نمايشنامه - خداي عشق
بسمه تعالي
مقدمه ناشر:
تئاتر به عنوان كهن ترين، عالي ترين و والاترين تجليات روح، ذوق، نبوغ و ادراك بشر، آيينه تمام نماي زندگي و تاريخ جوامع به شمار مي آيد و ادبيات نمايشي هر ملت تصويرگر كردارها، پندارها و آرمانهاي آن ملت است.
تئاتر بطور عام هميشه موظف بوده، در مقام راهنما و روشنگر، از درد و رنج هاي تحميل شده به بشر سخن براند، و بشر به عنوان موجودي جستجوگر، كاشف، حق خواه، حق جوي و خدا پوي هميشه خواسته است به نادانسته ها فائق آيد و دانسته ها را بكاود و آنگاه كه حقايق بر او روشن شد آنرا حفظ، ضبط و ثبت نمايد. انسان مايل است آنچه را كه عزيز شمرده و براي بدست آوردنش مجاهده نموده و از آن پرتو حق و عدالت و آزادگي برمي آيد، محفوظ بدارد و اينجاست كه هنر نمايش به ياري برمي خيزد.
از جمله وقايعي كه ملت ما در فراز و نشيب پرشور و متلاطم آن مردانه در عرصه هاي رويارويي پليدي و پلشتي با ايمان و عشق، هشت سال را با ايثار، يگانگي و رشادت تمام پشت سر نهاده، مبارزه قاطع با استكبار و كفر جهاني در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران بوده است.
جنگي كه تمامت توان و موجوديت انساني، عقيدتي، فلسفي، اقتصادي، سياسي و... كشور را به صحنه كشاند و اوراق زرين تاريخ را رقم زد. جنگ گر چه به خودي خود زشت و نفرت آور است و اين همه زشتي را از روح متجاوز مي گيرد، امّا جنگ يك سوي ديگر هم دارد. اگر اراده پليد متجاوز به هيچ مانعي برخورد نكند، جنگ يا به تعبيري دفاع مقدس هم پديد نمي آيد و ظالم متجاوز سلطة جهنمي و شيطاني خويش را تا آنجا كه امكان داشته باشد مي گستراند، ولي اين جنگ زيباست چون يك نيرو در مقابل متجاوز طغيانگر قد برمي افرازد و هيمنه، صلابت و عزّت اسلامي را به نمايش مي گذارد.
اين همه شگفتي و اعجاب خلق شده در طي دوران دفاع مقدس، مظهر ارادة انسان مؤمن آزاد است و اراده انسان آزاد، زيباترين پديده ايست كه خداوند تعالي آفريده. جنگ از اين رو زيباست كه تجليگاه روح انسان كمال خواه و بلند پروازيست كه دلش به نور عشق خدا منور گرديده و مظهر خدا و مأمن روح ايمانيست كه همانا مظهر اراده خدا، ثارالله وابن ثاره است.
در چنين وضعيتي يكي از وظايف انسان فرهيخته و انديشمند اين است كه به چند و چون اين واقعه عظيم بپردازد و تعهد مقدس قلم را نسبت به تاريخ و آيندگان بجاي آورد. اكنون كشور ما و حقيقت جامعه ما بر واژه هايي چون ايثار، شهادت، مقاومت، وحدت و بسيج بنا گرديده است.
همه آنهايي كه دوران دفاع مقدس در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شركت داشتند ً تئاتر جبهه اي ً را بياد دارند و مي دانند كه در آن تبسّمها و اشكها چه عشقي موج مي زد.
تمامي سعي و اهتمام اين دفتر كه حاصل اولين جشنواره تئاتر دفاع مقدس و نخستين مسابقه بين المللي نمايشنامه نويسي در سال 1373 (و توسط معاونت هنري بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس برگزار گرديد) مي باشد اين است كه توانسته باشد بخشي از اين شور و عشق و پاره هايي از آن حادثه عظيم و سرنوشت ساز را در قالب ادبيات نمايشي عرضه بدارد و ميراث ارزشهاي سالهاي دفاع مقدس را به صاحبان آن، آيندگان و جهانيان برساند.
اشعار متن:
سعدي
حافظ
حضرت امام (ره)
مولوي
جملات موزون : نويسنده
اشخاص:
1ـ مريم همسر احمد
2ـ مهدي برادر مريم
3ـ آزاده خواهر مريم
4ـ حامد كارگردان
5ـ يوسف بازيگر نقش احمد
6ـ نرگس بازيگر نقش مريم
7ـ رضا بازيگر گروه
8ـ مهران بازيگر گروه
9ـ نادر بازيگر گروه
10ـ تعدادي بازيگر گروه
11ـ حسين نوازندة ني، عضو گروه
12ـ حميد خواننده، عضو گروه
13ـ نوازندگان تارـ ضرب ـ طبل ـ دف
مشاوران پزشكي
دكتر حامد تشكري نيا ـ خانم دکتر نعيمه تشكري نيا
صحنه:
خانه اي قديمي با حياطي بزرگ، ساختمانهاي مقابل و دو طرف در ارتفاع يك متري از سطح زمين.
