مدتي بود فراموش كرده بودم كه...
با خندهاي كه برلب داشت جواب داد:مرتب، حتي قرآن خواندن شما، كلمه به كلمه به ما ميرسد اما... خنده از چهره اش محو شد.نگران شدم. اما چي؟
اما دو هفته است كه چيزي به ما نرسيده. وقتي علت را پرسيدم، گفت: كسي چيزي براي شما نفرستاده، جا خوردم... ميخواستم دوباره ببوسمش كه نور شد و در دل آسمان...
راست مي گفت: مدتي بود فراموش كرده بودم كه..
لینک کپی شد
نظر شما
