بينا,علي
«علی بینا» اسفند ماه سال 1341 در« پشتکوه ساری» ، واقع در منطقه عشایر نشین« جبال بارز »درشهرستان«جیرفت »به دنیا آمد . پدرش همزمان با تولد علی دست از کوچ نشینی بر داشت و در لوت سازرن ماندگار شد تا به زراعت بپردازد .
در زمانه ای که شاه بی کفایت ودست نشانده با انقلاب سفید !ادعای بر انداختن نظام ارباب و رعیتی را داشت ،خانواده بینا ازدست پس ماندهای خوانین منطقه آرام و قرار نداشتند و حاصل دسترنجشان به تارج رفت .
پیروزی انقلاب اسلامی مرحم دل زخم خوردگانی چون بینا بود . علی بینا عهد کرد برای انقلاب جانفشانی کند .
او سال سوم اقتصاد اجتماعی را می خواند که آتش جنگ خرمشهر و هویزه و سوسنگرد را سوزاند .پس روانه کار و زار شد .در خیبر جنگید .در بدر به فرماندهی گردان حسین بن علی (علیه السلام) از لشکر 41ثارالله رسید .در فاو و مهران حماسه آفرید .و سر انجام کنا نهر جاسم در عملیات کربلای پنج در29/10/65 به شهادت رسید .
اومانند هزاران شهید ،چون ستاره ای گمنام در آسمان دوران دفاع مقدس می درخشد .
از علی بینا دو فرزند به نام« زینب »و «حسینعلی» به یادگار مانده است .
منبع:" نان سرخ "نوشته ی محمدرضامحمدی پاشاک، ناشر لشگر41ثارالله،کرمان-1376
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا توانم بده تا با اخلاص کامل جان هدیه کنم – و آخرت از شفاعت اهل بیت محرومم مدار
ره دشــت و ره دریــا گــرفــتـم خـبـر از یـوسـف زهــرا گـرفـتــم
نمی دانم که مهدی در کجا هست ولی دانم هرجا که باشد یار ما هست
چرا اموال بیت المال را چپاول می کنید و وقتی که اسم جبهه و جنگ را می شنوید در سوراخهای خود پنهان می شوید، بدانید از رحمت واسعه خدا بدور گشته اید.
خدایا شاهد باش در میدانهای جنگ همیشه به تو متوسل بوده ام و از تو کمک خواستم و دعای تو را جویا بوده ام و همیشه توبه کنان خود را از نفس، نجات میدارم. ای اعضاء-((لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم)) و جوارحم شاهد باشید هر وقت شما را امر کرده ام فقط برای رضای حق بوده است. آیندگان بدانند جبهه ها محل پاکی و صفا و صداقت بوده و خواهد بود و آنان که گویند ما برای غیر خدا کار کرده ایم فردای قیامت باید جوابگوی خدای خویش باشند.
لازم است در گوشه ای از وصیت نامه ام عرض کنم: به تمام آنهایی که در دنیا غرق شده اند به اسم اسلام و در لباس اسلام، فردای قیامت شهیدان گریبان گیرشان خواهد شد.
(یا ایها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیته مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی)
پروردگارا: به وحدانیت تو گواهی می دهم و خود را به عنوان مسلمان و شیعه دوازده امامی و دل سوخته امیرالمومنین علی(ع) معرفی کرده و شهادت می دهم که (اشهد ان لا اله الله و اشهد ان محمد رسول ا... و اشهد ان امیر المومنین علی ولی ا...) و بعد از رسول الله دوازده امام حکومت کرده و می کنند و شهادت می دهم که خمینی روح ا... جانشین امام زمان(عج) است . بعدا از او منتظری امید امت و امام خواهد بود و شهادت میدهم که علی(ع) تنها مرد مظلوم تاریخ بوده و حق او را به ناحق برده اند، جانشین رسول خدا و تنها رهبر عادل و حاکم مسلمین اما به او خیانت شده و باید تاریخ، مظلومیت او را بر جهان بشریت روشن سازد و امروز تمامی رزمندگان که در میدانهای نبرد جان خود را در راه خدا هدیه می کنند با تمام اخلاص از او آموخته اند و برای آزادی کربلای خونین فرزند مظلومش امام حسین(ع) قیام کرده اند و می روند تا حکومت بر حق اسلام را به تمام جهان معرفی کرده و تمامی حکومتهای باطل را از روی زمین پاکسازی کنند و پرچم لا اله الا الله را که با خون میلیاردها شهید از صدر اسلام تا کنون بدست ما رسیده بر فراز کاخهای ظلم و ستم به احتزاز در بیاورند. ما درس شهامت و از خود گذشتگی را از علی ابن ابیطالب مولایمان آموخته ایم و به تمام جهان درس خواهیم داد و اعلام می داریم که تمام انسانهایی که میخواهند به سعادت برسند باید در زیر لوای پرچم علی(ع) و اهل بیت او سینه بزنند و الا به سعادت نخواهند رسید. بارالها از یک سو باید بمیرم تا آینده زنده به ماند و از طرف دیگر باید زنده بمانم تا آینده نمیرد چونکه آینده آبستن حادثه ای بزرگ است و آن انفجار یکسره بمب حکومت اسلامی در سراسر جهان، پس باید زنده بمانیم و در همه آن حماسه ها شرکت کنیم و برای پیروزی اسلام مبارزه نمائیم. ملت سلحشور یادتان نرود، جوانان عزیز و پیران، مرگ باید در راه خدا باشد در هر جا، زمان و مکان ندارد. خوشا به حال آنان که حتی نفس کشیدنشان برای خداست. در کربلا شهیدان، پیران و جوانان همه سهیم بودند. مبادا در رختخواب ذلت بمیرید، اهل بیت و یارانشان همگی در میدان مبارزه شهید شدند. ای ملت مسلمان امروز در میان شما بهترین یاران امام امت هستند آنها را بشناسید و از یاد نبرید آن موقع رسول ا... و اهل بیت را نشناختند و بعضی ها هم شناختند ولی بی شرمی کردند. دنبال رسول ا... داخل کوچه ها سنگ پرت کردند- دندان او را شکستند- امیر المومنین سرپرست شیعه را رنج دادند و در نماز او را به شهادت