نمايشنامه - مسافر
بسمه تعالي
مقدمه ناشر:
تئاتر به عنوان كهن ترين، عالي ترين و والاترين تجليات روح، ذوق، نبوغ و ادراك بشر، آيينه تمام نماي زندگي و تاريخ جوامع به شمار مي آيد و ادبيات نمايشي هر ملت تصويرگر كردارها، پندارها و آرمانهاي آن ملت است.
تئاتر بطور عام هميشه موظف بوده، در مقام راهنما و روشنگر، از درد و رنج هاي تحميل شده به بشر سخن براند، و بشر به عنوان موجودي جستجوگر، كاشف، حق خواه، حق جوي و خدا پوي هميشه خواسته است به نادانسته ها فائق آيد و دانسته ها را بكاود و آنگاه كه حقايق بر او روشن شد آنرا حفظ، ضبط و ثبت نمايد. انسان مايل است آنچه را كه عزيز شمرده و براي بدست آوردنش مجاهده نموده و از آن پرتو حق و عدالت و آزادگي برمي آيد، محفوظ بدارد و اينجاست كه هنر نمايش به ياري برمي خيزد.
از جمله وقايعي كه ملت ما در فراز و نشيب پرشور و متلاطم آن مردانه در عرصه هاي رويارويي پليدي و پلشتي با ايمان و عشق، هشت سال را با ايثار، يگانگي و رشادت تمام پشت سر نهاده، مبارزه قاطع با استكبار و كفر جهاني در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران بوده است.
جنگي كه تمامت توان و موجوديت انساني، عقيدتي، فلسفي، اقتصادي، سياسي و... كشور را به صحنه كشاند و اوراق زرين تاريخ را رقم زد. جنگ گر چه به خودي خود زشت و نفرت آور است و اين همه زشتي را از روح متجاوز مي گيرد، امّا جنگ يك سوي ديگر هم دارد. اگر اراده پليد متجاوز به هيچ مانعي برخورد نكند، جنگ يا به تعبيري دفاع مقدس هم پديد نمي آيد و ظالم متجاوز سلطة جهنمي و شيطاني خويش را تا آنجا كه امكان داشته باشد مي گستراند، ولي اين جنگ زيباست چون يك نيرو در مقابل متجاوز طغيانگر قد برمي افرازد و هيمنه، صلابت و عزّت اسلامي را به نمايش مي گذارد.
اين همه شگفتي و اعجاب خلق شده در طي دوران دفاع مقدس، مظهر ارادة انسان مؤمن آزاد است و اراده انسان آزاد، زيباترين پديده ايست كه خداوند تعالي آفريده. جنگ از اين رو زيباست كه تجليگاه روح انسان كمال خواه و بلند پروازيست كه دلش به نور عشق خدا منور گرديده و مظهر خدا و مأمن روح ايمانيست كه همانا مظهر اراده خدا، ثارالله وابن ثاره است.
در چنين وضعيتي يكي از وظايف انسان فرهيخته و انديشمند اين است كه به چند و چون اين واقعه عظيم بپردازد و تعهد مقدس قلم را نسبت به تاريخ و آيندگان بجاي آورد. اكنون كشور ما و حقيقت جامعه ما بر واژه هايي چون ايثار، شهادت، مقاومت، وحدت و بسيج بنا گرديده است. همه آنهايي كه دوران دفاع مقدس در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شركت داشتند ً تئاتر جبهه اي ً را بياد دارند و مي دانند كه در آن تبسّمها و اشكها چه عشقي موج مي زد.
تمامي سعي و اهتمام اين دفتر كه حاصل اولين جشنواره تئاتر دفاع مقدس و نخستين مسابقه بين المللي نمايشنامه نويسي در سال 1373 (و توسط معاونت هنري بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس برگزار گرديد) مي باشد اين است كه توانسته باشد بخشي از اين شور و عشق و پاره هايي از آن حادثه عظيم و سرنوشت ساز را در قالب ادبيات نمايشي عرضه بدارد و ميراث ارزشهاي سالهاي دفاع مقدس را به صاحبان آن، آيندگان و جهانيان برساند.
زمان : حمله به خرمشهر
مکان: روستائي، اطرافِ خرمشهر
[خانواده ايي، يک مرد و يک زن، در يک اتاق، شب است. صداي تک تيرهائي از دور و نزديک به طور پراکنده شنيده مي شود. اتاق تاريک است. مرد کبريتي مي گيراند، روي شعله صداي گلولة توپ از نه چندان دور به گوش مي رسد. مرد چراغ گرد سوزي را روشن مي کند.
ميان تاريکي و روشنايي، چهرة مرد و زن ناپيدا است.]
مرد: اَ خرمشهر هم گذشتن يعني؟ [مکث] خونه شون خراب؟
زن: چه کنيم؟
مرد: آفتاب بزنه مي ريم.
زن: چه وقته؟
مرد: نصفه شبه.
زن: يا خدا تا صبح.
[نوري روي قاب عکس پسرشان که شهيد شده است تابانده مي شود. همزمان نور درون صحنه پخش مي شود.]
زن: ما که بريم چه کسي سرخاکشه مي روفه؟
مرد: گفتن نخلي هم به خرمشهر آباد نذاشتن؟ ـ خونه شون خراب؟
[در صداي گلوله اي]
مرد: نامرديه،مردم ايي وسط گناشون چيه؟ [مکث] نه خوبه بچه هانِ فرستاديم شوشتر.
زن: نگفتم بريم واشون.
مرد: خونه شون خراب!
زن: يعني کس ني جلوشون بايسته؟
مرد: ايقد که جلو پامونِ ببينيم ميريم شوشتر.
زن: [به طرف قاب عکس] چه کسي سر خاکشه مي روبه؟
مرد: دلت هول زندها نه زنه... وامرده ها کارشون نيس.
زن: خاکشه واسر نيزه شخم مي زنن.
مرد [عصبي]: کله ات زده، [مکث] مو خودم وقته بزنه کله ام! جلو پامونِ بينيم راه شوشترنِ مي گيريم.
[صداي رگبار. نه چندان دور. سکوت]
مرد: چوبم کجانِ؟
زن: چوب براچته؟
[صداي رگبار، اندکي نزديک تر.]
مرد: گفتم چوبُم بيار!
[زن از پستو چوب کلفتي را مي آورد، به مرد مي دهد.]
مرد: به خدا، کسي پانهه... [سکوت]
زن: يا فاطمة زهرا.
مرد: زنيم بيابون؟
زن: ترسم چنگشون افتيم، دوني ز سر حد چقدر بار کردنِ عراق؟
[صداي رگبار ـ نزديک]
مرد: خودين؟
زن: چه مي دونم؟
[صداي پا مي آيد]
مرد: چراغنه کم کن!
[زن فتيلة گردسوز را پائين مي کشد، صداي پا نزديک مي شود، به در مي رسد. سکوت.]
مرد: [آهسته] خودته جائي قايم کن.
[زن در ترديد است]
مرد : [آهسته و عصبي] گفتم خودته جائي قايم کن.
زن: بذار بمونم، قوت قلبم بيشتره.
[مرد مي خواهد با چوب به او حمله کند.]
مرد: گفتم...!
[صداي پا به در مي خورد، در نيمه باز مي شود زن به پستو مي گريزد. مرد کمين مي کند، سربازي عراقي وارد مي شود مرد
حمله مي کند، سرباز عراقي با مسلسل تهديد مي کند، مرد مي ايستد. سرباز عراقي مي افتد، زخمي است.]
سرباز عراقي: دخيل، دخيل، يا جد خودتون!!
[مرد بالاي سر او قرار مي گيرد، زن ترسان وارد مي شود].
مرد: زخميه.
زن: عراقيه.
مرد: چراغنِ بده بالا.
[زن فتيلة گردسوز را بالا مي کشد، ابتدا تک نوري روي قاب عکس مي افتد، سپس صحنه را نور فرا مي گيرد نور مي آيد، سرباز
عراقي کف اتاق افتاده است. گلوله پايش را دريده است.]
زن: چه کنيم؟
[مرد سرباز عراقي را بر مي گرداند، چهره ايي جوان دارد]
زن: رفيقاش بيان دنبالش وضعمون زاره. شايدم بگن شما کشتيشه!
مرد: حرف مي زني، تفنگمون کجا بيد؟!
زن: فکرته حرف حاليشونِ؟
مرد: بندازش رو کولم.
زن: مي خواي بذاريش بيابون؟
مرد: نه.
زن: بلندش کن تا بخوابونيمش يه گوشه ائي.
[خوش سعي مي کند او را بلند کند، سرباز را مي گرداند، مي ماند، مکث مي کند]
زن: چه شد؟
مرد: نومش قاسمه، قاسم جليل...
[زن آه مي کشد.]
مرد: يه مرهمي براش بساز.
[سرباز را به گوشه اي مي کشاند،زن در حال رفتن]
زن: چه کس برا، قاسمم مرهم ساخت؟
[مي رود]
[مرد سرباز را گوشه اي مي کشاند لباسهاي او را در مي آورد، زن با مقداري دارو و پنبه برمي گردد.]
مرد: لباسي بده تنش کنم.
زن: چه لباسي؟
مرد: نمي بيني تمام تنش خوني و مالينن؟!
زن: مي خواي لباساي قاسمِ تن قاتلش بکني؟
مرد: وقتِ ئي حرفا نيس. کمکش نکنيم جونِ مرگ شده.
زن: به اسفل السافلين، قاسمم رخت نوش کفنش بيد، مي دوني چه مي کني مرد؟
مرد: قاسم جنگيد، داخل بيابون مرد. ئي بدبخت پناه آورده، حکم اسير داره، فرقه! چند تا لباس بده تنش کنم!
[زن در حال رفتن]
زن: جواب قاسم نِ چي بدم، لابد مي خواي با خودمون کشونيش شوشتر؟
مرد: زده سرت؟
[مرد نگاهي از سر خشم به زن مي اندازد. زن مي رود لباس بياورد.]
مرد: (با خودش) فردان چه کنيم؟
[با پنبه اطراف زخم را پاک مي کند، زن، با چند تکه لباس نو. برمي گردد]
زن: بيا!
[مرد لباسهاي تازه را تن عراقي مي کند. عراقي به هوش مي آيد.]
عراقي: امي، امي
[زن و مرد در سکوت او را نگاه مي کنند.]
عراقي: ينصري، امي. (چشم باز مي کند): دخيل يا سيدي، يا جد خودتون...!
مرد: خون زيادي ازت رفته، آروم!
عراقي: دخيل يا سيدي، يا جد خودتون...!
مرد: راحت! کافي! خون ازت رفته، راحت!
عراقي: جنود الايراني؟!
مرد: ها،ايراني، ايراني!
عراقي: شکراً، شکراً، الحمد...، آب، ماء يا سيدي.
مرد: آب مي خواد خون ازش رفته، آب براش خوب نيس.
عراقي: شکراً سيدي، ماء. آب. [با دست اشاره مي کند]
مرد: يه کم، يه مقدار، قليل... [به زن]، مقدار آب بده بخوره... زياد براش خوب نيس.
[زن مقداري آب براي عراقي مي ريزد، به عراقي مي دهد که مي نوشد و اندکي آرام مي گيرد.]
عراقي: دوست، دوست. اخي! دوست.
مرد: ئي دوستي تونِ، وا، به دشمني تون!
عراقي: والدي، مهاجر، ايراني، دوست.
مرد، راحت، خوب، دوست!
عراقي: راحت؟ [لبخند مي زند]
[صداي گلوله. عراقي وحشت زده مي شود.]
عراقي: بعثي؟ بعثي.
مرد: زده سرش.
زن: مجبورن بيان جنگ؟ وائي مصيبت؟
مرد: خرمشهرنِ گرفتين؟
[سرباز سکوت مي کند]
مرد: په با نخلا چه کارتونِن. فصل خرماشونِ!!
زن: اسمت قاسمه؟
[عراقي باز نگاه مي کند، مبهوت، سر تکان مي دهد]
سرباز: قاسم جليل!
زن: (به قاب عکس اشاره مي کند) اسم ئي قامت رشيدمم قاسم بيد! شما کشتينش [گريه مي کند]
[عراقي سر را پائين مي اندازد]
مرد: وقت ئي حرفا نيس زن
عراقي: يا سيدي! جد خودتون، دخيل... دخيل
مرد: کسي با تو کاري نداره. وقتي که تونستي راه بري، برو خونه ات!
عراقي: لابلد... لابلد.
مرد: قصدمون بيد بريم شوشتر، جا سالم که ننهاديته، چار تا نخل ايي طرفا بيدکه وا خمپاره سرشونِ پرونديد. خونه تون خراب! مملکت
خودتون تنگ بيد زديد ايور شط؟
عراقي: لابلد سيدي، لابلد [گريه مي کند]
مرد: لاحول! و لا په چته؟
عراقي: [با ايما و اشاره]: جيش البعثي، قاتلاً، ايراني، ايراني... لا تحويل يا جد خودتون!
مرد: مرد مي خواستم تحويلت بدم که نمي گذاشتم داخل بيايي. خيالتِ اَتفنگت ترسيدمه؟
عراقي: لا طعام
مرد: چي داريم زن؟
[زن براي آوردن غذا مي رود، مرد به سرباز عراقي نگاه مي کند.]
مرد: چطور خودته کشونديه اينجا؟
عراقي: ينصر يا حبيبي، يخرجي، في الراعق!
مرد: زده کله ات، مو چه مي تونم بکنم، تونستي راه بيفتي برو! خودتون آمديد، راه برگشته نم بلديد لابد؟!
عراقي: لابلد، لابلد... سيدي!
مرد: چه گيري کرديم ها؟ مو بچه هانِ فرستاديم خونه خاله شون، شوشتر، مو که نمي تونم واتو بيام عراق که؟!
عراقي: دخيل، دخيل، يا جدي عليه السلام.
مرد: ايقدر نگو يا جدي، حرفي بزن که منطقي باشه، مو آخه مي تونم واتو بيام عراق، ئي حرفه؟
عراقي: لا تحويل!
مرد: خيالت جمع، کسي تحويلت نمي ده. سيل آدم جنگي!
[زن وارد مي شود با مقداري غذا، جلوي سرباز مي گذارد، سرباز با ولعي وحشي ناشي از گرسنگي و ترس غذا مي خورد، زن و
مرد با تعجب او را نگاه مي کنند. در اين حين نگاه آنها متوجه خرجين سرباز مي گردد مرد به طرف آن مي رود. عراقي متوجه نيست، مرد آن را
باز مي کند بي سيم است.]
مرد: په ئي چيه؟
عراقي: [ناگهاني] تحريم، تحريم!
مرد: تحريم، محرمانه؟
[عراقي با سر جواب مي دهد]
مرد: بي سيم چي! تو بي سيم چي هستي؟
[عراقي نگاه مي کند]
مرد: پيغام؟ پيغام مي بري؟
[عراقي با سر تکان مي دهد]
مرد: [به زن] حُکماً حالا دنبالشن!
زن: پيغوم چه مي بره؟
مرد: چه مي دونم؟
زن: هيچ کس از قاسمم براي من پيغام نياورد. تا داخل خاک و خلا پيداش کردن.
مرد: نمي خواسته که براي مادرش پيغام ببره.
[خوردن غذاي سرباز عراقي تمام مي شود]
مرد: مخفي شدي؟ خفي؟
[عراقي با سر تکان مي دهد]
مرد: حکماً دنبالش!
[صداي مهيب انفجار شنيده مي شود در ادامة آن صداي تيراندازي پراکنده شنيده مي شود صداي پا که به طرف خانه مي آيد]
عراقي: بعثي، بعثي... خفي. خفي يا سيدي!
[صدائي از بيرون]
صدا: زاير، زاير...
مرد: کيه؟
صدا: منم زاير، بيدارين؟
مرد: کي مي تونه خفته باشه. وائي صداها؟
صدا: باز کنين په!
مرد: اومدم.
[عراقي را با وسيله اش در پستوي خانه پنهان مي کند. در را باز مي کند سربازي ايراني وارد مي شود]
سرباز: سلام
مرد: عليکم السلام.
زن: ايي توپ و تفنگها اَطرف خودمونه؟
سرباز: هيچ معلوم نيس خونه تون افتاده وسط آتش، موندين چه کنيد؟
مرد: صبح بشه مي ريم شوشتر، راه بازه؟
سرباز: اَطرف اهواز برين.
مرد: خرمشهرنِ گرفتن؟
سرباز: پسش ميگيريم. فعلاً اَئي طرف رونديم شون عقب. خيلي ها شون داخل بيابونا گم شده ان، شما کسي رو نديدين.
سرباز: جلو دارشون دخلشون آمده، بي سيم زدن نيرو بفرستن. (با خنده) جاي آدم تفنگ و فشنگ اضاف آوردن
[سکوت]
سرباز: آمدم سري بهتون بزنم ببينم سالمين خالو!! ئي لشگرشون مال بصره بوده. يعني بهترينشون. همه شون در رفتن. تند تند بي سيم
مي زننن نيرو بفرستن.
مرد: بي سيم چيا شونم مرده ان يعني؟
سرباز (با خنده): آشناتن زاير؟
مرد: چه آشنايي خالو؟
سرباز: ديدم نگران بي سيم چي شوني.
مرد: خوتو گفتي همه شون مرده ان!
سرباز: خيل هاشون فرار کرده ن. تو کسي نِ ديدي؟
مرد: چه حرف ميزني!
سرباز: ما هم در تدارک يه حمله سريع هستيم... بايد زود خالي کنيدها.
مرد: يعني امشو مي خوايد حمله کنيد.
سرباز: (با خنده) محرمانه اس خالو!
مرد: يعني چه؟
سرباز: يعني نباس به کسي حرف بزني!
مرد: خيالت تخت!
[سرباز در حال رفتن]
سرباز: مواظب خودتون باشيد، آفتاب زد برين شوشتر، از راه اهواز هم برين، کار وامو داشتين برمي گردم درنِ براکس باز نکنيد، مگر
بشناسيدشون.
مرد: خاطر جمع!
سرباز: ئي طرفها هيچ کس نِ نديدين.
[سکوت]
سرباز: مي خواين براتون اسلحه و فشنگ بذارم.
مرد: مو که بلد نيستم تير بندازم، [با خنده]: مو فقط بلدم خرما بچينم! تو که دوني!
سرباز: چش تون باز کنيد، ائي طرفا ولواَن. وجدان هم سرشون نمي شه، تا اين جا که جلو آمدن، نه صورتي براکس نهادنِ نه سيرتي! زن و
مرد، پير و جوون بار کردنِ و برون و اينزين تمام نخلان آتش زدن
مرد: خونه شون خراب، په وانخلا چه کارشونِ؟
سرباز: چه بگم... مو دوباره برمي گردم!
[سرباز مي رود مرد همچنان ايستاده است، در خيالش نخل ها سوزند سرباز عراقي لنگان وارد مي شود گوشه اي مي ايستد!]
مرد: چرا ايستادي، زخمت خون ريز کنه، کي مي خواد بندش بياره.
[سرباز عراقي مبهوت بر جاي ايستاده است.]
عراقي: تخلف... انت تکلم... تخلف... لامروت...
مرد: ببين زاير، داري عصباني م مي کني... چي طلبکاري؟ حرف زده بودم که اينجا نبودي.
[مکث]
مرد: حالا بگير دراز بکش.
[عراقي را مي خواباند.]
عراقي: امي... امي...
مرد: اهل بصره اي؟
عراقي: [با سر جواب مثبت مي دهد] امي امي...
زن: مادرتم نمي دونه اين جائي.
عراقي: لا مطلع... امي... [گريه اش مي گيرد]
زن: تلفن خونه تونِ بده. رفتيم شوشتر براي مادرت تلفن مي کنم!
مرد: حرف مي زني ها، خُل شدي؟ مي خواي عدل بيان خونة خواهرته بمبارون کنن؟ [به عراقي]: داخل بصره چه مي کردي جيش العربي،
بعثي، بي کاري... نام و نشون داري. نشاني، ما فَعَلَ؟
عراقي: حجره... حجره
مرد: مغازه داشتي، خو واجنگت چه کار بود؟!
عراقي: لا جدال، لا جدال... امي، امي... تصبح روح!
مرد: باس بخوابي که بتوني راه بري.
عراقي: حفظ يا سيدي، حفظاً يا جد خودتون!
مرد: خونه مون افتاده درست وسط آتش، تو بخواب. لاتَخَف بخواب.
عراقي: محفوظ... محفوظ...
مرد: ها محفوظ... بخواب.
[عراقي به خواب مي رود. زن رو اندازي روي او مي کشد]
مرد: تونم اگر مي توني بخواب، فردا شايد خيلي بخوايم راه بريم؟
زن: کي خوابش مي بره. حالا مي خواي چکاره اش بکنيم.
مرد: نمي دونم وا...
زن: خيالت نيس که بخواي اين جا بمونيم که؟
مرد: وا... خودممم هم موندم، يعني بذاريمش تو خونه و بريم؟
زن: امشبِ جون سالم در ببريم، فردانِ چه کنيم؟
مرد: بيان داخل خونة آدم بگيرنش واويلاس!
زن: تقصير خودته!
مرد: چکارش مي کردم دخيل آورده، تو مي گي با چماق بزنم تو سرش؟!
زن: تحويلش بده.
مرد: مي فهمي چه اَدهنت بيرون مي آد! ئي جنگ چهار روزه، عمري باشه سال به سال بايد تو چشاي مردم نگاه کنيم يا نه؟ مي خواي بگن
نتونس يه اسيرو پناه بده؟
زن: خودشون بودن همين کارنِ ميکردن؟
مرد: من چکار کس دارم؟
زن: پس تکليف چيه؟
مرد: نتونست راه بيفته مي بريمش با خودمون!
زن: يعني بريم خونة خواهرم بگم يه سرباز عراقي نِ با خودمون آوردم؟
مرد: په چه بکنيم؟
زن: بذارش تو خونه بمونه. غذا هم براش مي ذاريم تا هر وقت که بتونه راه بيفته؟
مرد: ئي آدم زخمي مي تونه خودشه نگهداري بکنه، تازه چه فرقي مي کنه، بخوام ولش کنم برم، مثل تحويل دادن!
زن: نمي شه که با خودمون ببريمش شوشتر؟
مرد: په تو برو... منم يه کاري مي کنم!
زن: من که ئي بيابونِ بلد نيستم، تازه پس خواهرتم گفت اَ راه اهواز باس بريم، من که راه اهواز بلد نيستم.
مرد: بهت مي گم از کجا بايد بري.
زن: اصلاً تنهائي نمي رم. مي ترسم.
مرد: په بمون!
زن: وسط آتش؟
مرد: چکارت بايد بکنم؟
زن: چه بدبختي اي... امشو؟
[سرباز بيدار مي شود. در حالي شبيه هذيان، آب مي خواهد]
زن: چه مي گه؟
مرد: آب مي خواد.
زن: بايد برم اَ چاه بکشم.
مرد: خو برو بکش.
زن: توي اين تاريکي؟
مرد: شديم يزيد؟ کفرمه بالا آوردي!
[زن براي آوردن آب بيرون مي رود، چند لحظه بعد صداي گلوله مي آيد زن هراسان وارد مي شود]
زن: ديدي؟
[عراقي هراسان بيدار مي شود]
عراقي: امي... امي... بعثي!!
مرد: بغل گوشمونن!
عراقي: جيش الحربي، جيش الحربي!
مرد: خونه مون وسط آتشه. هر دو طرف مي کوبن برهم، اگه نيرو اضاف کنن دخلمون آمده، کي بشه راه بيفتيم طرف شوشتر!
[عراقي به التماس...]
عراقي: اَن احبي!
مرد: يعني تونم ببريم شوشتر؟ همه اش دو تا اتاق دارن، پنجاه نفر از ديروز تا حالا رفتن، جاندارن که تازه تونِ ببرم بگم يه سرباز عراقي با
خودم آوردم. خيلي دل خوش ازتون دارن؟ چي براشون سالم نهادينه؟
عراقي: لعنت ا... عليه صدام تکريتي... آَن لا حربيه... و ا... ان لا حربيه... يا سيدي... يا حبيب... [سرش را به ديوار مي کوبد و گريه مي کند]
قادسيه! قادسيه!
مرد: ببين برادر منزل ما درست وسط آتشه. اونا مي خوان مانِ زنن، ما هم اوانِ مي زنيم، يعني بايد بزنيم اين وسط بختمون گل کرده، جامون
افتاده وسط آتش، بچه هانِ وا مادرم فرستاديم شوشتر خودمم گفتم فردا ميام دنبالتون. حالا چه بايد بکنيم نه مي تونيم بمونيم. نه مي
تونيم ببريمت، تو جاي مو باشي چه مي کني؟
عراقي: ما فعلني؟
مرد: عجب گيري افتاديم ها؟!
[مرد انگاري چيزي به خاطرش رسيده است]
مرد: اينقدر بهت گفتم مي ريم شوشتر، پات اگر رسيد انور شط نري لاپورت بدي ها، فردا ميان شوشترنم مي زنن، اگر ئي کارنِ کردي خيلي
نامرديه [بطرف بي سيم مي رود] محرمانه... محرمانه... شوشتر هم محرمانه اس. به کسي هيچي نگي ها تازه معلوم نيس که تمومش تو
شوشتر بمونيم. شايد بريم جائي ديگه!
عراقي: لا يعلم شوشتر... وا... لا يعلم
مرد: ها دمت گرم، منم نمي دونم بصره کجاست! خوبه، بصره مال تو، شوشتر مال مو. کار به کار هم نداشته باشيم.
[صداي انفجارهاي پياپي و دائم مسلسل و توپ.]
مرد: مثل اينکه نميشه تا صبح هم بمونيم، برو يه کم اثاث جمع کن زن، براَ اينم يه مقدار غذا و نان بذار، خرما هم اگر داريم بذار، نخلي که سر
پا نذاشتن خونه خرابها، منم برم از چاه آب بکشم، هيچ اتفاقي نمي افته انشاءا... [به عراقي]
اگر تونستي از جات بلند بشي با ئي لباسهاي قاسم راستِ قبله ن بگير برو، رسيدي خرمشهر نخل هاي عراق پيداس، يه جوري از شط عبور
کن، منم برات غذا مي ذارم، در نم از پشت قفل مي کنم، امشبنه سالم در ببريم، فردان توکل به خدا کن.
[زن داخل مي آيد، قاب عکس فرزندش را ميان پارچه اي سبز مي پيچد در اين هنگام گلوله ائي توپ درنزديکي منزلشان به زمين
اصابت مي کند، به نحوي که خانه تکان مي خورد همگي از جايشان مي پرند، وحشت زده.]
عراقي: بعثيون!
مرد: معلوم نيست خيالته اونا فقط توپ و تفنگ دارن.
[شليکي ديگر، چند شليک پياپي...]
[صداي رگبارهاي دور و نزديک، عراقي با مسلسل اش به راه مي افتد ـ مرد جلوش را مي گيرد]
مرد: کي نِ ميخواي بزني؟
عراقي: العربي، الايراني
مرد: خودي و غريبه؟ برا خودت ميگي برا خودي تفنگ بندازي، نون و آب و مرهمت دادم که رو خودي تير بندازي دستت بره با ايي چماق مُخِتِه
داغون مي کنم.
[بطرف زن]
مرد: اون مسلسله ان بده من!
[زن به طرف مسلسل مي رود، آنرا براي مرد مي آورد]
زن: مواظب باش، نزني همه نِ داغون بکني
[صداي رگبار، صداي عده اي، صداي پا، صداي کوش در.]
عراقي: السلاح، السلاح
[ميخواهد اسلحه را بگيرد.]
مرد: اينا که در مي زنن خودي ان، دشمن که در نمي زنه، شما خودتون در زديد اومدين تو؟
[صداي کوبش در، صدا...]
صدا: زاير، زاير، خالو... خوبين؟
[عراقي لنگان به طرف پستو مي رود. در حين رفتن...]
عراقي: دخيل، دخيل، يا سيدالشهدا... «ع»
[صداي در زدن.]
صدا: زاير، زاير، سالمين؟ جواب دهيد.
مرد: آمدم، خو چته؟ در نِ از جا کندين.
[به طرف در مي رود آنرا باز مي کند. همان سرباز اولي ست که قبلاً وارد شده بود]
سرباز: خوب بي خيال نشستين، صد متر اوطرفترتون توپ خورده، گِراشون ئي آباديه!
مرد: خو، چه بکنيم؟
[نگاه سرباز ايراني به مسلسل عراقي مي افتد.]
سرباز: په اينه از کجا آوردي؟
مرد: چي نِ
سرباز: ئي مسلسل عراقي، بدش مو ببينم... [مشکوک] کس اومده داخل؟
مرد: کي بايد بياد؟
سرباز: دستت درد نکنه خالو، حالا قايمش کردي؟
[بطرف پستو مي رود. عراقي را مي بيند.]
سرباز: چشمم روشن...
عراقي: دخيل يا اخي!!
سرباز: برو داخل کثافت!! اونطرف که باستين به زن و بچه رحم نمي کنيم، ئي طرف دخيل دخيل!
[عراقي از جلو، سرباز ايراني به دنبال. در حالي که با کلت او را تهديد کرده است وارد مي شوند، عراقي از ترس مي لرزد.]
سرباز: چشمم روشن، دشمن توي خونه ات جا دادي؟ گفتم از کجا مي دوني که بي سيم شون خراب شده [به سرباز عراقي] جلو بيفت.
مرد: حق نداري تکونش بدي.
سرباز: چه مي گي زاير، عراقيه، دشمنه، دوني چه مصيبت از دستشون کشيديم، قاتل قاسم ته!
مرد: همه اينها که گفتي خودم مي دونم.
سرباز: خوب پس چه مي گي؟
مرد: به خونه ام پناه آورده، پاش بيرون نهاد گرفتينش هر کاري دلتون خواست کنيد.
سرباز: جنگه خالو، اينهمه صدا توپ و طياره حاليت نکرده که جنگه؟
مرد: خو جنگ باشه، يعني تو جنگ بايد نامردي کرد؟ خدا هم تو جنگ آدم نِ مي بينه، هم تو غير جنگ!
سرباز: وقته تلف نکن خالو ئي دهات افتاده وسط دو تا نيرو.
مرد: مو به ئي حرفا کاريم نيس تا توي ايي خونه اس هر کس بخواد بگيرتش بايد از روي جسد مو بگذره، رفت بيرون هر چه قسمتش باشه!!
سرباز: حرف مي زني ها حالا يه چي بهش مي گم. تو مي دوني سنگ کي نِ به سينه مي زني؟(به زن) تو يه چي ش بگو.
زن: امروز هر چي بگم فردا گيرم، هر چي خودتون دونيد!
سرباز: چه گيري افتاديم ها!
مرد: تو چه گيري افتادي، راه تِ بکش برو، کس که جلوته نگرفته!
سرباز: افتادي چنگ سرباز عراقي مو چه خاکي سرم بکنم؟
[سکوت، سکوت.]
سرباز: فاصله شون خيلي نزديکه، سيل بدبختي!! چنگشون بت برسه غربالت کردن زاير.
مرد: چنگشون نمي افتم.
سرباز: اگر دونستي چه کردن با جماعت ئي خاک، ئي طور نمي گفتي!
[در اينجا مي تواند چند اسلايد در ارتباط با گفتار سرباز ايراني نشان داده شود.]
مرد: پناه آورده، زخمي شده. گفت به جدت قسم، اگر تحويل بدم چه فرقيمه با او نامرد که دو طفل مسلم نِ به تيغة خنجر سپرد؟ اي حرفا
هيچ حاليتون نيست؟
سرباز: منم مي نشينم اينجا.
[مرد مسلسل را بطرف سرباز ايراني مي گيرد.]
مرد: اروا خاک قاسم، بي کلک!
سرباز: [به زن] سيل کن بدبختي؟!
[صداي رگبار مسلسل از فاصله ي بسيار نزديک]
سرباز: ديدي؟
مرد: خودي ان.
سرباز: چه معلوم؟
[به طرف او مي رود]
سرباز: او چراغنه يه کم بده پائين، يه سر و گوشي آب بديم.
[بيرون مي رود، سريع بر مي گردد. زن نور چراغ را کم کرده است.]
سرباز: عراقيان، آتش مسلسلشون پيداست.
عراقي: [به ناگهاني] دخيل، دخيل... زاير، سيد، دخيل...
[لولة مسلسل را از دست مرد به طرف سينه اش مي گيرد.]
عراقي: اقتل اقتل
[صداي گلوله توپ، صداي مسلسل، پي در پي]
سرباز: خونه ته با خاک يکي ميکنن، سر راشون هيچ جانِ سالم نذاشتن، از آدم بگير تا دار و درخت.
[صداي پاي عده اي]
صدا: هي...
سرباز: هي
صدا: کي اونجا است.
سرباز: سلام خسته نباشين، چه خبر؟
صدا: دارن ميان اي ور اون جا چه کار مي کني؟
سرباز: خالومه... اومدم کمکشون.
صدا: سريع تر...
nikbakht
