دفترچه خاطرات شهيد حميدرضا مدني قمصري
همه خوشحال بودند که توانسته بودند اردو و اين دوره را به پايان برسانند بعد فرمانده گروهان آمد و به بچه ها مرخصي داد و ما به منزل بازگشتيم. بعد از چند روز مرخصي به پادگان امام حسين (ع) رفتيم و همه بچه ها را به آمفي تئاتر بردند.
در آنجا چند تا از برادران سپاه صحبت کردند و از صحبت هاي برادران معلوم بود که مي خواهند بچه ها را در تهران پخش کنند. بعد از صحبت هاي آن برادران همه بيرون از سالن آمفي تئاتر جمع شدند. برادرهاي مسئول گروهان ها نيز بيرون جمع شده بودند بعد فرمانده پادگان آمد و بين 500 الي 600 نفر، تنها 50 نفر را براي جبهه انتخاب کرد و از گروهان ما 4 نفر به جبهه اعزام مي شدند که يکي از آنها من بودم و سه تاي ديگر نام هايشان از اين قرار است: غلامعلي خاوري، مجيد سکنايي و ايرواني.
ما چهار نفر را به پادگان ولي عصر آوردند در آنجا نيز زير نظر برادران سپاه دوره پدافند «زمين به هوا» را ياد گرفتيم و بعد از دو روز دوره به جبهه جنوب منتقل شديم. در راه ما از شهرهاي قم، اراک، بروجرد، کتمان، انديمشک، شوش، دزفول و اهواز گذشتيم و به پايگاه «منتظران شهادت» رسيديم.
در آنجا يک صبح تا ظهر بوديم و بعد از ظهر با تجهيزات به «دارخوئين» رفتيم، يعني محل اصلي «انرژي اتمي». در انرژي اتمي شب را گذرانديم و بعد صبح که شد بچه ها را 4 تا 4 تا تقسيم مي کردند من و خاوري با هم به پدافند دارخوئين رفتيم و ايرواني و سکنايي نيز به آبادان رفتند.
*****
وقتي ما به دارخوئين رسيديم چند تا از برادران بسيج کاشمر در آنجا بودند و فرداي آن روز وقتي ما مستقر شديم آنها رفتند. ما هر روز توپ را 3 کيلومتر به جلو مي برديم و بچه ها خوشحال بودند. يک روز صبح که رفتيم و مستقر شديم مقداري در اطراف کانال گشت زديم و آمديم و ديديم خبري نيست. ظهر که شد غذا را خورديم و يکي از برادران پاس مي داد که بقيه برادران خوابيده بودند نزديک ساعت 4 بعد از ظهر بود که ديديم سيل خمپاره هاست که به طرفمان شليک مي شود. ما توپ و وسايل را جمع کرديم و به عقب برگشتيم. اين را هم بايد بگويم که نيرويي جلوتر از ما قرار نداشت و در همين روز که خمپاره به طرف ما شليک مي کردند نزديک بود که يکي از برادران ترکش بخورد و خدا خيلي به ما رحم کرده بود، وقتي برگشتيم ديديم که چند تا از بچه ها ايستاده اند و منتظر ما بودند و وقتي که ما برگشتيم آن بچه ها خوشحال شده بود و شکر خدا را کردند. چند ساعتي از آن برنامه گذشته بود و ما در پايگاه خود بوديم و بچه ها گفتند که جاي ما شناسايي شده است و بهتر است که جاي خود را عوض کنيم.
فردا که به جلو رفتيم به جاي اصلي نرفتيم؛ و رفتيم به جاي ديگر که از دو طرف کانال ما را پوشانده بود. تقريباً ساعت 5/12 بود که ديديم دو تا ميگ 19 آمدند و با ما 500 متر فاصله داشت و وقتي ما سر توپ را برگردانديم، ميگ به پشت کانال رفته بود و ما نمي توانستيم به طرف آن شليک کنيم و خيلي حالمان گرفته شده بود، چون ديديم که نتوانستيم ميگ ها را بزنيم و فرمانده توپ برادر عرب بود که زود گفت: توپ را جمع کنيد، برويم سر جايمان. رفتيم به موقعيت اصلي چند ساعتي آنجا بوديم و برگشتيم به پايگاه.
فردا که رفتيم به آنجا بچه ها رفتند با ماشين گشت و يک جاي بهتر برايمان پيدا کردند و فردا صبح به آن مکان رفتيم. جايمان خيلي عالي بود، چون که استتار و اختفاء خوبي داشت و بچه ها به شوخي به هم مي گفتند که: عراقي ها ما را کوبيدند که ما عقب برويم، رفتيم جلوتر از فاصله ما تا مقرّ اصلي 5/5 کيلومتر شده بود و بچه ها مي گفتند که اگر خبري بشود هوانيروز تا بخواهد بيايد يک ساعت و يا تقريباً سه ساعتي طول مي کشد، تا بخواهد به اين منطقه ما برسد.
خلاصه خيلي جاي خوبي داشتيم، بعد از چند روز فرمانده توپ ما مرخصي گرفت و رفت منزل خودشان و معاون فرمانده آتش بار به نام برادر «عيسي گل وردي» به جاي او پيش ما آمد و چند روزي آنجا بود خيلي بچه آقايي بود. ما وقتي يک روز که با اين برادر جلو رفتيم تقريباً نزديکي هاي ساعت 5/9 صبح بود که ديديم با توپ ما را مي کوبند. چند تايي زدند ما جايي نرفتيم و ديديم که توپ ها نزديک تر مي شوند و برادر عيسي گفت که: وسايل را جمع کنيد تا برويم. وقتي به عقب برگشتيم به جاي اولي توپ را مستقر کرديم و برادر عيسي به مقر برگشت و فهميد که ارتشي ها دارند مرا مي کوبند، برگشت و توپ را جمع کرديم و به جاي اوليه خودمان رفتيم. بعد از چند روز يکي ديگر از برادران به نام برادر «محمد بماني» به جاي برادر عيسي آمده بود، اين برادر خيلي خوش صحبت و خوش بيان بود وقتي پيش ما بود روزي نمي شد که ما را نخنداند. اين برادر معروف شده بود به «کا کا ممد».
به او مي گفتيم چطوري، خيلي با ملاطفت مي گفت: خيلي ممنون. بعد از چند روز براي زمستان ما فکري کرد و گفت: جلو نمي رويم و مشغول سنگر کندن مي شويم. از فردا صبح شروع به کندن سنگر کرديم عجب سنگري شده بود ما هر وقت بيکار مي شديم مي آمديم و سنگر را مي کنديم در اين چند روز که ما جلو نرفتيم، هر روز ميراژ مي آمد و از سطح بالا بمب باران مي کرد و مي رفت و بچه ها هر چه تير به طرف آن شليک مي کردند به آن نمي رسيد. چون خيلي بالا بود و تير به آن نمي رسيد. بعد از چند روز سنگرمان را درست کرديم و مورد استفاده قرار داديم چه سنگري بود، کيف مي کرديم. شب ها گرم بود و صبح که بود بچه ها نايلون را بالا مي زدند و خنک مي شد. خيلي با حال بود و چند روز به جلو رفتيم و ديگر هوا سرد شده بود و باران مي آمد و مه بود و ابر سياه در آسمان بود و يک روز که به جلو رفتيم به محل که رسيديم توپ را حاضر به جنگ کرديم و چند ساعت که گذشت ديديم که باران گرفت و برگشتيم به مقرّ و توپ را برديم، سر جاي خودش مستقر کرديم چه قشنگ و دلپذير بود، هوايش عالي بود و انسان کيف مي کرد.
****
در تاريخ 2/9/1360 بود که يک لوله توپ را باز کرده بوديم و مي شستيم در همين حال ديديم که 3 تن از برادران سپاه به آنجا آمدند و مي خواستند پست را از برادران تحويل بگيرند. چون مأموريت آن برادران تمام شده بود و اين نيروها، به جاي آنها آمده بودند. اين برادران وسايل خود را جمع کردند و وسايل نظامي را تحويل دادند و نهار آخر را با ما خوردند و بعد از ظهر بود که ديديم برادر بنائي آمد و گفت که برويم. چه دردناک بود وقتي آنها مي رفتند با هم روبوسي کرديم، بغض در گلويمان بود. مي خواستيم گريه کنيم. اما چه کنيم آنها هم ناراحت بودند، ولي خوشحال به ما خود را نشان مي دادند و ما از يک طرف خوشحال بوديم که اين برادران به خانه خود باز مي گردند.
خلاصه خداحافظي کرديم و من با قايق موتوري آنها را به آن طرف رود بردم در آن طرف نيز خداحافظي کردم و آنها سوار ماشين شدند با دست با آنها خداحافظي کرديم و آنها رفتند.