رساندند. پهلوی دخت گرامی رسول خدا را شکافتند، آنها داخل خانه هاشان امنیت نداشتند. فرزند پاک علی(ع) و فاطمه(س)، امام حسن(ع) را مظلومانه با زهر شهید کردند، نزدیک به چهل هزار نفر مسلمان همه او را آزار دادند. ای آق بر همه آن بی شرمان. خاندان امام حسین(ع) را آواره کردند، یارانش را شهید و اهل بیت او را به دور شهرها گرداندند و پیش روی آنها علی و اهل بیت او را دشنام دادند. موسی بن جعفر(ع) را 14 سال در زندانهای بغداد شکنجه دادند و آخر هم او را دیوانه وار با قل و زنجیر به شهادت رساندند- لعنت خدا بر مردم بی وفا و آل یزید؛ ولی اما شما کسانی که یک عمر در وصیتنامه هاتون- زیارتنامه هاتون- دعاهاتون خدا، خدا می کردید که رهبری برای هدایتتان ظهور کند حالا مثل یاران طالوت نشوید دعا کردید ولی آخر بار 313 نفر همراه او شدند. مثل مردم کوفه نباشید چهل هزار نفر برای امام حسن(ع) نامه نوشتند ولی آخر خودشان خیمه او را بر سرش خراب کردند. فراموش نکنیم شهید بهشتی را نمی شناختیم چقدر رنج کشید- دشنام تهمت ناسزا و آخر هم او را زیر آوار شهید کردند. رجائی- باهنر- مدنی- دستغیب- صدوقی- هاشمی نژاد و .... همه و همه را شهید کردند درحالیکه همه فرزندان صدیق قرآن بودند و چراغهای راهنمای بشریرت ولی دیگر حالا یاران امامتان را خوب بشناسید. دشمنان اسلام در هر لباسی ظهور پیدا می کنند ولی امام، دوستداران امام، مالکها، ابوذرها، مسلمانهای زمان امیر المومنینی هستند که در آن موقع آنها از جان برای اجرای احکام خدا سرمایه گذاشتند و حالا هم اینان آبرو، حیثیت و شخصیت خودشان را در گرو مبارزه در راه خدا گذاشتند. خدا را فراموش نکنید و مسائل و مشکلات را تحمل نمائید و در رنج و بلاهای مملکتتان شریک باشید درهمه حال از خدائیم و او خواهد داد پیروزی یا امتحان را. غرور و تکبر ما را از معشوقمان جدا نکند، گوش به فرمان امام باشید و برای سلامتی او با دعا اشک بریزید. به یاری انقلابتان حرکت کنید محرومین دنیا در انتظار شما هستند و هنوز کربلا و قدس در دست صهیونیستهاست. کافران با پول در خانه خدا به عیش و نوشند ولی مسلمانها از گرسنگی جان می سپارند، پس پیش ای امت سلحشور تا رهائی همه محرومین از چنگ ظالمین. در پایان از پدر و مادرم تشکر می کنم که فرزندی را در راه خدا هدیه کردند و به آنها می گویم شما خیلی بزرگوار بودید، ولی من نشناختم و شاید حق اولادی را خوب انجام نداده ام و شما را همین بس که پدری و مادری مظلومید و برای رضای خدا اسماعیلهاتون را قربانی می کنید و از شما می خواهم حتماً حلالم کنید والا خدا مرا نمی بخشد و دست به سوی آسمان بلند کرده و بگوئید خدایا ما از دست فرزندمان راضی هستیم و تو هم راضی باش. پدرم، مادرم میدانم فرزند خوبی نبودم آنچنانکه شایسته شما باشد ولی امیدوارم از خدا برایم طلب عفو کنید. شما پدر و مادرها خیلی بزرگوارید. به برادرانم بگوئید مرا حلال کنید و از دستم راضی باشید، به دوستان و خویشان همه میگویم حلالم کنید و برای رضای خدا از من بگذرید تا مورد لطف و رحمتش قرار بگیرم. هرکس بدی به او شده از طرف من، او را دعا کردم و او هم مرا ببخشد و انشاا... خدا همه امان را حلال کند. هرکس چیزی و یا امانتی پولی از من طلبکار هست به برادرانم مراجعه کند و پس بگیرد و در آخر از امت حزب ا... دوستان و آشنایان آنهائی که خوب شناخت دارند و مرا به عنوان یک فرد مسلمان و نمازگذار و شیعه علی(ع) می شناسند تا چهل نفر یا بیشتر اگر خواست خودشان بود گواهی دهند که خدایا ما او را می شناسیم و از او راضی هستیم و تو هم از او راضی باش حتماً یادتان نرود من هم مومنین و دوستان را دعا کرده ام. امیدوارم اجابت شده باشد و جیرفت گلستان شهداء جای من است. اگر پدر و مادرم اجازه دادند در کنار «سیزو» دفن نمائید و از مردم روستایمان می خواهم که مرا ببخشند. مقداری پول بدهکار هستم که حتماً باید پرداخت شود و اگر هم نخواستند از طرف من صدقه بدهید% که اسامی آنها با مقدار پول ذکر می شود.
1(احمد امینی از بچه های رفسنجان لشکر صد 100 تومان) 2( ابراهیم رزاقپور آموزش و پرورش کهنوج دویست 200 تومان) 3( محمود فاطمی دوهزار 2000تومان) 4( محمد مارانی جیرفت لشکر هزار 1000 تومان) 5(محمد علی سمندری پنج هزار تومان) 6( محسن شریفی هزار 1000 تومان) 7( امور مالی لشکر 5000 پنج هزار تومان) 8 ( ستاد لشکر 6000 شش هزار تومان) 9( بچه های شورای اسلامی قبل حاجی آباد هر نفر 50 پنجاه تومان و من همه بدهی ها یادم نیست، چند وصیتنامه دیگر در خانه دارم آنجا نوشته شده حتماً به صاحبانشان بدهید. از همگی شماها طلب عفو دارم مرا حلال کنید شما را به خدا مرا حلال کنید. خدا انشاا... همگی ما را با امام حسین(ع) محشور گرداند . علی بینا تاریخ 21/12/63 قبل از عملیات امام را دعا کنید 21/12/63
کودکی تا دوران دبیرستان از زبان شهید:
کارنامه ام را برداشتم به مدرسه رفتیم .یک مدرسه کوچک بود.تابلو رنگ پریده ای داشت .نمی شد آموزش و پرورش روی تابلو را خواند :دبستان امیری عنبرآباد .حیاط خوبی داشت .تور والیبال داشت .پس و پیش رفتیم به طرف دفتر مدرسه .
دو مرد با کروات نشسته بودند .سلام گفتیم وکارنامه مان را نشانشان دادیم .نمره های من را نگاه کردند و حال مدیر مدرسه حاجی آباد را پرسیدند .دفتر دار گفت :تمیز و مرتب می آیید و می روید .نبینم بوی پشکل بدهید .سرتان را با صابون بشویید .نا خنهایتان را کوتاه کنید .هر دو کپر نشینید ؟ولی محمد جوابش را داد .او سرش را تکان دادو گفت :چرا فکری برای عشایر نمی کنید ،آقای مدیر ؟
مدیر گفت: بروید بیرون .رفتیم از آب لوله کشی خوردیم ودر کوچه ها گشتیم و برگشتیم زیر کپرها .
گفتم :این کوره ها دود قشنگی دارند .آدم دلش می خواهد آنجا کار کند .
ولی محمد توپ لاستیکی آورد و بازی کردیم .خوب می دویدم ،همین .بچه ها به من می خندیدند .گفتم :همه تان را می برم .اگر مردید بیایید کشتی بگیریم .
مادر ولی محمد برای ما نان و گردو و پنیر آورد وگفت:پیش ما بمان .
گفتم :جایتان را تنگ می کنم .خندید .آهسته گفتم :آنجا آدم خفه می شود .
ولی محمد گفت :خانه که جا نیست .گفتم یک بالش درست می کنم و همین جا می خوابم .این زمینها مال کیه؟
مادرش کره مشک را جمع می کرد .گفت :یه وقتی مال امیری ها بود .
پرسیدم :الان چی ؟گفت :رهایش کردند به امان خدا .ولی محمد گفت :اینجا را می گویند عنبر آباد ،بله عنبر آباد !تا چشم کار می کرد زمین بود .یک گله شتر آن حوالی می چرید .ولی محمد رفت زیر کوارش و رادیو را باز کرد .زنی از مدرسه و فواید درس خواندن حرف می زد .راه افتادم به سوی دشت .دخترکی در رادیو می خواند و بشکن می زد . دشت ،خار کلالا داشت ،کتیرا داشت ،کهور و کنار و اسکنبیل داشت .نهر آب از وسطش می گذشت .جایی صحرا کاری بود و جایی گندم زار و جایی برای چرای دام .یاد تل آتشین افتادم .مرجانهای گردنم را وارسی کردم .رفتم و رفتم و از نظر ها گم شدم .
تا روز اول مدرسه یک تومان از پولم را خرج کردم .غیر از دفترچه و خودکار .میان نهر سر وجانم را شستم .پیراهنم را هم شستم .رادیو گفت : عباس هویدا زنگ مدرسه ها را می زند .ولی محمد داشت موهایش را آب و شانه
می کرد .پس و پیش می رفتم و لبم را می جویدم .شیر خدا خوانده بود ،گوینده اخبار گفته بود ،چند نفر آواز خوانده بودند .مادر علی آمد زیر کوار و گفت :حیا نمی کنی ؟راه افتادم .رفتم پشت سرم را نگاه کردم .یه موتور آب رسیدم که دیدم ولی محمد نم نم دارد می آید .قدری باغ مصفا را نگاه کردم و قدری به صدای موتور گوش دادم .
ولی محمد رسید .گفتم: صاحبش را می شناسی ؟گفت: ها .پرسیدم :سلام علیک داری ؟
گفت :ها .پرسیدم :با خان ؟! خان زاده کنار خانه اش نشسته بود .راهمان را کج کردیم و حوالی کوره ها در آمدیم .دود قشنگی به هوا می رفت .پرسیدم :با صاحب کوره ها آشنایی ؟گفت :ها .پرسیدم :با همه شان ؟گفت :کسی اینجا نیست که نشناسمش .
پرسیدم :قدیری رامی شناسی ؟گفت :ها .
کوچه به کوچه رفتیم .مدرسه .باد پرچم را تکان داد .یک میز گذاشته بودند کنار پلکان .رویش پلاستیک گلدار کشیده بودند .رویش رادیو و ترکه گذاشته بودند .قسمتی از حیاط سنگ فرش بود .معلم ومدیر و ناظم آمدند .همه شان کراوات بسته و صورتهایشان را تمیز کرده بودند .مدیر مدرسه از قشنگی برق می زد .صف کشیدیم و ایستادیم به انتظار .آخرهای صف بودم .دلم
می خواست دکمه زیر گلویم را باز کنم .مدیر رادیو را باز کرد. ناظم چپ و راست نگاهمان می کرد و می گفت:حرف نباشد .
کسی پشت رادیو گفت :به نام نامی شاهنشاه آریامهر زنگ سال تحصیلی 52- 53 را می زنم .کف زدیم و هورا کشیدیم .لبخند زدم .بعد مدیر سخنرانی کرد و آخرش گفت :عشایر باید سرشان را با صابون بشورند ،و گر نه راهشان نمی دهم .
بعد چند مرد و زن در در رادیو خواندند .آفتاب سر وکله مان را می سوزاند .رفتیم سر کلاسمان .خواستم کنار ولی محمد بشینم .معلم آمد .سبزه بود ،ولی سایه نشین .کراواتش را باز کرد و انداخت روی تاقچه پنجره با ما حال و احوال کرد و نام ونشانمان را پرسید و روی تخته سیاه نوشت :با خانی .منتظر کلمه بعدی بودم که گفت :من با خانی هستم .دهانم خشک شد.ردیف اول نشسته بودم .گفتم :آقا !می توانم بروم عقب بنشینم ؟چمهایش را بست و گفت :علی بینا هستی ،اهل دوساری .همگی خندیدند .سرم را پایین گرفتم .پرسید: چرا ؟گفتم :غریبم آقا .فقط محمدیان را می شناسم .
گفت:جایت خوب است .بعد گفت :درسهای حفظ کردنی شما با من است ،حتی زبان .
از لهجه اش معلوم بود که باید کرمانی باشد .ریشش راتراشیده بود .چشمان درشتی داشت .پرسید :تابستان چه کار کرده اید ؟اکثر بچه ها گفتند سر کار بوده اند .
گفت :کتاب را بوسیدید انداختید دور .بعد درباره محمد کریمی حرف زد و سفارش کرد تا حتما آنها را بخوانیم .بعد پرسید :چند تا نویسنده می شناسید ؟
دست بلند کردم .اول خوش لباس ترین محصل کلاسمان جواب داد .اسم یک خارجی را برد .معلم گفت :بنشین .گفتم :قصیده مشکل گشا،گلستان ،حافظ ،هزار ترانه ،قرآن .بچه ها خندیدند .
معلم پرسید :تو گلستان می خوانی ؟گفتم در مکتب خانه می خواندم .پرسید :بلدی قرآن بخوانی ؟گفتم :ها .گفت :بگو بله .گفتم :ببخشید .گفت :از حفظی ؟
خواندم :قل یل ایهالکافرون لااعبدو ما تعبدون .
ماندم ،بقیه اش را معلم خواند و لبخند زد وگفت:معنی اش را هم بلدی ؟گفتم :قدری بلدم .آیا زمین خدا فراخ نبود ...صحبت را عوض کرد و درباره جغرافیا حرف زد تا زنگ تفریح خورد .چند نفر دورم جمع شدند .از مکتب خانه سوال می کردند .آن بچه خوش لباس گفت :عتیقه آمده اینجا .
خواستم یقه اش را بگیرم که گفتم :اول صبحی شر به پا نکن .پوست کله ام تلنگر می زد .طوری نگاهش کردم که دمش را گذاشت روی کولش و دوید بیرون .از ولی محمد پرسیدم :این ترو تمیز را می شناسی ؟گفت :اسمش شرفیان است .تکرارش کردم .زنگ بعد معلم نداشتیم و فوتبال بازی کردیم .توپهای من به درو دیوار می خورد .بعد زیر شیر آب سر وکله ام راشستم و حسابی کیف کردم .دو سر لوله به دیوار فرو رفته بود ،ولی دیوار خیس نبود .نگاه به زمین کردم و گفتم :با این آب حیف نیست خالی بماند !؟موقع برگشت مقداری سیب زمینی خریدم .مادر ولی خندید و ریسه رفت و گفت :زیره به کرمون آوردی ؟ولی محمد چپ چپ نگاهم کرد و گفت:می خواهی بگویی پول دارم ؟سر به زیر گفتم :پس چی بخرم ؟گفت "اگه پول داری ،عکس فوتبالیست ها را بخر .رفتیم زیر کوار دراز کشیدیم و رادیو گوش دادیم .پرسیدم :
می خواهی پول دار شوی ؟ولی جلدی نشست و گفت :یک فکری دارم عالی !زمین پشت کپر را می بینی ؟مردش هستی ؟گفتم: شر به پا نکن .برویم دکان شاگردی .گفت :دکان پیدا نمی شود .برویم صحرا کاری .نه .جو بکاریم .گفتم :دکان شاگردی بهتر است .گفت :کله ات کار نمی کند .تا از مدرسه برگردی شب می شود .آن وقت کدام دکان باز است .گفتم :آخر جو کاری ،بی پولیه .دستم را کشید رفتیم بیرون .از پشت کپر پنجاه قدم برداشت و چند تا سنگ روی هم گذاشت و به سویی دیگر قدم زد تا پنجاه و برگشت پشت کپرها و گفت :منتظرت بودم .اگر مردش نیستی بگو .گفتم :من را از کار نترسان .این کف دستم ،ولی هر کس آمد ،تو باید جوابش را بدهی .من می دانم خان کیه !گفت :چقدر خان خان می کنی تو!؟سری تکان دادم و گفتم :هنوز بچه ای پیش آمد و دستش را بلند کرد و گفت :بیا قدمان را اندازه بگیریم .گفتم :حق با من است . گفت بگو خسته شدم .دور و برم را نگاه کردم .و پیراهنم را کندم و گفتم :بیل بیاور تا نشانت بدهم .من همه کاری بلدم.دوید و دوتا بیلچه زنگ زده آورد .به کف دستم تف کردم و یا علی گفتم و...زمین اینجا مثل زمین دوساری بود ،اما بیل نخورده بود .کلا لا و اسکنبیل ریشه دوانده بود ،چه ریشه ای !ولی محمد سیر نگاهم کرد و خندید .گفتم :جالیزی بکارم ،تماشایی !گفت:جو می کاریم .مادرش صدایم کرد برای ناهار .دویدیم طرف نهر و سر وکله مان را خیس کردیم و حسابی نان و سیب زمینی خودیم و رفتیم مدرسه .معلم علوم آمد .دور چشمهایش سیاه بود .شکم گنده بود .نشست روی صندلی و گفت :عشایر بلند شوند .بلند شدم .ولی محمد گفت :من هم هستم ،اما بزرگ شده این جام .چند نفر دیگر بلند شدند و جواب محمد را دادند .گفت :موهای سرتان را کوتاه کنید وتا آخر سال .صابون قالبی دو زار ،نه
پنج زار.زیر کپر زندگی می کنید ؟...می دانم چه عجایبی هستید .بلند شد وقد وقامتم را نگاه کرد و چنگ انداخت زیر گلویم و سنگهایم را کشید و سر دست گرفت و پرسید :این چیه ؟بچه ها گفتند سنگ و مرجان . سنگ ،مهره ،مرجان .انداخته گردنش تا چشم زخم نخورد. معلم گفت:می دانی حمام چیه ؟حمام جایی است که آدمیزاد این موجود تکامل یافته در آنجا شستشو می کند . باآب گرم و صابون .چند سال است که حمام نرفتی ؟سر به زیر گفتم: مهره هایم را بدهید .معلم گفت: به چه درد می خورد ؟گفتم :مال من است .گفت: دیگر چه داری ؟گفتم: هیچی .سر به زیر دست دراز کردم و گفتم :بدهید آقا .گفت :کره ماه فتح شد ،آدم نشدید .مهره هایم را پیشم انداخت و رفت و روی صندلی لم داد .برایمان کتاب آوردند .بوی کتاب تازه زنده ام کرد .کتاب فارسی را ورق زدم .چشمم افتاد به شعر سعدی .
بنی آدم اعضای یکدیگرند ....
معلم درباره محلول ها صحبت کرد ،تا زنگ مدرسه زده شد .دوان دوان برگشتیم سر زمین و تاروشن شدن فانوسها شخم زدیم و میان نهر افتادیم .گفتم :جالیز بهتره ها !محمد گفت :گوجه را می خرند دوزار ،خیار راسی شاهی ،نه دوزار .اما جو را می خرند پنج زار ،آن هم سرزمین .خدایی بیشتر هم می خرند . گفتم :یک دکان باز می کنیم و محصولمان را می فروشیم .گفت تو می دانی یا من ؟آمدیم زیر کوارمان و نان و ماست خوردیم و دراز کشیدیم .محمد رادیو را باز کرد .مردی آواز غمگینی خواند .وجب به وجب
دو ساری از جلوی چشمم گذشت .گفتم یک برادر دارم اسمش محمد است .گفت :هنوز هم (دار تو پک) بازی می کنه ؟
گفتم :یک بره داشتم ،ازقشنگی لنگه نداشت .ازنسل میشش شانسم بود .روزی که چوب باز(کسی که در کار خرید وفروش حیوانات اهلی است) آوردیم عدل دست گذاشت روی آن .پدرم گفت فروشی نیست .چوب باز پنج تومان بالای قیمت داد . یک دست سفید بود .چشمانی داشت مثل ماه روشن .همیشه نمناک بود یک گردنبند انداخته بودم گردنش ؛یک شب صحرا بودیم . گله متواری شد .چطور شد ؟یک بزغاله زد به کوه .این گرگ علی ،پسر خاله ام دوید پی اش .سگها پارس می کردند ،گله به هراس افتاد .اگر روز بود هراس نمی کردند.
چوپان کسی است که بتواند شب گله را مهار کند .هیچ حیوانی ترسو تر از گوسفند نیست .یک وقت می بینی سر هیچ و پوچ رم کرده .حالا صدایی شنیده باشد یا سایه ای دیده باشد . خلاصه ...اینجوری گوسفند .بز فرق می کند .شیطان هست ،اما دلیر است .تمام دشت را زیر پا گذاشتیم ؛ولی این بره من کنارم جنب نخورد .
ولی محمد گفت :مگر گله تان را فروخته اید ؟گفتم: ها ...دادیم به باد هوا .اوگفت: پس پول دارید و من نمی دانستم .گفتم:ولش کن دیگر حرف نزن !!
با چشم گریان خوابیدم .با اولین خرو سخوان بیدار شدم .مادر ولی محمد گوسفند ها را دوشید و روانه دشت کرد .محمد زمانی بیرون آمد که شیر خدا می خواند .گفتم :جالیز بهتر است ها .
سرش را تکان داد و رفت کنار نهر آب .بیل به دوش آمدم و مرجانهایم را کندم و گذاشتم لای بالشم و نان و شیر خوردیم و دوان دوان به مدرسه رفتیم .خان زاده داشت قدم می زد .کامیونی دم کوره ها مانده بود .پرسیدم: با صاحب اینجا آشنایی ؟محمد گفت: ها ،ها، ها .گفتم: یک کار بگم نه نمی آوری ؟گفت: می آورم .کوچه به کوچه رفتیم مدرسه .ناظم میان حیاط قدم می زد .سلام گفتیم و آب خوردیم .آقای باخانی آمد .یک بغل کتاب همراهش بود .زنگ صدا کرد .صف کشیدیم .پسر خوش لباس پرچم را بالابرد .
سرود شاهنشاهی خواندیم و رفتیم سر درس و مشق .دفتر دار برنامه مان را آورد .پشت سرش آقای با خانی آمد .درس فارسی داشتیم .آخر کلاس پرسیدم :چه جوری می شود ،بنی آدم اعضای یکدیگر باشند ؟سیر نگاهم کرد و گفت :نیستید ؟!گفتم: نمی دانم .
گفت: روزی جوابت را می دهم .تا ناهار درس خواندیم .بعد از ظهر بیکار بودیم .موقع برگشت از کنار خان زاده رد شدیم .وقتی به خانه رسیدیم ،نه او را دیدیم نه صندلی اش را .همین که سرک کشیدیم ،دیدیم یک ترکه برداشته و طرف ما می دوید .داد زد :گم شوید .تا آخر باغ دویدیم .گفتم :بلایی سرت بیاورم که خودت حظ کنی !
نان خوردیم و رفتیم سر زمین .نسیمی وزید و هوا ابری شد .این هوا جان می داد برای شخم زدن .ریشه های اسکنبیل را را برای تقسیم بندی زمین گذاشتیم .شاخ و برگش را بریدیم برای گوسفند ها .آن که خوشحال شد ،برادر محمد بود که باید علوفه جمع می کرد .یک نمه باران بارید .محمد دوان دوان رفت زیر کوار .باران به سرم می خورد و نفس را تازه می کرد .محمد داد زد بیا فوتبال گوش کن .بعد از ختم باران آمدم .نشستم رو به روی کوره ها که دود می کردند .محمد پیچ رادیو را تا آخر باز کرده و چشم دوخته بود به آن .گفتم سر کوره کار داری ؟گفت: حرف نزن .بلند شدم که بروم سر زمین .دیدم این محمد کار بکن نیست .رفتم طرف کوره ها .دم دروازه ای ایستادم .چند تا مرد قلچوماق کنار کوره ها ایستاده بودند و داشتند خشت می چیدند .چند تا بچه آجر می بردند و انبار می کردند .دلم حسابی روشن شدو برگشتم .محمد راه افتاده بود و به رادیو گوش می کرد .پرسیدم :این بچه ها کی هستند که سر کوره کار می کردند ؟
چپ چپ نگاهم کرد .گفتم:نان وآب در می آید ؟رویش را برگرداند .پیش خود گفتم :باید همه چیز را به او بگویم .رفتم قدم زدم تا بیرن آمد .نشستم زیر درخت کنار .سوت زدم .محمد جست کنان آمد و گفت :برویم فوتبال .گفتم :کارت دارم .گفت: اول بازی .گفتم: بلد نیستم .میل هم ندارم بازی کنم .گفت: چکارم داری ؟گفتم: می توانی یک کاری سر کوره برایم بگیری ؟گفت: ما را راه نمی دهند .گفتم: مگر مال آشنایت نیست ؟میان چشمهایم نگاه کرد و گفت :یک دردی داری و نمی خواهی بروز بدهی !خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت .لبخندی زدم وگفتم :دردم کجا بود ؟از من رو گردان شد و گفت :ما یا رفیق هستیم و یا نیستیم .گفتم :می خواهم سر گرم شوم ،همین .ما کجا و بیکاری کجا !تو نمی خواهی پولدار شوی ؟گفت: می خواهم ،ولی که چه بشود ؟جا و مکان داریم و یک لقمه نان هم می رسد .گفتم: همین .گفتم: ها .گفتم: ولی من می خواهم کار کنم .گفت: آمدی درس بخوانی .تا جایی که من می دانم .کار .سرگرمی نیست .باید جان کند ،عرق ریخت ،پوست انداخت ،در ازای یکی دو تومان .گفتم: با این حساب من می خواهم سر گرم شوم .گفت: این تو واین هم سر گرمیت .دیدم حریف ولی محمد نمی شوم .گفتم :بادا ،باد .یک چیز می گویم جایی درز نکند .من مجبورم کار کنم .پیراهن به تنم چسبید تا این را گفتم .محمد چین به ابرو انداخت و پرسید :مجبوری ؟گفتم: ها . تورا به این نمکی که با هم خوردیم پیش کسی حرف نزن .ما دار و ندارمان را از دست داده ایم .
زدم زیر گریه ،عین مادر مرده ها .اشکم داغ بود ،داغتر از آب جوش .صورتم سوخت . زیر چشمم پف کرد قد دو گردو !از نوک پا تا فرق سرم درد گرفت .کسی تنم را ساطوری می کرد .چنگ می زد به جناق سینه ام .نفس نفس افتادم .سر گذاشتم به بیابان .سرم را به سنگی کوبیدم ،کوبیدم ،کوبیدم .خون از پیشانی ام راه افتاد و به گودی چشمانم رسید .دویدم به این سو و آن سو .تا بود دشت بود وخار بود و زمین تفتیده و آب سرخ .زانوزدم و دست به آسمان بلند کردم .دو تکه ابر در هم پیچیدند .آسمان هزار شقه شد و غرید .فریاد زدم :کجا بروم خدایا !در دم رگبار گرفت .صورتم بیشتر سوخت .آب باران به حرکت در آمد .از سرم ،چشمم ،سینه ام ،آتش فوران می کشید .تا مچ پا در گل و آب فرو رفتم .کسی دور و برم نبود .آب گل آلود می غرید و پیش می رفت .برای اولین بار دریا را دیدم .کسی از دور صدایم می کرد .چپ وراستم را نگاه کردم .نا آشنا بود .اثری از کپر ها نبود .به زحمت قدم برداشتم .خروار خروار گل به حرکت در آمد .آب تا زانویم رسید .باران به صورتم سیلی می زد .افتادم .در آب فرو رفتم .سر از آب در آوردم و به یک بوته خار چنگ زدم .می لرزیدم .چشمانم می سوخت .هوا تاریک شد .آسمان آرام گرفت .آب فرو کش کرد .زوزه کفتاری را شنیدم .کور سوی فانوسها را دیدم .جای پایم را محکم کردم .از بوته خار فاصله گرفتم .آب تا مچ پایم
می رسید با هر قدم چند کیلو گل چسبیده حرکت می کرد .به سوی فانوسها رفتم .محمد صدایم می کرد .میل نداشتم جوابش را بدهم .
کپر نشینها شیون می کردند و فانوسهارا تکان می دادند .کسانی پی دامشان می گشتند .داد زدم هو...ی !محمد جوابم را داد. دلم گرم شد .خواستم بدوم رمق نداشتم .سوره کوثر را خواندم تا رسیدم به فانوسها .مادر محمد به سرش کوبید و صورتش را خراشید و بغلم کرد .اثری از کپرها نمانده بود .راه افتادیم به سوی کوره های آجر پزی .محمد آشنایش را پیدا کرد و از او خواست امشب را به ما پناه بدهد .او ما را به اتاقکی برد .آتش روشن کرد و نان و ماست آورد .وقتی سیر شدم بیرون رفتم و سر و لباسم را در شستم .آشنای محمد برایم صابون آورد و پرسید :مدرسه می روی ؟
گفتم :ها .پرسید :غریبی ؟گفتم: ها .فامیل ولی محمدم .از ایل و تبارم پرسید .هیچ کس را نشناخت .گفت :اسم من برجی است .هر وقت کاری داشتی ،بیا پیشم .از محمد یک دست لباس گرفتم و پوشیدم و به اتاقک بر گشتم .برجی یک بغل ریشه و خار آورد و گفت :نگذارید آتش خاموش شود .دور تا دور اتاق نشستیم و به شعله آتش خیره شدیم و لباسمان را خشک کردیم .محمد از برجی پرسید کارگر نمی خواهید ؟گفت :نه .محمد رو به من گفت: شنیدی ؟برجی سیگاری آتش زد و گفت :برای خودت می گردی ؟محمد گفت: من و علی می خواهیم کار کنیم .پرسید :سر کوره ؟گفت: ها.
برجی گفت: چه کاری بلدید ؟مدرسه را چه می کنید !؟محمد الکی سرفه کرد و لبخند زد و گفت .گفتم :که آشنای من است .رویش را بوسیدم و زیر گوشش گفتم :تا عمر دارم فراموش نمی کنم .مادرش گفت :در ستان واجب تر است .گفتم :هم درس می خوانیم هم کار می کنیم .عهد کرده ام از پدرم مخارج نگیرم .محمد رادیو اش را بار کرد .وقت اخبار شب بود .رفتم یک بغل آجر آوردم و ردیف چیدم و روی یکیش خوابیدم .
ولی محمد رادیو خارج را گرفت .خواستم از در بزنم بیرون که مردی پشت رادیو گفت : آیت الله خمینی برای ملت ایران اعلامیه فرستاده و از آنها خواسته به تظاهرات خود ادامه دهند . ولی محمد گفت: میشنویی ؟بعد، از در گیری شهر های تهران و اصفهان و قم و کرمان حرف زد و گفت: عده ای کشته شده اند !!
پرسیدم :برای ما چطور می شود ؟اخبار که تمام شد ،قدری انگلیسی خواندیم و روی دستم دراز کشیدم .
ساعت هشت بود .پدر اول صبح رفت جیرفت .بی قوت و غذا رفت .دسته جمعی به طرف مدرسه حرکت کردیم .ولی محمد نه کتاب آورده بود نه دفتر .وقتی به حوالی مسجد رسیدیم ،گفتم :این دکه را می گویم ها .محکم است ؛فقط باید ترو تمیز شود .ولی محمد دارو درخت را نگاه کرد .گفتم: صاحبش را پیدا کن .
رفت طرف مسجد .در صحنش گشت و برگشت .پرسیدم :پی صاحب دکه
می گردی ؟تکه خنده ای کرد و از جیب شلوارش یک زنجیر باریک و طلایی بیرون آورد و بنا کرد به چرخاندن .گرگعلی از شوفر شاگردی حرف می زد که عنقریب دست از کارش کشید .داشت نظر کرامت را می پرسید .کرامت گفت :ماشین هزار و یک جور خطر دارد .برویم زیر دست بنا .گرگعلی سرش را تکان داد و گفت :می توانم دنیا را زیر پا بگذارم .گفتم :بیخود نقشه نکشید .این دکه را اجاره می کنیم و بساط می زنیم .ولی محمد سوتی زد و گفت :چه آرزویی !گفتم: بخیلی ؟در و دیوار را نگاه می کرد و به موهایش دست
می کشید و سوت می زد و زنجیرش را می چرخاند .وارد حیاط دبیرستان شدیم .دکمه زیر گلویم رابستم و شلوارم را مارسی کردم تا مبادا کثیف باشد.
عده ای والیبال بازی می کردند .عده ای دنبال یکدیگر می دویدند .پیراهنم را کندم و تا کردم و کنج حصار ،روی کتاب هایم گذاشتم و تنم را کش و قوس دادم و آمدم کنار زمین .پسر خوش پوش تعارفم کرد .گفتم بازیتان را خراب نکنید .بچه های دو تیم دوره ام کردند .عده ای این دستم را می کشیدند .عده ای دست دیگرم را .آقای با خانی وارد حیاط شد . کف زدیم و هورا کشیدیم .به خیالم رسید با کسی کار دارد که آمده حیاط .سلام علیک کردیم .احوالش را پرسیدیم و تعارفش کردیم برای بازی. گفت :شروع کنید تا بیایم .پرسیدم :تشریف می آورید دبیرستان ؟خندید و گفت: دلم برای شما نکبت ها تنگ شده است .هورا کشیدم دوید طرف دفتر .گفتم :حا لا درست شد .آقای باخانی آن ور من هم این ور .ساختمان دبیرستان عین مدرسه راهنمایی بود .اتاق های کوچک با سقف کوتاه و در و پنجره چوبی .گرم بازی بودیم که آقای باخانی آمد .گرمکن بنفش پوشیده بود .گفت: بینا کارت دارم .گفتم: چشم .فکر کردم یا ماست می خواهد و یا می خواهد برویم تل آتشین .من و او خوب پاس
می دادیم .حتی پاس های من بهتر بودند .حیف قدم بلند نبود و گرنه تیمش را زمین گیر می کردم .
دم در میز گذاشتند .رویش پلاستیک قهوه ای کشیدند .رادیو وبلند گو آوردند .مدیر و ناظم ومعلمین تمیز و مرتب به ردیف ایستادند .صف کشیدیم .پیچ رادیو را باز کردند .گوینده گفت :که آقای شریف امامی ،نخست وزیر ایران زنگ روز اول مدرسه را می زند . بچه ها را نگاه کردم و پرسیدم :شریف امامی یا هویدا ؟!از را دیو صدای زنگ را شنیدم .کف زدیم و هورا کشید .رادیو پیام شهبانورا خواند که برای ما سالی پر بار ،توام با آرامش و نظم وامنیت آرزو کرده بود .بعد گفت :انتظار ما همان است که مادر ملت ایران فرموده اند .وقتی مراسم تمام شد آقای مدیر بلند گو را گرفت و گفت: ما دبیرستانی هستیم و باید بیشتر درس بخوانیم و مانع بی نظمی شویم ؛ چه در مدرسه چه بیرون .بعد سفارش کرد اسامی افراد بی نظم را می نویسیم و برای او می بریم .کسی از صف کلاس چهارم گفت :آقا ؛مدرسه ها تعطیل شده اند .خندیدیم . مدیر گفت :جوابت را گرفتی ؟رفتیم سر کلاس .فی الفور آقای باخانی آمد و گفت :ادبیات فارسی و دینی تان را من دارم .بعد پرسید چه خبر ؟خوش پوش رفته بود شمال .از جنگل و دریا و شالیزار و خانه ویلایی صحبت کرد .عده ای ول گشته بودند .عده ای رفته بودند بندر عباس ،لباس خارجی آورده بودند برای فروش .عده ای سر کوره ها کار کرده بودند و عده ای هم در شرکتهای راه سازی .
چند ماشین ارتشی وارد میدان شدند و تیر اندازی کردند .موتور سوار ها به طرفشان سنگ پرت کردند و میان کوچه ها پنهان شدند .یک ماشین آب پاش آتش را خاموش کرد .مامورها طرف ما دویدند و بی بگو و بپرس ما را به چوب گرفتند .چوب دست قشنگی داشتند .فقط می زدند .چوب کسی به مرزه پشتم نشست .نفسم بند آمد .گفتم :چرا می زنی ؟!فحش داد .گفتم :مسافرم .چوب بعدش گرگعلی را فلج کرد .ولی محمد فرار کرد اما مامور چوبش را پرت کرد طرفش .ولی محمد فریاد زد :آخ سرم .
میان کوچه ها سر گردان شدیم .گاهی تاریکی نعمتی است !مامورها جرات نداشتند وارد کوچه های تاریک شوند .تک تک هم حرکت نمی کردند .داد زدم :اسرائیلی !
