جنگ افزارهاي شيميايي در جنگ تحميلي

کد خبر: ۱۱۲۹۲۸
تاریخ انتشار: ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ۰۹:۳۳ - 03March 2007

 آن موقع  من مسئول اطلاعات سپاه بودم و اين چيزها را فقط مي شنيدم. بعد که تحقيق کردم ديدم انگيزه هاي محلي باعث اين 
حرفها شده. که معمولاً تنگ نظري بود. اين افراد نمي توانستند تفکيک کاملي از جريانات داشته باشند و ناچار برخودشان 
با مردم و جوانان برخوري دور از واقعيت بود. مثلاً نمي توانستند درک کنند که مهدي و حميد آنقدر ظرفيت دارند که مي 
توانند در دانشگاه با گروه ههاي منحرف تماس داشته باشند و از آنها هم تأثير نگيرند. مهدي اصلاً نظرش اين بود که برود 
روي آنها تأثير بگذارد، آن هم فقط بخاطر اعتماد به نفسي که به خودش و نظرش داشت، کما اينکه تأثيري هم روي عده ا 
ي گذاشت. برايش مسأله ای نبود که کسي مسأله دار است با او تماس بگيرد. احساس مسئوليت مي کرد. پيش خودش 
احساس نياز مي کرد که حتماً آن طرف به او نياز دارد که با او تماس گرفته. مي رفت با برخورد منطقي خودش او را تحت 
تأثير قرار مي داد. ديگران نمي توانستند ظرفيت مهدي را درک کنند. لذا با خودشان مقايسه اش مي کردند. آميزه اي از 
حسادت و جهالت دست به دست هم مي داد تا براي مهدي مشکل درست شود.
گاهي جو آنقدر مسموم مي شد که حتي به نزديکان او  متوسل مي شدند.
يادم هست مي خواستم براي مهدي حکم فرماندهي برنم. حکمش را هم آماده کرده بودم. و همه هم مي دانستند. يکي 
از دوستان صميمي خود مهدي بود. آمد گفت: «حرف پشت سر مهدي زياد است. تو از آن چيزها اطلاع داري که مي 
خواهي برايش حکم بزني؟» گفتم: «بي خبر نيستم. خبر جديد چي داري؟»
يک چيزهايي گفت.
گفتم: «اينها را مي دانم.»
گفت: «اين چيزها را مي داني و مي خواهي حکم بزني؟»
گفتم: «بله! حتماً. چون مي دانم مهدي را بي واسته شناختم و هيچ احتياج به تأييد کسي ندارم. مطمئن باشيد حتماً 
حکمش را مي زنم، حتماً هم از او دفاع مي کنم.»
من آن موقع هنوز خودم تثبيت نشده بودم، ولي حکم مهدي را زدم و پاي تمام حرفها هم ايستادم. بعد فهميدم که اشتباه 
نکرده ام.
اولين باري که مهدي را ديدم قبل از عمليات فتح المبين بود. يکي از فرمانده هاي تيپ آمده بود به من گزارش بدهم که 
ديدم يک نفر همراهش آمده، ساکت و با حجب و حيا. آن فرمانده گزارشش را مي داد و من تمام توجه ام به غريبه بود. بعد 
که فرمانده گزارشش را داد. پرسيدم او کي هست. گفت «ايشان آقاي باکري اند.»
گفتم: «کدام باکري؟»
گفت: «مهدي»
گفتم: «قبلاً کجا بودند؟»
گفت: «اروميه»
يادم آمد او همان باکري است که در اروميه حرف پشت سرش زياد بود و از او گزارشهاي زيادي به من رسانده بودند. همان 
مموقع هم در ذهنم هست که روي او به عنوان يک آدم فعال حساب مي کردند. تا اينکه سال شصت شد و من فرمانده 
سپاه شدم. يکي از کارهاي اصلي ام اين شد که دنبال افراد لايقي بگردم و به آنها حکم بدهم بروند فرمانده تيپ بشوند. 
آن روزها سپاه اصلاً لشکر و تيپ نداشتند. دو سه گردان يا محور داشتيم که عمليات ثامن الائمه را آنها انجام داده بودند. 
لذا از همان روز مهدي را زير نظر گرفتم. مهدي توي همين عمليات شد معاون احمد کاظمي و ما يکي از حساس ترين 
جبهه ها را به تيم آنها سپرديم. تيم احمد و مهدي. که سربلند هم بيرون آمدند.

بعد از آن بود که بهش حکم تشکيل تيپ عاشورا را دادم. قبول نمي کرد. حتي دليل هاي منطقي مي آورد

مي گفت مي خواهد کنار نيروها باشد، نه بالاي سرشان، که بعد خداي نکرده غرور بگيردش. و به نظر من حق داشت. 
چون با تمام وجودش کار کردن را تجربه کرده بود. از قبل از انقلاب و همچنين در زمان انقلاب و نير در زمان مقابله با ضد 
انقلاب در کردستان ودر شهرها و حالا هم جنگ. و بخصوص در زمان شهردار بودنش در اروميه و بخصوص در هشت نه ماه 
اول  جنگ، که بني صدر فرمانده کل قوا بود و در حقيقت تمام جنگ دست او بود.
بني صدر و دوستانش عقيده داشتند نيروهاي مردمي، کساني مثل مهدي و حميد و شفيع زاده، حق ندارند بيايند توي 
آبادان براي خودشان خط دفاعي تشکيل بدهند. در حالي که حميد و مهدي و شفيع زاده اصلاً به اين حرفها اعتنا نمي کرد. 
خودشان با اختيار خودشان آمدند آبادان و مشغول به کار شدند. مهدي مي رفت بالاي دکل ديدباني مي کرد و از همان بالا 
به شفيع زاده مي گفت بفرست، يعني خمپاره بفرست. صبح تا شب از همان جا، بنا به سهميه اي که داشت، بيست 
سي تا گلوله شليک مي کردند، بعد مي آمدند توي دفترچه شان

مي نوشتند که چند ايفا آتش گرفت، چند تا سنگر منهدم شد، چند تا عراقي خط خورده اند و از همين مسائل.
آنجا قدرت مانور اين سه نفر دو کيلومتر بيشتر نبود. چون تمام درها به رويشان بسته بو د. د ر حقيقت آنها اول اسير 
خودي بودند و بعد در محاصره ي عراقي ها. آن هم مهدي که اگر جاي رشد مي ديد، قدرت فرماندهي 2000 نفر را داشت. 
انسانهاي بزرگ گاهي در درون خودي ها به اسارت کشيده مي شوند. انسانهايي که اگر دستشان را باز بگذارند تمام 
دشمنان يک ملت را مي توانند سرکوب کنند و بسياري از موانع را از سر راه بردارند.
مهدي  اين طوري بود، حميد اين طوري بود، شفيع زاده اينطوري بود. يادم هست ما در آن هشت نه ماه از طرف بني صدر 
و دوستانش خيلي تحت فشار بوديم و به سختي يک خط پيدا مي کرديم تا برويم عليه دشمن بجنگيم. تفکر حاکمه اين 
بود که «شما جنگ بلد نيستید. مي رويد منطقه را لو مي دهيد.»
مثلاً مي گفتند: «شما با اين آخوندهايي که با خودتان مي آوريد، به خاطر عمامه هاي سفيدشان، به دشمن اجازه گرا 
گرفتن مي دهيد.»
بهانه مي گرفتند. البته مسخره هم مي کردند. و ما هم از خودي ها و هم از عراقي ا زخم مي خورديم و صبر مي کرديم. 
خودي ها در شهر و با تظاهرات و ترور و شايعه پراکني و حمله هاي مسلحانه ي کردستان و عراقي ها با گرفتن پنج استان 
ما.
خرمشهر سقوط کرده بود و آبادان در محاصره بود و عراقي ها در دره پانزده کيلومتري اهواز مستقر شده بودند. نمي 
دانستيم بايد بياييم تهران را حفظ کنيم يا برويم خوزستان بجنگيم.
بعد از ترورهاي سال شصت و از دست دادن خيلي از عزيزان و فرار بني صدر. بچه هاي انقلاب دست به دست هم دادند و 
دور هم جمع شدند ابتدا به تهران سر و ساماني دادند. کسي مثل مهدي از شهرداري اروميه و مسئوليت هاي ديگرش 
دست  کشيد آمد شد معاون تيپ و بعد هم فرمانده ي تيپي که بعدها لشکر شد. مهدي خيلي سريع رشد کرد. به همه 
ثابت کرد که در آن نه ماه اول جنگ آن ظلم سياسي عجيبي که به نيروهاي حزب الهي وارد شد از حمله عراق و صدام هم 
بدتر بود.
مهدي در عمليات بيت المقدس به عنوان فرمانده تيپ آمد توي صحنه و مشهور شد در عمليات رمضان هم، با وجود 
جراحتش بيمارستان را رها کرد آمد وارد صحنه عمليات شد.
يادم هست بچه ها گزارش مي داند که مهدي از فشار درد ، گاهي خم مي شد تا دردش تسکين پيدا کند.

