بوي گل ياس
مجروحين شيميايي عباس آباد را يکي پس از ديگري به بيمارستان مي آوردند، به تدريج همه اتاق ها حتي سالن و راهروها از مجروحين پر شد، چشم هايشان نمي ديد، بدن ها پر از تاول بود، حتي به پشت نمي توانستند بخوابند.
سريع مشغول چکاندن قطره به چشم هاي آنها شديم و سرم وصل کرديم. کار ديگري نمي شد، برايشان بکنيم.
دکتر مرتب به آنان سرکشي مي کرد. دکتر شاخساري، از اهالي تبريز، که براي گذراندن طرح خدمت به اين بيمارستان آمده بود، بسيار با وجدان، دقيق و فعال بود و يک لحظه از مجروحين دور نمي شد. فرداي آن روز مجروحين را به شهرهاي ديگر منتقل کردند چون بيمارستان صلاح الدين بايد براي مجروحين احتمالي عمليات آماده مي شد. اين جملهي ددمنشانه صدام نابينايان بسياري به جاي گذاشت و حتي عده اي جان خود را از دست دادند. در اتاق تزريقات بودم که ماشين داخل بيمارستان شد. بيرون رفتم، گفتند: «سردخانه آماده است تا اين پيکرها را داخل آن بگذارند». جلوتر رفتم دو پيکر بود که از مناطق بين شهري آورده بودند. دو برادر پاسدار که اصلاً نمي توان وضعيت آنان را توصيف کرد. اين دو پاسدار را زنده زنده در آب جوش سوزانده بودند و...
منبع: کتاب «بوي گل ياس»، مجموعه خاطرات خواهران بسيجي فرهنگي يزد از سالهاي دفاع مقدس، تأليف: محمد رضا کلانتري سرچشمه، صديقه آقايي، 1383، صفحه 13.
نيکبخت