پشت اکالیبتوس تنو مندی پناه گرفتم .دلم می خواست هر چه زود تر آیت الله بیاید .مثل شیر خواره ای که منتظر مادرش باشد ،انتظار می کشیدم .وقت سحر به فلکه رسیدیم .بوی لاستیک سوخته می آمد ،بوی خاک نمدار و آسفالت خیس می آمد .برگ از برگ تکان نمی خورد و هوا سرد بود .آقای باخانی و طیاری با ماشین وانت آمدند و سوارمان کردند و بردند به خانه ای که سقف گنبدی داشت و چندین قالیچه در آن پهن بود .نماز جماعت خواندیم .نان و مربا و شیر خوردیم .آقای باخانی گفت :امروز وقت امتحان بزرگ است .هر کس آماده نیست نیاید .دلم اگر کرد .بعد درباره شهادت حرف زد .بعد یک صفحه کاغذ به میدان آورد و از تک تکمان خواست امضایش کنیم ،آن هم با خون خود .نوشته بود ما آگاهانه مرگ را انتخاب کردیم .نمی دانم توی فکر بود یا غمگین و یا ترسیده بودم که رو به من گفت :چطوری علی بینا ؟نهیب زدم و گفتم :حالم خوب است .پرسید :خسته ای ؟گفتم :نه
گفت :دو ساعتی وقت داریم .بروید آن اتاق استراحت کنید .مثل این که دنیا را پیشکشم کرده باشند .تنگ هم دراز کشیدیم .ولی محمد از سرش می نالید .با صدای بوق ماشین از خواب بیدار شدیم .آقای باخانی گفت :موهایتان را شانه کنید .به ما عطر و گلاب پاشید .ما را از زیر قرآن گذراند .رویمان را بوسید . گفت حلالم کنید .گره بغضم باز شد .لبخند زد و گفت :چه احساسی داری ؟
سرم را پایین انداختم .آه کشید و گفت :تو باید بمانی و روز پیروزی را
ببینی .قدری سبک شدم .به صورتم آب زدم .ریشم را شانه کردم .پشت وانت نشستیم وبه مسجد جامع رفتیم .عده ای مشغول پخت و پز بودند .چندین و چند پرچم سرخ وسیاه کنج حیاط بود .برای ما شربت وشیر آوردند .جوانکی با یک تشت گل آمد و دو طرف شانه هایمان را گل مالید .پیرمردی نوحه سرایی را شروع کرد .جمیعت وارد صحن مسجد شد .کفش و کتانی هایمان را کندیم .پاچه شلوارمان را با لازدیم .سینه زنان وارد خیابان شدیم .مامورها همه جا ایستاده بودند .چوب و شلاق داشتند .تفنگ و سر نیزه داشتند. کلاه آهنی به سر کرده بودند .گریه کنان پیش می رفتم .گرگعلی محکم به سینه اش می کوبید .چهار نفر روحانی همراهمان بودند . جلو دسته را با طناب سد کرده بودند .قصد کرده بودم تا وقت ناهار آب نخورم .کربلا صحنه به صحنه
می شد .هلهله شمر و خولی را می شنیدم .هنوز خیمه ها بر پا بودند .هنوز امام به شهادت نرسیده بود .شیهه ذوالجناح را می شنیدم .حوالی ظهر به فلکه لرها رسیدیم .یک روحانی اذان گفت .نماز خواندیم .مامورها دور مجسمه ایستاده بودند .روحانی دیگر مصیبت خواند .هوا ابری بود .نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم .فریاد یا حسین بلند شد .کسی گفت :قسم به خون شهدا شاه تو را می کشیم .ما مورها تیر اندازی هوایی کردند .زنان و بچه ها از مهلکه رفتند ما مورها هجوم آوردند و زد و خورد شروع شد .عده ای به تیر مستقیم مامورها افتادند .جوانها یک وانت لاستیک آوردند و آتش زدند .کسی طناب را به گردن شاه سنگی انداخت .جمعیت را شکافتم و گوشه طناب را گرفتم .چند نفر با کلنگ به جان مجسمه افتادند .یا حسین گویان مجسمه را انداختیم و به آن لگد زدیم و صلوات فرستادیم .
فاطمه آباد همسر سردار شهید علی بینا :
نمی دانم آشنایی من و علی از کجا شروع شد ؛ولی وقتی دیدمش ،متوجه شدم او را می شناسم .در سال 62 بود .پدر بزرگم ،ساکن جیرفت بود .خبر دادند او مریض شده و رو به قبله است .مادرم و خاله ام راهی جیرفت شدند .آنجا گشتند پی طایفه شان که سالها پیش گمشان کرده بودند .پرسان پرسان رسیدند به حاجی آباد . دختر خاله هایشان را پیدا کردند .علی را در مراسم شهید حسین اسلامی پیدا کردند و نشانی ما را به او دادند و تاکید کردند که به ماسری بزند .مادرم ،نشانی شهر داری آغا جاری را به علی داده بود .ما در لین (خیابان)شهر داری زندگی می کردیم .
پدرم باز نشسته شده ،یک مزرعه کوچک در اطراف گرفته و به آن مشغول بود .
بعد از مدتی ،علی از منطقه جنوب به آغاجاری می آید و یکراست می رود شهر داری .نام نشانی دایی ام را به کار مندان آنجا می دهد .یک نفر او را می برد خانه حسین بنده ای .علی متوجه می شود اشتباهی آمده ؛چون کسی او را نمی شناخت مدتی می نشیند و می پرسد :اینجا منزل حسین پسنده است ؟
می گویند نه .
او را می آورند منزل ما و می گویند :این آقا می خواهد برود منزل دایی شما .
یعداز ظهر بود .از مدرسه آمدم و دیدم یک جفت پوتین سر بازی دم در خانه ماست .رفتم اتاق کناری و از مادرم پرسیدم :این پوتین ها مال کیست ؟
گفت :بچه دختر خاله ام آمده پیش ما .رزمنده است و در جنوب خدمت می کند .
پرسیدم سر باز است ؟
جواب سر راستی به من نداد . رفتم پی درس و مشقم . علی با مادرم صحبت می کرد . چون پدرم سر مزرعه بود ،او اصرار کرد که باید به خانه ی دایی ام برود .
این اولین آشنایی من با علی بینا بود .من او را دیدم ؛ولی او مرا ندید .