مي گفتند با همان حالت خميده از پشت خط بي سيم مي زده و فرمانده گردان هاش را صدا مي زده مي گفته چه کار 
کنند يا از کجا بروند. خيلي ها بودند که اگر چنين زخمي بر مي داشتند يک لحظه هم حاضر نبودند در عمليات شرکت 
کنند. مي رفتند يکي دو سال در ايران يا اروپا بستري مي شدند و استراحت مي کردند تا اين ترکش را از جمس نازنينشان 
بيرون بياورند. اما براي مهمدي جسم و جان معني نداشت.
معروف بود در جبهه هاي جنگ که وقتي به نيروها فشار مي آمد يک عده بروند به فرمانده ها بگويند برويد گزارش بدهيد و 
امکانات بگيريد. تکيه کلام او اين بود که «ما فقط گزارش مان را به خدا مي دهيم. نه به کسي ديگر»
مهدي يکي دو بار هم خودش را نشان داد. که يکيش به «عدم الفتح» معروف شد. يعني عمليات خيبر. اين عمليات خيلي 
مهم و حساس بود. چرا که نقطه ي عطفي بود در جنگهاي ما. چون ما داشتيم از نوع جنگ هاي زميني به طرف جنگ 
هاي آبي- خاکي مي رفتيم. لذا فراهم کردن مقدمات اين عمليات خيلي مهم بود. هم از نظر آموزش غواصي و قايقراني. 
هم از نظر روحي. نيروها بايد مسافتي را حدود سي کيلومتر در آب پيش مي رفتند و بعد مي رسيدند به عراقي ها. خيز 
خيلي بلندي بود. اولين باري بود که اين صورت مي گرفت. هم حرکت در آب، هم جنگ در آب براي همه ی ماجديد و عجيب 
بود.
من گاهي براي بررسي وضع نيروها غافلگيرانه مي رفتم توي لشکر. يک شب بدون اين که به مهدي بگويم با چند نفر از 
بچه ها بعد از نماز مغرب رفتيم لشکر عاشورا. من اغلب چفيه مي زدم که شناخته نشودم. رفتم پرسيدم: «بچه ها ي 
لشکر کجا هستند؟»
گفتند: فلان جا هستند و «دارند زيارت عاشورا مي خوانند.»
رفتم آن جا ديدم همه ي بچه هاي لشکر عاشورا جمعند، چراغها خاموش است و دارند عزاداري مي کنند بين شان 
نشستيم و به عزاداري گوش دادم. مداحان ترکي مي خواندند. متوجه نمي شدم چه مي گويند. با اين حال از شور و حال 
جلسه داشتم منقلب شدم. چشم هم مي چرخاندم تا حميد يا مهدي را ببينيم. اصلاً پيدايشان نبود. از بغل دستي ام 
پرسيدم: «ميداني مهدي باکري کجاست... يا حميد؟»
تلاش کرد پيدايشان کند. نتوانست. خيلي دلم مي خواست بدانم مهدي کجاست. فکر کردم شايد جلو نشسته باشد. 
رفتم جلوتر. ترسيدم بچه ها مرا بشناسند و مراسم شان تحت تأثير قرار بگيرد. همان جا نشستم تا مراسم تمام شود. 
ديدم اين طور که نمي شود با مهدي صحبت کرد. اين جوري هم که نمي توانستم مهدي را ببينم. به هر ترتيبي بود مهدي 
را پيدا کردم. در حقيقت اين را مي خواستم بگويم که برام جالب بود که فرمانده لکشر طوري توي نيروهايش محو شده که 
هيچ کس نمي توانست پيدايش کند. حتي من که از دور هم ميتوانستم او را تشخيص دهم. صدر و ذيلي در آن مجلس 
نبود. همه گمنام نشسته بودندو عزاداري شان را

مي کردند. از مهدي گزارش خواستم. گفت: «آموزش ها تمام شده. بچه ها از هر نظري آماده اند، حتي روحي.» و حميد از 
همه آماده تر. براي همين شايد قلب شريان خيبر را سپرديم به حميد. پل صويب خط مقدم بود. يعني مقدم ترين لبه ي 
جلويي نبرد با عراقي ها. ديگر جلوتر از آن نيرو نداشتيم. فاصله ي آن جا تا قرار گاه زیاد بود. به خاطر اين که نيروهايمان از 
آب عبور کرده بودند و رفته بودند توي منطقه ي صويب و عزير، که منطقه شمالي آن جا بود. حساسيت آن قدر زياد بود که 
فرمانده لکشرها لحظه به لحظه با تمام فرمانده گردان هاشان به گوش بودند. آن کسي را که مي فرستادند جلو معمولاً به 
عنوان جانشين لشکر مي فرستادند تا از نزديک بالاي سر نيروها باشد. مکالمه هاي آن ها با هم خيلي واضح و روشن 
بود. من نمي توانستم حرف هاي مهدي را با حميد بشنوم. اما حرف هاي مهدي با خودم و با قرارگاه بالاترش در دسترس 
بود. از حرف هاي مهدي با خط جلو مي فهميدم که عراقي ها از سه طرف آمده اند و حميد را محاصر کرده ا ند. منطقه ي 
عزير هم شکسته بود و خودي ها عقب نشيني کرده بودند. عقبه ي نيروهاي حميد کور شد.
تلاش زيادي کرديم مهدي و حميد را تقويم کنيم. نشد. هلي کوپترها نتوانستند نيرو ببرند، حتي نمي توانستند که 
بروندتمام شان را برگردانند. به همين دليل شد که آن جا تعدادي از نيروها زخمي و شهيد شدند و جنازه هاشان ماند و ما 
نتوانستيم بياوريم شان. حميد يکي از آن ها بود.
من اصلا از لحن مهدي نتوانستم شرايط سخت حميد را بفهمم. اضطراب مهدي فقط براي حميد نبود، براي همه بود، که يا 
سريع بيايند عقب، يا به طريقي به آن ها کمک شود. لحنش با شرايط مشابه عمليات هاي ديگرش فرقي نداشت. شايد 
به همين دليل بود که من بعدها متوجه شدم که حميد آن جا بوده. مهدي خيلي طبيعي، مثل مواقع ديگرش و مثل يک 
فرمانده لشگر، تمام سعي اش رامي کرد بچه هاش را از محاصره بيرون بياورد.
بعد از خيبر تمام فرماندهان توي جزيره شمالي دور هم جمع شديم و شروع کرديم به زيارت عاشورا خواندن.

 بي خبر از ما يکي رفت با بيت امام تماس گرفت که «بچه ها ازاين عدم الفتح ناراحتند. نشسته اند دارند عزاداري مي 
کنند.» همان لحظه آقای رسول زاده آمد گفت: « احمد آقا شما را مي خواهد.» ازجلسه آمدم با احمد آقا صحبت کردم. 
گفت:« چيه؟ چرا نشسته ايد داريد گريه مي کنيد؟»
گفتم: «مسئله خاصي نيست. بچه ها دارند زيارت عاشورا مي خوانند.»
گفت:« صبر کن امام مي خواهد يک چيزي بگويد!»
چند دقيقه بعد تماس گرفت گفت:« امام گفته اين جمله ها را بخوانيد براي بچه ها.»
جمله ها اين بود:« شما پيروز هستيد. به هيچ وجه نگران اين عدم الفتح ها نباشديد و خودتان را براي عمليات بعدي آماده 
کنيد.»
آمدم تمام اين حرف ها را براي بچه ها گفتم. وضع جلسه به کلي عوض شد. انگار يک انرژي فوق العاده پيدا کرده بودند. 
روحيه شان با يک دقيقه پيش زمين تا آسمان فرق کرده بود. اولين کسي که صحبت کرد مهدي بود. رفت بلندگو را به 
دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن. گفت:« برادرها!مگر غير از اين است که ما به تکليف

 مي جنگيم؟ مگر غير از اين است که پيغمبر خدا عزيزترين عزيزانش را در جنگ از دست داد و خم به ابرو نياورد؟»
خيلي با ظرافت، بدون اين که بگويد من برادرم را از دست داده ام، مي خواست بگويد نبايد نگران باشيم.
گفت:« حالا که امام اين طور فرموده، ما بايد خودمان را براي عمليات بعدي آماده کنيم.
حرف هاي مهدي شور و حال خاصي به جمعمان داد.
هنوز چند ساعت از عمليات خيبر نگذشته بود که خودمان را آماده کرديم براي عمليات بدر، که به يک معنا تکرار خيبر بود. 
با اين فرق که ما تلاش زيادي کرديم کاستي هاي خيبر را برطرف کنيم. مهدي يکي ازکساني بود که با دادن طرح ها و 
نظرهاي جديد خيلي گل کرد. مثلا يکي از مشکلات ما حمله ي غواص ها به خط عراقي ها بود. غواصها بايد از توي ني ها 
بيرون مي آمدند و يک مسافت دو سه کيلومتري را در مسيري بدون ني و زير نور ستاره ها طي مي کردند و نور ستاره ها 
طوري آب را روشن مي کرد که غواص ها پيدا بودند. با نزديک شدن به سيل بند عراقي ها عمق آب هم کم مي شد و 
غواصها نمي توانستند زير آب بروند. ازگردن به بالا بيرون آب مي ماندند و سیبل ثابت تيربارهاي عراقي مي شدند.
جلسه اي گذاشتيم که « ما با اين مشکل چي کا بايد بکنيم؟»
مهدي گفت: « غواص ها بايد نوعي از لباس ها را بپوشند که نور را  منعکس نکند.»
اول يک لباس را نشان داد و بعد لباس ديگري را که اگر نور به آن مي خورد منعکس مي شد. گفت:« نه از اين ها که نور 
منعکس مي کند.»
تعجب کردم. فکر کردم حتما مهدي خودش رفته لباس را پوشيده که توانسته اشکالش را پيدا کند.
گفت:« بعضي از اين کفشک هاي غواصي عاج ندارند. باعث مي شوند غواص ليز بخورد. سروصداشان هم غواص ها را لو 
مي دهد. اين ها بايد حتما آج داشته باشند.» ما به اين جزئيات اصلا توجه نکرده بوديم.
يکي ديگر از طرح هاي مهدي آماده کردن قايق ها بود. که مهدي خيلي به آب بندي و در آب کار کردنشان حساس بود. و 
همين طور به رفع کردن عيب موتورهاشان.
يک روز مهدي مي بيند کسي به قايقش گاز مي دهد. مي رود به او مي گويد اين کار را نکند و او گوش

 نمي دهد. مهدي يک سنگ بر مي دارد دنبالش مي کند. مي گويد« مرد حسابي! مگر نمي گويم آهسته برو؟ اين قايق 
مال بيت المال است، مال جنگ است، مال عمليات است، نه براي تفريح من و تو.»
طرح ديگر مهدي دربدر، آن طور که يادم مي آيد، رفع مشکلات خط شکني بود. ما معمولا توي عملياتها کارهايمان را مرحله 
به مرحله پيگيري مي کرديم. مي آمديم جلسه مي گذاشتيم و مشکلات آن مرحله را حل و فصل

مي کرديم و يک قدم مي رفتيم جلوتر.
آخرين مرحله ي طرح عملياتي، نحوه ي شکستن خط مقدم بود. مسئله غواص ها حل شده بود. همه چيز آماده بود، بجز 
شکستن خط، که هنوز در پرده ي ابهام بود. در آن جلسه در جمع فرمانده لشگرها مطرح کردم:

« طرحش با شما، که چطور خط جزيره ي جنوبي شکسته شود!»
عراق از خيبر تا بدر فرصت زيادي داشت تا آن جا را پر از سيم خاردار ومين و موانع ديگر کند.
مهدي گفت: « بياييم براي هر گردان يک کانال بزنيم و تا آن جا که امکان دارد خودمان را از داخل کانال ها به عراقي ها 
نزديک کنيم.»
سئوال کردند:« چطوري تا زير پاي دشمن کانال بزنيم؟ مي فهمد. مي آيد مانع مي شود.»
مهدي گفت:« از آن جا به بعد يک سري تيم هاي هجومي آماده مي کنيم، در حد پانزده نفر، که آن فاصله را با سرعت 
بدوند و خودشان را به عراقي ها برسانند.»
گفتند: « آن جا تيربار هست، خمپاره شصت هست، آتش هست. به اين راحتي که نمي شود.»
مهدي گفت: « هرچي بترسيم از اين تيربار و خمپاره و آتش بيشتر شهيد مي دهيم. تنها راهش همين است که گفتم. 
بايد سريع بروند و همين تيربارها و همين خط را بگيرند، وگرنه بازهم تلفاتمان بيشتر مي شود. »
بحث شد. در نهايت همه به اين نتيجه رسيدند که حرف مهدي درست و عملي هست. اين طرح را فقط کسي مي 
توانست بدهد که خودش جرات تا آن جا رفتن و دويدن و به خط دشمن رسيدن را داشته باشد. که مهدي خودش داشت. 
علي الخصوص در بدر و کنار دجله و در همان محلي که به کيسه يي معروف شد و فقط از يک راه باريک مي شود به آن جا 
رفت. آن جا هم مثل قلب خيبر بود که اگر از دست مي رفت تمام جبهه سقوط مي کرد.
مهدي چون حساسيت آن منطقه را مي دانست. رفت آن جا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر و در

 کيسه يي کرد در هيچ کدام يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش 
يک پل ده پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آن جا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسه يي هم 
حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسه يي که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج نفري که آن جا 
بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.
من خسته شده بودم. کمي قبل از اين که سختي ها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: « شما مواظب 
بي سيم ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که 
آمدند بيدارم کردند. به قيافه ها نگاه کردم ديدم فرق کرده اند. گفتم :« چي شده؟»

همه شان از علاقه من به مهدي خبر داشتند. نگفتند چي شده. نگران مهدي شدم. به خاطر حساس بودن کيسه يي. با 
احمد کاظمي تماس گرفتم پرسيدم: « موقعيت؟»
گفت: « ديگر داريم مي آييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. مي ترسيم عراق پل را بزند  وهر 
هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»
آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقب نشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و 
ماشين را تحمل کند و نشکند.
به احمد گفتم: « مهدي کجاست؟ حالش چطور است؟»
گفت: « مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»
ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده. گمانم به آقا رحيم يا آقاي رشيد بود که 
فکرم را گفتم. گفتم:« احساس مي کنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم مي دانيد.»
گفتند: « نه. احتمالا بايد زخمي شده باشد و بچه ها دارند مداوايش مي کنند.»
گفتم: « تماس بگيريد بگوييد من مي خواهم با مهدي حرف بزنم!»
طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نمي دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم: « احمد!چرا حقيقت را به من نمي 
گويي؟ چرا نمي گوييي مهدي شهيد شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام، همان طور بي سيم به دست، شل شدند. 
زانو زدم. ساعت ها گريه کردم.
بچه ها آمدند دورم جمع شدند و توصيه کردند خودم را کنترل کنم.
گفتند: « چرا اين قدر گريه مي کني؟»
يادم به حرف زدن هامان با يکديگر مي افتاد، يا درد دل کردن هامان، يا خنده هاي خودماني مان. يادم به مرخصي نرفتن 
هاش مي افتاد و اينکه بهش گفتم برود خانه سر بزند و او گفت پيش بچه هاي لشگرش راحت تر است. و يادم مي افتاد به 
اين که هيچ وقت از زندگي خودش به من نگفت. و اين که هيچي براي خودش از من نخواست. نه ماشين، نه خانه، نه 
وام، نه مقام، نه هيچ چيز ديگري که ديگران برايش سرو دست مي شکنند. و اين که خودش را رفت رساند به دريا. از دجله 
به اروند و از اروند به خليج فارس. فهميدم نمي خواسته در خاک دفن شود. فهميدم مي خواسته برود به ابديتي برسد که 
خيلي از عرفا حسرتش را دارند براي همين چيزهاست که معتقد هستم که « مهدي باکري» گمنام ترين شهيد اين جنگ 
است.
بارها شده که شب ها براي مهدي و بچه هاي ديگر گريه کرده ام. نمي توانم فراموششان کنم. بيشتر از دوازده سال 
گذشته، ولي تعلق خاطري که به آنها دارم. خيلي بيشتر از تعلق خاطري است که به فرزندان خودم دارم. علاقه ي من به 
مهدي، حميد، بروجردي، باقري، خرازي، زين الدين، قابل مقايسه با تعلقم به خانواده ي خودم نيست.
در يک جمله بگويم که « مهدي روح من است و اين از کالبد من جدا نمي شود. من با مهدي زندگي مي کنم.»

 منبع: سایت محسن رضایی


nikbakht
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار