مرام خود را در قالب عروسک­هايي در ابعاد، رنگ­ها و شکل­هاي دلخواه معرفي مي­کند. در آوريل 2002 راشل تصميم گرفت گروهي را با لباس کبوتر در اعتراض نمادين به جنگ افغانستان، عراق و تمام جنگ­ها در اين رژه شرکت دهد. براي هماهنگي نيز تماس­هايي گرفت، ايميل­هاي فراواني فرستاد، کارگاه­هايي به راه انداخت و چندين تابلو درست کرد.
هفت هفته اقامت او در رفح تأثير شگرفي بر مردم اين ديار برجاي گذاشت. عده زيادي براي نمايش عمق اندوه خود در تشييع جنازه­اش شرکت کردند. کودکان رفح از او خاطرات خوشي به ياد دارند. تنقلاتي به آنان مي­داد و گاهي نيز همبازي­شان مي­شد.
رابطه­اش با پزشک فلسطيني، همسر و فرزندانش نزديک و صميمانه بود، و هميشه به او اصرار مي­کردند نزدشان بماند.ما اقامت در خانه­هايي را در امتداد مرز با اسرائيل که بيش از ديگر نقاط در معرض خطر و تهديد بودند انتخاب مي­کرديم. تا آن زمان، هفتصد خانه را در رفح توسط اسرائيلي‌ها تخريب شده بود.
سربازان اسرائيلي مرتباً با تانک در مرز گشت مي­زنند و بسياري اوقات بي­آنکه کسي به سويشان تير يا سنگ انداخته باشد، بي­هدف به خانه­ها و خيابان­ها تير­اندازي مي­کنند. ما پارچه­نوشته­هاي عريض و بزرگ روي خانه­ها نصب مي­کنيم. شايد که اين کار آنها را از تيراندازي کور و اقدام به تخريب خانه­ها منصرف سازد. در صورت لزوم، از نورافکن، اسباب و لوازم شب تاب و براق و بلندگو براي اطلاع حضور خودمان به نيروهاي اسرائيلي استفاده مي­کنيم.
راشل براي روز بين­المللي اقدام در ماه مارس، تظاهراتي را در اعلام همبستگي با مردم عراق در رفح ترتيب داد که صدها بلکه هزاران فلسطيني با وجود هواي نامساعد، در آن شرکت کردند. «جنگ با عراق را متوقف کنيد»، «جنگ با رفح را متوقف کنيد» شعار پلاکاردهاي او بود.
رفيق ما در مراقبت از غيرنظاميان فلسطيني به­ويژه کارکنان و کارگران چاه اصلي آب رفح، که اسرائيلي­ها تخريب کرده بودند، کم نمي­گذاشت. حتي در اوقاتي که تانکي در اطراف پرسه نمي­زد گاهي در کنار کارگران مي­ماند و خود را سپر بلاي آنان مي­کرد تا مرمت چاه تمام شود.
از دولت و دولتمردان آمريکا دل کنده­ايم و چشم اميد به اقدامي شايسته از آنها نداريم. استخوانهاي راشل زير شني و بيل مکانيکي بولدوزر ساخت شرکت چندمليتي آمريکايي کاترپيلار خرد شد. از مجموعه کمک­هاي خارجي آمريکا به کشور­هاي دنيا يک چهارمش به اسرائيل و عمدتاً در قالب تجهيزات نظامي اعطا مي­شود.
قاره آفريقا مسکن ده­ها ميليون انسان نيازمند و قحطي زده است. ولي کمک­هايي که به اين مردم مي­شود در قياس با دريافت باج و خراج نجومي اسرائيل شش ميليوني از آمريکا همچون وزن پشه در برابر فيل است. به­جرأت ادعا مي­کنيم مساعدت­هاي مالي آمريکا به اسرائيل به مراتب بيشتر از بودجه­ تخصيص­يافته به پنجاه ايالت آمريکاست. سربازان اسرائيلي با گلوله­هاي تفنگ­هاي ام-16 آمريکايي سينه فلسطيني­ها را مي­شکافند، و با هلي­کوپتر­هاي آپاچي و جنگنده­هاي اف-16 آمريکايي موشکها و راکتها را برخانه­هاي فلسطينيان مي­بارند.
سفارت آمريکا از نيت خصمانه سربازان اسرائيلي درباره ما مطلع بود. اما سکوت کرد. قطعاً اين نوع واکنش­هاي منفعلانه در آينده نيز تکرار خواهد شد.
شايد دولت آمريکا اظهار تأسف کند. اما دفاع از اسرائيل برايش ارجحيت دارد.از طرفي، مسببان اين حادثه غم­انگيز را گروهي جوان بي­مسئوليت و احساساتي معرفي خواهد کرد. مطمئن نيستيم تحقيقاتي در اين باره در حال انجام باشد؛ نه کسي با ما تماس گرفته نه کسي از منطقه و محل وقوع جنايت ديدن کرده است.
در گراميداشت مرگ راشل به رسم و سنت فلسطيني­ها عمل کرديم. آنها از عکس راشل پوستر درست کرده­اند و او را شهيد مي­گويند. ما هم در نقاطي که راشل رفت و آمد مي­کرد پوسترهايش را نصب کرده­ايم.
اميدواريم مرگ راشل توجه دنيا را به خشونت­هاي دد­منشانه اسرائيل جلب کند، زيرا چگونگي قتل او دليلي محکمه­پسند است بر کشتن غيرنظاميان و افراد بي­سلاح به­دست اسرائيلي­ها.
فلسطينيان مي­گفتند: «تو خارجي بودي، اکنون از مايي.»
مجله سوره 27

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار