بابارستمي رهورد,محمد

کد خبر: ۱۱۴۳۲۸
تاریخ انتشار: ۰۸ آبان ۱۳۸۶ - ۰۸:۴۷ - 30October 2007
قوچان شهري است در  خراسان بزرگ و رهورد روستايي در اطراف آن . در سال 1325 ه ش  محمد در اين روستا به دنيا آمد .نوزاد درشت اندامي که وقتي در آغوش مادرش شير مي خورد ،شايد کسي تصورش را هم نمي کرد که او روزي يکي از مردان بزرگ اين سرزمين خواهد شد .بزرگمردي که در گذرگاه هاي حساس کشور افتخار آفريد و سر افرازي را براي مردمش به ارمغان آورد .
روزهاي زندگي براي آن نوزاد شروع شده بود .روزها از پي هم مي گذشتند و هفته ها و ماه ها سال . محمد آرام آرام بزرگ مي شد و شيرين زباني و بازيشگوشي هايش شور زندگي را به خانه شان مي آورد .شادي پدر و مادر و آغوش گرم پر مهرشان همه ي دنياي او در اين روزها و سال ها بود .
اما دوران کودکي و بازي گوشي در دل روستاي کوچکشان خيلي طول نکشيد .سفر ابدي مادرش به آسمان ها دل کوچک او را زود با غم تنهايي آشنا کرد .غمي که او را زود تر از ديگر دوستان همسن و سالش با سختي هاي زندگي روبرو کرد و باعث شد پا به دنياي بزرگي بگذارد .
دوران درس و مدرسه از راه رسيد و او با دنياي ديگري آشنا شد ؛دنياي کتاب و نوشتن .اولين کلمات را در کلاس کوچک و تاريک روستايشان خواند و نوشت .شب ها که پدرش «قربان» خسته و کوفته از سر زمين باز مي گشت ،او روي دفتر و کتابش خم شده بود و درس مي خواند .زمزمه شيرين کلمات کتاب و نقش آن ها با مداد سياهش روي سفيدي کاغذ دفتر :بابا آب داد .
سال هاي نوجواني ،سالهاي کار در کنار پدرش بود .درس و بازي در کنار دوستانش که جاي خود را داشت به کشتي چوخه هم که بزرگتر ها مي گرفتند ،علاقه نشان مي داد و هر از گاهي با دوستي دست و پنجه نرم مي کرد .خوش بنيه بودن و اندام چغرش کمک حال او بود که اغلب ،پيروز زور آزمايي ها باشد .
با لاخره دوره ي ابتدايي به آخر رسيد و او توانست با نمره هاي خوب و قبولي ،بار ديگر پدرش را شاد کند .اما اين پايان درس خواندن او هم بود .پاياني که خيلي زود آغاز شده بود .
در همان ايام پدرش تصميم گرفت به «مشهد »مهاجرت کنند و او در کنار پدر راهي شد .«مشهد» خيلي بزرگتر از روستايشان بود و پر از چيزهايي که او را به هيجان مي آورد .حرم امام رضا (ع) مرکز همه ي آنها بود .
گنبد و گلدسته ها ،حياط هاي بزرگ ،کبوتر ها ،سقا خانه ي طلا ،بوي عطر و عود ،همه و همه «محمد» را به دنياي ديگر مي برد ؛دنيايي پر از مهر و صفا ،پر از شادي و محبت .
روزگار چرخي ديگر زد و پدرش را هم به آن سوي آسمان ها برد ؛در کنار مادرش .«محمد» تنها تر از قبل شده بود .خودش بود و خودش و خدايي که هميشه او را در کنار خود احساس مي کرد .همان طور که پدرش مي گفت :اگر من هم نباشم ،خدا هميشه با توست و مواظبت است .
بعد از پدر ،بيش از پيش کار مي کرد و روزگار کمي گذراند .کشتي چوخه هم بهترين سر گرمي اش بود .جدي تر آن را دنبال مي کرد .فن مي زد و فن مي خورد .جثه ي تو پرش هنوز او را حريفي قدر نشان مي داد .
در اين سالها به سربازي رفت .پس از بازگشت ،ديگر براي خودش جواني از آب و گل در آمده بود .جواني که هم جسمي قوي داشت و هم روحي بلند نظر و محکم و با ايمان .با اين سرمايه شخصي وارد فعاليتهاي اجتماعي شد .
براي نماز به مسجد امام حسين (ع) مي رفت .آن جا به خادمي نياز داشتند .خادمي آن مسجد را پذيرفت و به نمازگذاران خدمت مي کرد .از طرف ديگر ،درد يتيمي و نداري از نزديک لمس کرده بود و با آن آشنا بود .براي همين تلاش کرد در حد امکان به محرومين و نيازمندان کمک و قدري از مشکلات آن ها کم کند .
کار در هيئت هاي عزاداري و جنب و جوشي که از خود نشان مي داد ،کم کم او را به مرکزيتي در اين زمينه تبديل کرد و شد يک هيات گردان فعال .مجموعه ي اين فعاليت ها او را با افراد مذهبي و انقلابي آشنا کرد ؛به گونه اي که از افراد موثر و قابل اعتماد انقلابيون شد .در همين سالها ازدواج کرد و صاحب فرزند شد .پسري که نامش را «حسن» گذاشت .با شروع انقلاب در خانه بند نبود .هر روز تظاهرات ،هر روز پاي سخنراني و هر روز پخش اعلاميه و نوارهاي امام .
انقلاب بيشتر اوج گرفت و کار محمد بيشتر شد .او با استفاده از تجارب گذشته ي خود و ارتباطي که داشت ،نيروهاي مردمي را جمع و سازماندهي کرد .او پلي بود ميان بزرگان انقلاب و مردم کوچه و بازار .
در همين زمان ها بود که به خاطر شخصيت پر هيبت و روحيه ي پدرانه اي که داشت ،از طرف بعضي از دوستان نزديکش ،به رسم خراساني ها «بابا» ناميده شد .بعد ها ديگر اين لقب از اسم او جدا نشد .او براي همه ي کساني که او را مي شناختند ،بابا محمد يا بابا رستمي بود .
شاه رفت ،امام آمد و کلانتري ها و پادگان هاي نظامي يکي پس از ديگري توسط مردم خلع سلاح شدند .جاي شهدا خالي بود .نهال نو پاي انقلابي نياز به حفاظت و نظم داشت .کميته هاي انقلاب شکل گرفتند و محمد از فعالان آن ها شد .پس از مدتي نياز به نيروي منسجم تر ،قوي تر و خالص تر احساس شد . سپاه پاسداران انقلاب اسلامي تشکيل شد و محمد از پايه گذاران اين نيرو در استان «خراسان» بود .
انقلاب مشکلات و درد سرهاي خود را داشت .هر روز گروهي در گوشه اي سر بر مي داشتند :«گنبد» ،«کردستان» ،«سيستان» ،«خوزستان» و ....هر روز شاهد آشوب و جنگ مسلحانه از طرف اين گروه ها بود .اما مردم راضي نمي شدند انقلاب و کشورشان به اين شکل پاره پاره شود .«محمد» از اين افراد بود و نيروهاي «خراسان» را براي مقابله با آنان سازماندهي و آماده مي کرد .با دستور امام براي سر کوبي ضد انقلاب ،او و نيروهايش جزو اولين کساني بودند که راهي اين ميدان شدند .
«گنبد» اولين جا بود و به استان «خراسان» نزديک .«محمد» به عنوان فرمانده عمليات سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در«مشهد» ،به همراه نيروهايش وارد اين شهر شد .شهر درگير بود اما او توانست با خوش فکري نظامي و جلب اعتماد مردم خيلي زود نيروهاي ضد انقلاب را تار و مار و شهر را پاکسازي کند .
هنوز نفس راحتي از آن ماجرا نکشيده بودند که دستور رسيد براي مقابله با گروهک هاي مزدور راهي شوند . چند شهر« کردستان» کاملا در اشغال ضد انقلاب بود و بقيه هم نا امن .در چنين شرايطي و در حالي که حتي وسيله اي مناسب و سريع براي حمل و نقل نيروها در اختيار محمد نبود ،او توانست با حد اقل امکانات و تدارکات نيروهاي خود را به« سنندج» برساند .
در آن جا« محمد» توانايي هاي خود را بيشتر نشان داد .او با زيرکي و پشتکار در سختي ها و مصيبت ها نيروهايش را هدايت کرد و آن ها را تا دل دشمن و جاهايي که آن ها خيال تک تازي کامل داشتند ،برد .«سقز» ،«بانه» و چند شهر ديگر محل درگيري سخت و بي امان آن ها با ضد انقلابيون بود . در همين دوران بود که «محمد» با دکتر« مصطفي چمران» از نزديک آشنا شد و بارها در کنار او با دشمن جنگيد .
«کردستان» هنوز کاملا آرام نشده بود که در 31 شهريور ماه 1359 «صدام» به «ايران» حمله کرد .شهرهاي مرزي يکي پس از ديگري اشغال و مردم بي دفاع به خاک و خون کشيده شدند .اخبار نگران کننده بود .تمامي فرودگاه هاي کشور در روز اول جنگ توسط هواپيماهاي دشمن بمباران شدند .«نفت شهر» ،«مهران» و بعد از مدتي «خرمشهر» و بسياري جاهاي ديگر به اشغال دشمن در آمدند .«آبادان» در محاصره و« اهواز» زير آتش توپ ها و خمپاره هاي آن ها قرار داشت .وضعيت در بقيه ي جاها هم چندان بهتر نبود .او نيروهايش را به «اهواز» رساند و آن ها را براي مقابله با دشمن آماده کرد .
«محمد» در اين زمان مانند بسياري از فرماندهان ديگر سپاه از نيروهايش مي خواست سلاح ومهمات را از نيروهاي دشمن به غنيمت بگيرند و به اين ترتيب خودشان را تقويت کنند .نيروهاي بعثي سوسنگر را هم تقريبا تصرف کردند .اما نيروهاي ايراني در مقابل ،دست به عمليات تهاجمي زدند .
«محمد» و نيروهايش در اين عمليات نقش مهم و جدي داشتند .
آن ها در کنار نيروهاي دکتر «چمران» در ستاد جنگ هاي نامنظم و ديگر نيروهاي مردمي ،سپاه و ارتش در يک عمليات هماهنگ توانستند نيروهاي دشمن را به عقب نشيني وادار کنند و شهر را باز پس بگيرند .به اين ترتيب نيروهاي ايراني اولين عمليات آزاد سازي خاک خود را با موفقيت به انجام رساندند .

آن روز ها محمد حال و هواي ديگري داشت .از يک سو از موفقيت هاي نيروهاي خودي خوشحال بود و از سوي ديگر خود را براي سفر ابدي اماده مي کرد .او شهادت بسياري از نيروهايش را ديده و پيوستن به آنها آرزويش بود .اما گويي خود را کشته ي ميدان جنگ نمي ديد .انگار به او الهام شده بود که شهادتش رنگ ديگري خواهد داشت .
عاقبت نيز اين پيش بيني او به واقعيت پيوست و در 18 دي 1359 يعني حدود چهار ماه و نيم پس از شروع جنگ تحميلي ،به ديدار حق رفت .او به هنگام ماموريت ،در يک تصادف در جاده ي سبزوار به شهادت رسيد .
مزار اين يار با وفاي امام در جايي است که هميشه آرزويش را داشت .حرم علي بن موسي الرضا (ع) چون پدري مهربان براي هميشه او را در آغوش گرفته است .
منبع:"حامي"نوشته ي علي اکبر عسگري،نشر ستاره ها،مشهد-1385



خاطرات
علي اکبر عسگري:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
محوطه شلوغ بود .مردم جمع شده بودند تا کشتي چوخه تماشا کنند .کاظم از ميان جمعيت راه باز کرد و در جايي مناسب ،نزديک ميدان کشتي نشست .
پهلوانان ،دو به دو به ميدان مي آمدند و با هم کشتي گرفتند .هوشنگ خان ،قهرمان دوره هاي قبل بود .کنار طرفدارانش ايستاده ،منتظر بود تا پهلواني پيدا شود و با او کشتي بگيرد .
به هر پيروزي ،صداي هورا و کف زدن محوطه را پر مي کرد .آن ها که زمين مي خوردند ،کنار مي کشيدند و برنده ها با پهلواناني ديگر دست و پنجه نرم مي کردند .
در آخر ،دو پهلوان پيروز ماندند .هر دو رو به هوشنگ خان کردند .صداي هيچ کس در نمي آمد .همه ي نگاه ها رو به هوشنگ خان بود .او را به مبارزه طلبيده بودند و مردم منتظر پاسخش بودند .هوشنگ خان ،با نگاهي پر ابهت به دو قهرمان خيره شده بود .دل تو دل کاظم بود دوست داشت زود تر هوشنگ خان به ميدان بيايد تا يک کشتي حسابي تماشا کند .
با لا خره هوشنگ خان پوزخندي زد و لنگي را که روي با لا تنه ي لختش انداخته بود ،برداشت .يکي از آن ها که کنار هوشنگ خان ايستاده بود ،فرياد کشيد :براي سلامتي اش صلوات .
صداي صلوات در محوطه پيچيد .هوشنگ خان دوري زد .صلوات دوم و سوم هم پشت بند شد .
قهرمان جوان تر ،اول در مقابل هوشنگ خان قرار گرفت .جمعيت ساکت شده بود .کاظم کمي در جايش جا به جا شد .دو کشتي گير رو به روي هم قرار گرفتند و دست در شال هم انداختند .کاظم با تمام وجود به آن دو نگاه کرد .
با شروع کشتي ،فرياد جمعيت به هوا بلند شد .دو قهرمان ،کمي هم سبک سنگين کردند و دور چرخيدند .طولي نکشيد که هوشنگ خان ،فشاري به کمر جوان آورد .پاهاي جوان ،رو به عقب لرزيد .همين کافي بود .هوشنگ خان از فرصت اسافاده کرد و جوان را از زمين کند .
پشت جوان که روي زمين آمد ،جمعيت رو پا ايستاد و شروع کرد به کف زدن .کاظم هم ا ز خود بي خود شده بود .داد مي کشيد و دست مي زد .هوشنگ خان ،دور ميدان چرخيد و براي مردم دست تکان داد .
جوان از جا بلند شد .هوشنگ خان رو به او پوزخند زد .جوان ،سر به زير از ميدان بيرون رفت .کم کم صداي فرياد ها و کف زدن ها فرو کش کرد .
دوستان هوشنگ خان دست و بازويش را مالش دادند .حريف بعدي به ميدان آمد .هوشنگ خان زير چشمي نگاهي به او کرد .يکي از دور و بر ها زير گوش هوشنگ خان چيزي گفت و او لبخند زد .
حريف ،وسط ميدان ايستاده بود و کت و کولش را تکان مي داد .پنجه هايش را چند بار باز و بسته کرد و آن ها را در هم قفل کرد و رو به عقب فشار داد .همهمه ي جمعيت و فاصله ،نگذاشت که کاظم صداي تق و توق انگشت ها را بشنود .
هوشنگ خان که باز به ميدان آمد ،صداي تشويق مردم بلند شد .باز يکي از دوستان هوشنگ خان صلوات برايش فرستاد .صداي صلوات شروع مبارزه بود .
دست ها در کمر ،دو حريف زور خود را به رخ کشيدند .پا ها کنار هم روي زمين کشيده مي شدند .هر دو مراقب بودند لنگ هايشان آن قدر باز نشود که فن بخورند .
هوشنگ خان ،طرف را به راست گرداند .حريف محکم بود .پايي پس و پيش کرد و هوشنگ خان را به چپ کشيد . هوشنگ خان تند جا به جا شد و خواست فشاري به کمر او بياورد .حريف با تجربه بود .کمرش را عقب کشيد و شانه به سينه ي هوشنگ خان ،او را به عقب هول داد .غبار ضعيفي دورشان را گرفت .
مردم هم بي کار نبودند .بيشترشان هوشنگ خان و اندکي هم حريفش را تشويق مي کردند .کاظم از کشتي هوشنگ خان بيشتر خوشش مي آمد اما بدش نمي آمد حريف هم خودي نشان دهد ؛چون پيدا بود او هم قدر است .
دو کشتي گير دورتا دور ميدان چرخيدند .يک بار اين ،يک بار ديگري ،تکاني به حريف مي داد .همه چيز از برابري دو قهرمان حکايت داشت .فقط تشويق ها بود که کفه را به سود هوشنگ خان سنگين تر مي کرد .
گرد و خاک ميدان بيشتر شد .عرق ،سر و صورت هر دو را گرفته بود .کم کم فرياد ها جدي تر شد و هر يک از دو قهرمان را فني سفارش مي کردند .اما هر دو کار کشته بودند و به سرعت ،فن مخالف را رو مي کردند .فقط يک لحظه غفلت کافي بود تا يکي از آن دو ،همه چيز را به سود خود تمام کند .
در وسط ميدان بودند .هوشنگ خان خواست پا به پا شود و فني اجرا کند .حريف ،ميانه ي پا عوض کردن ،با تکاني به کمر او ،به طرف خود کشيش و کمرش را کامل ،مال خود کرد .قبل از آن که هوشنگ خان به خود بيايد ،با تکان تند ديگري ،تند و سريع او را از زمين کند .جمعيت نيم خيز شد .اما نوک انگشتان پاي هوشنگ خان هنوز زمين را به ياري گرفته بود .حريف چرخي زد که آخرين تکيه گاه او را هم بگيرد .يک آن ،پاي هوشنگ خان ميان پاهايش رفت .با فشاري بر سينه ي حريف ،هوشنگ خان توانست تکيه گاهش را روي زمين محکم کند .پاي هوشنگ خان ميان پاهاي حريف ،ستوني ميان ستون ها بود . هوشنگ خان قدر اين فرصت را خوب مي دانست .پايش را به پاي چپ او گره زد وزير ان را خالي کرد .حريف به پشتش خم شد .صداي فرياد جمعيت بلند شد .انگار آن ها هم مانند کاظم ،منتظر بودند هوشنگ خان خودش را روي او هوار کند .اما هوشنگ خان اين کار را نکرد .حريف را به سينه کشاند .فرياد ها در گلو خفه شد .هوشنگ خان ،به يک چشم به هم زدن حريفش را از زمين بلند کرد .در سکوت ميدان ،صداي بلند نفس هوشنگ خان را کاظم هم شنيد .
دست و پا زدن حريف بي حاصل بود .هوشنگ خان چرخي زد و با تنه ي سنگينش روي او خراب شد .پشت حريف روي زمين خزيد .شور و غوغا و فرياد و کف زدن وجمعيت آرام و قرار نداشت .
هوشنگ خان دور ميدان گشت و با مشت هاي بسته و بازوان بر آمده ،زورش را به رخ جمعيت کشيد .سرش را با موهاي فرغري اش تکان داد و از عمق جان نعره کشيد .
فرياد ها و کف زدن ها تمامي نداشت .کاظم همپاي ديگران در اين غوغا شريک بود .هر کس ،چيزي مي گفت .کاظم صداي کسيب را در کنارش شنيد .
ديدي چه جوري زورش را نشان داد :آره بار اول که طرف به شپشت خم شد ،نمي توانست زمينش بزند اما از زمين بلندش کرد که زورش را همه ببينند .
صداي تشويق ها تا مي خواست آرام بگيرد ،باز طرفداران هوشنگ خان با شور خود ،آن را به اوج مي رساندند .هوشنگ خان هنوز دور ميدان مي چرخيد و مبارز مي طلبيد اما حريفي پيدا نمي شد .قهرماني او حتمي بود .طرفدارانش داخل ميدان شدند و دور او حلقه زندند .يکي از آن ها هوشنگ خان را روي دوش خود سوار کرد و با جمع شان ،گرد ميدان گرديدند .
بازو بند قهرماني آماده شده بود .هوشنگ خان را روي زمين گذاشتند .دوستانش او را بوسيدند و تبريک گفتند .شادي و خنده از روي صورت قهرمان پاک نمي شد به طرف جايي که بازو بند را مي دادند ،راه افتاد .يارانش در کنار و پشت سر او مي رفتند .
گو شه ي ميدان ،کنار پيرمردي که بايد بازو بند را به دستش مي بست ،ايستاد .همهمه ي بلندي ميان جمع بود .
پيرمرد ،با هوشنگ خان روبوسي کرد .قهرمان ،بازوبندي را که دست پير مرد بود ،بوسيد و به پيشاني اش گذاشت .جمعيت دست زد .پيرمرد مي خواست بازو بند را ببندد که مرد ميان سالي تند به کنار او آمد و بيخ گوشش چيزي گفت .پيرمرد با تعجب به او نگاه کرد و حرفي زد .مرد تازه وارد ،به گوشه ي ديگر ميدان اشاره کرد .آن جا جلوي جمعيت ،جواني با لباس سربازي ايستاده بود .ميان پيرمرد و مرد ميان سال گفت و گويي رد و بدل شد .هوشنگ خان و يارانش هم به آن دو نزديک شدند .پيرمرد چيزي به هوشنگ خان گفت که اخم هايش را در هم کرد .پچ پچه اي که ميان دوستان هوشنگ خان شروع شده بود ،به جمعيت سرايت کرد .يکي در اطراف کاظم گفت :مدعي پيدا شده .
کاظم باز به سرباز نگاه کرد .به نظرش بعيد رسيد او مدعي باشد .کس ديگري هم آن حوالي نبود که به قيافه اش اين حرف ها بيايد .کاظم صداي ديگري شنيد :مي گويند آن سرباز مي خواهد کشتي بگيرد .
کاظم رد اشاره ي گوينده را نگاه کرد .همان سربازي بود که اول ديده بود .جوان با موهاي کوتاه ،کلاهش را به دست گرفته بود .
هوشنگ خان عصباني بود و با پيرمرد و همراهش تند صحبت مي کرد .دوستانش هر کدام چيزي مي گفتند .فاصله و همهمه ي جمعيت نمي گذاشت کاظم صدايشان را بشنود .
با لا خره مرد ميان سال از کنار آن ها دور شد و به طرف سرباز رفت .با او صحبت کرد .جمعي که آن جا بود فسرک کشيدند تا گفته ها را بشنوند .مرد که ساکت شد ،جوان سرش را تکان داد و در حالي که به هوشنگ خان اشاره مي کرد ،چيزي گفت .مرد ميان سال باز به جمع اول باز گشت و با آن ها حرف زد .کاظم ،هر چه مي کرد ،باز نمي توانست حرف هايشان را بفهمد .فقط معلوم بود که جوان مي خواهد با هوشنگ خان کشتي بگيرد .
پيرمرد و مرد ميان سال با هم به طرف سرباز به راه افتادند .حرف هايي به او زندند کاظم صداي کسي را شنيد :انگار مي خواهند منصرفش کنند .
کسي چيزي نمي دانست و جوابي نداد .دو مرد وقتي پيش هوشنگ خان بر گشتند ،خبر از جمعي که دور سرباز بود فرسيد .
مي گويند بهتر است جوان با يکي دو برنده ي قبلي کشتي بگيرد اما او زير بار نمي رود .مي گويد فقط با هوشنگ خان .
کم ککم صداي عصباني هوشنگ خان و يارانش بلند شد .گفته هايشان براي کاظم مفهوم نبود .يکي از ميان جمعيت فرياد زد :بگذاريد او کشتي بگيرد .

نگاه خشمگين هوشنگ خان به طرف جمعي که صدا از ميان شان بلند شده بود ،بر گشت .از سوي ديگر صدا بلند شد :قهرمان بايد مدعي نداشته باشد .

هوشنگ خان بايد کشتي بگيرد .
يکي هم داد زد :هوشنگ خان اول شده او قهرمان است .
چند نفر جوابش را دادند .جمعيت موافق کشتي بودند .يکي از دوستان هوشنگ خان در گوشي چيزي به او گفت .هوشنگ خان به دور تا دور ميدان نگاه کرد .
کشتي بگير .
بايد کشتي بگيري .
قهرمان اين جوري قهرمان نيست .
هر کس چيزي مي گفت و همهمه بيشتر شد .کم کم صدا ها يکي شدند .همه يک چيز مي خواستند .
کشتي ،کشتي ،کشتي ...
چاره اي براي قهرمان نمانده بود .عصباني چيزي به پيرمرد گفت و با يارانش به گوشه اي رفتند .پيرمرد دستش را بلند کرد و فرياد زد :کشتي مي گيرند .
صداي شادي مردم بلند شد .همه کف زدند .سرباز ،تند پيراهن خاکي اش را در آورد و کنارش روي زمين انداخت .بعضي از مردمي که کنارش بودند ،به شانه اش زدند و تشويقش کردند .
جوان ،هيکلي خوش فرم و ورزيده داشت .کت و کولش عضلاني و محکم به نظر مي رسيد .سينه اش بر آمده و پر بود .ماهيچه هاي شکمش تکه تکه و سخت بود .براي کاظم ،ورزشکار بودنش حتمي بود اما کشتي گرفتنش را بايد مي ديد .
شالي براي سرباز آوردند .او فانسقه اش را باز کرد و شال را جاي آن محکم بست .همه چيز اماده بود .هوشنگ خان با خنده اي تمسخر آميز رو به جوان ،به وسط ميدان آمد .يکي از طرفدارانش داد کشيد :براي سلامتي هوشنگ خان صلوات .
صداي بلند صلوات جمعيت در فضا پيچيد .
جوان به طرف هوشنگ خان به راه افتاد .به او نگاه نمي کرد .نرسيده به هوشنگ خان ،چند بار با لا و پايين پريد و خم و راست شد .ايستاد فدستانش را دو سه بار باز و بسته کرد و نفس عميقي کشيد .جمعيت فقط نگاهش کرد .مقابل هوشنگ خان که رسيد ،چشم در چشم او انداخت .هوشنگ خان هم .
جوان دستش را براي دست دادن به طرف حريفش دراز کرد .هوشنگ خان نگاهي به دست او کرد و بي اعتنايي دستش را روي دست او زد .جوان لبخند زد و پا جلو گذاشت .جمعيت کف زد .
دست هايشان را يکي از رو يکي از زير از کنار پهلو هات گذراندند و شال هاي هم را از پشت گرفتند .مشت هايشان را جا به جا کردند .چنگ هايشان که جا گير شد ،چند بار شال هاي هم را تکان دادند .لحظه اي بعد مبارزه آغاز شد .
در حريف سريع کمر و پاهايشان را عقب کشيدند .خميده ،شال هم را سفت گرفته بودند .با گردن و شانه يکديگر را هول دادند .پاهايشان روي زمين کشيده شد و دور هم گشتند .گرد و خاک از ريز پايشان بلند مي شد .در سکوت جمعيت ،کاظم صداي نفس آن ها را که دورش بودند ،مي شنيد .
دو حريف ،يک پا پيش گذاشتند و سينه به سينه هم فشار آوردند .شال هاي هم را تکان دادند .پاهايشان گشت و جا به جا شد .تنه بر تنه هم ماليدند .
هوشنگ خان دور گردبد و جوان را با خود گرداند .در مقابل ،جوان هم شال حريف را کشيد اين بار هوشنگ خان بود که با جوان گشت و جا به جا شد .کسي که جلوي کاظم بود گفت :حريف قدري است .
کاظم براي خودش سر تکان داد .جوان و هوشنگ خان در هم پيچيده بودند و هيچ کدام پا عقب نمي گذاشتند .تن هر دو به عرق نشسته ،گرد و خاک زيادي دور و برشان را گرفته بود .يک آن ،هوشنگ خان توانست پايش را کنار پاي جوان بگذارد اما جوان زود از روي پاي او پريد و با تکان محکمي که به شال حريف داد ،توانست او را جا به جا کند .بعضي ها کف زدند ؛کاظم هم .
کم کم هوشنگ خان داشت عصباني مي شد .جوان را هول مي داد و اين طرف و آن طرف مي کشيد .نگاه جوان به پاهاي حريفش بود .يک بار که ه.وشنگ خان خواست پا به پا شود ،جوان پايش را کنار پاي او گذاشت و خواست با تنه اش او را سر نگون کند .هوشنگ خان پيشدستي کرد و با فشاري که به شال او آورد ،جوان را از زمين بلند کذد .جمعيت هورا کشيد و کف زد .
جوان ميان زمين و هوا در بغل هوشنگ خان مانده بود اما هيچ کاري براي خلاصي خودش نمي کرد .انگار تسليم شده بود .هوشنگ خان دور گريد و تنه ي جوان را روي سينه اش با لا تر برد .با لبخند و به قصد زمين زدن جوان او را پايين آورد .همه منتظر بودند پشت جوان به زمين برسد اما ميانه ي راه جوان شروع شد و به دست و پا زدن و تکان دادن سينه ي سنگينش .پاي هوشنگ خان لغزيد .جوان توانست کمرش را خم کند و يک پايش را زود تر به زمين برساند .قبل از اين که هوشنگ خان رويش هوار شوذد فيک طرف شال او را کشيد هوشنگ خان تکاني خورد و باز يک پايش کمي جا به جا شد .همين براي جوان ،فرصت طلايي بود .پايي را که در هوا بود ،ميان پاهاي هوشنگ خان کرد .ستوني ميان ستون ها .لنگ در لنگش گره زد و با فشار ،زانوي هوشنگ خم شد .حريف خواست با سنگيني تنه اش او را روي زمين بيندازد اما جوان زير پاي او را خالي کرد و با تمام توانش شال او را با لا کشيد .رنگ چهره اش سرخ شد .نفس کاظم در سينه اش حبس ماند .نعره ي جوان در ميدان پيچيد .
يا علي .
قبل از ان که صداي تشويق کسي بلند شود ،هوشنگ خان داشت به پايين مي آمد و جوان رويش خراب شده بود .صداي زمين خوردن هوشنگ خان در گوش کاظم طنين داشت .تنه ي جوان بر سينه ي حريف آن قدر سنگين بود که صداي درد آلود هوشنگ خان در ميدان پيچيد .
آخ .
جمعيت براي لحظه اي ناباورانه به ميدان خيره شدند اما زود به خود آمدند و با شور و فرياد شروع به تشويق کردند .کاظم آن چنان محکم دست مي زد که کف دستهايش به سوزشافتاد .فريادش آنقدر بلند بود که گلويش را خراشيد .
جوان زود از جا بلند شد و دست دراز کرد تا به حريفش کمک کند بر خيزد .هوشنگ خان دست او را کنار زد و سر به زير بلند شد .
تشويق جمعيت فرو کش نمي کرد .چند نفري به ميانه ي ميدان دويدند .يکي شان ناغافل جوان را روي دوش سوار کرد و دور ميدان گرداند .همه کف زدند .صداي بلند صوت ها گوشخراش بود .
جوان را کنار ميدان روي به روي پيرمرد زمين گذاشتند .جمعيت ساکت شد .بازو بند پهلواني دور بازوي تنومند جوان حليق زد .بي آن که کسي بگويد ،جمعيت يکصدا صلوات فرستاد .و بعد باز شروع کرد به تشويق و سوت کشيدن .
هنگامي که نام جوان را اعلام مي کردند ،کاظم کاملا به گوش بود .خيلي دوست داشت نام جوان را بداند اما در اين غوغا فقط دو کلمه شنيد ،پهلوان و چيزي شبيه به رستم .
جوان کساني را که دورش حلقه زده بودند ،کنار زد و به طرف هوشنگ خان که ميان يارانش سر افکنده ايستاده بود ،رفت . هوشنگ خان لنگ را روي دوشش انداخته بود .جوان با لبخند روبه روي او ايستاد و دست دراز کرد .هوشنگ خان نگاهي به سر تا پاي او انداخت .جمعيت ساکت نگاه کرد .جوان چيزي گفت که ناراحتي را از چهره حريفش پاک کرد .
هوشنگ خان با لبخند دست جوان را در دست گرفت و فشرد .صدايي فرياد کشيد :محمدي هاش صلوات .
صداي صلوات جمعيت انگار آب پاکي بود بر غبار کدورت .

کاظم ،در سپاه خدمت مي کرد .از فرماندهي عمليات او را خواسته بودند .تا ان زمان ،فرماندهي عمليات را نديده بود .فقط نامش را زياد مي شنيد :بابا محمد رستمي .
هنگامي که وارد اتاق فرماندهي شد ،مردي درشت هيکل و خوش اندام را ديد .با صورتي گرد و سبيلي تيره که موهايش را که يکور خوابانده بود و ابروهايي پر و کمي اخم ميان آنها انگار شکل هميشگي شان بود .
فورا او را شناخت .همان جواني بود که قبل از انقلاب با هوشنگ خان مبارزه کرده و پشت او را به خاک رسانده بود .با او دست داد ،يقين کرد که اشتباه نکرده است .با پهلوانان زيادي دست داده بود و دست فرمانده ،دست يک پهلوان بود .

سرباز کلاهش را به دست گرفت و وارد شد .اتاق کوچک شلوغ بود .پيرمرد روحاني پشت ميز کوتاهي ،بالاي اتاق روي زمين نشسته بود و جواب مراجعه کنندگان را مي داد .روحاني رو بهاو لبخند زد و با سر اشاره کرد .بنشيند .سرباز نشست .زني نزديک ميز نشسته بود و داشت از گرفتاري هايش مي گفت .
به خدا سه تابچه يتيم دارم .مي توانم شکمشان را سير کنم .تو اين اوضاع هر کي هر کي ،به هر دري زدم اما نتوانستم کاري بکنم .عاقبت گفتم بيايم اين جا شايد آقا کاري برايمان بکند . به خدا ديگر مانده ام چه کار کنم .
روحاني آهسته صحبت مي کرد و سرباز درست نمي شنيد چه مي گويد .به فکر فرو رفت .ماجرايي که برايش پيش آمده بود ،در ذهنش زنده شد .
همه چيز مثل برق و باد اتفاق افتاده بود .مردم تظاهرات کرده و شعار مي دادند :مرگ بر شا ه بگو مرگ بر شاه .
ترسيده بود .فرمانده دستور حمله داد .او اسلحه اش را محکم چسبيد و با بقيه سربازها به طرف مردم هجوم بردند .صداي تير بلند شد .مردم از هر سو فرار مي کردند .او هم يک تير هوايي شليک کرد .دستانش از ترس عرق کرده بود .به اولين تظاهر کننده که رسيد ،با قنداق تفنگ محکم به کمرش موبيد .
طرف ،روي زمين افتاد اما او نايستاد و دنبال ديگران دويد .
صداي داد و فرياد از همه طرف بلند بود .با يکي دو تا از دوستانش داخل کوچه اي شدند .مردم از کوچه پس کوچه ها فرار مي کردند .دنبالشان دويدند .يکي از دوستانش کنار گوش او يک تير هوايي شليک کرد .صدايي زنگ مانند در گوشش شروع کرد به وز وز کردن .با داد و هوار سعي کردند مردم را بيشتر بترسانند .
از چند کوچه ي تو در تو گذشت .به يک باره خودش را تنها ديد .دوستانش هر کدام به طرفي رفته بودند .چند زن و مرد در انتهاي کوچه به کوچه اي ديگر پيچيدند .پاسست کرد و آرام به طرف آن جا رفت .آرام به کوچه نزديک شد .اسلحه در خيسي دستانش ليز خورد .عرق از سر و صورتش مي ريخت .ايستاد .از داخل کوچه صداي پچ پچ آمد .پشت سرش را نگاه کرد .از کسي خبري نبود .آب دهانش را قورت داد و به يکباره جلوي کوچه پريد .يکي از زنان داخل کوچه جيغ کشيد .
کوچه بن بست بود و ده پانزده نفر از تظاهر کنند گان آن جا گير افتاده بودند .همه در انتهاي بن بست کنار در ه بسته ي خانه اي ايستاده بودند .به انتهاي کوچه نگاه کرد .هنوز از هيچ کدام از دوستانش خبري نبود .باز به داخل بن بست رو کرد .ترس در چهره ي بعضي از آنها پيدا بود .جرات بيشتري پيدا کرد و با داد و فرياد جلو رفت .يک تير هوايي هم شليک کرد .باز صداي جيغ يکي از زن ها بلند شد .رسيده و نرسيده ،با قنداق تفنگ به آن ها حمله کرد .تظاهر کننده ها داد زدند و تلاش کردند از مقابلش فرار کنند .
اولين ضربه به سر کسي خورد و به طرف ديوار پرت شد .سينه ي زني هم هدف بعدي بود .با چادرش روي زمين افتاد .همين طور ديوانه وار مي زد .خودش هم نمي فهميد چکار مي کند .دستانش را چپ و راست گرداند و به انتهاي اسلحه محکم ضربه زد .
يک لحظه کلاه آهني اش کمي پايين آمد و جلوي ديدش را گرفت .به يک باره کسي محکم اسلحه اش را چسبيد و آن را کشيد . او با تمام زورش اسلحه را در ميان پنجه هايش فشرد .سرش را به عقب پرت کرد تا کلاه از روي چشمانش عقب برود .رفت .مردي درشت هيکل ،با صورتي پر ريش و اخمو را مقابلش ديد .اسلحه اش را محکم تر گرفت .بند اسلحه اش هم پشت کمرش افتاده بود و با هر تکان مرد ،او هم جا به جا مي شد .پاهايش را کمي از هم باز کرد تا استوارتر بايستد .
با داد و فرياد ،خواست مرد را بترساند اما او ول کن نبود .به مرد نزديک شد تا بتواند او را هل بدهد .يک آن ،پاي مرد به ميان پاهايش رفت .صدايش پر هيبت بود .
يا علي .
قبل از آن که بتواند کاري بکند ،خود را ميان زمين و هوا ديد .چشمانش را بست .با پشت محکم به زمين خورد و نفس در سينه اش ماند .
به خود که آمد ،اسلحه در دستانش نبود .مرد با لا ي سرش ايستاده و اسلحه را به طرفش گرفته بود .تنش لرزيد .مرد نگاهش به او بود که گفت :خواهر ها ،زود تر از اينجا برويد .
زن ها به طرف سر کوچه دويدند .مرد بي آنکه رويش را بر گرداند گفت :يکي سر کوچه مراقب باشد .
او به پشت روي زمين خزيد و رو به عقب رفت .
تو را خدا ببخشيد .
به ديوار رسيد .
به خدا نمي خواستم اذيت کنم .دستور بود .
مرد انگشت روي پاشنه ،با نوک اسلحه اشاره کرد که بلند شود .
اگر دستور بدهند بپر تو چاه ،بايد بپري ؟
سر به زير از آنجا بلند شد .
به خدا غلط کردم هر چي شما بگوييد .
جواني که کنار مرد ايستاده بود ،گفت :اسلحه را برداريم ،برويم .
زانوهايش شل شد .مرد بي آن که به جوان نگاه کند ،جواب داد نه .امام هنوز دستور مسلح شدن را ندادن .
مرد ميانسالي که عقب تر ايستاده بود ،به حرف آمد :اگر تفنگش را ببريد ،پدرش را در مي آورند .
با بغض ،تند پي حرف را گرفت .
آره به خدا .تير بارانم مي کنند .
بغضش ترکيد .
به خدا من هم مثل شما ها هستم .
مرد محکم جواب داد :اگر مثل ماهستي ،چرا اين کارها را مي کني ؟
سر به زير گريه کرد .
به خدا خودم هم نفهميدم ،چطور شد ترسيده بودم .
لحظه اي همه ساکت شدند .او سرش را بلند کرد .اشک روي گونه هايش جاري بود .
تو را به امام رضا ،به همين قبله ،ديگر از اين غلط ها نمي کنم .
به سويي که فکر مي کرد قبله است ،اشاره کرد .مرد لحظه اي به او خيره ماندو بعد چهره اش از هم ماند .سر اسلحه را با لا گرفت و خشابش را در آورد .
بچه نماز خوان و معتقد به امام رضا و اين کارها ؟!گلنگدن را کشيد .تيري که در لوله بود ،بيرون پريد .جواني که کنار مرد بود ،آن را برداشت و به او داد .مرد گلوله را در خشاب جا زد .او تعجب به مرد نگاه کرد .مرد اسلحعه ي بي خشاب را به طرفش گرفت .
بيا اين هم تفنگ .ولي ديگر از اين کارها نکن .
تفنگ را گرفت .
گفتم که دستور بود .اگر گوش ندهيم ،پدرمان را در مي آورند .

پدر مردم را در مي آوري که پدرت را در نياورند .
مرد اين را گفت و چند قدمي دور شد .او دهان باز کرد حرفش را بگويد که مرد باز ايستاد و رو به او پرسيد :آن حديث را شنيدي که اگر به ظالمي کمک کني ،در ظلم او شريکي ؟
جوابي نداشت که بدهد .فقط به مرد نگاه کرد .مرد بر گشت که برود .سرباز با التماس گفت :خشابم چي ؟
مرد پوز خند زد .
بدهيم که بار شروع کني ؟چند قدم دنبال مرد رفت .
نه به خدا ،ديگر غلط مي کنم .
مرد فقط خنديد .مرد ميانسال به حرف آمد .
خشاب را تحويل ندهد ،باز کارش زار است .
او گفت :به امام رضا راست مي گويد .مي کشندم .
مرد سري تکان داد و لحظه اي به فکر فرو رفت .بعد رو به سرباز کرد و گفت :مي دهمش خانه ي آيت الله شيرازي .برو آن جا بگير .
مرد مي خواست راه بيفتد که او پرسيد :ولي شما کي هستيد ؟
بگويم کي آن را آورده ؟
بگو بابا بابا محمد .آن جا مي شناسند .
و همراه بقيه از کوچه خارج شد ند .

سربازي دستي را روي شانه اش احساس کرد .
پدرجان ،شما کاري داشتيد ؟
سرش را بلند کرد .اتاق خالي شده و فقط او نشسته بود .
پيرمرد روحاني بالاي سرش ايستاده بود .تند از جا بلند شد .کلاهش را در دستانش گرداند .
بله حاج آقا .من يعني مي خواستم بگويم که من ،نه راستش من ...
روحاني لبخندي زد و بازوي سرباز را گرفت .
عجله نکن جانم ،آرام باش .يواش و با خيال راحت حرفت را بزن .
سرباز سرش را پايين انداخت .با کلاهش ور رفت .نفس عميقي کشيد و سرش را بلند کرد .
مي بخشيد حاج آقا بابا محمد اين جا يم امانتي نگذاشته ؟
پيرمرد با گوشه ي چشم به او نگاه کرد .
کدام امانتي ؟
سرباز من من کرد و جواب داد :يک خشاب .
و شروع کرد در هوا شکل آن را با دست نشان دادن .
يک قوطي فلزي که ...
پيرمرد لبخند زد .
مي دانم چيست .
و با چشمان سرباز خيره شد .
پس تو همان سربازي .
جوان سر به زير ،سرش را تکان داد .پيرمرد با مهرباني روي شانه ي او زد .
همين جا باش تا بر گردم .
از اتاق بيرون رفت .سرباز به در و ديوار نگاه کرد .اتاق ساده و محقري بود .دستي به سرش کشيد . زبري خوشايند موهاي کوتاهش را احساس کرد .چند قدم در اتاق راه رفت تا با لا خره پيرمرد آمد .پاکتي دستش بود .آن را به طرف سرباز گرفت .
بيا ،اين هم امانتي .
جوان زود آن را گرفت .سختي خشاب از روي پاکت هم احساس مي شد اما براي اطمينان داخلش را نگاه کرد .صداي روحاني را شنيد .
نگران نباش ،خودش است .هيچي هم کم ندارد .
سرباز خنديد و از خوش حالي خم شد که دست او را ببوسد .
روحاني دستش را عقب کشيد و روي جوان را بوسيد .
برو و خدا را شکر کن که گير بابا افتادي .شايد اگر کس ديگري بود ،اين کار را نمي کرد .
اشک در چشمان سرباز حلقه زد . .پيرمرد دستي به سر او کشيد .
باز هم خدا را شکر که به جاهاي خطر ناک نکشيد .حالا برو و دعايش را به جان او بکن .
جوان لحظه اي سر به زير انداخت و بعد تا جلوي در رفت .باز ايستاد و رو به پيرمرد کرد .
به او بگوييد من سر حرفم مي مانم و ديگر از اين کارها نمي کنم .قول مي دهم .
روحاني باز لبخند زد و سر تکان داد .جوان بر گشت .از اتاق بيرون رفت .جلوي در به آسمان نگاه کرد .آبي آن زيباتر از هميشه بود .

گردان به ستون ايستاده بود .محمد رو به گردان ،دستانش را پشت کمرش در هم کرد .
بنشينيد .
نيرو ها با همهمه ي آرامي روي پا نشستند .
برادرها توجه کنيد .
به نيروها نگاه کرد تا ساکت شدند .نگاهش را روي تمام گردان گرداند .
همان طور که مي دانيد ،ما به گنبد اعزام مي شويم . ضد انقلاب شهر را به آشوب کشيده .ما مي رويم که به اين وضع خاتمه دهيم .
يک دستش را با لا آورد .بايد کاملا حواستان را جمع کنيد .به مهماني نمي رويم .اين يک جنگ است .دشمن را تا آخرين نفر بايد از بين ببريم .ولي اگزر کسي اسلحه اش را روي زمين گذاشت ،در امان است تا در دادگاه محاکمه شود .
شروع کرد به قدم زدن .
در اين ميان ،مردم عادي و بي دفاع نبايد آسيبي ببينند .بايد مراقب آن ها باشيد .مخصوصا زن و بچه ها ،پيرها و هر کس که نياز به کمک دارد .
سمت چپ گردان ايستاد .همه نگاهش مي کردند .
بايد افکار غلطي را که ضد انقلاب با تبليغات خودش عليه انقلاب و ما ايجاد کرده ،عوض کنيم .آن هم نه فقط با حرف ،بلکه با عمل خوب خودمان .به قول امام صادق (ع) ،مردم را با غير زبان دعوت کنيد .يعني بايد با عملمان ديگران را با خوبي ها آشنا کنيم .بايد نشان بدهيم ،آن چيزي که ضد انقلاب در باره ي انقلاب گفته ،درست نيست .
مکثي کرد و ادامه داد .
ضد انقلاب از فرصت استفاده کرده و به اختلافات مذهبي دامن زده .مي خواهند به همين وسيله ،مردم عادي را عليه ما تحريک کنند .اغلب مردم مي دانند اين حرف ها مفت است .اما ما هم بياد نشان بدهيم شيعه و سني با هم برادرند و زير سايه ي انقلاب ،مي توانند در صلح و آرامش با هم زندگي کنند .
صدايش را بلند کرد :
انقلاب مال همه ي مردم است .مسلمان و غير مسلمان ،شيعه و سني ،همه با هم در کنار هم هستند .اين را بايد با تمام وجود نشان بدهيم .
انگشت اشاره اش را به طرف جمع گرقت .
ما پاسداران انقلاب و امام هستيم .با يد با رفتار محمدي با مردم بر خورد کنيم .
صداي صلوات گردان بلند شد .

محمد جلوي دروازه شهر ايست داد .گردان ايستاد .چند نفر را صدا کرد و دو طرف جاده را نشان داد .
پشت درخت هاي آن طرف و کپه خاک هاي اين طرف ،موضع بگيريد .
رو به آن ها ادامه داد .
حواستان را خوب جمع کنيد .گلوله هايتان را بي خودي هدر ندهيد .مهمات نداريم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین