پايداري و استقامت

کد خبر: ۱۱۲۱۳۹
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۳۸۵ - ۱۱:۱۸ - 06February 2007

 دشمن آتش سنگيني مي‌ريخت و امان بچه‌ها را بريده بود در حالي که ايستاده بود و آرپي‌جي توي دستش بود به گلوله‌اي که نزديک من بود اشاره کرد با تعجب گلوله را به دستش دادم و پرسيدم:«چرا حرف نمي‌زند؟» يکي ديگر از بچه‌ها در حالي که اشک توي چشمانش حلقه زده بود با بغض گفت «از ديشب تا حال آنقدر آرپي‌جي شليک کرده که نه گوشش مي‌شنود و نه زبانش براي گفتن باز مي‌شود.» دلم گرفت بغضم ترکيد بقيه‌ي گلوله‌ها را دم دستش گذاشتم و قبل از اينکه اشک گونه‌هايم را خيس کند از او دور شدم.

منبع : سايت صبح
 


nikbakht
نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار