بابا به آرزوش رسيد
وقتي خبر دار شدي از شهادت پدرت، اولين چيزي که به نظرت رسيد چه بود؟
گفتم خوش به حالش! يکي از بزرگترين آرزوهاي پدرم شهادت بود. خوشحال شدم که بالاخره به آرزوش رسيد. خيلي ناراحت بود که از رفيقان شهيدش جا مانده است. هميشه مي گفت اين که هنوز نرفته ام به اين خاطر است که حتما يک گيري در وجودم هست که نگه ام داشته است. مي گفت از خدا مي خواهم من را بخاطر دوستان شهيدم هم که شده ببخشد و ببردم کنار همان ها.
آن موقع که خبر شهادت بابا را شنيدي، اول به اين فکر کردي که پدرت بالاخره به آرزوش رسيد، يا به اين فکر کردي که پدرت را از دست داده اي و سايه اش دست کم به طور مادي از سرت کم شد؟ ا
ولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود الآن بايد چه کار کنم! حالا ديگر مادر و برادرم به من نگاه مي کردند. اما براي بابا که واقعا خوشحال بودم. چون مطمئن هستم جايش خوب است. وقتي که شهيدان جديدي را تشييع مي کردند يا وقتي که کساني مثل شهيد صياد شيرازي به شهادت مي رسيدند،
هيچ موقع پيش خودت فکر مي کردي که ممکن است روزي پدر تو جاي آن ها قرار بگيرد و روزي تو پسر شهيد کاظمي بشوي؟
هيچوقت همچين فکري نمي کردم. هر وقت شهيدان را مي آوردند، متاثر مي شدم اما اصلا فکرش را نمي کردم.
رفتي اروميه که محل شهادت پدرت را ببيني؟
نه. اتفاقا مي گفتم که مي خوام بروم اروميه، محل حادثه را ببينم. گفتند نه، نمي شود بروي. کساني که مي خواستند تسليت بدهند مي آمدند و مي رفتند. آمدند با من صحبت کردند که حالا چه کار بايد بکنيم و چه طور مراسم بگيريم. عملا فرصت نبود بروم اروميه، هوا هم مساعد نبود. در اين مدت هواي برادرت محمد سعيد و مادرت را داشتي؟ او خيلي اذيت شد سر اين قضيه. هم خبر را بد گرفت و هم بيشتر به پدرم وابسته بود. بابا خيلي به سعيد توجه داشت. به اش خيلي محبت مي کرد. اين قدر که گاهي من به بابا اعتراض مي کردم که " لوس اش نکن!" سعيد خيلي اذيت شد. خيلي سعي کردم جلوي خودم را بگيرم و محکم باشم که سعيد و مادرم بيشتر از اين اذيت نشوند. مي خواستم سعيد بتواند يک جورهايي به ام تکيه کند. حال مادرم هم خيلي بد بود اين چند روز. فشارشان روي ? هم آمد. فکر مي کنم ده تا آمپول تقويتي به شان زدند که سرپا بمانند.
چه شد که شهيد کاظمي را در گلستان شهداي اصفهان به خاک سپرديد؟ مگر نجف آبادي نبود؟
به نظر من مردم نجف آباد هم حق داشتند که انتظار داشته باشند بابا را در نجف آباد به خاک بسپارند. بالاخره مي گفتند فرمانده شهداي لشگر نجف اشرف بوده و فرمانده شان بايد پيش آن ها در نجف آباد به خاک سپرده شود. مي گفتند افتخار نجف آباد است و بايد اين جا خاکسپاري شود. از طرفي هم بابا هميشه به من و مادرم مي گفت من را حتما کنار قبر شهيد حسين خرازي خاک کنيد. اين را به خود من نگفته بود اما برايم گفته اند که به دوستانش مي گفت دري از درهاي بهشت، از کنار قبر خرازي به آسمان باز مي شود. يک هفته قبل از شهادت بابا بود که چهار نفري دور هم نشسته بوديم. گفت يک ورق کاغذ بياور، من وصيت نامه ام را بنويسم. در آن وصيتنامه قسم داد که من را حتما پيش قبر خرازي دفن کنيد. سعيد خيلي ناراحت شد. گفت بابا چرا اين قدر ما را اذيت مي کني؟! اين حرف ها چيست؟! وصيت نامه را گرفت و از ناراحتي اش پاره کرد که اين کارها چيست. به همين خاطر من مصمم بودم پدر در گلستان شهداي اصفهان و کنار شهيد خرازي به خاک سپرده شود.