ما در اينجا مانديم و با اين برادران با هم دوست و برادر شديم و خيلي خوشحال شديم که اين 3 برادر چقدر مهربان و دوست داشتني بودند و اسامي آنها به اين ترتيب است: 1- برادر شريفي، 2- برادر سجادي، 3- برادر محمد زاده. خدا حفظشان کند ما هم با آنها دوست شده بوديم و آن شب نيز آنها را سر پاس گذاشتيم خلاصه که دل تنگي ما کم شده بود و به اين برادران انس گرفتيم.
در روز 3/9/1360 بود که صبح برادران به جلو رفتند و گشت زدند و من و چند تا پيش توپ بوديم و من نيز پشت توپ نشسته بودم. نزديکي هاي ساعت 11 بود که ديديم ميراژ آمد و جلو ما را راکت و بمب و بمب خوشه اي زد و من روي توپ نشسته بودم و چند تا رگبار به طرف ميراژ زدم، ولي چون خيلي بالا بود تير به آنها نمي خورد ولي من به طرف بمب هاي خوشهاي اش رگبار بستم و يکي از بمب هايش را در هوا منفجر کردم، ولي خدا خيلي به ما رحم کرد ولي من از اين تعجب مي کنم که وقتي که راکت ها را زده بودند. من روي توپ نشسته بودم ولي نمي دانم که چطوري بود که به من ترکش ها نخورده بود در صورتي که يکي از راکت ها تقريباً 20 متري سنگر ما خورده بود. ولي خيلي خدا به من و بچه ها رحم کرد.
آن روز گذشت و شب که بود بعد از دعا و ثنا بود که پاس 1 يکي از برادران سپاه بود که جديد آمده بود. اسلحه ژ3 را مسلح کرده بود و اشتباهي کرد و روي رگبار گذاشت و به هواي اينکه ضامن است و دستش را به روي ماشه گذاشت و چند تير به هوا رفت و سقف را پشت سر گذاشت و خدا خيلي به ما رحم کرد.
*****
چند روز بعد باران شديدي آمد طوري بود که تمام لباس هاي ما گلي شده بود و شانس ما چکمه داشتيم، ولي باز لباس هاي ما گلي بود. من مسئول قايق نيز شده بودم و توي آن باران به اين طرف و آن طرف آب مي رفتيم، بد نبود خيلي کيف داشت. فقط سرد شدن هوا بود که کمي ما را ناراحت کرده بود، چون زمين گل شده بود و زياد نمي شد راه رفت و به سختي وضو گرفتيم ولي الحمدلله روزهاي بعد آفتاب شد و زمين خشک شده بود. خيلي هواي عالي و با صفايي داشت مقداري هم از روز حمله بگويم روزي که مي خواست حمله بشود همان شب نيز عراقي ها مي خواستند حمله کنند عجب قدرتي، تا آنها خواستند حمله کنند، بچه ها نيز سلحشورانه به آنها تاختند و آنها را حسابي گوش مالي دادند. چه خبر بود بچه ها از خوشحالي بال درآورده بودند، چه صفايي داشت، ما وقتي خوشحالي بچه ها را مي ديديم روحيه مي گرفتيم چه با صفا بود.
خدا را شکر چنانچه امام نيز پيام داده بود ما نيز گوش کرديم خيلي عالي بود اين هم از حمله به بستان در روز 13/9/60 بود که عده اي از بچه ها گفتند که چند تا توپ آورده اند و مي خواهند در جبهه سوسنگرد مستقر کنند و به نيرو احتياج دارند و از هر توپي 1 الي 2 نيرو جدا مي کردند و مي بردند.
در همان شب بود که ديديم برادر خلخالي فرمانده آتش بار جنوب آمد و با زحمت يکي از بچه ها براي سوسنگرد جدا شد و شب را آن برادر پيش ما بود و فردا صبح بود که آن برادرمان به نام طاهري به آن طرف آب رفت و در همان وقت يکي از برادران سپاهي نيز از پيش ما رفت به نام برادر محمد زاده. ما تنها شده بوديم زيرا ديگر تعداد نفراتمان به 6 نفر رسيده بود و هنگامي که خداحافظي مي کرديم بغض گلويمان را مي فشرد. ولي بايد گفت «تَوَکّلت علي الله».
در ظهر همان روز بود که عده اي از بچه هاي گناوه و فارس که نزديک ما بودند مي خواستند بروند. چه وضعيتي شده بود تمام بچه هاي فارس و گناوه را من به عمليات مي بردم و به آنها درس مي دادم. وقتي که از بين اينها 6 نفر مي خواستند بروند از همه آنها التماس دعا مي کرديم. دلم مي سوخت زيرا عمليات را نتوانستم تا آخر به پايان برسانم، چه گريه اي مي کردند، شخصي بود، سيد بود که معروف بود به «سيد آقا»، چه گريه اي مي کرد.
اين 6 نفر به غير از 1 نفرشان بقيه متأهل بودند، خيلي دردناک بود همه گريه مي کردند اما چه کنم آنها کشاورز بودند و بايد به کشت و کار خود مي رسيدند.
****
در روز 15/9/1360 بود که يکي از بچه هاي قديمي که در سنگر پهلويي ما بودند از خط مقدم برگشته بود. ما خيلي خوشحال شديم، احوال پرسي کرديم و از حال بچه ها از او پرسيديم او با کمي وقفه گفت که بچه ها در حمله زخمي شده اند ما خيلي ناراحت شديم، پرسيديم: به کجايشان تير خورده است گفت: که برادر سليماني تيري به پايش خورده است، صابر تير به کمرش خورده و يزداني تير به کتف راستش خورده است. ما خيلي ناراحت شده بوديم و از خداي متعال خواستارم که هر چه زودتر زخمي ها را شفا عنايت فرمايد.
در تاريخ 18/9/1360 بود که صبح که شد بچه ها مي خواستند بروند گشت و من و برادر خاوري پاي توپ بوديم و بچه ها به جلو رفتند در جلو که بودند از سنگرهاي عراقي ها رد شده بودند و طوري شده بود که عراقي ها با دست به آنها علامت مي دادند که اينها به جلوتر بروند. بچه ها فهميده بودند و در همانجا بودند که ديدند عراقي ها با تير بار به طرف آنها شليک مي کنند و آنها نيز با موتور از منطقه دور شده بودند. خيلي خدا به آنها رحم کرده بود زيرا فاصله بين اينها با عراقي ها 500 متر بوده است. خلاصه برگشته بودند و قرار شده بود که شب به جلو برويم و در کمين عراقي ها باشيم فرمانده توپ قبول کرده بود، بچه ها نمي دانستند که شب به جلو مي روند يا نه. حال بچه ها وقت شماري مي کردند که هر چه زودتر شب فرا رسد شب فرا رسيد ولي اطلاعات خبر داد که تا چند روز جلو نرويد به خاطر اينکه احتمال دارد موضعتان شناسايي مي شود ما قبول کرديم و به جلو نرفتيم.
در روز 20/9/1360 بود که ديديم دو تا از برادران که در تهران مانده بودند و در پاسدار خانه بوده اند آمدند پيش ما، خيلي خوشحال شديم، چون يکي از برادران هم دوره اي خود را ديديم و هم خبري از تهران پيدا کرديم. چه خوب بود همان روز نيز که آنها آمده بودند ما با موتور به گشت رفته بوديم، چه خوب بود انسان کيف مي کرد خيلي صفا داشت و يک روز ديگر برادران به گشت رفته بودند و عراقي ها با توپ 23 ميلي متري و خمپاره و توپ آنها را مي کوبند ولي خوشبختانه از آنجايي که خدا مي خواهد هيچ يک زخمي و يا شهيد نمي شوند.
خداراشکر و روزها همان طور ميگذرد و در25/9/60بود که يکي از برادران که قبلاً در پدافند بود به کمک ما آمد.
اين برادر به نام جوادي به ما اضافه شد اين برادر تقريباً 50 ساله يا کمتر يا بيشتر بود که جايتان خالي دعاي کميلي خوانديم و پنجشنبه بود و اربعين نيز بود؛ صفايي داشت.
الحمدلله دعا خوانده شد و ما همگي به کارهاي خويش مشغول شديم چند روزي به صورت معمولي گذشت و روز پنج شنبه 3/10/1360 بود که ما براي بچه هايي که تازه به منطقه آمده بودند کلاس گذاشتيم و من چون «آرپي جي زن» بودم به آنها آموزش آر پي جي دادم و بچه هاي ديگر به کارهاي خويش مشغول شدند. کلاس ها تمام شده بود و تنها تيراندازي مانده بود که چون بعد از ظهر بود و ديد با عراقي ها بود تير اندازي نکرديم و فرداي آن روز برادران را در يک خط قرار داديم و چهار آرپيجي زن در يک خط آتش بودند، با يک تيري که من شليک کردم آنها نيز شليک کردند. بد نبود هر چهار آرپيجي زن تقريباً نزديک هدف زدند. بعد از کلاس آر پي جي نوبت به کلاس نارنجک تفنگي و دستي رسيد. من نيز به آنها آموزش دادم و بعد به هر کدام از آنها نارنجکي تفنگي و بعضي دستي داديم و آنها نيز شليک کردند. همه خوشحال بودند و همچنين ما نيز خوشحال از اين که توانسته بوديم خدمتي را انجام دهيم.
فردا جمعه نيز جايتان خالي يک کاسه عدسي دادند، چقدر خوشمزه بود، کيف کرديم الحمدلله رب العالمين.
تقريباً ساعت 10 صبح بود که باران شديدي مي باريد سنگر بغلي ما پرچم سياهي درست کرده بود و در يک طرف پرچم يک پنجه گذاشته بود و ميان اين پرچم «عکس امام» را آويزان کرده بود، سينه زنان به طرف سنگر ما آمدند ما هم با آنها هم صدا شديم و سينه اي زديم و رفتيم زير سايبان و در آنجا سينه اي زديم و بعد دعايي کرديم و يکي از برادران پدافند، شربت آبليمو درست کرده بود و آورد و بعد از سينه زني به هر يک از برادران ليواني شربت داده شد، خيلي صفا داشت.
در روز يکشنبه بود که صبحانه ما سيب زميني و روغن داشتيم. غذا درست شده بود، آورديم، سر سفره گذاشتيم.
بچه ها همه خوردند و کيف مي کردند. يکي از بچه ها يک لقمه بزرگ گرفت و در دهان خود گذاشت و يک لقمه بزرگ ديگر در دستش گرفت و به صورت خود نزديک کرد و مي خواست در دهانش بگذارد، خيلي قيافه خنده داري پيدا کرده بود، چون نمي توانست آن لقمه را بخورد. لقمه ديگري را مي خواست در دهانش بگذارد.
تقريباً ساعت 5/12 ظهر بود که ديديم عراقي ها با خمپاره 120 به طرف ما شليک مي کردند. 5 تا خمپاره انداختند و تقريباً نزديک خاکريز خورد ولي بچه ها بي خيال به اين طرف و آن طرف مي رفتند بعد ديگر ديديم با خمپاره نزدند و با بچه ها رفتيم غذا گرفتيم عجب غذايي بود غذا چلو مرغ بود جايتان خالي خورديم و کيف کرديم.
فردا صبح بود که بچه ها کلوخ ها را جمع کردند و يک جايي کلوخ ها را جمع کردند و زير آن آتش درست کردند و عجب کلوخ سيبي درست کردند خيلي خوشمزه شده بود و در همان روز بود که حسن و منوّر پايان مأموريت گرفته بودند و مي خواستند بروند با آنها خداحافظي کرديم و آنها نيز رفتند.
*****
در روز 10/10/60 بود که تقريباً ساعت 5/10 صبح بود که ديديم برادر خلخالي نيروهاي جديد را آورد و با ما گفت که بعد از ظهر از آنجا به پايگاه منتظران شهادت برويم. بعد از ظهر بود که ما از برادران ديگر خداحافظي کرديم و تا دم آب فرمانده توپ برادر شريفي و زرين کلاه دنبال ما آمدند، قايق را برادر قدمي روشن کرد که ما را به آن طرف آب برد. هنگامي که سوار قايق شديم از شانس ما پروانه قايق درآمد و ما در وسط آب بوديم و جريان آب ما را از گوشه به وسط آب برد و ما در وسط آب همراه با جريان آب به پائين مي رفتيم، هنگامي که وسط آب بوديم به برادر شريفي گفتيم: قايق را روشن کن. قايق را روشن کرد و به دنبال قايق ما آمد از شانس ما بادي شروع شد و قايق ما را به آن طرف آب مقداري پائين تر آورد. ما پياده شديم و از آنها خداحافظي کرديم و با يک وانت به اهواز و به پايگاه منتظران شهادت رفتيم.
******
در تاريخ 10/10/60 بود که حکم پايان مأموريت را گرفتيم و قرار شد که بعد از ظهر با قطار به تهران برگرديم. بچه ها رفتند و بليط قطار را گرفتند و ساعت 4 بعد از ظهر قطار حرکت کرد و در قطار قرار بود ما ايستاده بياييم. ولي ما يکي از کابين ها را در آن نشستيم و تا تهران در همان کابين نشستيم و ساعت 45/10 دقيقه صبح بود که به تهران رسيديم. اين بود ماجراي مأموريت ما.
«في امان الله».
منبع:
دفترچه خاطرات شهيد مدني قمصري در تحريريه پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي
nikbakht