پله هاي چپ و راست در عمق، راه ورودي ايواني كوچك منتهي به اطاقهاي عمق صحنه.
سمت چپ و راست اطاقهاي تكي با وروديهاي مجزا در جلوي سن يك حوض بزرگ. در سمت راست از كنار اطاق دالاني كه به ورودي خانه و كوچه منتهي مي شود.
سمت چپ، باغچه اي بزرگ با درختان مو بر روي داربستي كه سايباني از شاخ و برگ درختان ايجاد كرده است.
نور مهتاب ريخته بر صحن حياط، پنجره هاي اطاقها روشن است، صداي جير جيركها گهگاه سكوت را مي شكند.
صداي سقوط يك جسم سنگين و متعاقب آن ناله درد آلود يك زن، مهدي با شتاب از اطاق سمت چپ بيرون مي دود و به سوي اطاقهاي ماقبل مي رود و از چشم ناپديد مي شود، مصطرب و پريشان فرياد مي زند:
مهدي: چي بود؟ اين صداي چي بود؟ مريم، مريم جون... آزاده... اين صداي چي بود...؟
[مهدي در ساختمان مقابل ناپديد شده است، اما همچنان صداي او و ناله زن را مي شنويم]
خداي من، چي شد آبجي جون... ببينم... كجات درد ميكنه؟ از كجا افتادي؟ صبركن ببينم... آهان...
[ناله ي زن همچنان به گوش مي رسد]
از كجا افتادي؟ اينجا؟ آخه عزيزم من تو پله هاي پشت بام چكار مي كردي...؟ بيا... بيا با هم بريم... مي توني راه بري؟ آهان... خيلي خوب...
الحمدالله مثل اينكه طوري نشده... (با فرياد) آزاده... تو كجائي؟
صداي آزاده: اومدم، چي شده؟
[مهدي كليد را مي زند، ايوان و حياط روشن مي شود. مريم روي ايوان مي نشيند و مهدي در كنارش.]
مهدي: خدا را شكر، به خير گذشت.
[آزاده در حالي كه سرش را با حوله خشك مي كند وارد مي شود.]
آزاده: چرا داد مي زني؟ چي شده؟... سلام، كي اومدي؟
مهدي: تو كجائي؟ مريم از پله ها افتاد...
[آزاده به شتاب به سوي مريم مي رود و سعي مي كند مطمئن بشود كه وي سلامت است.]
آزاده: خدا مرگم بده... مريم جون... سالمي؟
مهدي: به خير گذشت، يادت باشه صدقه كنار بذاريم.
آزاده: باشه
[با اشاره مهدي هر دو به حياط مي آيند.]
مهدي: تو بايد بيشتر مواظبش باشي، اگه اتفاقي براش بيفته...
آزاده: به خدا مواظبم، گفتم، لباس شستم يه دوشي بگيرم، (با بغض) منكه كوتاهي نمي كنم.
مهدي: مي دونم، مي دونم... همينطوري يه حرفي زدم، معذرت مي خوام، تو همه زندگيت شده مريم (آهي مي كشد) ولش كن، فكرشو
نكن قرصها شو دادي؟
آزاده: دير نشده، (نگاهي به ساعتش مي كند) آره، وقتشه.
مهدي: يه ليوان آب بياور
[آزاده مي رود تا ليواني آب بياورد، در اين فاصله مهدي از پله هاي اطاقهاي روبرو بالا مي رود و قرصهاي مريم را مي آورد، آزاده با ليوان آب بر مي گردد، مهدي ليوان را گرفته و با قرصها به سوي مريم مي رود].
غذا حاضره؟
آزاده: يه ربع ديگه آمادس.
[مهدي كنار مريم مي نشيند، مريم روي زمين خم شده و بيحركت به نقطه اي خيره مي نگرد].
مهدي: بيا آبجي جون، بيا قرصتو بخور، مريم جون... مريم بيا عزيزم... بيا... مريم؟ مريم جون بيا... سرتو بيار بالا... آفرين
[مريم ناگهان با دست زير دست مهدي مي زند، وي كه دقيقاً او را زير نظر دارد دستش را كنار مي كشد، اما ديگر جرأت نميكند
درخواستش را تكرار كند، با آرامش از جا بلند مي شود و به آزاده نگاه مي كند.]
بيا قرصهاشو بده.
[مهدي قرصها و ليوان آب را به آزاده مي دهد و خود اعمال او را نگاه مي كند، آزاده در كنار مريم مي نشيند، ليوان را روي زمين مي گذارد و دستي به موهاي مريم مي كشد، چند بار نوازش مي كند، سپس به آرامي انگشتش را زير چانه او مي گذارد و سرش را بالا مي آورد. در چشمانش نگاه مي كند.
آزاده: بيا عزيزم، قرصهاتو بخور تا شامو حاضر كنم، خوب؟ آفرين.
قرصها را به آرامي در دهان مريم مي گذارد و سپس ليوان آب را به دهانش نزديك مي كند، مريم خيره در چهره آزاده، قرصها را به كمك آب مي خورد. آزاده ليوان را كنار مريم مي گذارد و از جا بلند مي شود.
آزاده: (رو به مهدي) من ميرم شامو حاضر كنم
با خروج آزاده، مهدي كنار مريم مينشيند، در حاليكه با تأسف در او مي نگرد، نگاهش به ضبط صوت ميافتد.
مهدي: مريم... مريم جون... جائيت درد نميكنه؟ ميخواي نوارتو بذارم؟... ميخواي؟... خيلي خوب.
مهدي ضبط را به كار مي اندازد، نواي ني در دستگاه اصفهان و سپس صداي خواننده در فضا مي پيچد، مريم در همان حاليكه به زمين خيره شده به سمت ضبط صوت ميخزد، مهدي سر تكان مي دهد و به حياط باز مي گردد گويي چيزي به خاطرش رسيده به اطاقش مي رود و لحظاتي بعد با يك سرنگ يك تخم مرغ و يك ظرف كوچك باز مي گردد.
صداي خواننده:
گــفتمش ســير بــبينم... مگــر از دل بــرود
آنچنان جاي گرفته است كه مشكل برود
دلـــي از ســـنگ بــبايد بــه ســـر راه وداع
تــا تـحمل كـند آنــروز كه مـحمل برود
اشك حسـرت بـه سـر انگشت فـرو ميگيرم
كـه گــرش راه دهـم قـافله در گل بـرود
ره نديدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چـشمي كـه چراغش زمقابل برود
مـوجم ايـنبار چـنان كشتي طـاقت بشكست
كـه عـجب دارم اگر تخته به ساحل برود
[مهدي سوزن سرنگ را در تخم مرغ فرو مي برد و سعي ميكند محتويات آنرا خالي كند، صداي آواز او را نيز به خاطرات گذشته كشانده است. صداي زنگ در به صدا در ميآيد مهدي از صحنه خارج مي شود، صداي باز شدن درب و مكالمه آنها از دور به گوش مي رسد صداي نوار كم كم محو مي شود.
صداي حامد: سلام
صداي مهدي: سلام، حالت چطوره، بيا تو.
صداي حامد: نه، ميخوام همينجا چند كلمه صحبت كنم و برم.
صداي مهدي: كه چي؟ ميخواي بگي دلخوري؟ خيلي خوب، فحشم مي خواي بدي بيا تو بده، نمي خواي كه همسايه ها بفهمن هان؟
مهدي و سپس حامد وارد حياط مي شوند، حامد با دلخوري روي پله اي مي نشيند
مهدي: معذرت مي خواهم، امشب مشكلي پيش اومد كه...
حامد: اينا بهانه است دكتر، نميدونم بگم خوشبختانه يا بدبختانه سر ما كلاه نميره، ممكنه به روي خودمون نياريم امّا...
مهدي: منظورت چيه؟
حامد: اشكال اينه كه... هر لحظه به رنگي بت عيار در آيد.
مهدي: يعني چي؟
حامد: تغيير، تحول... برخي از فلاسفه معتقدند جهان لحظه به لحظه نو ميشه، همه چيز، آن به آن دچار تغيير و تحول ميشه
مهدي: پيچيده صحبت نكن، اصل مطلبو بگو
حامد: آدمها، افكارشون، آمال و آرزوهاشون، گاهي حتي اعتقاداتشون، تغيير ميكنه.
مهدي: اينكه تو ميگي اگر در مسير تكامل و تعالي انسان باشه خيليم خوبه.
حامد: هميشه اينطور نيست.
مهدي: بله مسلمه، منظور؟
حامد: صحبتهاي اينطرف ميز با اونطرف ميز خيلي فرق مي كنه.
مهدي: باور كن حوصله كنايه و اشاره رو ندارم.
حامد: يه دوستي داشتم وقتي هنوز دانشجو بود، آرماني صحبت مي كرد، يك عرفان ظريف اجتماعي توي حرفهاش آدمو به وجد مي آورد.
خدمت به مردم، علي وار زندگي كردن... اما بعد واقعيتهاي زندگي مثل همه مردم متأسفانه اونم عوض كرد، همينكه پشت ميز طبابت نشست و چاقوي جراحي رو به دست گرفت...
مهدي: اوه... حالا فهميدم، از اونوقت داري بارِ من ميكني هان؟
آزاده با دو ليوان شربت ظاهر مي شود.
آزاده: سلام.
حامد: سلام، ببخشيد مزاحم شدم، حالتون چطوره؟
آزاده: خيلي ممنون، بفرمائيد تو.
حامد: متشكرم، اينجا هوا خيلي خوبه.
آزاده در حال تعارف شربت
آزاده: بفرمائيد
حامد: راضي به زحمت نبودم.
آزاده: اين چه حرفيه، تعارف مي كنيد؟
لحظاتي سكوت حاكم مي شود، آزاده كه حضور خود را مانع مكالمه آنها مي بيند خارج مي گردد.
مهدي: درسته واقعيت اينه كه بايد خودمو دريابم، همه همدوره هاي من الان ماشين و خونه دارن، حساب بانكيشون قابل توجه امّا... نگران نباش، وضع من از اونا خيلي بهتره...
[مهدي سعي مي كند تخم مرغ تهي شده را با مايع سفيدي كه در يك كاسه تهيه كرده پُر كند.]
اولاً سرپناهي دارم، قديميه امّا راضيم، بعدم بين خودمون بمونه من تا چند وقت ديگه يك كلكسيونر بزرگ ميشم... ميفهمي؟ صاحب يك كلكسيون عجيب و غريب، يك كلكسيون بي نظير و گران، پُربهاترين مجموعه اي كه به همه اندوخته هاي اونا مي ارزه.
اكنون اين حامد است كه از صحبتهاي مهدي پاك گيج شده است.
حامد: حرفهاي عجيبي مي زني، بيشتر از اونكه فكر مي كردم عوض شدي؟
مهدي: خيلي ساده است، يادم مياد يه روز با مادرم رفتيم مطب يه پزشك، برخلاف خيلي از مطب ها چيزهاي عجيب و غريبي دست مريضها ميديدم، از مرغ زنده گرفته تا نوبر درختان ميوه از سَبوي گِلي پر از ماست گرفته تا شال گردن بافته شده با دست، از سبزي تازه تا...
از مادرم پرسيدم مادر عوضي نيامديم؟ اينجا كه مثل بازار روزه؟ خنديد و گفت نه مادرجون، اين پيره مرد با همه فرق ميكنه، بيشتر مريضهاشم مردم روستايي و فقيرن به جاي پول گاهي چيزهايي كه دارن ميارن، بعضي ها هيچي ندارن، دكتر گاهي پول داروي اونارو هم از جيبش ميده.
چهره ي اون وقتيكه توي گلومو نگاه ميكرد هيچ وقت از يادم نميره، كشوي كنار ميزش هميشه باز بود، مادرم پرسيد آقاي دكتر ويزيتتون چنده...؟ چنان چپ چپي نگاهش كرد كه مادرم ترسيد و هر چي تو دستش بود انداخت توي كشو و گفت ببخشيد ميخواستم پسرم مطمئن بشه... لبخند پيرمرد هنوز شفاف و روشن توي ذهنمه...
مهدي تخم مرغ را پر كرده است
خوب اينم از اين قلمش را بيرون ميآورد و روي آن چيزي مي نويسد
كاردستي خوبيه نه؟
حامد: تو چكار مي كني؟
مهدي: گفتم كه دارم كلكسيونر مي شم.
[حامد تخم مرغ را مي گيرد و روي آنرا مي خواند، مثل يخ در آفتاب تُند و ميرود چهره ي خود را پنهان مي كند تا مهدي دگرگونيش را نبيند. تصنعي مي خندد]
حامد: خوب... ديگه چي جمع كردي؟
مهدي: ديدنيه، ساعت قديمي جيبي، گليم دستباف، سبو، گلابپاش، انگشتر...
حامد: پس وضعت از استادت بهتره؟
مهدي: اين ظاهر قضيه است، كي مي دونه آدما تا كجا پيش مي رن شايد پيش پروازِ اونا، اين كارها فقط كاريكاتوره.
حامد: بگذريم [به خود مسلط مي شود] چرا؟... چرا نيومدي سالن؟ از دوشنبه منتظريم، من جلوي بچه هاي گروه شرمنده شدم به سالگرد احمد سه روز ديگه بيشتر وقت نمونده.
مهدي: راستش غير از گرفتار بودن، دلم مي خواست مثل مردم با كار مواجه بشم، آخه بيشتر از اونام از تئاتر چيزي نمي دونم، من يه شنونده و بيننده خوبيم نه يك صاحبنظر.
حامد: حوصله شوخي ندارم.
مهدي: جدي مي گم... حال اونم روز به روز بدتر مي شه.
[با اشاره مهدي، حامد اكنون متوجه حضور مريم مي شود، او همچنان روي ضبط خم شده و خيره به آن مي نگرد، حامد به سوي او مي رود.]
حامد: سلام مريم خانم... حالتون چطوره؟ منم... حامد دوست احمد... يادتون مياد؟... ما با هم رفتيم... اونروز... توي خيابون... شما اومده بوديد بدرقه... مريم خانم... منم... حامد...
[با حركت تند و عصبي مريم ليوان آب به طرفي پرتاب مي شود، حامد افسرده خاطر باز مي گردد. رو به مهدي]
هيچ كاري نتونستين براش بكنين؟
مهدي: خيلي عجيبه، همه داروها روش اثر عكس داره.
حامد: يعني چه؟
مهدي: داروهاي آرام بخش و خواب آور عضلاتشو منقبض مي كنه مثل چوب خشك، طفلي شده آزمايشگاه پزشكا، خيلي تلاش كرديم، ثمري نداشت، تقريباً ميشه گفت نااميد شديم.
حامد: چند ماه پيش اينطوري نبود، منو مي شناخت.
مهدي: اون اوايل مي دونست، مي فهميد كه بيماره، خودش كمك مي كرد. اما حالا فكر مي كنه سالمه، رفتارش بدتر شده.
حامد: اين خطرناكه؟
مهدي: خيلي.
حامد: عبور از يك مرحله نيست؟ شايد بهتر بشه؟
مهدي: نه؟ اين بيماري دو طيف داره، اصطلاحاً ميگن نروتيكها و سايكوزها، نروتيكها درك ميكنن كه بيمارن ميفهمن كه بايد معالجه بشن، اما سايكوزها خودشونو سالم مي دونن، به همين دليل در مقابل بيماري مقاومت ميكنن و... گاهي واقعاً خطرناك ميشن.
حامد: تو چيزي درباره ي سايكودراما شنيدي؟ تئاتر درماني؟
مهدي: آره.
حامد: از اين راه ميشه كمكي كرد؟
مهدي: عقلم به جايي نمي رسه. [لحظاتي هر دو در سكوت]
حامد: يه پيشنهاد دارم [مهدي سري به علامت سئوال تكان مي دهد] موافقي نمايشو در همين حياط اجرا كنيم؟
مهدي: كه چي بشه؟
حامد: ببين، شماها تقريباً قطع اميد كرديد درسته؟ خوب، پس وضع تغييري نمي كنه.
مهدي: شش سال تلاش كرديم، هر كاري كه ميشد انجام داديم...
حامد: خيلي خوب؟
مهدي: مي ترسم.
حامد: از چي؟
مهدي: اوضاع از اين كه هست، بدتر بشه.
حامد: سير بيماري به اين صورتي كه هست رضايت بخشه؟
مهدي: اصلاً ميترسم يه روزي از آزاده هم تمكين نكنه، اونوقت ديگه جهنمه، اون تنها كسي كه كه كنترلش ميكنه.
حامد: ببينم... زمانيكه خبر بازگشت آزادگان منتشر شد، تغييري در رفتارش مشاهده نكردي؟
مهدي: هيچ... جلوي تلويزيون ميخ مينشست، اما هيچ عكس العملي نداشت.
حامد: ببين، نمايش ما، بيشتر خاطرات و زندگي احمده، خوب، ما تمرينو شروع مي كنم، اما با اين آمادگي كه مسير كارو با توجه به هر عكس العملي از طرف مريم تغيير بديم، اگر احتياج شد في البداهه كار كنيم، بذار ببينيم وقتي با خاطرات خودش با احمد مواجه ميشه عكس العملش چيه؟ شايد به حرف اومد شايد واكنش مثبتي نشون داد، ضمناً با يك واقعيت مواجه ميشه چيزي كه هيچ وقت جرأت پرسيدنشو نداشته...
مهدي: فكر ميكني چه مي شه؟
حامد: براي هيچكسي قابل پيش بيني نيست، همه چيزو به خدا واگذار.
مهدي: نميدونم چه بگم؟
حامد: كافيه به اين سئوال جواب بدي، اونوقت تصميم گرفتن آسونه. اين شرايط براي اون زندگيه؟
مهدي: نه... عذابه... مردن تدريجيه.
حامد: ما بي اجازه تو كاري نمي كنيم، تصميم با توئه.
[در سكوت هر دو مي انديشند، سرانجام مهدي به سخن مي آيد]
مهدي: من با پزشك معالجش صحبت مي كنم، اگر موافق بود زنگ مي زنم.
[حامد دستهاي مهدي را در دست مي گيرد]
مهدي: [نشنيده ميگيرد] آزاده... شام حاضره؟
صداي آزاده: بفرمائيد تو، سفره رو چيدم.
[مهدي صميمانه به پشت حامد مي زند، يعني بفرما تو، آزاده نيز كمك مي كند تا مريم به اطاق برود. نور صحنه گرفته مي شود.
طنين ملايم تار در سكون شب، همينكه مجدداً نور مهتاب صحنه را روشن ميكنه، صداي يك جيغ و متعاقب آن خروج پر شتاب آزاده از اطاق، وي سراسيمه و مشوش خود را به حوض آب مي رساند و سر در آب فرو مي كند، مهدي از سرو صداي او با عجله به حياط مي رود]
[آزاده سر را از آب بيرون مي آورد و سعي مي كند آرامش خود را به دست آورد]
آزاده: مهم نيست، خواب ديدم، مزاحمت شدم.
مهدي: نه... اتفاقاً خوابم نمي برد.
[مهدي چراغ حياط را روشن مي كند و كنار حوض مي نشيند]
خوب تعريف كن ببينم... چه خوابي ديدي؟
[آزاده از جا بلند مي شود و سعي مي كند آنچه را ديده به ياد بياورد و تصوير كند]
آزاده: اينجا پُر بود از درختان مو، تن كشيده بودند روي داربستهاي بلند، مثل يه باغ مصفاي بزرگ و زيبا، مادر و ديدم كه دست ليلا رو گرفته بود و از ميون گلها و درختان ميومدن جلو، به طرف من، آه مادر چه لباس سفيد قشنگي، چقدر زيبا شدي، چرا اينقدر سفرتون طول كشيد، عزيز دلم ليلا جون بدو بيا بغل مامان بيا دخترم...
همينكه ليلا به طرف من خيز برداشت، رعد و برقي زد و بچه مو ترسوند بلافاصله طوفان شد، باد پيچيد توي درختها، همه چي ريخت به هم، غوغايي شده بود كه نگو، يه درخت بزرگ از جا كنده شد و افتاد رو داربستهاي مو، من ديگه اونارو نديديم... جيغ كشيدم و فرياد زدم... مادر...
ليلا... صداي من توي زوزه باد گم شد، تا اينكه صداي مادرو شنيدم كه گفت: ما سالميم...
ليلا سالمه، بايد كمك كنيم مريمو از زير درختا بكشيم بيرون من به هر طرف ميدويدم اما، هر چي تلاش مي كردم نتونستم كاري بكنم صداي مريمو ميشنيدم كه ناله ميكرد و كمك مي خواست... اما از من كاري ساخته نبود...
مهدي: تو خسته شدي، حقم داري، شبها يه ديازپام بخور تا راحت بخوابي، برو، برو بخواب، انشاءالله كه خيره، بهم الهام شده مريم نجات پيدا ميكنه.
آزاده: داداش؟
مهدي: هان؟
آزاده: تو مطمئني؟
مهدي: به لطف خدا؟... آره.
[آزاده و مهدي پنهان در ساختمان، محو تدريجي نور با روشن شدن صحنه جنب و جوش بازيگران در محوطه خانه، هر يك به كاري مشغول، حجمهاي لازم زير نظر كارگردان در محوطه جايگزين و يكي دو پروژكتور در بالاي ديوارها نصب مي شود، لوازم مورد نياز در مكانهاي مشخص قرار مي گيرند، پنجره اطاق مقابل باز است، مريم بي توجه به آنچه در محوطه خانه ميگذرد به گوشه اي خيره شده، حامد اشاره مي كند تا حجمي را جهت استقرار گروه موزيك در سمت چپ قرار دهند.]
حامد: خوبه، جايگاه موزيك اينجاست، حسين جون بنشين از بيرون نگاه كنم.
حسين: اينجا!؟
حامد: آره
حسين: جلوي تماشاچي؟ اونم به اين نزديكي؟
حامد: خُب آره، چه عيبي داره؟
حسين: من جلوي تماشاچي نميزنم، منو بذار يه پس و پشتي كه پيدا نباشم.
نادر: آقارو!
حامد: مسخره بازي در نيار دير ميشه.
حسين: من جدي مي گم، مي دوني كه برا من سخته، ببين، پش پله ها، تو اون راهرو، هر جا باشه ميشينم.
حامد: مرد حسابي مگه ميخوام افكت پخش كنم، سر به سرم نذار، حوصله ندارم.
حسين: من جلو مردم نمي زنم.
حامد: داري كلافه ام ميكني، دادمو در نيار.
حسين: پس يه لته اي، چيزي بذار جلوم كه پيدا نباشم.
نادر: اون دفعه هم همين مصيبتو داشتيم، آخه مرد حسابي ديدي كه تو آوان سن هم بودي، يه نور آبي هم روت داده بودن، خانمت گفت پس
تو كجا بودي؟ چكار ميكردي؟
رضا: آقارو، دوست دارن پشت پرده بنوازند؟
نادر: اصلاً شايد كار و بعداً بردم جشنواره، نميگن پس موسيقي زنده ايكه تو اين بروشور نوشتيد كجا بود؟
رضا: به جون خودت حسين امسال قراره جايزه موسيقي هم بدن.
حسين: [بلافاصله دستش را روي شانه رضا قرار مي دهد و فاتحه مي خواند، صداي خنده بچه ها] ايندفعه به جون خودت، كه فاتحه
شم خوندم.
نادر: من نتيجه موسيقي و لباس و گريمو از پيش داوري كردم، به نفعته كه حرف گوش كني، امسال نوبت توست.
حسين: خودم نتيجه رو بهتر مي دونم.
رضا: منم مي دونم [در هيئت مجري نتايج جشنواره] رأي هيئت داوران ...
حسين: ساكت [خود در نقش مجري كلام را مي گيرد] هيئت داوران پس از شور و مشورت بسيار نظر خود را به شرح زير اعلام ميدارد.
1ـ در زمينه لباس، هيچ يك از نمايشهاي جشنواره لباس مناسبي به تن نداشتند و لذا در خور گزينش نبودند.
نادر: خوبه به جرم بد لباسي نگرفتنشون [خنده حضار]
رضا: ساكت.
حسين: هيئت داوران از ميان كانديدا هاي بهترين گريم، متأسفانه به نتيجه واحدي نرسيدند.
رضا: خوب الحمدالله، اين يكي هم به خير گذشت.
حسين: و اما در مورد موسيقي زنده، خوشبختانه هيئت داوران به اتفاق آرا به اين نتيجه رسيدند كه از ميان موسيقي زنده نمايشهاي
شركت كننده در جشنواره، جايزه بهترين موسيقي زنده جشنواره را به... [همه در انتظار] هيچ كاري ندهند... هورا
[همه كف مي زنند كه در نتيجه يكي از بالاي حجم ميافتد، وسايل و لوازمي كه در دست بچه هاست روي زمين پخش مي شود،
حامد عصبي دست حسين را مي گيرد و او را در جاي خودش قرار مي دهد.]
مهران: هر كي كارش تموم شده بياد چائي بخوره.
[پس از آماده شدن صحنه با اشاره حامد همه در جلوي صحنه جمع مي شوند مهدي جلوي اطاقش روي پله ها ناظر كارهاي
آنهاست.]
حامد: بچه ها، با توجه به جلسه ايكه داشتيم و ويژگي اين اجرا خواهش ميكنم به اين نكته توجه كنيد كه، اين يك اجراي معمولي نيست
وظيفه شما فراتر از يك هنرمند روي صحنه است و اين مسئله توجيه شده. اين لحظه دلم مي خواد، سكوت مطلق حاكم بشه و پس از
تمركز لازم اجرا رو شروع كنيم.
از خدا مي خواهيم كه در هر لحظه مارو توفيق بده و مورد لطف و عنايتش قرار بگيريم حالا، همه به جاي خود.
[با فرمان حامد هر كسي در جايگاه خود قرار مي گيرد و صحنه درسكوت مطلق فرو مي رود با اشاره كارگردان موزيك آغاز مي كند،
طنين ملايم و شاد موسيقي رقص پروانه روي گلها را به ياد مي آورد، نرگس در نقش مريم، همگام و متناسب با موزيك حركت آب دادن گلهاي
باغچه و گلدانها را آغاز مي كند.]
نرگس: آره ليلاجون ببين اينطوري، كه گلها خراب نشن، تو هم بايد نگهداري و تربيت گلها رو ياد بگيري... چي؟ بعله منم گلها رو دوست دارم،
اصلاً من عاشق گلهام، گلها لطيفن، خوش بواند... زندگي رو زيبا ميكنن...
بدون اونا آدم دلش مي گيره... چي؟... آره عزيزم... مامانت درست گفته تو هم يه گلي... برا همين من عاشق گلم... چي [ميخندند] پس چرا
تو باغچه نيستي... تو توي باغچه ي زندگي هستي.
[از بين ديوار فرضي بين دو حياط يوسف اين مكالمه را با لذت گوش ميدهد.]
يوسف:
[با صداي بلند] گلها چو به باغ جلوه آغاز كنند
از شـــرم رُخت، ريـــختن آغـــاز كـــنند)
[نرگس كمي جا مي خورد و متوجه حضور يوسف در آنسوي ديوار مي شود، همراه با خواندن و معني شعر روسريش را محكم
مي كند.]
نرگس:
گل در نقاب غنچه و بلبل اسير شوق
باد صبا كجاست كه اين عقده وا كند؟
يوسف:
گل بي رخ يار خوش نباشد بــي باده بـهار خــوش نباشد
نرگس:
طرف چـمن و طواف بستان بــي لاله عـذار خوش نـباشد
يوسف:
رقــصيدن سرو و حالت گل بي صورت هزار خوش نـباش
جــان نقد مـحقر است حافظ از بــهر نــثار خــوش نــباشد
[مريم كه متوجه صحنه شده است آرام آرام از اطاق به ايوان مي آيد، روي دوشش ملافه اي سفيد انداخته كه مدام بر آن چنگ
مي زند.]
نرگس: سلام، ببينم رشته من ادبياته، تو شاعر شدي؟
يوسف: سلام، ببينم عمريه من ديوونم، تو عاشق شدي؟
[نرگس جا مي خورد]
نرگس: عاشق؟
يوسف: آره، عاشق گلها، خودت گفتي.
نرگس: اوه. بله...آخه اونا دوست داشتنين، اونا به زندگي معني ميدن.
يوسف: درسته، اما متأسفانه عمرشون كوتاهه، با اولين باد خزان زود پرپر ميشن.
نرگس: تو بهار زندگي، صحبت از خزان بي انصافيه، دلم نمي خواد حتي بهش فكر كنم.
[نرگس گلي را در باغچه لمس مي كند]
من... من باغبوني هستم كه همه ساله در خزان گلها با اونا ميميرم بي انصاف ته دلم لرزيد، چه وقت سخن گفتن از خزانه؟
يوسف: اما اين خزان نابهنگام رسيده، هر روز پرپر شدن گلهاي باغچه هاي مردمو مي بينم، يك خزان غير طبيعي، يك آفت، يك بلا... يادت مي آد توي قصه ها از ديوي كه تنوره ميكشيد تعريف مي كردن، ديوي كه اگر به باغي وارد مي شد، همه جا رو به آتش ميكشيد؟ خاكستر ميكرد؟
حالا هيولاي قصه ي مادر بزرگها باغ و باغچه و دشت و بيابونا به آتش ميكشه، گل و گلبرگ و سرو و درختهاي كهنسالو از پا در مياره، امروز ديو افسانه اي ديگه قصه نيست، بلاي پر غصه است.
[نرگس سعي ميكنه جلوي اشكش را بگيرد.]
نرگس: بسه ديگه احمد.
[از كلام بغض آلود نرگس يوسف متوجه گريه او مي شود.]
يوسف: معذرت ميخوام، نبايد صحبت به اينجا ميكشيد، چكنم؟ مشغله ذهني منه [سعي مي كند فضا را بشكند] اوه... راستي، داشت يادم ميرفت. مادرم ميگفت، اين عروس خانم ما هم مدتيه سايه اش سنگين شده؟
نرگس: از قول من خدمتشون سلام برسونين و عرض كنيد، اولاً ما خود سايه ايم، سايه كه سايه نداره، ثانياً در جوار خورشيد كه سايه ديده نمي شه.
[يوسف سعي ميكند پاسخ اديبانه اي بيابد].
يوسف: اِ... اُ... نخير... فايده نداره احمد آقا... باقي آوردي.
[نرگس از استيصال احمد ميخندند.]
به هر حال دلشون ميخواد امشب كلبه ما جلوه ي ديگه اي داشته باشه.
نرگس: خدمتشون عرض كنيد از اينكه ما را بتماشا دعوت كرده ايد متشكريم.
[نور صحنه قطع مي شود، صداي آژير خطر و متعاقب آن شليك ضد هوايي فضا را پر مي كند بازيگران هر كدام به سويي ميدوند]
رضا: چراغها رو خاموش كنيد.
نادر: ماشينو بزن كنار خاموش كن.
يوسف: آقا اون چراغو خاموش كن.
[صداي چند انفجار پياپي در ميان شليك مداوم ضدهوايي ها، هياهوي مردم از دور، آژير آمبولانسها، شليك چند مسلسل، انفجار توپ و تك تير اندازي افراد. همينكه صحنه آرام آرام روشن مي شود، يوسف حامد و مهران در محاصره نيروهاي دشمن در جبهه. چند لته جانپناهي نامطمئن در بيابان. حامد و يوسف در حال شليك در جهت هاي مختلف و مهران در تلاش تماس اما بيهوده و ناموفق.]
يوسف: خبري نيست؟
[مهران با تأسف سر تكان مي دهد، يوسف رو به حامد]
يوسف: اونطرفو داشته باشد.
[حامد خشابش را عوض مي كند و در جهتي كه يوسف اشاره كرد شليك مي كند.]
حامد: فايده اي نداره، تعدادشون زياده، ما رو لو دادن، منتظرمون بودن.
[يوسف همچنان در حال مبارزه.]
يوسف: چه فرقي مي كنه؟ لو دادن يا پيدامون كردن، توي حمله س يا پاتك، تو ميدون مين يا انهدام تجهيزات، شبه يا روزه، بمبارونه يا اتفاقاً
تصادف كرديم (در كنار حامد) هان؟ فرقي ميكنه؟
[حامد لحظاتي نگاهش ميكند و بعلامت منفي سر تكان ميدهد.]
حامد: نه، غير تسليم و رضا كو چاره اي؟
مهران: فرار... فرار.
يوسف: بذار يه كم فكر كنيم.
مهران: نه... تا بياي فكر كني، با اين حجم آتيش داغونمون ميكنن.
حامد: مهران تو چته؟
يوسف: به خودت مسلط باش.
مهران: وقت نداريم، جامونو دقيقاً ميدونن، روما ديد دارن.تيكه تيكه مون ميكنن.
يوسف: يه لحظه ساكت باش.
[صداي يك انفجار بزرگ.]
حامد: اين صداي چي بود؟
يوسف: ماشينمونو زدن.
حامد: پس ديگه نميشه فرار كرد.
مهران: من ميرم.
يوسف: ميزننت.
مهران: با موندن چه فرقي ميكنه؟
حامد: اگه چاره نباشه تسليم ميشيم.
مهران: من مرد شكنجه شدن نيستم، من طاقتشو ندارم، با ما مثل اسير رفتار نميكنن، بچه هاي اطلاعات عملياتو تيكه تيكه ميكنن.
[شليك تيرها از هر سوي بيشتر و متمركزتر ميشود.]
يوسف: يه لحظه ساكت.
حامد: من رفتم.
يوسف: صبركن، نرو... مهران...
مهران: هواي منو داشته باش. خداحافظ، اگه موفق شدم كمك ميارم
حامد: مهران؟
[مهران همينكه از كمينگاه خارج مي شود مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد، فرياد او را مي شنويم.] <
nikbakht
