اينك شوكران 2

کد خبر: ۱۱۲۹۳۲
تاریخ انتشار: ۱۲ اسفند ۱۳۸۵ - ۰۹:۴۹ - 03March 2007

تاريخ نشر: 1385

شمارگان : 5500

آدرس: تهران- ميدان فردوسي – خيابان شهيد سپهبد قرني- موسسه روايت فتح.

 چکيده:

 اينک شوکران2 از سري آثار  خاص شهداي شيميايي است.

 مجموعه اينک شوکران 2؛ شرح زندگي و معرفي شهيد مصطفي طالبي از زبان همسرش:

مصطفي طالبي و مژگان کشاورزيان اهل شهرستان ملاير در استان همدان بودند.

مصطفي جواني مومن و ساده زيست از طبقه متوسط جامعه و مژگان دختر با استعداد، باهوش و اهل مطالعه از يک خانواده متمول از مالکين بزرگ زمين در شهرستان ملاير.

آن دو از جوانان نسل اول انقلاب بودند. هر دو کتابهاي دکتر شريعتي و شهيد مطهري را مي خواندند.

 مژگان در کلاس هاي آمادگي نظامي در بسيج شرکت مي کرد و آقاي طالبي مربي نظامي بود.

مصطفي براي اولين بار در سال 1359 سپاه ملاير را به همراه جمعي از دوستانش تشکيل داد.

در همين روزها؛ خواستگار  زيادي براي مژگان مي آمد. آقاي دکتر، مهندس، تحصيل کرده خارج از کشور  و پسر فلان زمين دار بزرگ.

يکي از همکلاسي هاي بسيج به مژگان خبر داد که آقا مصطفي قصد ازدواج دارد و شما را مي خواهد.

تکرار اين حرفها در روزهاي آينده مژگان را به فکر فرو برد، فکري دلربا که ديگر از سرش بيرون نرفت.

طالبي، پاسداري بود با ويژگي هاي خاص اخلاقي.

او در اولين جلسه و صحبت هاي اوليه آينده مژگان را مثل آئينه جلوي رويش گذاشت:

زندگي با من سخت است. من از فرداي خودم خبر ندارم.جانم کف دستم است. معلوم نيست امروز بروم يا فردا. شايد رفتم و ناقص برگشتم، شايد اصلاً برنگشتم. من نه پول دارم، نه خانه، نه حتي اميدواري که بعدها بتوانم آنها را به دست بياورم، نه اينکه نتوانم، دنبال چيز ديگري ام. گمان مي کنم با همه اين ها آدمها با هم بهتر رشد مي کنند. بهتر بالا مي روند.

مژگان بعد ها گفته بود: حرفهاي مصطفي به جاي ترساندن من، اصرارم را بيشتر کرد. مصطفي خيلي چيزها داشت. او همان چيزي را داشت که من مي خواستم چيزي که دنبالش بودم.

گفتم: از بي پولي نمي ترسم، خودم اصرار کردم، بالاخره در غروب نهم خرداد سال 1359 مانتوي مدرسه ام را پوشيدم. چادر سفيد مصطفي را سر کردم . سر سفره عقد نشستم و شدم «خانم طالبي».

سه ماه از ازدواج آنها گذشته بود و در يکي از منازل قديمي در عمارت بزرگ پدري مژگان زندگي مي کردند؛ زندگي مشترک مژگان درست بر عکس زندگي در خانه پدر بود.

اينجا سرشار از سادگي و بدون مستخدم و تجمل و آنجا نعمت بسيار، زندگي اشرافي ملوکانه.

مژگان خودش و زندگي بي آلايش مصطفي را انتخاب کرد و تا آخر ماند. هرگز از او و آرمانش دور نشد، نبريد و کم نياورد.

با آغاز جنگ تحميلي مصطفي طالبي به جبهه رفت. او فرمانده گردان و مسئوول محورهاي عملياتي بود و در تمام سالهاي دفاع مقدس خود را صرف انجام وظيفه اش نمود.

او بارها ترکش خورد، چندين عمل جراحي پا، قفسه سينه ، سر و مهم تر از همه شيميايي شد.

گاز خردل ريه هاي مصطفي را آلوده کرده بود.

همسر و فرزندان شهيد طالبي در طول جنگ چندين بار به تهران، کرج، همدان و اهواز نقل مکان نمودند.

عدم حضور مستمر پدر در خانواده و مشکلات مخلتف ديگر، صدمات جسمي و روحي بسياري را به خانواده تحميل مي نمود. اما استقامت در مسيري که آنها بدان اعتقاد داشتند لذتي داشت که هرگز امنيت و آسودگي نداشت.

جنگ تمام شد. اما مصطفي يک نظامي بود و بايد به خدمت ادامه مي داد. دوري از همسر و فرزندان وجود داشت، اما آنها پس از سالها به يک آرامش نسبي رسيده بودند.

آثار مجروحيت شيميايي خود را نشان داد. خونريزي ريه، سرفه هاي خشک و .......

شمع وجود پدر به سرعت در حال آب شدن بود آنهم در مقابل ديدگان همسر و فرزندان.

مصطفي درد مي کشيد و در بستر افتاده بود، اما او يک سرباز سربلند بود و در خلوت رفتن را مي خواست.

همسري  صبور و فداکار، پرستاري اش را مي کرد و سرانجام در آخرين روز بهار سال 1373 مصطفي نيز به جمع آسماني شهدا پيوست.

کتاب با زباني شيوا و موجز به بيان حوداثي مي پردازد که در يک خانواده پاسدار در جريان جنگ رخ مي دهد و مقاومتي که آنها از خود نشان مي دهند.

مشکلات عديده اي که صحنه هايي از آن در کتاب به تصوير کشيده است، گاهي زن را دلتنگ مي کند، اما او هرگز نسبت به راهي که شوهرش در آن وارد شده و هدفي که هر دو داشته اند، به شک و دو دلي نمي اندازد.

صبر و استقامت، اعتقاد، عشق به همسر از سوي زن و مجاهدت، پاکبازي، پاسداري و شرافت در وجود مرد در اين قصه که نمود عيني دارد(مصطفي ومژگان) چهره دو قهرمان واقعي را نشان مي دهد.

اين قهرمان ها، در همين چند سال پيش زندگي مشترک داشته اند و يک قهرمان هنوز وجود فيزيکي دارد.

 اين ها اسطوره و افسانه نيستند. کاملا عيني و ملموس اند.

 

پايان

 


nikbakht
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین