سيد مهرداد(محسن)صفوي
سال 1333 ه.ش در یکی از روستاهای اطراف «اصفهان» در خانواده ای متدین و اصیل دیده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران تحصیلات دبستانی و دبیرستانی، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته راه و ساختماان به پایان رسانید.
با توجه به وضعیت رژیم و مفاسدی که شاه علیه اسلام و طرفداران حضرت امام خمینی انجام می داد و به خصوص با وجود جو شدید واختناق و سرکوبی که ساواک از اوایل سال 1350 در تمام شهرها برای مبارزه با حرکتهای سیاسی (بویژه حرکتهایی که ریشه مذهبی داشت و با رهبری حضرت امام خمینی(ره) شکل گرفته بود) به راه انداخته بود، سید محسن بدون وابستگی به گروهی خاص با انگیزه و بینش اسلامی در صراط مستقیم و تبعیت از ولایت فقیه حرکتهای سیاسی خود را در روستاهای اصفهان و شهرهای اطراف شروع کرد و به سرعت دامنه فعالیت خود را گسترش داد.
با شهید مظلوم بهشتی ارتباط نزدیک داشت و به دلیل برخورداری از روحیه شجاعت و شهامت با چند نفر از برادران همرزم خود در حرکتهای مخفی پیش از انقلاب فعالانه عمل می کرد. در درگیریها و عملیات نظامی اوایل سال 1356، مسئولیت تهیه مواد منجره و سلاح به عهده او بود و در این جهت، سفرهایی به مراکز وشهر های استانهای همدان، کردستان و چند استان دیگر داشت.
بلندی همت به همراه پشتکار و تلاش همه جانبه در هر کار، آمادگی برای پذیرش و انجام ماموریت، خلاقیت و ابتکار در امور، صبر و استقامت، توکل به خدا و اعتماد به نفس و بسیاری از خصال اررزشمند دیگر باعث برخورداری او از صبغهای الهی و آراستن عمر پرثمرش به حیاتی طیبه شده بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی طی حکمی مامور تشکیل کمیته انقلاب اسلامی در شهرستان شهرضا شد. علاوه بر این، کمیته شهرستان سمیرم را نیز راه اندازی کرد. با توجه به حضور خوانین و مساله سازی آنها در منطقه، با همکاری روحانیت منطقه، برادران حزب الله را سازماندهی کرد و سپاه را در این دو شهر تشکیل داد و تا مدتها فرماندهی سپاه شهرهای یاد شده را به عهده داشت.
مدتی بعد به عنوان مسئول مهندسی وزارت سپاه در استان اصفهان انتخاب شد. کسانی که از نزدیک با او آشنا هستند تلاش پیگیر و شبانه روزی او را در امر احداث اردوگاههای قدس و سایر کارهای مهندسی استان فراموش نکرده اند. در این زمان ارتباط ایشان با جنگ بیشتر شد. او سعی می کرد در پشتیبانی تخصصی رزمی یگانهای استان از هیچ تلاشی فروگذار نکند و در مواقع عملیات نیز عموماً در جبهه حضور می یافت.
بعد از مدتی با توجه به لزوم شرکت گسترده تر دولت در جنگ، هیات دولت به منظور پشتیبانی فعالتر از جنگ، طبق مصوبه ای وزارت سپاه را مامور تاسیس قرارگاهی بنام صراط الستقیم کرد تا از توان وزارتخانه ها درامر جنگ به نحو مطلوبتری استفاده کند. مسئولیت این قرارگاه با حکم وزیر وقت سپاه (سردار سرتیپ پاسدار حاج محسن رفیق دوست)، به شهید صفوی محول گردید.
قرارگاه صراط المستقیم زیر نظر قرارگاه مهندسی رزمی خاتم الانبیا(ص) تمام پروژه های مهندسی وزارتخانه های مختلف را زیر پوشش خود قرار داد و علاوه بر پشتیبانی آنها نسبت به حسن اجرای پروژه های فوق نیز نظارت فنی می کرد؛ (نظیر نظارت بر تاسیس بیمارستانهای فاطمه الزهرا(س) در منطقه چویبده، بیمارستان امام علی(ع) آبادان، بیمارستان امام حسین(ع) و چندین بیمارستان دیگر و نیز نظارت بر حسن اجرای جاده های مهم مواصلاتی مانند جاده امام صادق(ع)، جمهوری اسلامی و ... که در سرنوشت جنگ تاثیر به سزایی داشتند). با توجه به دو هویتی بودن قرارگاه مزبور، علاوه بر پشتیبانی و نظارت بر پروژه های وزارتخانه های شرکت کننده در جنگ، نسبت به اجرای پروژه های مهم و مورد نیاز جبهه نیز با همکاری دو تیپ مهندسی رزمی کوثر و ابوذر و گردان مستقل فاطمه الزهرا(س) اقدام می کرد. احداث جاده ها و پلهای متعدد خاکی در هورها و جزایر خیبر شمالی مانند جاده های شهید همت، شهید جولایی، قمر بنی هاشم(ع) (در منتهی الیه جزیره جنوبی) و احداث سد خاکی بسیار مهم و استراتژیک فاطمه الزهرا(س) در منطقه چوبیده بر روی رودخانه بهمن شیر نزدیک دهانه خلیج فارس و نیز سایتهای متعدد موشکی و طراحی و تولید سنگرهای اجتماعی – که بعدها از شهادت ایشان به سنگر شهید صفوی معروف شد – و همچنین احداث کانالهای متعدد دفاعی و مقرهای پشتیبانی و تامین شن و ماسه مورد نیاز کلیه پروژه های جنگ، از اهم فعالیتها و تلاشهای شبانه روزی مجموعه برادرانی است که با مدیریت این شهید بزرگوار باعث پیروزیهای تعیین کننده ای در صحنه های دفاع مقدس گردیدند.
این شهید بزرگوار به واسطه علاقه ویژه ای که به روحانیت، خصوصاً حضرت امام خمینی(ره) داشت، زندگی و خلق و خوی طلبگی را انتخاب کرد و یادگیری درسهای حوزه را آغاز نمود. با شروع جنگ تحمیلی، به دلیل اینکه حضور در مدرسه انسان سازی (دفاع مقدس) برایش از اولویت خاصی برخوردار بود و در راس همه امور قرار داشت از ادامه دروس حوزوی منصرف شد.
شهید صفوی برای انجام واجبات و ترک محرمات اهمیت ویژه ای قایل بود، انس عجیبی با قرآن داشت و نسبت به ائمه اطهار(ع) عشق می ورزید.
برادرایشان می گوید: قبل از عملیات کربلای 5 به منزل ایشان رفته بودیم، داستانی از زندگی حضرت فاطمه الزهرا(س) برایش تعریف کردم، ایشان به شدت گریست.
آخرین باری که با خانواده خود به مشهد مقدس مشرف شده بود، در زیارت حضرت امام رضا(ع) خیلی منقلب بود و همیشه حالت توسل به حضرت داشت.
یکی از مسئولان جنگ تعریف می کرد که ایشان در عملیات کربلای 5 سنگرهای برادران تویخانه را نپسندیده بود. با یک ناراحتی و سوز و گداز به قرارگاه آمد و خودش طرح جدیدی برای توپچی ها ریخت و آن طرح را برای مرحله تولید فرستاد.
شهید صفوی واقعاً انسان خستگی ناپذیری بود؛ با اطمینان می توان گفت که روزی 18 الی 20 ساعت کار می کرد. بسیاری از اوقات خواب وی در طول مسیر و در جاده ها روی صندلی ماشین بود و میزان استراحت او، به حد فاصل دو کار در بین راه بستگی داشت.
از خصوصیت دیگر ایشان صبر و خویشتن داری در جنگ بود و با وجود فشارهای کار مهندسی جنگ و مسئولیت سنگینی که بر دوش ایشان بود، یک بار دیده نشد که عصبانی شود و به کسی تندی کند. عموماً چهرة بشاش و صمیمی و اخلاقی خوش داشت.
غیر از کار سخت و طاقت فرسای مهندسی، به کار فرد فرد بچه ها رسیدگی می کرد و سعی داشت مسائل پرسنل خود را حل کند و به مشکلات برادران در حد مقدورات رسیدگی نماید. از طرفی به دلیل حضور مستمر در جبهه و مشغله و مشکلات کاری زیاد، به ندرت موفق به دیدن خانواده خود می شد.
به بسیجی ها بشدت عشق می ورزید و آنها را خیلی قبول داشت و می گفت: ما باید جان خود را فدای بسیجی ها کنیم.
آخرین باری که برای دیدن خانواده رفته بود، صحنه بسیار عجیبی اتفاق افتاد. هنگام خداحافظی، پسر کوچک این شهید بزرگوار به برادر بزرگترش گفته بود: بابا را ببوس که می رود و شهید می شود و ما دیگر بابا را نمی بینیم. دختر کوچکش جلو ایشان را گرفته بود و با حالت گریه می گفت: بابا یک روز دیگر پیش ما بمان تا اقلاً تو را سیر ببینیم. ما تو را هیچ وقت سیر ندیدیم.
سردار رحیم صفوی فرماندهی (سابق)کل سپاه در مورد برادر شهیدشان سید محسن می گویند:
"خدا را شکر که ایشان توانست سرباز خوبی برای اسلام، امام و رزمندگان بسیجی ما باشد و بحمدالله ایشان در وفاداری به امام و فداکاری در راه اسلام امتحانش را به خوبی پس داد. ایشان پنجمین شهید خانواده ماست و ما مفتخریم که همه اینها را از ایمان و عشق به اسلام و عشق به قرآن سرچشمه می گیرد.
تازه تحصیلات دبیرستان را تمام کرده بود. رشته مورد علاقه اش را با تمام وجود دنبال می کرد. نه اینکه به چیز دیگری علاقه نداشت. بلکه شالوده فکری اش در یک تشکیلات قوی ریخته شده بود. همیشه علاقمند حرکت های وسیع وبلند بود. فکرهای مختلفی را در آن واحد به اجرا می گذاشت. هوش سرشار و استعداد فراوان اش که از کودکی به جا مانده بود برای هم سن و سال هایش حیرت انگیز بود. وقتی هوش و توان ذاتی و خدادادی اش را می نگریستند، سر تسلیم فرود می آورد ند؛ همه دوست داشتند
مثل او باشند و رفتارش را الگو قرار می دادند.
تصویر بلند ذ هن های با استعداد و فعال شده بود. در این دوستی را لمس کرده بود، و دلگرم از این موهبت الهی عمل می کرد. تازه از هنرستان فنی اصفهان فارغ التحصیل شده بود. آرزوهای مختلف در وجودش گرد آمده بود. و آرام و قرار نداشت، مثل گذشته اش. مثل د وران کودکی و رشدش، خونگرم و صمیمی به آینده چشم داشت. عاطفه و مذهب از او انسانی ساخته بود، که عینیت حق را می شد د ر او مشاهده نمود. دوستانش بار ها می گفتند، اگر روزی او نبود، د ر به د ر پی جویی اش بودند، تا او را در محاصره حلیه تمنای شان بگیرند، و از چشمه شاداب وجودش بنوشند و روحی تازه نمایند.
آقا محسن، الگو ی مجسم مذهب بود. اول هر کار نماز بود و انجام آن توسل به حضرت حق، به صاحب الزمان (عج) و منجی انسان ها؛ البته از د وران کودکی به نماز مقید بود؛ از کودکی روزه را تمرین کرده بود و این امر مقدس داشت.
رفتار مذهبی اش، تصویر های ذهنی را مرتب می کرد.
بویژه، وقت شناسی و تلاوت قرآن در وقت های معین. اگر عاشق می شد، عاشقی واقعی بود. اگر دل در گروه کاری می داد. سر دادن برایش آسان بود. بارها در لبخندش این معنا را فهمیده بودم و او می دانست که می دانم.
اسرار رمز گونه با محبوبش، اول عشق را پدید می آورد، دوم راه عاشق شدن را می آموخت، بارها به این احساس رسیده بود.
اولین دستی که در عزای سالار شهیدان حسین بن علی (ع) بر سینه زده می شد دست او بود و اولین پایی که به حرکت در می آمد پای او، چشم گریانش در عزای شهیدان کربلا؛ شاهدی بر شهادت خواهی او بود. او این تصویر آینده (شهادت طلبی) را در خود ساخته بودتا سالها بعد در تاریخ 18/11/13 به آن برسد.
او را آینه مجسم و واقعی خود قرار داده بودم. وقتی به خلوتش سر می کشیدی، شاگرد استاد بزرگی بود. شاگردی که رساله حضرت امام خمینی چراغ راهش بود و با الهام از کتاب قائل اعظم اندیشه اش را روشن می کرد. جدالی که بر علیه هیات حاکمه زمان شروع کرده بود جدالی استثنایی بود، علنی و واضح. اندیشه اش را آشکار می کرد و چشم د ر چشم دشمن دوخته بود.
می دیدم گام هایش استوار و د ندان بر د ندان می ساید. ای کاش می شد توصیف کرد... دل شیر داشت. هیبتش نشان می داد، که روزی سرداری خواهد شد که پرچم حق بر دوش می گیرد و سر بردار می نهد، تا د ین بماند.
بارها خواستم لمسش کنم. آمیزه ای از ظاهر و معنا بود. مثل نور آمد و مثل نور رفت. این را دوستانش می گفتند. قرآن متحرک بود. به روایت کسانی که در لحظاتش زندگی کرده بود ند.
دشمن می دانست که صاعقه تند ر است. از فریاد افشا گرانه اش در اضطراب و فشار روحی بود. او عاشق کار بود و تلاش روزانه اش را نمی شد شماره کرد. عجیب برای هدف های بلندش وقت می گذاشت."
منبع:"شمع صراط"نوشته ی عباس اسماعیلی،نشر لشگر8زرهی نجف اشرف-1375
خاطرات
سردار سر لشکر بسیجی دکتر سید حسن فیروز آبادی :
اعضاء وزارت خانه ها وارد منطقه جنگی شده و باید مورد پشتیبانی قرار می گرفتند. این وظیفه محول شد به وزارت سپاه. قرار گاهی تشکیل شد. به نام قرار گاه صراط المستقیم برای اداره قرار گاه صراط المستقیم، برادر شهید و بزرگوارمان سید محسن صفوی انتخاب شد. در واقع قرار گاه صراط المستقیم بکار گیرنده و پشتیبانی کننده تمام وزارت خانه ها و دستگاه های اجرایی در جبهه بود و بخش عمده از این نیروها و نیروهایی که می آمدند جبهه ,توسط قرار گاه پذیرفته و سازماندهی می شدند. راننده کمپرسی، لودر و بلدوزر می آمدند و در قرار گاه در قالب تیپ ها و گردان های مهندسی تشکل می یافتند و در منطقه بکار گیری می شدند.
حقیقت اینجاست: کار بزرگی که، شهید صفوی موفق به انجام آن شد. پشتیبانی طرح های عمده مهندسی بود.
خصوصیت مهم تری که باید به آن توجه شود: شخصیت و بر خورد آقا محسن با سازمان ها، موسسات و افرادی که به آن جا می آمدند، از معاون جنگ وزارت خانه ها، مسئولین سازمان ها، راننده های لودر، بلدوزر و کمپرسی بود که مجذوب ایشان می شدند.
رفتار با این بچه ها بسیار صمیمانه بود. با چهره آرام و متواضع و نورانی و با یک حال خوش با افراد مذکور مواجه می شد و در همان بر خورد اولیه ایشان را جذب می کرد، و خود نیز محبوب آنها می شد.
ما تعدادی از پروژه های مهندسی را، به قرار گاه صراط واگذار کردیم. شهید صفوی اجرای پروژه ها را در کنار سایر طرح ها به عهده گرفت.
حقیقت این است که نقش برادر صفوی، در تقویت جبهه ها و تقویت روحیه رزمندگان اسلام در جنگ، بسیار قابل توجه بود.
اما چیزی که باعث توجه و دلسوزی شهید صفوی بود این بود که، با او می رفتیم و در مناطق مختلف جبهه، پروژه ها را بازدید می کردیم. به چشم خود مشاهده کردم یک راننده کمپرسی که از جاده عبور می کرد آقا محسن را به عنوان فرمانده قرار گاه صراط المستقیم می شناخت، دست بلند کرد و توقف نمود،آمد و با ایشان مصافحه کرد و حرف های خودمانی با او می زد. او هم با حوصله و صمیمیت پاسخش را می داد. البته تبسم همیشگی او، شکفتن شکوفه های ایمان و اعتقاد را در ضمیر ایشان متجلی می کرد. در آن شرایط بسیار سخت و پر فراز و نشیب، جنگ یکی از مسائلی بود، که قرار گاه صراط نیز با آن درگیری زیادی داشت. در این حال تنها چیزی که روحیه می داد همان حال خوش شهید محسن صفوی بود. من به این حال می گویم حال بهشتی.
سردار رحیم صفوی:
تازه از کارها و پروژه های ساختمانی در شهرهای مختلف آمده و بی قرار بود، نشست، نگا همان د ر هم گره خورد. د ست در میان موهایش فرو برد، موها را تا انتهای سر با لا کشید. خستگی راه، همراه با خاک سفر، از قامتش فرو ریخت. سید پس از تامل، با شانه، ریش بورش را مرتب کرد و استوار د ر مقابلم نشست و گفت:
جوان ها را نباید از دست داد این همه نیرو! بچه هایی که مثل آب زلالند و روان. تا حالا خوب نگاهشان کردی؟ با این ها می شود پایه های انقلاب را محکم کرد. همه شان یک دنیا حکایت دارند.
عادت همیشگی اش را تکرار کرد. رفت کنار پنجره ایستاد. توری پنجره را کنار زد و به فکر فرو رفت. برای لحظه ای، شاید یک گذ ر عمیق به آینده. مثل عبور نور. بعد از تاملی آمد کنار کتابخانه، چشم هایش را از بیشتر کتاب ها گذراند. سریع و گذ را، فریاد زد: آموزش تنها راه مبارزه با طاغوت، آموزش سیاسی و فعالیت مخفی نظامی، جوان ها را باید آماده کنیم. مهیای یک آینده پر تلاش.
مثل اینکه تازه گمشده اش را پیدا کرده باشد، د ست هایش را باز کرد و یک نفس عمیقی کشید. به سمت چپ خود به کوه های مشرف به شهر خیره شد و زیر لب زمزمه کرد.
در این کوه و کمرها یک سری آدم، اسیر و برده زمان شده اند که دنبال روزنه و راه چاره می گردند. باید به فکرشان بود، یک دست حمایت کننده می خواهد که به سمت شان دراز شود. اگر بیدارشان کنیم، خیلی از کارها حل می شود به این موضوع فکر کرده ای؟ باید مذ هب را به آنان معرفی کرد. آن وقت می شود دست شان را گرفت و آورد. این ها تشنه اند باید جام را نشان شان بدهی.
مادر روی تخت، چشم به سقف دوخته و آخرین لحظات زندگی خود را می گذراند. اما هنوز امیدش را از دست نداده بود و من نگران این لحظه بودم که می رفت تا در زمره خاطره ها ثبت شود.
دست های مادر به سردی می نشست. اما، امید را در نگاهش می خواندم. خوب می دانستم چه چیزهایی هنوز او را قائم نگه داشته است. دلواپس لحظات بود. صدای گوینده اتاق اطلاعات طنین خاصی را به محیط و تخت ماد ر بخشیده بود.
تمام ذهنم دنبال این بود که صدا برای من هم نوید مژده ای باشد از آمدن آقا محسن. چند بار در راهرو سرک کشیدم. خبری نبود. دوست داشتم زمان را نگه دارم. نگاه مادر خبر از حادثه ای می داد.
احساس کردم که آقا محسن آمده است. دست هایش روی شانه ام، لطافت و گرمی را بیشتر کرد. در یک چرخش رو در رو غم عمیق و جانکاهی را در چشمانش دیدم.
شانه هایش سنگین بود و افتاده. دیگر دست در میان انبوه موهایش نکرد و نفس عمیقی کشید. علاقه اش به مادر شدید بود مادر هم این را می دانست. مادر سبک شده بود و آقا محسن ایستاده، در فضا معلق بود. سنگینی قامت محسن در لحظخه آخرین وداع عجیب می نمود.
مادر آرام شده بود. آن روز دریافتم که آقا محسن با تمام وجودش درد می کشد و بغض را با همه جوهر و مردانگی اش فرو خورده است.
آن روز منتظر آقا محسن بودم، باید می آمد. مسائل حساس شده بود و ساواک در به د ر به دنبال نیروهای فعال هر جایی سرک می کشید. و از هر اطلاعاتی استفاده می کرد. آقا محسن هنوز نیامده بود. دل نگرانی ام بیشتر می شد. باید جانب احتیاط را از دست نمی دادم تا اطلاعاتم دقیق شود.
بارها می خواستم که روشش را تغییر دهد، اما با اولین بر خورد، موضوع جدی تری برتای بحث پیش می آمد. همیشه همین طور می شد. وقتی می آمد یک دنیا راز همراهش می آورد.
منتظر آمدن یک جهان ارزش بودم. خودم را متقاعد کردم که اتفا قی نیفتاده باشد. تازه در خود فرو رفته بودم و در اندیشه ای ناب برای پیدا کردن راه آموزش که در باز شد و آقا محسن آمد.
باز می خواستم مطلب گذشته را بگویم که او با تبسم و خونگرمی همیشگی مرا در آغوش گرفت و گفت:
آقا رحیم، این راه که به دنبال امام شروع کردیم، راه شهادت است و بس.
می خواستم چیزی بگویم که باز ادامه داد:
راه پیروزی انقلاب، از شهادت عبور می کند. تازه فهمیدم فکرم را خوانده است و پاسخ دل نگرانی ام را در یک حرکت فرو نشاند. دست مرا در دستانش گرفت و با شوخ طبعی همراه با شوق مذهبی اش گفت:
بنا بر این باید خودمان را برای شهادت آماده کنیم. این برایم اولین آموزش بود.
سردار رحیم صفوی :
هر انقلاب با زحمت و تلاش عده ای اندک به ثمر می رسد. آن ها افرادی خاص و استثنایی هستند، که دل از هر چیزی بر می گیرند، تا آیندگان بتوانند، در جاده ای مشخص و روشن حرکت کنند. مردان تاریخ ساز هیچ گاه از کار و تلاش خم به ابرو نیاورده اند که کار و تلاش برای شان همچون نوشیدن شربت، گوارا است.
حاج سید محسنم صفوی از ناد ر افرادی بود که با توئان ذهنی و تجربه به دست آمده، کار مدیریت کلان را انجام می داد. با توجه به گذشته پر بار و پر تلاش ایشان، رفتار و کردار این شهید الگویی مناسب برای جوانان معلی است. که با پذیرش از خود گذشتگی درهای سازندگی هم باز خواهد شد.
البته ایشان علاوه بر درس، تابستان ها کار می کرد و چون کار مهندسی می دانست. د ر پروژه های بزرگ اطراف اصفهان، د ر یک زمان دو الی سه پروژه را اداره می کرد.
دنبال کتاب تازه ای می گشتم. آن را نمی یافتم. به هر د ری متوسل شدم، جواب منفی بود. کتابی را می خواستم در بازار گیر نمی آمد. برای لحظه ای تصویر آقا محسن در ذهنم پدیدار شد. کتاب خانه اش با آن همه کتاب.
در ساعتی مقرر باید مراجعه می کردم. رفتم. دیدم محفلی است عظیم، از دوستان و آشنایان، که مورد اطمینان آقا محسن بودند.
تعدادی از دوستان و فامیل را آن جا دیدم. هر کس به کاری مشغول بیود در اندیشه ای برای پیروزی انقلاب سیر می کرد.
آقا محسن را دیدم که مشتاق هر تازه واردی بود. به استقبال می رفت و شعله عشق را در جانش می انداخت. می دانستم که آقا محسن این روزها، هیچ گاه جانب احتیاط را تاز دست نخواهد داد. به ویژه این روزها، حرکاتش سنجیده و حساب شده بود. جریان، آغاز یک حرکت عظیم بود. به این باور رسیدم که ردپایی برای ساواک نگذاشته است. کتاب مورد نظر را گرفتم. باید گمشده ام را پیدا می کردم.
تعدادی جوان تازه از قم آمده بودند. از جاهای دیگر هم بودند.
نمی دانم روح را دیده اید یا نه؟ اما من دیدم، آنان هر یک روحی ملکوتی دارند. نرم و سبک بودند. چه راحت و سبک می خرامیدند و پروانه وار د ور وجود آقا محسن می چرخید ند. آقا محسن، با اندوهی از اعلامیه های آقا امام خمینی رو به رویم نشست.
تازه اومده... این تازه اومده، یکی از نکاتی بود که طالبش بودم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و با اشاره به او فهماندم که شرایط چگونه است. مثل گل خند ید. راحت و سبک؛ آرام گفت: تازه اومده و اول حرکته. بیرون از این خونه همه مشتاقند، دست به دست می گرده و همه منتظرند. صدای نرم و سبک اقا محسن، با صدای اذان مغرب یکی شد. وقت نماز بود. همه مشتاق لبیک آقا محسن، با تمام شتاب رفت برای پیوستن به حق. چه چیزی بهتر از نماز...
همه اجزاء رفتار و کردار آقا محسن با هم عمل می کردند. محال بود خارج از شرع و عرف رفتار کند. وقتی عقیده دینی اش را می گفت: اسلام در خونش جاری بود. زمانی که اسلام را تعریف می کرد، بوی بهشت را از حرف هایش استشمام می کردی. اصلاً خودش بهشت بود. باروت می شد، بهشت رو به رویت نشسته است.
حالا که فکر می کنم، واقعاً بهشتی بود و ما زمینی. شاید احساس دیگری...
به هر صورت نشانه ای در کلام و رفتارش بود. چه مهربان بود، وقتی حرف حق به او می زدی. عاشقت می شد و اصرار داشت د ر هر زمان و مکان حرف حق را بگوییم. او بدنبال کسی بود تا کاملش کند. آن هم با اعتقاد که بدان وفادار بود. اعضاء خانواده نیز فهمیده بودند، که او در مرحله دیگری از تکامل و طهارت سیر می کند. خواهش او با تمام توان و صداقت دنبال کردیم. آقا محسن انتخاب قوی و پیوندی عمیق را بر قرار کرده بود. بعد از این وصلت مقدس آینده او در آیینه ذهنم شفاف تر شد. او را به شهادت نزدیک تر دیدم.
همسر شهید:
باید انتخاب می کردم. وارد مسائل مهم و اساسی شده بودم. درست مثل وقتی که، در خوابی بی اختیار وارد فضای خواب می شوی. من د ر ارتباط با امر مقدس ازد واج با سید محسن، آشنا و وارد موضوع و صحبت جدی شدم. اول طرح هیچ مسئله ای در میان نبود د و سال تحقیق و تفحص، آن هم مشارکت فرهنگی و سیاسی.
خانه آقا محسن محلی امن برای مطالعه اخبار جدید از حضرت امام خمینی و اطلاع از گروه های مبارز داخلی بود.
هر ده روز یک بار، به منزل ایشان می رفتم و در این رابطه جزوه و کتاب و اعلامیه می گرفتم. اما، آقا محسن را شاید شش ماه یک بار می دیدم. در مهر ماه سال 1356، به خواستگاری ام آمد.
محل کار و زندگی ام را می دانست. او خبر داشت. او خبر داشست که در کودکستان شهرمان به تدریس اشتغال دارم. اولین روزی بود، که رو به رو شدیم. خیلی راحت و صمیمی و مشتاق آمد و گفت: من شهید می شوم.
در اولین جلسه و اولین د یدار رسمی، آن هم برای زن، که در مرحله نخست به چیزی جز آینده همسرش فکر نمی کند. پس از لحظه ای تامل، تازه خود را یافتم و نگاهش کردم. آرام و سر به زیر، خود را برای صحبت های بعدی اش مهیا کرد. چون جدی بودن او را برای ازدواج دیدم. باید تا آخر حرفش را می شنیدم. سرش را بلند کرد و گفت:
برای همین به شما پیشنهاد ازدواج دادم. من شما را برای زندگی مشترک انتخاب کرده ام.
تازه دلم آرام گرفته بود. اثر کلامش در من روحیه ای تازه بوجود آورد. مشتاق تکرار بودم. در یک لحظه خود را کوچکتر از هر چیز دیدم. سعی کردم به حریم تفکرش نزدیک شوم.
باز ادامه داد: بعد از شهادتم، فقط شما لیاقت دارید. که از بچه های من نگهداری و مراقبت کنید.
تسلیم اندیشه اش شدم. مرد من، یاور امروز و دلاور آینده ام، نهال مبارزه را در اندیشه ام کاشت. ای کاش می شد، آن لحظه را دوباره ببینم. امروز دیگر وارد جریان تازه ای از مسئولیت شده بودم.
خودم را در او دیدم و از گذشته ام بریدم. سنگینی کار فردا را با تمام وجود لمس کردم. من آینده ام را یافتم.
سردار رحیم صفوی :
آن چیزی که می دانم بی قراری آقا محسن بود. بی قرار دنیا نبود. بی قرار مادیات نبود. رفتارش را همیشه تجزیه و تحلیل می کردم. آقا محسن می خواستن به وصال برسد. می خواست بع اقیانوس معرفت برسد. حال به هر وسیله ای که شده. این بی قراری نوعی جذبه شدید د ر ایشان پدید آورده بود. تاریخ آیینه اش شده بود.
حتی قامتش از این اندازه بلند تر بود. از آن همه شوق نمی توان گفت، بعد ها می شود فهمید. د ر خیل دوستانش بیشتر این حالت را می دیدم.
به هر طریق ممکن و د ر اولین فرصت، در زمان طاغوت، د ر دوران رژیم ستم شاهی ، هر اثر فرهنگی و سیاسی از امام را چه از نجف و چه ازنوفلوشاتو – به صورت نوار یا اعلامیه، سریع تکثیر و توزیع می کرد.
همسر شهید :
خانواده پذیرفتند و قرار مدار ها گذاشته شد. همه در انتظار تحولی مادی بود ند. البته حق داشتند. روال معمول همین گونه بود. آقا محسن پیشنهاد خرید را پذیرفتند. خود را آماده کردم، تا وفاداری و گذشت این مرد لایق را پاسخ دهم. نمی دانستم در چه فکری است.
هم پایم آمد. فقط نگاه می کرد و سکوت حکم فرما بود. همه جا را نشانش دادم. به مغازه ای رسیدیم که باید آخرین تصمیم را می گرفتیم. ولی سکوت آقا محسن عجیب بود. بعد از لحظه ای گفت: من حلقه طلا نمی خواهم. برای لحظه ای ماندم. نکند اتفاقی افتاده است که آقا محسن این گونه بر خورد می کند و یا این که خیال می کند من توان خرید ندارم؟
احساسم را در یافت. انگشتری دستش را بیرون آورد رو به رویم گرفت. هر د و به انگشتری خیره شدیم. انگشتری که نام پنج تن خاندان طهارت روی آن حکاکی شده بود. گفت:
من به این انگشتری علاقه دارم سه ساله که همراه منه. خودتونو خسته نکنین.
آن روز فقط برای ام یک حلقه طلا خریدند. پس حرف روز اولش معنا پیدا کرد. این آموزش دوم بود.
در این لحظه دریافتم چق در کوچک هستم.
سردار رحیم صفوی :
دوستان زیادی با او مانوس بودند. هر کس به وسع خود بهره ای می داد و بهره ای می گرفت. شهر ضا برای گروه مبارزین پایگاه خوب و فعالی شده بود و آقا محسن، محور تمام رفت و آمد ها و تبادل اطلاعات لازم برای روزهای حیاتی آینده انقلاب بود.
آقا محسن، در یک جمع بندی انقلابی، برای مبارزه با رژیم، تنها یک راه برای تداوم خط امام در نظر گرفت. قبل از انقلاب سفری به خارج از کشور کرد و توانمندی های خود را افزایش داد.
آقا محسن معتقد به دفاع مسلحانه، در راستای خط امام بود.
او، این طرز تفکر محرمانه را، در حلقه یاران با وفا می دید برای این که رزِم ستم شاهی، همه چیز خود را به نظام های قدرتمند و استکباری فروخته بود و از طریق به اصطلاح یک ارتش مدرن، با سلاح های پیشرفته، در مقابل حرکت انقلابی ایستاده بود. اما از آن طرف هم آموزش جوانان در سر لوحه کار ایشان قرار داشت. ایشان با مطالعات خویش هم جوانان انقلابی هم مسجد و هم دوستان سابقش را، د ر ابعاد سیاسی و فرهنگی روشن می ساخت.
با توجه به زندگی پر ماجرای ایشان و اندیشه ای که برای آن سرمایه گذاری شده بود. هدف مقد سش روشنگری اذهان عمومی بود شهید صفوی، در حرکت انقلابی خویش که رابطه مستقیم با ولایت و رهبری داشت به این تعریف رسیده بود که، باید تمام اقشار مملکت را مهیا و آماده نمود.
قبل از انقلاب، سخنرانی های ایشان در شهرضا و روستاهای اطراف آن، و محیط کارش بسیار مورد توجه قرار می گرفت.
احمد آقاسی:
مردم قشرهای جامعه، از ترس ساواک و عوامل خبری اش، در بیم و هراس بودند. اما سینه هایشان مشتعل از عشق به اسلام بود.
به دنبال بهانه ای بودند تا بلکه بتوانند، د ین خودشان را به اسلام و مسلمین ادا کنند. آقا محسن صفوی، برای حفظ روحیه مردم دست به هر کاری می زدند. شهید شبها روی پشت بام رفته و فریاد الله اکبر سر می داد ند، صدای ایشان به قد ری قوی شده بود، که تمامی اهالی محل می شنید ند.
آقا محسن، جهانبینی وگسترش انقلاب را تنها در ایران نمی د ید واعتقاد داشتند در آینده اسلام جهان گیر خواهد شد.
همسر شهید:
پنجم آبان ماه 1356، مصادف با میلاد حضرت علی (ع) به عقد ایشان د ر آمدم. سفره عقد ما فقط یا یک جلد قرآن مجید، آیینه ای ساده و چند شاخه گل تزیین شده بود.
صداقت و پاکی و سادگی در هم آمیخته بود. رفتار و حالات آقا محسن هم، حکایت از الگویی مناسب بود. در آن زمان هم وضع مالی من خوب بود و هم ایشان و هیچ مشکل مالی نداشتیم ولی عقد ما بسیار ساده بر گزار شد.
چند ورق کاغذ، که روی شان شعار هایی به مناسبت پیوند الهی نوشته شده بود. روی دیوار ها خود نمایی می کرد که حکایت از دل سوختگی و ساده زیستن او را بیان می کرد.
ما بسیار آگاهانه تصمیم به این عقد ساده گرفتیم و اجازه ندادیم حتی یک نفر دست بزند. فقط با ذکر صلوات مراسم پایان گرفت.
حالا دیگر بیشتر از همیشه، به معرفت و کمال آقا محسن نزدیک شده بودم. وقتی بحث شهادت می شد بسیار لذت می بردم. و برای او شاگرد خوبی شده بودم.
حدوداً بیستم آبان ماه، مرا به منزل براد رم بردند، که منزل خواهر آقا محسن هم بود و خودشان بر گشتند و قرار گذاشتند که صبح زود، بعد از صرف صبحانه بیایند لیکن از آمدن خبری نشد. حدود ساعت 5/7 صبح، زنگ زدم به منزلشان. نگرانی تمام وجودم را فرا گرفته بود. نامادری ایشان گوشی را برداشتند.
بلافاصله گوشی را گذاشتم. متوجه شدم که وضع منزلشان عادی نیست. نگاه من و خواهر آقا محسن در هم گره خورد. مدتی به سکوت گذشت. چیزی برای گفتن نداشتیم. تصاویر ذهنی ام، مرتب در حال حرکت بود ند. به خواهر آقا محسن گفتم: فکر می کنم که آقا محسن و بچه های دیگر دستگیر شده اند.
فوراً با خواهر آقا محسن به طرف منزلشان حرکت کردیم.
وقتی به بن بستی که خانه شان در آن بود رسیدیم. با احتیاط وارد بن بست شدیم. خودرو پژو سفید رنگ دیده می شد. راننده اش مواظب ا طراف بود. یک نفر نزدیک منزل ایستاده بود. ما در خانه رو به رو، که منزل برادرشان آقا اکبر بود را زدیم. خدا رحمت کند شهید زهره بنیانیان را درب را به روی ما باز کرد. داخل رفتیم. نگران بودم و از هیچ چیزی خبر نداشتم.
کتاب ها را با چند گونی و چادر رختخواب و ساک بردند. بعد از چند دقیقه براد ر شوهرم آقا سلمان را نیز با خودشان بردند سپس همگی وارد منزل شدیم. د یدیم آقا محسن و آقا میثم و آقا مجید. با خواهر و نا مادرشان آنجا بود ند ولی روحیه شان بسیار خوب است. از آنها پرسیدم شما را نبردند؟
آقا محسن با اطمینان و خاطری آسوده جلو آمد و اظهار داشت:
آقا سلمان، گفت همه نوارها و کتاب ها مال من است.
گفتم چرا آقا سلمان؟ گفت خب اینها سراغ آقا رحیم آمده بودند.
همان وقت نشستند دور هم صبحانه خوردند مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
مهر ماه سال 57، چون محل کارم در شهرضا بود، به آنجا رفتم. در اواخر مهر ماه برای پخش اعلامیه، با هم به شهرستان سمیرم رفتیم. وقتی از سمیرم به شهر رضا بر می گشتیم، میدان طالقانی شهرضا، افراد زیادی ایستاده بود ند و هر کس مسیری را در نظر داشت. آقا محسن مواظب اطراف بود و گفت: بهتر است اینجا اعلامیه ها را پخش کنیم.
در حالی که،شوفر ماشین بود، یک نگاه سریع به بیرون کرد و بلافاصله د ور زد. من تعدادی از اعلامیه را از ماشین بیرون ریختیم.
به محض اینکه اعلامیه ها پخش شد. ماشین خاموش شد. هر چه آقا محسن تلاش کرد تا به نحوی ماشین روشن روشن شود. روشن نمی شد.
مردم به جای اینکه متوجه اعلامیه ها شوند. بیشتر ما را نگاه می کردند من سریع شیشه های ماشین را بستم و با دست به آقا محسن علامت دادم برو اما د یدم، آقا محسن می خندد و می گوید ماشین روشن نمی شود.
سرم را بر گرداندم به بیرون پشم دوخته گفتم: الان می ریزند تو ماشین حرکت کن.
من در یک هیجان شد ید قرار گرفته بودنم اما، رفتارم و واقعه ای که رخ داده بود، هیچ تاثیری بر آقا محسن نگذاشت. با تمام وجودش بدون ترس و واهمه می خندید. بعد از تلاش مجدد، ماشین روشن شد و از محل دور شدیم.
سردار رحیم صفوی :
خاطرم هست، ایشان به خوبی در سخنرانی هایش از امام اسم می برد. از آینده امام حرف می زد. بد ون هیچ ترس و واهمه ای از دستگیری، و با این که مورد شکنجه و آزار قرار گیرد.
با شهامت و اطمینان قلب، این نوع فعالیت ها را در بعد سیاسی انجام می داد. قبل از انقلاب، بیشتر کسانی که معتقد به دفاع مسلحانه و یا مبارزه مسلحانه، در راستای خط امام بودند، بدنبال خریدن اسلحه کمری یا پیدا کردن کوکتل مولوتوف بودند.
ولی ایشان با آن عمق و بینش وسیعی که داشت، به دنبال تهیه تعداد زیادی اسلحه، سفرهای مختلفی کرد و همچنین تهیه بیش از صد ها کیلو مواد انفجاری از باروت گرفته و...
همسر شهید :
اول محرم 1357 رفته بود، در تکه محله آقای (شهرضا)، بعد از نماز مغرب و عشاء کنار منبر رفته و از مردم خواست، چند دقیقه بمانند و به صحبت هایش گوش بدهند. مردم ماندند. ایشان سخنرانی داغ و مهیجی کرد. از جمله گفته بود:
در این شهر کسی نیست که جرات داشته باشد، شهربانی را خلع سلاح کند؟ در این شهر، مگر چند نفر از نیروهای شهربانی هستند! ؟ چرا اختیارتان را بد ست طاغوت داده اید؟ اگر نیروهای شهربانی بیست نفر باشند، حد اکثر می توانند بیست نفر یا بیشتر را به شهادت برسانند. شما چهل هزار نفر نشسته اید تا آنها شما را اسیر کنند و دین و مذهب تان را بگیرند؟ و فرد بی غیرتی را جانشین آن کنند.
در آن جلسه دو نفر از عوامل وابسته به رژیم پهلوی حضور داشتند که بعد از سخنرانی، ایشان را تعقیب کرد ند. ولی خوشبختانه، موفق نشدند دستگیرش کنند. همان شب آد رس منزل مان را پیدا کردند. اما خداوند یاری مان کرد، و ما مقابل چشمان چهار نفر از افراد ساواک توانستیم منزل را ترک کنیم و به اصفهان برویم. در راه نگران اوضاع بودیم. آقا محسن رو کرد به من و گفت: اگر ما را گرفتند، شما چکار می کنی؟
با خنده گفتم: چی بگم؟ می گویم سواد ندارم تا بتوانم از کارهای آقا محسن سر د ر بیاورم. مرا رها کنید بروم. خودتان می دانید و آقا محسن.
آقا محسن شروع به خندیدن کرد و من خوشحال از جوابی که داده بودم.
او لبخند زد و گفت با این پرونده ای که شما در آموزش و پرورش دارید این حرف شما را قبول می کنند؟ و سپس ادامه داد به خدا توکل کنید و خدا با ماست. آنها نمی توانند ما را پیدا کنند. پس از چند ساعت به خانه پد ر شوهرم بر گشتیم و بد ون درنگ جلسه ای با برادران و دوستان خود در اصفهان گذاشتند که تا دیر وقت ادامه داشت.
قبل از انقلاب ایشان محور حرکت سیاسی اش امام بود و بعد روحانیت. عشق به امام و روحانیت و عشق به مردم، جوهر اصلی حرکتش بود.
قبل از انقلاب، به خارج از کشور سفر کرده بود و چیزهایی را فرا گرفته بود که بعداً د ر طول مبارزات انقلاب توانست از آنها کاملاً استفاده کند. محور حرکت آقا محسن، سازماندهی جوانان انقلابی و کار توام فرهنگی، سیاسی و نظامی با آنان بود. هم از نظر فکری آموزش می داد و هم از نظر فرهنگی د ر شهرستانها، و روستاها.
ایشان با عشایر رفت و آمد می کرد و ضمن صحبت با آنان فنون آموزش های نظامی را به آنها می آموخت و تلاش بسیار موثری د ر جهت آگاهی مردم نسبت به فساد رژیم پهلوی، و روشنایی ذهن مردم نسبت به امام و باز گویی پیام های ایشان و تفسیر سخنرانی های مهم شان داشتند.
همسر شهید:
عصر روز عاشورا، عکس حضرت امام را جلوی ماشین گذاشتند. با برادرشان آقا سلمان رفتند، چهار باغ عباسی. شب خیلی دیر کردند چند ساعتی بود که حکومت نظامی شروع شده بود و آنها نیامده بودند.
ساعت 5/10 شب، برادرشان آمدند و گفتند: آقا محسن یا شهید شده یا دستگیر.
من اصلاً حرفی نزدم. شهید زهرذه بنیانیان آمد جلو. سوال کرد: جدی می گویید! ؟
آقا سلمان که متاثر شده بود، گفت: جان خودم.
زهره پس از نگاهی طولانی به من، از آقا سلمان پرسید.
مگر شما با هم نبودید؟
آقا سلمان زیر ضربات سوال و نگاه ما جا به جا شد و گفت: نزدیک میدان انقلاب، جلوی ماشین ها را می گرفتند و راننده و سر نشین آن را همراه خودشان می برد ند و در صورت ممانعت همان جا به طرفش تیر اندازی می کردند. ما هر دو فرار کردیم. صدای شلیک چند تیر را شنیدم، اما صدای آقا محسن را نشنیدم. همه جا را جستجو کردم، اما هیچ اثری نیافتم. می دانستم مردم عصر آن روز، مجسمه شاه را پایین آورده اند و چند سینما را به آـش کشیده اند. در آن زمان شهادت افتخار بود.
انقلاب با هر شهیدی شتاب بیشتری می یافت. همه فکر می کردند که آقا محسن شهید شده است. یا اگر دستگیرش کنند او را به شهادت می رسانند.
احساس کردم تمام تنم د رد می کند. مخصوصاً د رد شدیدی در ناحیه شانه ام حس کردم، و آقا محسن را د ر خا طراتم دیدم. و در حالی که سید ابوذر فرزند سه ماه مان را از روی زانوهایم پایین می گذاشتم و طاقتم تمام شده بود ناگهان صدای گیرا و مهربان آقا محسن را شنیدم که با خوشحالی وارد منزل شده و داشتند به طرف اتاق می آمدند. همگی خوشحال شدیم و آقا سلمان پرسیدند کجا بودید؟ خندیدند و به شوخی گفتند از ماشینم محافظت می کردم. و سپس ادامه دادند همان وقت که تیر اندازی شد. رفتم داخل کوچه و آنقد ر صبر کردم تا صدای تیر اندارزی تمام شد و دیگر سر و صدایی در میدان انقلاب نبود باز گشتم و همانجا که عصر ماشین را گذاشته بودم برداشتم و آمدم زیرا اگر ماشین می ماند آتش می زد ند یا می بردند..
سردار مرتضی مطهر :
اوایل سال 1358 بود برادر شهید حاج ابراهیم همت به همراهی چند نفر دیگر به بنده اطلاع دادند جهت تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرضا، به محلی که تعیین کرده بودند مراجعه