شهيد را چه طور به خاک سپرديد؟
روز عيد قربان که آقا آمده بودند در مسجد دانشگاه بالاي سر پيکر شهيدان حادثه فالکون، سردار سليماني ازشان يک انگشتر گرفت و يک عباي آقا را. به آقا گفت آن انگشترتان را بدهيد که خيلي باش نماز شب خوانده ايد. وقتي خواستيم بابا را خاک کنيم، سردار سليماني رفت داخل قبر. عباي آقا را پهن کرد. مقداري تربت کربلا آورده بود. آن را روي عبا پخش کرد. خانواده شهيد خرازي هم آن جا بودند. آن ها هم خواستند از همان داخل قبر بابا به قبر شهيد خرازي سوراخي درست کنند و مقداري از آن تربت کربلا را در قبر شهيد خرازي هم بريزند. بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا را هم گذاشتند زير زبان بابا. من و سعيد هم بالاي سر قبر ايستاده بوديم. آن جا هم سعيد خيلي بي تابي مي کرد. رفت پايين توي قبر و به زور از بابا جدايش کرديم. سردار سليماني و دکتر قاليباف هم خيلي متاثر بودند. عبا را دور بابا پيچيدند و ... تمام شد! به ما اجازه ندادند بالاي سر قبر بمانيم و ببينيم که دارند خاک مي ريزند...
حالا که پدر را در گلستان شهداي اصفهان به خاک سپرديد، دل تان براي آن جا تنگ نمي شود؟
خب چرا. به همين خاطر هم با مادرم و سعيد قرار گذاشته ايم که پنج شنبه جمعه ها را برويم اصفهان پيش بابا.
چه چيزي از توصيه هاي پدر را بيشتر به ياد داري؟
بابا خيلي روي زيارت عاشورا و قرآن تاکيد داشت. هميشه به من و سعيد مي گفت قبل از خوابيدن و قبل از بيرون رفتن از خانه، هر قدر که مي توانيم قرآن بخوانيم. مي گفت تاثيرش را در زندگي تان مي بينيد و تا حالاش هم ديده ايم اين تاثير را. قرآن خواندن و زيارت عاشوراي خودش که ترک نمي شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زيارت عاشورا مي خواند. صبح هاي جمعه هم چهارتايي دور هم مي نشستيم در همين اتاق و سوره جمعه روا مي خوانديم.
آخرين بار که نشستي با پدرت گپ زدي و حال و احوال حسابي کردي، کي بود؟
همان شب شهادتش نشسته بوديم دور هم و حرف مي زديم. حالا که فکر مي کنم، مي بينم چه لحظات شيريني بودند.
چه گفتيد با هم؟
گپ آخرمان، خيلي گپ باحالي بود. وقتي شب رسيد خانه، يک سي دي با خودش آورده بود. گفت محمد، اين سي دي را بگذار ببينيم چي است! به قول خودش " مشق" هايش را هم پهن کرده بود جلوي خودش. سي دي يک گزارش ويديويي بود از عمليات ثامن الائمه. بابا مي گفت من خودم تا حالا اين فيلم را نديده ام. هر کس را که در فيلم نشان مي داد، مي گفت خصوصيت اش اين بوده و چه طوري شهيد شده. خلاصه بيشترشان شهيد شده بودند. در فيلم نشان مي داد که بابا داشت نيروهايش را توجيه عملياتي مي کرد و فقط يک زير پيراهني تنش بود. ريش هايش هم خيلي بلند و به هم ريخته شده بود. حتما وقت نکرده بود به شان برسد. اما آن ها که مي گفت شهيد شده اند، اغلب خيلي تميز و مرتب و شيک بودند. سعيد به بابا گفت:« ببين، اين جور آدم ها شهيد مي شوندها! تو مي خواهي با اين قيافه به هم ريخته و نامرتب ات شهيد هم بشوي؟!» . بابا خيلي خنديد به اين حرف سعيد، خيلي خنديد. البته احساس کردم ياد شهادت هم کرده و دلش گرفته و مي خواهد با خنديدن هاش ما متوجه نشويم. فيلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتي که اين فيلم را گرفته اند مي گذرد. ما براي چه مانده ايم و ... يک خرده از اين چيزها گفت. شب هم سعيد را برد پيش خودش خواباند. صبح که مي خواست برود، من ديگر نديدمش. اما سعيد که صبح زود بيدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را ديده بود و به اش گفته بود:«مواظب خودش باش!» پيش نيامده بود سعيد همچين حرفي بزند به بابا. هميشه وقتي چيزي به بابا مي گفتيم، به همان شکل نظامي جواب مي داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعيد يک« چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود. بيشتر پسرها حرف هايي دارند که هيچ وقت رويشان نمي شود يا دليلي نمي بينند به پدرشان بگويند. تو هم حرفي داشتي که به پدرت نگفته باشي و حالا دلت بسوزد که نگفتي؟ نه. هر حرفي بود مي رفتم به بابا مي گفتم. با او خيلي راحت بودم. تصور عمومي اين است که افراد نظامي در خانه خيلي نظامي و شق و رق برخورد مي کنند. بقيه را نمي دانم چه طور هستند، اما بابا اين طور نبود اصلا. خيلي شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوايمان فرق مي کرد. سرحال مان مي آورد. چه قدر از وقت پدرت در خانه مي گذشت؟ دانشگاه من نزديک محل کار بابا بود و بيشتر شب ها با او بر مي گشتم خانه. خب بايد صبر مي کردم تا کارهايش تمام شود. بعضي وقت ها به ساعت 11 يا حتي آن ور تر مي کشيد. به غير از ماه رمضان به ياد نمي آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه. من مي رفتم در يک اتاقي و مي نشستم به درس خواندن. بعضي وقت ها هم دراز مي کشيدم و يک چرتي هم مي زدم. وقتي با بابا بر مي گشتيم خانه، براي من ديگر جاني باقي نمانده بود. اما بابا که قطعا خيلي بيشتر از من دويده بود و خسته شده بود، در خانه را که باز مي کرد چنان سلام گرمي مي کرد که انگار تازه اول صبح است و بيدار شده است. مي گفت:« خيلي مخلصيم»، « خيلي چاکريم»! هميشه در تعجب بودم که بابا چه حالي دارد با اين همه کار و خستگي اين قدر شارژ و سرحال است.
احمد کاظمي براي تو بيشتر يک پدر بود، يا يک قهرمان يا يک نظامي معمولي که دارد به وطنش خدمت مي کند؛ مثل همه؟!
اول از همه برايمان يک پدر واقعي بود. سنگ تمام گذاشت در پدري کردن. به فکر همه چيزمان بود. خيلي هم آينده نگر بود. از يک طرف هم مي توانم بگويم يک رزمنده بود.
کدام خصوصيتش بيش از همه به نظرت مي آمد؟
نمي دانم اين را بگويم يا نه، اما پدرم خيلي در پوشش اش و ظاهرش ساده بود. هميشه دوست داشت ساده ترين لباس را بپوشد. به سر و وضع خانواده خيلي اهميت مي داد که حتما لباسمان نو باشد، تميز باشد، شيک باشد... اما خودش تنها چيزي که برايش مهم بود، تميزي لباس بود. يک بار براي روز پدر من و سعيد و مادرم رفتيم برايش يک دست کت و شلوار خريديم. اما هر کاري کرديم نپوشيدش. بعضي وقت ها که مي خواست بيرون برود و نمي خواست لباس نظامي بپوشد، به من مي گفت:"محمد يک کاپشن به ام بده بپوشم". يک لباس را آن قدر مي پوشيد که برايش مي انداختيم دور! با اين که وقتي داشتيم وسايل شخصي اش را جمع مي کرديم، ديديم چقدر لباس نو داشته و دست به شان نزده است. خيلي هم در خانه کمک کار بود. به گل و گياه و باغباني خيلي علاقه داشت. در خانه هم جارو کردن و ضبط و ربط خانه با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزي هم مي کرد که مادرم استراحت کند. اين آخري ها ريه اش که شيمايي بود، بيشتر اذيتش مي کرد. نبايد سرخ کردني مي خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردني نمي خورديم. به همين خاطر بيشتر غذاهايي درست مي کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبل تر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمي گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.
آخرين توصيه پدرت به ات چه بود؟
بعد از شهادت بابا يکي از دوستانش او را خواب ديده بود و بابا گفته بود به محمد بگو حتما قبل از هر کاري با مادرش مشورت کند. من هم گفتم چشم
گفتگو:م.گ
گيوکي
