متن كتاب "مين هاي دوست داشتني"

کد خبر: ۱۱۲۰۸۱
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۳۸۵ - ۱۴:۴۱ - 31January 2007

 بر اساس زندگي سردار شهيد عليرضا عاصمي

 

نويسنده:داود بختياري دانشور

 

كودكي از كاشمر

بي‌خوابي همچنان تو چشمان روشنش موج مي‌زد. با آن كه از سلامت همسرش اطمينان كامل داشت، دلشوره‌ آزارش مي‌داد. شب گذشته را به خاطر آورد. تا صبح پلك رو پلك نگذاشته بود. شايد تمام كاشمر را قدم زده بود و برگشته بود. شايد هم فقط خياباني را كه خانه كوچك‌شان در آن جا بود، هزار بار بالا و پايين كرده بود.

خودش دنبال ماما رفته بود. زن انگار كه از قبل خبردار باشد، با اولين زنگ در را باز كرده بود رويش؛ با صورتي پر از خنده. به خانه كه رسيده بودند، دستور پشت دستور. او هم مثل شاگرد انجام وظيفه كرده بود؛ بي هيچ اشتباه يا غلطي در كار گفته شده.

- ها، كجايي آقا معلم؟

باباي مدرسه بود كه صدايش مي‌زد.

- هيچ جا... همين جا پيش شما.

- خبري شده اين قدر تو خودت هستي؟

مانده بود چه بگويد. شايد شرم داشت از گفتن اين كه پدر شده. آن هم پيش مردي كه كمر خم كرده بود و دست و پا مي‌لرزاند.

- خانم... فارغ شده‌اند.

- به سلامتي... چي هست، پسر يا دختر؟

- پسر.

- اسمش را چه گذاشته‌اي؟

- عليرضا.

- خدا برايت ببخشد.

- راستي اگر زحمت نيست، يك جعبه شيريني بخر بياور.

- اي به روي چشم... تا بعد از زنگ، جعبه شيريني آماده هست. خيالت جمع، آقامعلم.

عليرضا عاصمي در پاييز سال 1341 مصادف با اول رجب در شهر كوچك كاشمر، شهر شهيد آزاده آيت الله سيدحسن مدرس به دنيا آمد.

عليرضا پسر بزرگ خانواده، در دامان پدر و مادري مؤمن رشد يافت. تحصيلات ابتدايي را در مدرسه‌اي كه مسائل و آداب اسلامي در آن رعايت مي‌شد، شروع كرد. او با بهره‌گيري از جلسات مذهبي كه در منزل‌شان برگزار مي‌شد، با معارف ديني و تا حدي با اوضاع سياسي و اجتماعي آشنا شد.

خانواده عليرضا همواره به عنوان افرادي متدين، خوش نام و اهل خير در ميان مردم معروف بوده و هستند. عليرضا در مهر 1357 به همراه دوستانش، اولين راهپيمايي دانش آموزان در كاشمر را برگزار كرد كه خود سرآغاز حركت‌هاي مردمي در اين شهر شد.

با پيروزي انقلاب اسلامي، عرصه ديگري در مقابل او گشوده شد و فعاليت‌هايش را در قالب انجمن اسلامي دبيرستان، فراگيري آموزش نظامي و گشت زني شبانه در شهر ادامه داد. با شروع رسمي جنگ تحميلي در آخرين روز شهريور 1359 شور و نشاط خاصي در وجود او براي دفاع از حريم انقلاب شعله‌ور شد. يك هفته بعد، با سن كمش و اصرار بسيارش، جزو اولين گروه عازم جبهه‌هاي جنگ شد. پس از هفته‌هاي مديد و ملال‌آور، همراه شش نفر از نيروهاي كاشمر، از اهواز به خط مقدم جبهه يعني سوسنگرد رفت. از همان ماه‌هاي اول كه در جبهه سوسنگرد بود، با ادوات مختلف جنگي آشنا شد. اولين برخورد او با مين و علاقه‌اي كه به تخريب پيدا كرد، او را براي آموزش دوره‌هاي آموزش مين كه در گلف اهواز برگزار مي‌شد، كشاند. خيلي زود خنثي كردن مين‌هاي مختلف را فراگرفت و به عنوان فرمانده گروهي از تخريب‌چي‌ها معرفي شد.

عمليات طريق‌القدس «بستان» در آذر1360 اولين عملياتي بود كه عليرضا به عنوان نيروي تخريب در آن شركت كرد. بعد از آن هم عمليات طريق‌القدس، محرم، والفجر مقدماتي، والفجر8، بدر، خيبر و...

در عمليات بستان مجروح شد. همه‌ي بدنش را تركش پوشاند و با دستي شكسته به بيمارستان شيراز و بعد به مشهد منتقل شد.

در سال1362 در حالي كه از مدت‌ها پيش به عنوان جانشين تخريب قرارگاه كار مي‌كرد، به عنوان فرمانده تخريب قرارگاه كربلا انتخاب شد.

عليرضا با استفاده از فرصت‌هايي كه گه گاه به دست مي‌آورد، ديپلم خود را در سال1361 گرفت و در سال1363 در مركز تربيت معلم شهيد باهنر تهران پذيرفته شد ولي طاقت دوري از جبهه را نداشت. اولين شبي كه در تربيت معلم خوابيد، صبح به كاشمر تلفن زد و گفت :«سخت‌ترين شب عمرم ديشب بود كه راحت روي تخت خوابيدم ولي دوستانم زير خمپاره‌ها بودند».

همان روز عازم جبهه شد و تعدادي استاد و دانشجو را هم با خود برد.

اعتقاد عليرضا اين بود كه در جبهه بايد عمليات كرد، در غير اين صورت يا آموزش داد يا آموزش ديد. با تمام وجود در صدد انتقال تجربيات و دانسته‌هاي رزمي به نيروها بود. رشد دادن نيروها از خصلت‌هاي عليرضا بود.

طراحي جنگ‌افزارهاي مورد نياز در عمليات از ويژگي‌هاي ديگر عليرضا بود. تهيه فرش برزنتي براي گستردن روي سيم خاردار، آتشبار آرپي‌جي، موشك براي انهدام دژ دشمن و تهيه انواع تله‌هاي انفجاري از آن جمله بودند.

با پيگيري‌هاي عليرضا، در اواخر شهريور1362 بخشي از بيابان جاده اهواز- آبادان براي بناي اردوگاه نيروهاي تخريب در نظر گرفته شد. بناي اوليه اردوگاه با يك تانكر و چند چادر گذاشته شد. بعدها مقدمات ساخت سوله و نمازخانه اردوگاه فراهم شد.

در پاييز 1362 با دختري از تهران ازدواج كرد. همسر عليرضا، زندگي مشترك خود را با جنگ پيوند زد و راهي اهواز شد. شروع زندگي‌شان در يكي از اتاق‌هاي9 متري هتلي در اهواز بود. ثمر اين ازدواج، نوزاد پسري به نام رسول شد.

در عمليات والفجر هشت، علي دچار كمبود كلسيم شد. دست‌هايش تركيدگي پيدا كرده بود. چند روز بعد هم شيميايي شد و به رغم آن كه دو هفته استراحت مطلق داشت، سريع به منطقه برگشت.

در سال 1365 عازم تيپ ويژه پاسداران در باختران شد. اين تيپ تحت امر قرارگاه رمضان قصد انجام سلسله عمليات برون مرزي را داشت. عمده نيروهاي زبده و قديمي تخريب در قرارگاه رمضان دور عليرضا جمع شدند.

در همان ايام، عليرضا به همراه تعداد محدودي از نيروها براي شناسايي كيلومترها مسير عمليات برون مرزي، روانه خاك عراق شدند. اين شناسايي، سرآغاز عمليات فتح چهار بود. بعد از مدتي، به ايران برگشتند و نيروي تخريب به فرماندهي عليرضا عازم عمليات فتح يك شدند.

با بمباران شهرها، به خصوص باختران، عمليات فتح دو و سه در سليمانيه و ارد بيل عراق انجام و همزمان مقدمات عمليات فتح چهار مهيا شد.

عليرضا در روز شنبه 13 دي 1365 ساعت سه بعدازظهر به هنگام تخريب بمبي در چاله‌اي در خارج از شهر باختران، به همراه سه تن از يارانش به شهادت رسيد.

 

اعلاميه

پدر عليرضا راه مي‌افتد مي‌رود. مادرش هم همين طور. دايي رضا و عمو حسين هم. ما آخرين نفر هستيم. عليرضا مشغول جا به جايي اعلاميه‌ها است. من جلوي در كنار موتور هستم.

گروهبان مهرجو، از همسايه‌هاي كوچه يكهو پيدايش مي‌شود. قد كوتاه و شكم گنده‌اي دارد. ابروهايش چنان پهن است كه به دم گربه مي‌ماند. سبيل‌هايش دهان گنده‌اش را پوشانده. هول و دستپاچه موتور را ول مي‌كنم و مي‌دوم داخل خانه.

- گروهبان مهرجو... گروهبان مهرجو...

- اين موقع از روز؟!

- آره... خودش است.

- پدر و مادرم را ديد؟

- نه. آن‌ها رفته بودند تو خيابان كه او داخل كوچه شد.

عليرضا كه از اتاق زده بيرون، نفس بلندي مي‌كشد. بعد پشت مي‌چسباند به ديوار. اعلاميه‌ها زير پيراهنش به قاب عكس مي‌ماند.

- حال چكار كنيم؟

- هيچي. مي‌رويم دنبال كارمان. حالا چرا آمدي داخل خانه؟

- ترسيدم. ترسيدم سؤالي چيزي ازم بپرسد و تويش بمانم.

- آن قدرها هم حالي‌اش نيست. فكر كردي كي است. يك گروهبان كه بيشتر نيست.

- عجب دل و جرأتي داري تو، عليرضا.

- برو پيش موتور... تا شك نكرده.

عليرضا برعكس من آدم پردل و جرأتي است. جلوي در، گروهبان مهرجو ايستاده كنار موتورم. يك دستش به كمرش است و يك دستش به كلاهش. مردي با چشم‌هاي دريده‌ از كنارمان رد مي‌شود. عابر است. خدا را شكر مي‌كنم.

- خانواده عاصمي هستند؟

- نه... يعني فقط عليرضا خانه است.

دست مي‌گذارد رو زنگ. از لاي در، عليرضا را صدا مي‌زنم. نبايد با آن ريخت و قيافه بيايد جلوي در. جوابي نمي‌دهد. خدا خدا مي‌كنم صدايم را شنيده باشد.

- تو همدست عليرضا هستي؟

مي‌مانم چه بگويم. تته پته‌كنان مي‌گويم :«من دوست عليرضا هستم... تو يك مدرسه درس مي‌خوانيم؛ همكلاسي‌اش».

- پس خوب مغزت را شستشو داده.

فكر مي‌كنم مگر مي‌شود مغز آدم را شست كه عليرضا مي‌آيد جلوي در.

- سلام، فرمايشي بود گروهبان؟

گروهبان نگاه چپي به عليرضا مي‌اندازد و كلاهش را از سرش برمي‌دارد. بعد سرش را مي‌خاراند و بلند مي‌گويد :«اعلاميه‌هاي توي خانه ما، كار تو بود؟».

- اعلاميه؟! كدام اعلاميه گروهبان مهرجو. گيردادي‌ها!

- خودت را به كوچه علي چپ نزن. همان اعلاميه‌هاي آقاي خميني... كه نمي‌دانم با اين مملكت چكار دارد.

جنجال و سروصداي گروهبان كوچه را برمي‌دارد. چندتا از همسايه‌ها مي‌آيند بيرون. دوتا از مردها با زيرشلواري كنارمان مي‌ايستند. قيافه خنده‌داري پيدا كرده‌اند. عليرضا همان طور زل زده تو صورت سرخ شده گروهبان مهرجو. يكهو گروهبان مي‌تركد :«پررو، پررو... نگاهم نكن. جواب بده».

همسايه‌ها با دهان باز به عليرضا نگاه مي‌كنند. عليرضا به صورت‌شان مي‌خندد. همسايه‌ها سر تكان مي‌دهند. هيچ كدام دل خوشي از گروهبان مهرجو و خانواده‌ي فيس و افاده‌اي‌اش ندارند. يكي از مردها آهسته مي‌گويد :«با بچه چكار داري؟ آقاي عاصمي را صدا كن...»

- اين بچه است؟ ده تاي من و تو را تشنه مي‌برد لب چشمه و برمي‌گرداند. تمام كاشمر را سر كار گذاشته... فكر كردي آقاي عاصمي خودش از كارهاي اين بچه بي خبر است.

مرد انگار بدش نمي‌آيد سر به سر گروهبان مهرجو بگذارد. گروهبان يكهو مثل ديوانه‌ها مشت مي‌كوبد رو سينه مرد.

- برو پي كارت، فضولي‌اش به تو نيامده...

مرد كه انگار ترسيده باشد، يك قدم به عقب برمي‌دارد. عليرضا پا مي‌گذارد جلوتر؛ درست رو به روي شكم گنده گروهبان.

- پدرت كي مي‌آيد؟

- نمي‌دانم... رفته‌اند مهماني.

گروهبان نگاه به داخل خانه مي‌اندازد و مشت گوشتالودش را مي‌كوبد به در. در، همراه شيشه‌هايش مي‌لرزد؛ مثل دل من. عليرضا در را چهارتاق باز مي‌كند.

- كسي خانه نيست. باور نداريد، داخل شويد.

با اين حرف عليرضا، وحشت سر تا پايم را برمي‌دارد. آب دهانم خشك شده. چشم‌هايم از كاسه مي‌زند بيرون. عليرضا خونسرد ايستاده كه گروهبان داخل خانه شود. گروهبان پوتين‌هاي براقش را مي‌كوبد به زمين؛ انگار كه احترام نظامي بگذارد. بعد تا جلوي در مي‌رود و دست‌هايش را مي‌گذارد دو طرف چهارچوب آهني در. هيكل گردش، نصف در را پوشانده است.

يكهو برمي‌گردد و زل مي‌زند به صورت عليرضا كه خونسرد است و بي خيال. فكش را رو هم مي‌كشد و راه مي‌افتد طرف خانه‌شان. من هم ول مي‌شوم رو موتور. همسايه‌ها همه مي‌روند طرف خانه‌شان. عليرضا برمي‌گردد داخل خانه. انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده است.

- راه بيفت، دير كرديم... الآن پدرم نگران مي‌شود.

تا موتور را روشن مي‌كنم، عليرضا مي‌پرد تركم. باد با سوز شروع مي‌كند به وزيدن. مشت مي‌كوبم رو شكم عليرضا. عليرضا به خنده مي‌افتد.

- بايد احتياط كنيم. شهرباني چي‌ها همه جا هستند.

با آن همه سفارش عليرضا، از جلوي خانه گروهبان مهرجو مي‌گذرم. گروهبان جلوي در، با زيرشلواري ايستاده. ما را كه مي‌بيند، مي‌رود داخل. انگار مي‌ترسد از ابهتش كم شود. هر دو مي‌زنيم زير خنده.

- كي حال‌مان را بگيرد، خدا مي‌داند.

- من كه زهره ترك شده بودم، عليرضا.

- اين طور موقع‌ها، خودت را بزن به بي‌خيالي.

موتور را درست جايي كه با پدر عليرضا قرار داريم، نگه مي‌دارم.

- دير كرديم، رفته.

- حالا چكار كنيم؟

- همه را خودمان پخش مي‌كنيم. آنها كارهاي مهمتري دارند.

هوا تاريك شده. باد شدت گرفته. تازيانه‌اش صورت را خراش مي‌دهد و مي‌سوزاند. سر هر كوچه كه قرار است اعلاميه پخش شود، ترمز مي‌زنم. عليرضا مي‌دود تو كوچه. تا برگردد، دلم هزار راه مي‌رود و از ترس اين كه گرفته باشندش، خيس عرق مي‌شوم.

- بچه، مگر تو خانه‌ نداري. اين جا براي چه ايستادي؟

صداي مأمور چنان تو دلم را خالي مي‌كند كه نزديك است موتور را ول كنم و پا به فرار بگذارم. نفسم بند آمده. نگاهم به كوچه‌اي است كه عليرضا رفته داخلش. جك موتور را مي‌زنم و سر پا نگه‌اش مي‌دارم. مأمور مثل بختك افتاده بالاي سرم. قد بلند است و هيكلي.

- منتظر دوستم هستم.

- بي خود... اين جا توقف ممنوع است.

يكهو سر و كله عليرضا پيدا مي‌شود. از دويدنش مي‌فهمم اتفاقي افتاده. مي‌نشينم رو موتور و هندل مي‌زنم. روشن مي‌شود. بايد آماده شوم براي فرار. عليرضا رسيده نرسيده، مي‌پرد ترك موتور و تا مأمور دهان باز كند، گاز موتور را مي‌گيرم و به راه مي‌افتم.

- تا مي‌تواني گاز بده. شهرباني چي‌ها دنبالم هستند.

سر مي‌چرخانم. جيپ شهرباني، با چراغ‌هاي نور بالاي تندش پشت سرمان است. دو موتورسوار هم پشت سر و كنارش. فاتحه‌مان خوانده است. خيلي وقت بود دنبال عليرضا بودند. هر بار قسر در رفته بود. دلم مي‌گويد اين بار تو چنگ‌شان هستيم. از آينه نگاه مي‌كنم به صورت عليرضا. خونسرد دارد چيزي را زير لب زمزمه مي‌كند :ذكر مي‌گويد.

- يك جا نگه دار، پياده شو و فراركن. من با موتور مي‌روم.

- چي؟! تو را ول كنم... حرفش را نزن. اصلاً اگر نگه دارم، مي‌گيرندمان.

مي‌پيچم تو يكي از كوچه‌هاي كنار خيابان اصلي. يكي از موتورها پشت سرمان است. جيپ با تمام سرعت مي‌تازد. رعد توي آسمان مي‌تركد. دانه‌هاي باران مي‌ريزند رو سرمان. لرزم مي‌گيرد.

موتور مي‌پيچد جلومان. تا پياده شويم، دوره‌مان مي‌كنند. بعد نرسيده، مي‌گيرندمان زير مشت و لگد. بيشتر عليرضا را مي‌كوبند. انگار دل پري از او دارند. نور تندي چراغ‌هاي جيپ، كورمان كرده. هل‌مان مي‌دهند داخل جيپ.

- با او زياد كاري نداشته باشيد... همه‌اش زير سر اين عاصمي است.

صداي گروهبان مهرجو است. با اين حرفش، سيلي است كه صورت عليرضا را سرخ مي‌كند. گريه‌ام گرفته. دلم به حال عليرضا مي‌سوزد. منتظر صدايي از او هستم. حتي آخ هم نمي‌گويد. سرسختي‌اش مأمورها را ديوانه كرده.

تو شهرباني، مي‌اندازندمان تو اتاق كوچك و تنگ كه اسمش سلول است. تعريفش را از عليرضا شنيده بودم. هيچ فكر نمي‌كردم اين ريختي باشد. به لانه حيوان مي‌ماند. جا به جا نشده‌ايم كه دو مأمور باتوم به دست، داخل مي‌شوند. يكي‌شان من را مي‌گيرد و آن يكي مي‌افتد به جان عليرضا. چنان مي‌زند كه انگار كنده درخت پيري را مي‌كوبد.

مانده‌ام چرا من را نمي‌زنند. مي‌خواهند من را بترسانند تا جاي اعلاميه‌ها را لو دهم.

شب از نيمه گذشته كه عليرضا را ول مي‌كنند. سرو صورتش باد كرده است و خون، بلوزش را قرمز كرده. كنارش مي‌نشينم. مي‌زنم زير گريه، چنان كه صداي عليرضا درمي‌آيد.

- حالم... خوب است... فقط مقاومت كن. به خاطر كتك‌هايي كه به من مي‌زنند... چيزي از دهانت بيرون نپرد.

- قول مي‌دهم. كاش من را هم مي‌زدند. لعنت به‌شان.

عليرضا تا صبح پلك روي پلك نمي‌گذارد. اما من چند بار چرت مي‌زنم. ورم صورت عليرضا تا صبح چند برابر شده؛ مثل توپ فوتبال.

هوا روشن شده كه در سلول كوبيده مي‌شود به ديوار. از جا مي‌پرم. عليرضا از درد جمع شده گوشه سلول. با اين حال، ترسي تو چشم‌هاي گود افتاده‌اش ديده نمي‌شود. مأموري داخل مي‌شود. خنده زشتي گوشه‌ي لبش است. چشم‌هايش را ريز و درشت مي‌كند. معلوم است آمده سؤال پيچ‌مان كند تا يكي‌مان مقر بيايد.

مستقيم مي‌رود بالاي سر عليرضا. شروع مي‌كند به سؤال كردن. از زور سردرد، چيزي از حرف‌هايش نمي‌فهمم. فقط نگاهم به لب‌هاي كبود عليرضا است. به خيالم مي‌رسد، دوخته‌اندش؛ با نخ و سوزن كلفت.

نيم ساعت نگذشته كه مرد از خونسردي عليرضا ديوانه‌وار نعره مي‌كشد. معلوم است اجازه كتك‌كاري ندارد. فكش را مي‌كشد رو هم. از صداي دندانهايش دلم ريش مي‌شد.

سربازي با دو ليوان پر از شير و كيك داخل مي‌شود. مرد ليوان را مي‌گيرد جلوي دهان عليرضا. عليرضا با دست مي‌كوبد به ليوان. شير مي‌پاشد رو پيراهن آهاردار و اتو كشيده مأمور. مأمور ليوان را مي‌كوبد زمين و از سلول مي‌زند بيرون. فرياد مي‌كشد و فحش مي‌دهد به عليرضا.

نگاه مي‌كنم تو صورت عليرضا. خونسرد است. شيطنت تو چشمانش موج مي‌زند. آهسته مي‌گويد :«شير و كيك را بخور... به من كاري نداشته باش».

مي‌آيم چيزي بگويم كه مي‌گويد :«به خاطر من».

دودل شير و كيك را تا سرباز سر برسد، مي‌خورم. دست و پاهايم جان مي‌گيرد. عليرضا كشان كشان مي‌آيد كنارم. دستم را مي‌گيرد. آهسته مي‌گويد :«همه‌ي اعلاميه‌ها را پخش كردم... دسته‌ي آخري بود كه اين اتفاق افتاد... دنبالم بودند... خدا كند پدرم را نگرفته باشند».

پدر عليرضا معلم است. بگيرندش، بي برو برگرد بيرونش مي‌كنند.

از ظهر گذشته كه دو سرباز مي‌آيند سراغ‌مان. چنگ مي‌اندازند به لباس‌مان و مي‌كشانندمان بيرون. پدر عليرضا تو اتاق رئيس شهرباني ايستاده. نمي‌گذارند نزديكش شويم. رو ميز رئيس چند برگ نوشته شده با امضاء است. تعهدهايي است كه پدر عليرضا داده.

به ساعت نكشيده ول‌مان مي‌كنند؛ بعد از هزارتا نصيحتي كه رئيس شهرباني به من و عليرضا مي‌كند. مي‌دانم يك گوش عليرضا در است و گوش ديگرش دروازه. تا روزي كه انقلاب به پيروزي برسد، دست از فعاليتش نمي‌كشد.

 

اولين اعزام

خيابان‌ها را انگار كشيده بودند. هرچه مي‌دويد، به خانه نمي‌رسيد. نگراني مثل خوره جانش را مي‌خورد. كتاب‌هاي مدرسه به نظرش بدبار و سنگين بودند. دست به دست‌شان كرد. از كنار چند نفر از بچه‌هاي دبيرستان‌شان گذشت. فرياد زدند :«كجا با اين عجله؟!»

جوابي نداد. فقط دست تكان داد. تو كوچه كه رسيد، ايستاد. نفس تازه كرد و قدم‌هايش را بلند برداشت. كليد را انداخت تو قفل كه در باز شد. مادر بود. سلامي داد و دويد طرف اتاقش. مادر با دهان باز، نگاهش كرد. زير لب گفت :«يعني چه خبر شده؟»

از خير خريد گذشت و برگشت. عليرضا ساك به دست، ايستاده بود جلوي كمد چوبي لباس‌ها. قد كوتاه و هيكل باريكش، توي آينه ترك خورده روي در كمد، كوتاه‌تر به نظر مي‌رسيد. رفت ايستاد پشت سرش.

- لباس‌هايت تو بقچه‌هاي طبقه پايين است. بقچه سفيد مال تو است. مواظب باش به هم‌شان نزني... بعد بيا ناهار بخور.

ناهار را خورده نخورده، ساك را انداخت رو دوشش. صورت مادرش را بوسيد و راه افتاد. مادر خنديد و نگاهش كرد.

- نمي‌خواهي بگويي كجا مي‌روي؟

- جبهه ديگر. مگر پدر نگفت.

- پدرت هم مثل تو. حرف‌هايش فقط مال خودش است.

- امروز اعزام است. از جلوي مقر سپاه.

- مگر قبولت كرده‌اند؟ تو كه هنوز مدرسه‌ داري.

- قبول كه مي‌كنند. درسم را هم برمي‌گردم، مي‌خوانم. شما نگران نباش.

مادر از جا كنده شد و آينه و قرآن و ظرف آب را گرداند تو دستش.

جلوي ساختمان روابط عمومي سپاه، پر بود از جمعيت از ميان‌شان گذشت. چشم چرخاند دنبال آشنا. هيچ كس را نديد.

- يعني من تو كاشمر هيچ آشنايي نداشتم؟!

از سؤال خودش جا خورد. چشمش افتاد به صف طولاني جلوي در يكي از اتاق‌ها. پا تند كرد. كسي فرياد زد :«ته صف آن جا است».

رفت ته صف. زيپ ساك را باز كرد و دنبال شناسنامه‌اش گشت. پيدايش نكرد. ترسيد جا گذاشته باشد.

- خودم گذاشتمش تو ساك...

دوباره گشت. ته ساك زير شلوارش بود. برش داشت و ورق زد. يك هفته از هفده سالگي‌اش مي‌گذشت. با حرص پا كوبيد رو زمين. نفر جلويي‌اش كه سر تراشيده‌اي داشت، برگشت و با تعجب نگاهش كرد. عليرضا سري تكان داد و خنديد. پسر خيلي جدي برگشت.

- انگار كه خودش پدربزرگ است.

سر پسر دوباره چرخيد. نگاه عميقش را خيره كرد تو صورت عليرضا. عليرضا زل زد تو چشم‌هايش. سر پسر چرخ خورد سر جايش.

چند نفر غرغركنان از كنار صف گذشتند؛ ساك به دوش و شناسنامه به دست. نگاه كرد به قد و بالايشان. بلندتر از خودش بودند. يكهو ته دلش خالي شد. مثل بچه‌اي كه سيلي خورده باشد، گونه‌هايش گر گرفتند. خواست بدود دنبال‌شان. چندتا سؤال، مي‌توانست آرامش كند. بي خيال شد و برگشت سر جايش.

تا به اتاق اعزام برسد، هزاربار تو ذهنش تاريخ تولدش را پاك كرد و دوباره نوشت.

- همه‌اش يك سال، يك هفته كمتر...

بغضش گرفت. قورتش داد. لب پاييني‌اش را گرفت زير دندان. نگاه انداخت به اتاق. دو نفر دو نفر داخل مي‌شدند. دو ميز بود با دو مسؤول اعزام كه پشتش نشسته بودند. صورت هر دو خسته از كار و حرف بود. فكر كرد :«كاش نفر اول بودم... به نفرهاي اول زياد گير نمي‌دهند».

شروع كرد به دعا خواندن؛ هر چه بلد بودم. ديگر نه به مسؤول‌هاي داخل اتاق فكر مي‌كرد و نه به تاريخ تولدش. زنگ ساعت ديواري داخل اتاق شروع كرد به زنگ زدن. نشمردشان. انگار از گذشت زمان، مي‌ترسيد. كسي از ته صف هوار كشيد :«چرا پس حركت نمي‌كنيد؟»

صداي چند نفر ديگر هم بلند شد. يكي از مسؤول‌ها، از پشت ميزش كنده شد. خستگي سر تا پايش را له و مچاله كرده بود. تا جلوي در رفت و برگشت. انگار حوصله جر و بحث نداشت.

همراه پسري كه كله‌اش را از ته تراشيده بود، داخل اتاق شدند. شناسنامه‌اش را گذاشت رو يكي از ميزها. مسؤول بي نگاه به او شناسنامه را ورق زد. بعد سر تكان داد و آهسته گفت :«يك سال زود آمده‌اي... برو پي درس و مشق».

از حرف آخر مرد زورش آمد. نمي‌دانست چه بگويد. احساس كرد قرباني بي عدالتي شده.

- چرا بايد هميشه گره تو كارم بيفتد؟ حتماً خدا دارد امتحانم مي‌كند.

- يك سال كه چيزي نيست...

- بگو يك روز، نمي‌شود. برو... سال ديگر همين موقع برگرد.

اشك چشم‌هايش را پر كرد. با تمام قدرت جلوي فرو ريختن‌شان را گرفت. ساك به دوش برگشت تو راهرو. چند نفر سؤال كردند :«چي شد؟ رد شدي؟ عيب ندارد...»

راهش را كشيد تو حياط. آفتاب همچنان بي رمق مي‌تابيد. ناگهان كسي فرياد كشيد :«اتوبوس‌ها آمدند... اتوبوس‌ها آمدند».

دويد تو خيابان. قلبش مثل طبل مي‌كوبيد. آب دهانش خشك شده بود. به سرگردان‌ها مي‌ماند. به حسرت ايستاد به نگاه كردن. اتوبوس‌ها پشت سر هم پارك كردند. عليرضا بي اختيار تا نزديك‌شان رفت. ايستاد به نگاه كردن. انگار براي اولين بار بود كه اتوبوس مي‌ديد.

- اين‌ها با همه‌ي آنهايي كه ديدم فرق مي‌كنند. هدف‌شان... مسيرشان...

رو نوك كفش‌هايش ايستاد و زل زد به داخل اتوبوس. خودش را روي يكي از صندلي‌ها ديد. چيزي تو دلش پايين ريخت. كسي صدايش زد.

- چكار مي‌كني، بچه؟

با حرص سر برگرداند. راننده‌ اتوبوس، با دست‌هاي سياه و لباس روغني، گره‌اي هم به ابرو داشت.

- تو هم جزو اعزامي‌ها هستي؟

سؤال راننده حرصش را خواباند. احساس خاصي به مرد پيدا كرد.

- بله، آمده‌ام اعزام بشوم ولي قبول نمي‌كنند.

مرد چشم‌هاي درشتش را سرتا پاي عليرضا كشيد و دست‌هاي سياه و روغني‌اش را ماليد به هم.

- حتماً سن‌ات كم است... جبهه جاي بچه‌ها نيست.

- من بچه نيستم. هفده سال و يك هفته از عمرم گذشته...

- به قد و قواره‌ات نمي‌خورد.

صداي بلندگو تو خيابان هم پيچيد. مسؤول اعزام از كساني كه ثبت نام شده بودند، مي‌خواست به خط شوند.

بند دل عليرضا پاره شد. بي خداحافظي با مرد و بي جواب، دويد طرف ساختمان. محوطه همچنان شلوغ بود. كساني كه ثبت نام شده بودند، با خنده مي‌ايستادند پشت سر هم. بقيه ماتم زده نگاهشان مي‌كردند.

اشك عليرضا در آمده بود. راه افتاد طرف اتاق اعزام. مي‌خواست با التماس هم شده ثبت نام كنند. تو ذهنش چيزهايي مي‌گذشت كه تا آن روز نگذشته بود. قطرات درشت اشك، در چشم‌هايش رو هم غلتيدند. ضربان قلبش با هر قدمي كه به اتاق نزديكتر مي‌شد، بالاتر مي‌رفت.

دوباره صداي بلندگو محوطه را رو سرش گذاشت. برگشت و نگاهي از سر نااميدي به محوطه انداخت. به نظرش آمد فرسنگ‌ها از آن‌ها دور است. پا تند كرد. درِ اتاق اعزام، چهارتاق باز بود. ترسيد كسي داخل نباشد. مردي كه ردش كرده بود، پشت ميز نشسته بود. چند لحظه‌اي ساكت، مثل سايه ايستاد جلوي در اتاق. يكي از پرونده‌هاي روي ميز افتاد رو زمين. مرد چرخيد كه نگاهش با نگاه خيس عليرضا گره خورد.

- تو هنوز اين جايي؟ مثل تو خيلي هستند... كاري از دست من ساخته نيست. من طبق قانون عمل مي‌كنم.

بي هدف داخل اتاق شد. اشك تا زير گلويش را خيس كرده بود. خواست به دست و پاي مرد بيفتد. مرد ايستاد و دست‌هايش را محكم گرفت. نگاه مرد بهت‌زده بود.

- هيچ كدام از اين‌هايي كه ردشان كردم، سماجت تو را ندارند. عليرضا بغض‌آلود گفت :«يك نفر كه قانون را به هم نمي‌زند».

- چرا. قانون يك نفر يا چند نفر نمي‌شناسد. حالا عاقل باش. اشك‌هايت را جمع و جور كن و برو خانه. چشم رو هم بگذاري، يك سال گذشته... تازه يك هفته‌اش را هم كه پشت سر گذاشته‌اي!

عليرضا آرام دستش را از دست‌هاي مرد كشيد بيرون. ساك را رو شانه‌اش انداخت و در حالي كه سر به زير داشت، از اتاق بيرون زد. مرد دوباره فرياد كشيد :«باور كن من كاره‌اي نيستم. فقط وظيفه‌ام را انجام مي‌دهم».

عليرضا به جاي جواب، شانه‌هاي باريكش را بالا انداخت.

نفر اول درست جلوي در ورودي محوطه ايستاده بود و نگاهش به اتوبوس‌هاي پارك شده بود. عليرضا آه‌كشان از كنارش گذشت. براي لحظه‌اي، به سرش زد يواشكي قاطي صف شود. برگشت داخل محوطه. از پشت صف، آهسته گذشت. مسؤول اعزام، آخرين تذكرات را پشت بلندگو با صداي خسته‌اش مي‌داد. نگاه كرد به آسمان. غروب نزديك بود. خدا خدا كرد قبل از حركت اتوبوس‌ها، هوا تاريك شود.

چندبار خواست يكهو خودش را داخل صف جا دهد. نگاهي به صف انداخت. نيروهاي اعزامي مثل ديوار چسبيده بودند به هم. با چشم آنها را شمرد. به انتها نرسيده بود كه صف يك قدم جلوتر رفت. خواست داخل صف از هم باز شده، شود. نتوانست صف دوباره چسبيد به هم.

با صداي موتور اتوبوس‌ها، تا جلوي در رفت و برگشت. راننده اتوبوسي كه هم صحبتش شده بود، با فرمان ور مي‌رفت. از خدا خواست تا تاريكي هوا تعمير اتوبوس طول بكشد. دو نفر از سپاهي‌ها دويدند بيرون. هر كدام به طرف يكي از اتوبوس‌ها رفتند. كسي از تو صف گفت :«وقت رفتن رسيد... فكر كنم تا چند دقيقه ديگر حركت كنيم».

چرخيد طرف صدا. مسؤول بچه‌ها بود. نيروها او را برادر جواد صدا مي‌زدند. خواست برود پيش او.

- شايد دلش به رحم بيايد. براي او كه فرقي نمي‌كند... كسي هم نمي‌فهمد.

گيج و سردرگم لحظه‌اي ايستاد. پا تند كرد طرف برادر جواد. يكهو ايستاد.

- فايده‌اي ندارد. كارم را خراب‌تر مي‌كنم.

آسمان تاريك شده بود. مسؤول همچنان حرف مي‌زد. اتوبوس‌ها آماده حركت شده بودند. عليرضا برگشت كنار اتوبوس‌ها. سپاهي‌ها داخل اتوبوس، نشسته بودند به گپ زدن با راننده‌ها. نگاه عليرضا به همه جا چرخيد. دنبال راهي براي داخل شدن به يكي از اتوبوس‌ها بود.

- راننده‌اي كه با هم صحبت كرديم، بايد مهربان‌تر باشد...

آهسته انگار كه مي‌ترسيد كسي را از خواب بيدار كند، رفت طرف اتوبوس مرد. صداي خنده راننده با سپاهي آن قدر بلند بود كه اگر فرياد هم مي‌كشيد، نمي‌فهميدند. چندبار از جلوي در كه باز بود، گذشت. نه راننده بود و نه سپاهي.

خيالش آسوده شد. رفت ايستاد كنار در؛ درست تو تاريكي. پا بلند كرد رو پله بگذارد كه صف نيروها از محوطه بيرون آمد. همان طور ماند تو تاريكي. صف از عرض خيابان گذشت. دو دسته شده بودند. تندتند شمردشان.

- 96 نفر، با من مي‌شوند 97 نفر.

يكي از صف‌ها كشيده شدند طرف اتوبوسي كه عليرضا پشت درش ايستاده بود. سپاهي با ديدن صف نيرو، از اتوبوس زد بيرون. نگاهش به صف بود. انگار كه داشت مي‌شمردشان، عليرضا خودش را چسباند به تنه خاكي اتوبوس. سپاهي مثل مدير مدرسه، سيخ ايستاد به نگاه كردن. بسيجي‌ها با نظم و صلوات داخل اتوبوس شدند.

عليرضا خودش را كشيد جلوي در. راننده يكوري نشسته بود و نگاه مي‌كرد. ناگهان نگاهش تو نگاه عليرضا گره خورد. چند لحظه‌اي به عليرضا نگاه كرد. بعد سر چرخاند و سيخ نشست. اجازه ورود به عليرضا داده بود.

عليرضا درست با نفر آخر سوار اتوبوس شد.

سپاهي فرياد زد :«روي هم مي‌شوند 97 نفر».

بند دل عليرضا پاره شد. راننده‌ با دستور بلندگو راه افتاد. نگاهش از تو آينه تو چشم‌هاي نگران عليرضا بود.

-          رفتيم، بقيه‌اش با خدا...

 

مين تاج‌دار

خيلي خسته بودم؛ عليرضا هم مثل من. دراز كشيدم تو سنگر. تازه از گشت برگشته بوديم. گشت‌زني در اطراف جبهه سوسنگرد. پنج نفر بوديم. آن‌ها زودتر از ما برگشته بودند. عليرضا مي‌خواست همه جا را خوب بشناسد. خرابي‌ها تأثير بدي تو روحيه‌اش گذاشته بود. براي آن كه خودش را مشغول كند، با وسايل داخل كوله‌اش ور مي‌رفت. مي‌دانستم فكرش همچنان توي ويرانه‌هاي سوسنگرد است.

يكهو يكي از بچه‌‌ها پريد تو. از جا كنده شديم. رنگ به صورت نداشت. گوشه‌ي لبش كف جمع شده بود. سر تراشيده‌اش تو ذوق مي‌زد.

- عليرضا... دويست متري همين جايي كه هستيم، يك جعبه عجيب غريب افتاده.

با اين حرف پسر، عليرضا دويد بيرون و من هم پشت سرش. حرف پسر درست بود. يك جعبه سفيد، با در سبزرنگ كه عكس تاج هم رويش بود، از تو زمين بيرون زده بود. عليرضا زانو زد كنار جعبه عجيب و غريب.

- دست بزني منفجر مي‌شود.

اين را همان پسر گفت. عليرضا همان طور زل زد به جعبه. من ترسيدم و كنار كشيدم. عليرضا برگشت نگاهم كرد. نگاهش پر از سؤال بود. سر تكان دادم و يك قدم ديگر عقب كشيدم. صداي پسر دوباره بلند شد :«عراقي‌ها كاشته‌اندش اين جا... يكي از بچه‌هاي ارتش گفت».

يكهو عليرضا از جا كنده شد. راه افتاد طرف سنگر ارتشي‌ها. بي توجه به نگهبان، رفت داخل چادر فرمانده‌شان. فرمانده رو صندلي پشت ميز نشسته بود. ما را كه ديد، گره انداخت تو ابرويش. نگهبان جلوي در دويد داخل.

- بي اجازه داخل شدند...

عليرضا تا جلوي ميز رفت و سلام كرد. فرمانده زير لبي جواب داد. رگ‌هاي درشت شقيقه‌اش زده بود بيرون. به آدمي مي‌ماند كه از زور درد مي‌خواهد فرياد بكشد.

- فرمايش؟

عليرضا سينه‌اش را صاف كرد و شمرده پرسيد :«آن جعبه با آرم تاج چيست؟»

فرمانده خنده‌اي گوشه لب باريكش نشاند و آهسته گفت :«اسمش مين است. مين ام-19 ضدتانك. خيلي هم خطرناك است. بهتر است نزديكش نشويد».

عليرضا لحظه‌اي تو فكر رفت و دوباره پرسيد :«خوب، اگر اين قدر خطرناك است، بدهيد ببريم جلو عراقي‌ها بگذاريم».

- نمي‌شود. به اين سادگي‌ها كه فكر مي‌كنيد نيست. كار زياد مي‌برد. بايد تجربه داشت. دو سال دوره مي‌خواهد تا بتواني چنين كاري را انجام بدهي.

- خودتان اين كار را بكنيد. مگر آموزش نديده‌ايد؟ شما فرمانده ما هستيد.

فرمانده نگاه تندي به عليرضا انداخت و بي توجه به ما مشغول نوشتن شد. با اشاره عليرضا از چادر زديم بيرون.

دور مين ضدتانك نشستيم به نگاه كردن. عليرضا حرص مي‌خورد. چند بار خواست دست دراز كند طرفش. سر چرخاند طرف چادر فرمانده ارتشي‌ها. چيزي با خودش گفت و مشت كوبيد به زمين. از ترس قلبم هري پايين ريخت. گفتم الآن است مين منفجر شود. يكهو از جا كنده شد و راه افتاد طرف چادر.

عليرضا آدمي نبود كه به راحتي از كنار چيزي بگذرد. پا شدم دنبالش. دوباره رفتيم تو چادر. فرمانده جواب سر بالا داد.

-         شما كاري‌تان نباشد. اين به ما مربوط مي‌شود.

-         پس انجامش بدهيد.

فرمانده به حد منفجرشدن رسيده بود كه از چادر زديم بيرون. نيم ساعت بعد، عليرضا دوباره رفت پيش فرمانده. غروب نشده بود كه چند نفر را فرستادند براي جمع‌آوري مين‌ها. البته به قول خودشان خنثي كردن مين‌ها. اطراف چادرها را پاكسازي كردند ولي بقيه را گذاشتند براي بعد.

فرداي آن روز، تازه از گشت برگشته بوديم كه دو دستگاه تويوتا از اهواز آمدند. از خط ما رد شدند. با عليرضا دويديم بيرون. فرياد زديم. نشنيدند. ناگهان يكي از تويوتاها رفت رو مين. قدرت انفجار به زلزله چند ريشتري مي‌ماند. چند لحظه مات و وحشت زده مانديم. بعد دويديم طرف تويوتاي منفجر شده.

اشك عليرضا در آمده بود. زير لب مي‌گفت :«بايد بروم آموزش تخريب و خنثي كردن مين را ببينم».

به ماه نكشيد كه همراه عليرضا در دوره‌هاي آموزش مين كه علي خياط ويس[1] در گلف[2] اهواز برگزار مي‌كرد، شركت كرديم.

عليرضا شاگرد اول كلاس بود. هر وقت عليرضا را مي‌ديدم در حال تمرين روي مين‌هاي مختلفي بود كه آموزش ديده بوديم. اين كارش باعث شده بود من هم بيشتر تلاش كنم. مي‌خواستم رقيبي باشم برايش. نتوانستم.

عمليات طريق‌القدس در بستان نزديك بود. همه در جنب و جوش بودند؛ از فرمانده گرفته تا رزمنده‌ي تازه كار. ما تخريب چي‌ها كارمان زودتر از بقيه شروع شد. با عليرضا تو گلف بوديم كه به خط‌مان كردند. يكي از فرمانده‌ها آمده بود، به اسم مالك. پچ‌پچ افتاد تو بچه‌هاي تخريب.

- فكر مي‌كني براي چي آمده؟

- حتماً به خاطر عمليات است... تخريب‌چي نياز دارند. شايد مي‌خواهد چند تا از ما را با خودش ببرد.

از آن حرف عليرضا ترسيدم. ترسم از جدايي از او بود.

مالك بعد از صحبت با خياط ويس، آمد طرف‌مان. ياد روزهاي مدرسه افتادم. وقتي آقاي مدير براي بازديد مي‌آمد، همان طور سيخ مي‌ايستاديم. تا برود، نفس‌هامان حبس مي‌شد تو سينه.

با آمدن مالك، نفسم را حبس كردم. يك چشمم به عليرضا بود و يك چشمم به مالك. چشم‌هاي تيز و باهوشي داشت. به قول پدرم، آدم‌شناس بود. قرار بود ده نفر از ميان‌مان انتخاب كند. يكي‌يكي نگاه‌مان كرد؛ از فرق سر تا نوك پا. عليرضا از نگاه‌هاي مالك خوشش نيامد.

- انگار مي‌خواهد بخردمان.

لبش را گرفته بود زير دندان. هيچ وقت عليرضا را با آن حال نديده بودم. به عليرضا كه رسيد، دقيق شد. چنان كه انگار گوهر نايابي را ديده باشد. برگشت طرف خياط ويس. يك دستش طرف ما بود و صورتش طرف خياط ويس.

صدايش بلند و كوتاه مي‌شد. از ميان حرف‌هايش، چندبار اسم عليرضا را شنيدم. هربار كه از او اسم مي‌برد، بند دلم پاره مي‌شد. ديگر مطمئن شدم جدايي‌مان صددرصد است. او خبره‌ها را مي‌خواست. من جزو متوسط‌ها بودم.

نگاه كردم به عليرضا. تو فكر بود، چنان كه اگر بيخ گوشش فرياد مي‌كشيدم، نمي‌شنيد. زدم به پهلويش. هول برگشت.

- يعني از هم جدا مي‌شويم؟

- نه.

نه را چنان محكم گفت كه جا خوردم. دهان باز كردم چيزي بپرسم كه گفت :«با هم آمديم جبهه، با هم آموزش تخريب ديديم... هرجا كه قرار باشد بفرستندمان، بايد با هم ب‌رويم».

دلم قرص شد. حرف عليرضا يك كلام بود. مالك برگشت. اين بار رو به روي صف ايستاده بود.

- همان يك نفر به تنهايي كافي است. جواني‌اش برايم مهم نيست، مهم زبر و زرنگي است. ده نفر براي خودت، بگو حاضر شوند برويم.

خياط ويس كه انگار تا آن روز جواني و ريش‌هاي تنك عليرضا را نديده بود، خيره شد به او. زير لب گفت :«زبر و زرنگي‌اش، سن كمش را پوشانده. هيچ فكر نمي‌كردم اين قدر كم سن و سال باشد. با اين حال او را همراه ده نفر مي‌فرستم. در غير اين صورت، هيچ كدام‌شان».

مالك چند دقيقه‌اي فكر كرد و گفت :«بگو حاضر شوند».

موقع جداكردن‌مان، خياط ويس من را هم همراه عليرضا فرستاد. او از دوستي نزديك من و او باخبر بود. در كمتر از نيم ساعت آماده رفتن شديم.

روش كار عليرضا رك و صريح بود. كسي بود كه مو را از ماست بيرون مي‌كشيد. وقتي در كارش گره مي‌افتاد، قرآن جيبي‌اش را درمي‌آورد و شروع مي‌كرد به خواندن؛ در هر وضعيتي. باران گلوله و خمپاره نمي‌شناخت.

چند شب قبل از عمليات طريق‌القدس، همراه فرمانده تخريب تيپ امام حسين(ع) كه بچه‌ها لقب پدر گردان تخريب در اول جنگ به او داده بودند، داخل يكي از معبرها شديم. هوا سرد بود و باد مي‌وزيد. زمين نم داشت. فاصله‌مان با عراقي‌ها همه‌اش سه چهار نوار بود. سر را كه بلند مي‌كرديم، عراقي‌ها را مي‌ديديم.

- سرت را بگير پايين؛ اضافي كرده رو تن‌ات!

علي رو زانو، افتاده بود به جان يكي از مين‌ها. من هم دستيارش بودم. يعني هم دستيار او و هم دستيار فرمانده تيپ. كار گره خورده بود. مين را بايد با بيل و كلنگ از زمين بيرون مي‌كشيديم.

عليرضا سر تا پا خيس عرق شده بود. مانده بود كجاي كارش اشتباه كرده. قبل از شروع عمليات، منطقه را با هم خوب شناسايي كرده بوديم. حتي ماسوره و چاشني بعضي از مين‌ها را هم عوض كرده بوديم. فايده‌اي نداشت.

چند دقيقه‌اي با مين ور رفت. ترس برم داشته بود. ور رفتن زيادي، گاه باعث انفجار مي‌شد. با سروصداي عراقي‌ها كه بالاي خاكريز رفته بودند، دست از كار كشيديم. نفسم از ترس بند آمده بود. خدا خدا مي‌كردم چشم‌شان به ميدان مين نيفتد. كور شده بودند انگار. نديدندمان.

قبل از ما، فرمانده تيپ رفت بيرون. عليرضا قول داد معبر را پاكسازي كند. يك ساعت بعد، ما هم از معبر زديم بيرون. بايد خبر آماده شدن معبر را به فرمانده مي‌داديم. گزارش را عليرضا با حوصله و خونسردي تمام داد. فرمانده قبول نكرد. گفت :«برويد دست‌تان را به خاكريز دشمن بزنيد و مطمئن شويد».

من به جاي عليرضا ناراحت شدم. مانده بودم چرا فرمانده تيپ نسبت به كار ما بي اعتنا است.

عليرضا داخل معبر شد و تا خاكريز عراقي‌ها كه پر شده بود از نيرو، رفت و دست زد و برگشت. راستش با آن كه خودم با او بودم. هزاربار مردم و زنده شدم.

هشتم آذرماه 1360، عملياتي بود كه عليرضا و من به عنوان نيروهاي تخريب در آن شركت كرديم. هوا باراني بود و سرد. قرار بود اول نيروهاي تخريب ارتش كار را شروع كنند. درست  با شروع عمليات، مشكلي براي آن‌ها پيش آمد. به ناچار من و عليرضا به تنهايي دست به كار شديم. زمان كمي براي خنثي كردن داشتيم. برعكس عليرضا، تعادلم ر

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین