متن کتاب زيباترين سرود هستي

کد خبر: ۱۱۳۴۴۱
تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۳۸۶ - ۱۶:۵۷ - 10June 2007
دكتر مصطفي چمران

بسم‏الله الرحمن الرحيم
نمي‏دانم، چگونه مي‏توان از علي سخن گفت كه شايستة حق او باشد. علي بزرگ است؛ ولي چه كسي جرأت دارد كه از بزرگي او نيز سخن بگويد؟ علي از هر چه بگوييم و بنويسيم بازهم بزرگتر است. او در فهم و وهم ما نمي‏گنجد. چه بهتر كه عاشقان راه علي و شيفتگان و مشتاقان راستين او، شهدا- كه رنگي از او دارند و رايحه‏اي از عطر و شميم ولايت او بو كرده‏اند- از علي بگويند كه قطعاً سخنانشان صاف‏تر و به بزرگي علي نزديك‏تر است.
شهيد دكتر مصطفي چمران، عارفانه به علي عشق مي‏ورزيد و هميشه او را در بي‏نهايت مي‏جست، علي را در اوج كمال انساني مي‏ديد كه در معراج در پيشگاه الهي ايستاده است و خود را آن‏قدر پائين، كه شرم مي‏كرد از علي سخن بگويد و اين را جسارتي در پيشگاه علي مي‏دانست. همه مظاهر زيباي كمال علي را تجلّي صفات خدايي مي‏دانست كه به بي‏نهايت متصل است. فريفته علم او، حلم او، زهد و تقواي او، ايمان واعتقاد او، شجاعت او، عدالت بي‏نظير او، قضاوت او، قدرت بيان او، نيزهوشي و زكاوت او، عطوفت و مهرباني او، خلوص و عرفان او، عشق سوزان او و بالاخره تنهايي تنهاي او بود و همه اين فضايل را در علي، نمونه و الگو و اسوه‏ي خود مي‏ديد و مي‏گفت كه بايد سعي كنسم به سوي اين اقيانوس بي‏كران فضايل و كمال بشتابيم، گرچه نمي‏توانيم به آن دست يابيم؛ ولي اگر در اين مسير طي طريق كنيم خود نعمت و پيروزي بزرگي است.
در اين مجموعه كه از چند دست‏نگاشتة شهيد دكتر مصطفي چمران درباره علي(ع) يا راز و نياز با علي و سه سخنراني تشكيل يافته است، سعي شده است درحد اختصار از نگاهي ديگر به علي(ع) نگريسته شود، و آن نگاه شهيدي از عاشقان دل‏سوختة‌علي است كه همة عمر نام علي و ياد علي، روحيه‏بخش دردها و رنج‏ها و غم‏ها و تنهايي او بود و همه اينها را به درد و رنج و غم و تنهايي علي گره مي‏زد و بي‏پروا به مصاف گرداب‏هاي مهيب خطر مي‏رفت تا شايد عشق و محبت به ذات ازلي را- كه از علي اموخته بود- او را به وصال معشوق و لقاء حق برساند. او در معراج محبوبيت با شهادت خود به سوي معبود پر كشيد و سينه پردرد و عشق سوزان و قلب مجروح خود را تقديم حق كرد.
بدان اميد كه راه علي و نام علي و ياد علي چون چراغي فروزان، راه هدايت و انسانيت را به همة ما بنماياند.
مهدي چمران
21/11/79




بسم ‏الله الرحمن الرحيم

اَلصَلواهُ وَالسَّلام عَلي سَيِدالاَنبياءِ وَالمُرسَلين اَبِي‏القاسِمِ مًحَمَّد صَلَّ‏للهُ عَلَيهِ وَآلِه‏الطَّيِبينَ‏ الطاهِرينِ
ماه مبارك رمضان است و ماه خداست و ماه ذكر. از اين نظر مي‏خواستم كه در مطلع سخنم چند كلمه‏اي درباره‏ي ذكر بگويم، شما مي‏دانيد كه در مكتب مقدس ما، علاوه بر آن كه انسان را از نظر نظري و تئوري تربيت مي‏كند، از نظر تربيتي، تربيتي نيز را به او نشان مي‏دهد. اسلام ما مكتبي نيست كه فقط با يك مشت فرمول و كتاب و تئوري بخواهد انسان‏ها را راهنمايي كند، بلكه با اقسام راه‏هاي علمي و تربيتي اين انسان را مي‏سازد. نماز ما و روزه‏ي ما در اين ماه مبارك، ‌نمونه‏اي بسيار مؤثر و عميق براي همين تربيت عملي است.
شما مي‏دانيد كه يك پزشك به مضّار الكل آگاهي كامل دارد. علم دارد؛ اما متأسفانه الكل مي‏نوشد، با آن كه مي‏داند براي سلامت او مضّر است. علت آن است كه از نظر تربيتي نمي‏تواند نفس خود را به زير كنترل و اراده‏ي خود درآورد. بنابراين مي‏بينيم كه علم و آگاهي نظري كافي نيست، ‌بايد يك تربيت نفسي هم وجود داشته باشد. آن علومي را كه در كتب مي‏خوانند و ياد مي‏گيرند،‌ براي سرنوشت انسان‏ها كافي به حساب نمي‏آيد. بين مثال‏هاي مختلفي كه مي‏زنند –به خصوص براي جوانان- مثال فوتبال است. يكبار ممكن است كه شما در كنار زمين بنشينيد و به بازي ديگران نگاه كنيد و بدانيد كه هر يك از بازيكنان چه نقشي به عهده دارد و چگونه بازي مي‏كند؛ اما اگر كسي بخواهد سال‏هاي دراز در كنار زمين بنشيند و بازي ديگران را نظاره كند، ‌خود او هيچ‏وقت فوتباليست نمي‏شود، مگر آن كه خودش وارد بازي شود، بازي كند، دريبل كند، به زمين بخورد و در خلال تجربه‏ي علمي اين بازي را مي‏آموزد.
خيلي چيزها در طبيعت هست كه انسان بايد در خلال تعليم و تربيت آن را بياموزد. از روي كتاب، از روي نوسته‏ در داخل مدرسه كافي نيست. نمونه‏هاي بزرگ ديگري است كه اين‏چنين است و طبيعت بشري طوري ساخته شده است كه انسان را براي تربيت آماده مي‏سازد. براي اين تربيت بايد بك‏نوع عادت براي انسان به وجود بيايد كه آن را طبيعت ثانوي مي‏گويند. براي شما مثالي مي‏زنم:
فرض كنيد يك طفل كوچك كه طبيعتش همان فطرت و طبيعت اسلامي است، از فساد و ظلم و دروغ به دور است. بنابراين مي‏بينيم كه در اوان كوچكي اين طفل نمي‏تواند دروغ بگويد، اين طفل قادر نيست كه كسي را اذيت و ايذا كند. مي‏بينيد كه مثلاً طلبكاري به در خانه مي‏آيد و صاحب خانه پول ندارد كه به طلبكار خود بدهد. طلبكار در مي‏زند. بچه در را باز مي‏كند و طلبكار از بچه درخواست مي‏كند كه به پدرش خبر دهد كه طلبكار آمده است. اين بچه كوچك نيز كه فطرتش همان فطرت اسلامي است پيش پدر مي‏آيد و مي‏گويد طلبكاري است كه به در خانه آمده است. پدر كه مي‏خواهد از دست طلبكار بگريزد، به اين طفل كوچك مي‏گويد: «برو به طلبكار بگو كه پدرم نيست»، يعني اولين دروغ را بر دهان اين طفل مي‏گذارد؛ اما اين طفل كه هنوز طبيعتش با دروغ آشنا نشده است، به در خانه مي‏رود و مي‏گويد: «پدر مي‏گويد كه بگو نيست»، يعني كه هست. نمي‏تواند دروغ بگويد. آن‏گاه پدر از اين طفل عصباني مي‏شود، ‌او را ممكن است تنبيه كند و با زور اين صفت كذب را بر قلب پاك كودك تحميل مي‏كند و آرام‏آرام اين كودك پاك با دروغ و فساد انس مي‏گيرد، يا تربيت مي‏شود. آن‏چنان ساده نيست كه بتوان فطرت آدمي را به سادگي از اين طرف يا به آن طرف سوق داد. بايد تربيت‏اش كرد، ممكن است از راه غلط باشد يا از راه صحيح.
اسلام ما در صدد است كه اين انسان را به راه صحيح آن‏چنان تربيت كند كه دروغ نگويد، فساد نكند، ظلم به راه نياندازد، حق ديگري را نخورد. و براي اين كار عبادات در اسلام بزرگترين نقش را بازي مي‏كند كه هم‏چنان كه گفتم، همين روزه در ماه مبارك رمضان از بهترين نمونه‏هاي اين نربيت نفساني است. اين انسان را آن‏چنان قوي مي‏كند و مي‏پروراند كه برخلاف هوا و هوس خود، برخلاف خواسته‏هاي خود، آن‏چنان اراده او قوي مي‏شود كه حبّ ذات را و شكم را و احساسات و شهوات را به زير پا مي‏گذارد و اراده‏ي روحاني خود را بر همه‏ي خواسته‏هاي نفساني مسلط مي‏نمايد. بنابراين اين روزه كه در اين ماه مبارك دوستان ما با آن انس مي‏گيرند، يكي از راه‏هاي تربيتي است كه اين انسان را مي‏سازد تا در مقابل مشكلات بتواند مقاومت كند.
مقاومت كار سختي است. آن كساني كه به زير شكنجه در زندان‏هاي طاغوت يا براي مدت‏هاي دراز زجر و شكنجه ديده‏اند، آن‏ها مي‏دانند كه در مقابل شكنجه كساني مي‏توانند مقاومت كنند كه اراده‏ي قوي داشته باشند، بتوانند بر خواسته‏هاي خود مسلط شوند. يكي از ساده‏ترين طرقي كه در شكنجه‏هاي سال‏هاي پيش متداول بود زنداني را براي روزهاي متمادي تشنه و گرسنه مي‏داشتنند تا آن‏جا كه طاقتش به سر مي‏آيد، يكباره او را بر سر سفره رنگين وارد مي‏كردند كه از همه نوع طعام بر سر سفره حاضر بود. اين زنداني اگر اسير شكم بود، به سرعت تسليم مي‏شد و آن‏چه را كه از او مي‏خواستند مي‏گفت. اما كساني مي‏توانستند در مقابل اين خواسته‏ي شكم مقاومت كنند كه داراي سابقه و تجربه بودند. كساني كه روزه گرفته‏اند و اين تربيت نفسي را تجربه كرده‏اند، به سادگي در مقابل دشمن تسليم نمي‏شوند و مقاومت مي‏كنند. نمونه‏هاي آن بسيار زياد است. به طوري كه مي‏بينيد مؤمنين و آن كساني كه نفس خود را تربيت كرده‏اند، در مقابل خواسته‏هاي شيطاني اين زندانيان چه مقاومت‏ها از خود بروز داده‏اند و اراده‏ي خود را به حبّ‏ذات و منافع شخصي ترجيح داده‏اند.
يكي از اصول تربيتي در اسلام ذكر است. ذكر، تسبيحي را كه به دست داريد و همه‏روزه لااله‏الا‏الله ، الحمدالله ، سبحان‏الله و ذكرهاي ديگري را مي‏گوييد، يك مظهر و نمونه‏اي است كه از يك ذكر. اين ذكر يكي از اصول تربيتي است كه مي‏خواهد قلب اين انسان را، روح انسان را پاك كند و اين انسان را محل تجلي صفات خدايي قرار بدهد و او را چنان تربيت گند كه خليفه‏الله علي‏الارض باشد، جانشين خدا بر زمن گردد. آيه‏هاي زيادي در قرآن براي ذكر آمده است.1 يكي از اين آيه‏ها را براي شما مي‏خوانم. در يك‏جا مي‏فرمايد:
وَاذْكُرواللهَ كَثيراً لِعَلَّكُمْ تُفْلِحون2 و در جاي ديگر:يا اَيُّهاالَّذينَ آمَنوا اذ‎كُرُاللهَ ذِكْراً كَثراً.3
براي آن كه سعادتمند و رستگار شويد خداي بزرگ را به مقدار خيلي زياد ذكر بگوئيد. خداي را فراموش مكنيد.
آيه‏ي ديگري است در سوره‏ي آل‏عمران كه بيشتر تكيه كلام من بر آن است:
اِنَّ في خَلقِ‏السَّماواتِ وَالاَرضِ وَاختِلافِ‏الّيْلِ والنَّهارِ لَآياتٍ لِاوْليِ‏الْاَلبابِ اَالّينَ يَذكُرونَ‏اللهَ قياماً وَ قُعوداً وَعَلي جُنُوبِهِم وَ يَتَفَكَّرونَ في خَلقِ‏السَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خَلَقْتُ هذا باطلاً سُبْحانِكَ فَقِنا عَذابّ‏النّار.1
در اين آيه نكته‏ي مهمي را بيان مي‏فرمايد، كه كساني كه خداي را ذكر مي‏گويند، درحالي كه ايستاده‏اند يا نشسته‏اند و يا حتي خوابيده‏اند، و بعد شرح مي‏دهد كه اينان چه كساني هستند. اصولاً هنگامي كه درباره‏ي ذكر صحبت مي‏كنيم و براي اكثر دوستان ما كاري متداول است، به طور خلاصه و مختصر مي‏توانيم سه نوع ذكر را در نظر بگيريم:
يك نوع ذكر، ذكر زباني است، كساني كه تسبيح به دست مي‏گيرند و خدا را ذكر مي‏گويند. سي‏وسه‏بار، يا صدبار بعد از نماز سبحان‏الله مي‏گويند. اما ممكن است در دل خود غافل باشند، ‌يعني فكر آنها و دل آن‏ها متوجه جاي ديگري است؛ ولي زبان آن‏ها ذكر مي‏گويد. اين يك‏نوع ذكر است كه آن را مي‏توان ذكر زباني ناميد.
نوع دوم ذكر، ذكري است كه نه فقط زبان ذكر خدا مي‏گويد بلكه قلب نيز متوجه خداست. هنگامي كه سبحان‏الله مي‏گويد قلب او به سمت خداي بزرگ متوجه مي‏شود و با تمام وجود خداي را تسبيح مي‏گويند. اين ذكر، ذكر بسيار قوي‏تري است از نوع اول كه ذكر زباني بود.
قسمت سوم از ذكر كه مي‏خواهم آن را بيشتر تشريح كنم، ذكري است كه همه‏ي وجود انسان تسبيح خدا مي‏شود. اين انسان آئينه‏ي تمام‏نماي خدا مي‏شود و هرچه مي‏كند، هر عملي را كه انجام مي‏دهد حتي خوابش، نه فقط راه رفتنش، نه فقط مبارزه‏اش،‌ حتي استراحتش و خوابش، نوعي تسبيح به درگاه خداي بزرگ به حساب مي‏آيد. آيه‏اي را كه براي شما تلاوت كردم الذين يذكرون‏الله ، كساني كه خداي بزرگ را ذكر مي‏گويند قياماً و قعوداً و علي جنوبهم ، چه در حال ايستاده و چه در حال نشسته و استراحت و چه در حال خواب، گوياي همين نوع ذكر است. توجه كنيد، اگر مفهوم از ذكر ذكر زباني بود كه انسان بايد با سبحان‏الله و لااله‏الا‏الله ذكر خداي را بگويد، مسلماً در خواب عملي نمي‏شد؛ زيرا در خواب شعور آدمي خفته است و بنابراين اين آدم نمي‏تواند در خواب خداي را ذكر كند. اما آيه‏ي قرآني مي‏فرمايد براي اين نوع از انسان‏ها حتي خوابشان ذكر خداست؛ يعني حتي در حالت خواب خداي را ذكر مي‏گويند، گواين كه زبانش خفته است و ذكر نمي‏گويد؛ اما همه‏ي وجودشان را ذكر خداي فرا گرفته است.
از اين نظر مي‏بينيم كه مسئله‏اي بسيار عميق است و فقط به مسئله اداء لغت و به راه زبان منحصر نمي‏شود، بلكه ممكن است به جايي برسد كه يك انسان همه‏ي وجودش، سرتاسر حياتش ذكر خداي باشد و آن چيزي براي ما هدف است و مقدس است كه به اين درجه‏ي سوم برسد؛ يعني انسان به جايي مي‏رسد كه ديگر خود را احساس نمي‏كند، آن‏چه را كه احساس مي‏كند فقط خداي بزرگ است. ديگر بين او و خدا جدايي نيست؛ بنابراين مي‏بينيم كه هدف از ذكر شناختن خداست،‌ بزرگ داشتن خداست. قرآني كه دو سوم آن درباره‏ي خداي بزرگ سخن مي‏گويد، ‌سعي مي‏كند كه اين انسان را نيز به جايي برساند كه همه‏ي وجودش از چنين خدايي پر شود و اين صفات خدايي، اين معيارهاي خدايي، بر همه‏ي اعمال اين انسان منعكس شود آن‏جا كه اين انسان نتواند دروغ بگويد،‌ نتواند فساد به راه بياندازد، نتواند بر كسي ظلم روا بدارد، همه وجودش را خدا و صفات خدايي پر كند، جز خدا نخواهد، جز خدا به دنبال كسي نرود، همه‏ي وجودش في سبيل‏الله باشد، اين هدف خلقت است، اين هدف رسالت اسلامي است، هدف اين ذكر كه اين صفات خدايي را در ذهن آدمي و در قلب آدمي زنده مي‏كند تا اين انسان، اين شعارها را جذب كند و به دنبال آن برود و خود را براي اين صفت‏ها تربيت كند و به جايي برسد كه سراپاي وجودش تسليم خداباشد. و اين چنين انساني را خليفة‏الله علي‏الارض يا نماينده‏ي خداي بزرگ بر زمين مي‏گوييم، و اين انسان براي ما مقدس است.
براي شما مي‏خواهم نمونه‏اي ذكر كنم؛ نمونه از انسان‏هايي كه همه‏ي وجودشان را خداي بزرگ پر كرده است،‌ هر چه بر آن‏ها بگذرد، و خداي بر آن‏ها بپذيرد با ميل و رغبت آن را قبول مي‏كنند. صحنه‏ي كربلا و روز عاشورا را تصور كنيد. نصور كنيد،‌حسين(ع) را در آخرين لحظات حيات، هنگامي كه بر خاك داغ كربلا بر زمين افتاده است و سيلاب خون از سرتاسر بدنش جاري است و ديگر طاقت ندارد كه از زمين برخيزد و با دشمنان خويش مبارزه كند، از همه حلقه‏هاي زره‏اش خون جاريست، تنها قدرتي كه در بدن او وجود دارد كلماتي است كه به آرامي بر لبان مباركش مي‏گذرد. او را محاصره كرده‏اند. شهر جلاد و ديگران آماده هستند كه او را به شهادت برسانند. يكي از اعراب مي‏بيند كه لبان مباركش حركت مي‏كند، حسّ كنجكاوي او تحريك مي‏شود كه ببيند اين مرد بزرگ در آخرين لحظه‏ي حيات چه مي‏گويد. خود را به او نزديك مي‏كند تا سخنان آخرين را بشنود. امام‏حسين در آخرين لحظات حيات با خداي خود مناجات مي‏كرد، ذكر مي‏گفت:
اِلهي رضاً بِقَضائِك ، صَبراً عَلي بَلائِك ، تَسليماً لِأَمْرِك ، لا مَعبُودَ سِواك يا غياثَ‏الْمُستَغيثين
مردي كه اين همه زجر و شكنجه ديده است، هفتاد و دو نفر از بهترين ياران و اصحابش در مقابل ديدگانش به خاك و خون در غلطيده‏اند، خيمه‏هايش در مقابل ديدگانش مورد هجوم دشمن قرار گرفته و به آتش كشيده شده، تمام اين مصيبت‏ها را تحمل كرده است و همه را ديده و اين‏چنين با خداي خويش راز و نياز مي‏كند:«كه اي خداي بزرگ، آن‏چه را كه تو بر من بپذيري من به آن راضي و خوشنودم خداي را شكر مي‏كنم آن چيزي را كه در قضا و قدر تو بر من پذيرفته است من تسليم اراده‏ي تو هستم. من جز اراده تو چيزي نمي‏خواهم و جز تو معبودي ندارم تو را مي‏پرستم و تو معبود مني و به هيچ‏كس جز تو روي نمي‏آورم»
در آخرين لحظات حيات اين‏چينن مناجات و اين‏چنين ذكري از زبان مباركش خارج مي‏شود. نشان مي‏دهد كه اين انسان سرتاپاي وجودش را خدا پر كرده است، جز خدا را نمي‏بيند و جر خدا نمي‏خواهد. اين‏چنين انساني است كه حتي خوابش عبادت خداست، ذكر خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش آئينه‏ي تمام‏نماي خداست و صفات خدايي در وجود او تجلي كرده است. بنابراين آن‏چه را كه مي‏كند و آن‏چه را كه مي‏گويد و آن‏چه را كه در زندگي عمل مي‏كند، ‌همه خواسته‏ي خداست.
امام جعفرصادق(ع) نيز بياني دارد بسيار شيوا در همين زمينه شايد بدانيد كه در محضر امام جعفر صادق(ع) بزرگترين كلاس‏هاي درس تشكيل مي‏شد كه شش‏هزار دانشجو در آن جمع مي‏شدند كه از بزرگترين دانشمندان زمان بودند. يكي از آنها جابرابن‏حيان بود و جابرابن‏حيان بزرگترين شيمي‏دان زمان خود به حساب مي‏آمد. كسي است كه اسيدنيتريك و بعضي از ادويه شيميايي را كشف كرده است و او را پدر علم شيمي دنيا مي‏نامند. اين مرد بزرگ در عين تسلط به علوم و شيمي و فيزيك از نظر روحاني و معنوي نيز به درجات اعلايي رسيده بود. يك روز به محضر امام جعفرصادق(ع) جابرابن‏حيان مي‏گويد:
«اي اما من از خداي بزرگ مي‏طلبم و آرزو مي‏كنم كه مرا هميشه فقير و مريض نگاه دارد.» پرسيدند كه چرا چنين آرزويي مي‏كني؟
جابرابن‏حيان مي‏گويد: «زيرا فقير و مريض هميشه به فكر خدا هستند، هميشه ذكر خدا را مي‏گويند و بنابراين قلب آن‏ها و روح آن‏ها هميشه از ذكر خدا انباشته شده است. بنابراين از خدا مي‏خواهم كه مرا فقير و مريض نگاه دارد كه هميشه ذكر خدا بر زبانم باشد.»
امام جعفرصادق(ع) در مقابل اين مرد روحاي بزرگ، جابرابن‏حيان مي‏فرمايد اي جابر من از خداي بزرگ نمي‏خواهم كه حتي آرزويي اين‏چنين كنم، يعني نمي‏خواهم كه آرزويي اين‏چنين را بر اراده‏ي خدا تحميل كنم. هرچه را كه خداي بزرگ بر من بپسندد، من راضي و خوشنود هستم. اگر مي‏خواهد مرا مريض و فقير كند، راضي و خوشنودم. اگر مي‏خواهد به حالت ديگري درآورد، بازهم راضي و خوشنودم و نمي‏خواهم كه اراده‏ي خود را بر اراده‏ي خداي بزرگ تحميل كنم. من تسليم او هستم، سرتاپاي وجودم تسليم خداست.»
چنين كسي است كه حتي خوابش ذكر خدا و عبادت خدا به شما رمي‏آيد و اين افراد كساني هستند كه بر جهان و بر وجود خود تسلط كافي دارند. آن‏چه را كه اراده مي‏كنند قادرند كه انجام دهند؛ زيرا اراده‏ي آن‏ها اراده‏ي خداست. جز اراده‏ي خدا اراده‏اي نمي‏كنند؛ خواسته‏اي ندارند؛ يعني بين اراده‏ي آن‏ها و اراده‏ي خداي بزرگ هماهنگي به وجود آمده است، يكسان شده است. بنابراين آن‏جا كه اراده مي‏كنند، خداي بزرگ نيز اراده‏ي آن‏ها را قبول مي‏كند و امر آن‏ها عملي مي‏گردد.
داستاني اين بين عرفاي ما كه آموزنده است. مي‏گويند كه عطار –عارف بزرگ ايران ما- شغلش عطاري بود؛ يعني دوا و ادويه مي‏فروخت و متخصص شيمي و ادويه بود، و دكان بزرگي داشت و سخت به اين ادويه‏فروشي علاقه داشت و دكان خود را به ترتيب بسيار جالبي آراسته بود. يك روز درويشي در جلوي دكان او ظاهر مي‏شود. هنگامي كه عطار را مي‏بيند، در وجود عطار استعدادي بزرگ را حس مي‏كند، آن‏گاه در بيرون دكان مي‏ايستد و خيره‏خيره به اين عطار مي‏نگرد. عطار كه گاه‏گاهي به بيرون دكانش متوجه مي‏شد. اين درويش را مي‏بيند كه خيره‏خيره به او مي‏نگرد. پس از چنربار كه به او متوجه مي‏شود، عطار عصباني مي‏شود، اعصاب خود را از دست مي‏دهد و با عصبانيت به اين درويش مي‏گويد كه از حال من چه مي‏خواهي كه اين‏چنين خيره‏خيره به نگاه مي‏كني؟ درويش مي‏گويد:
«فكر مي‏كنم كه هنگامي كه روح تو مي‏خواهد از بدنت خارج شود با اين عشق و علاقه‏اي كه به اين دواخانه و به اين داروها داري، چگونه قادري كه بميري؟ چگونه قادري كه جان به جاندار تسليم كني؟ زيرا هر‏چه قدر كه علاقه‏ي انسان به اين دنيا زايدتر و شديدتر باشد، سخت‏تر مي‏ميرد.»
عطار در مقابل اين سؤال عصباني مي‏شود و به اين درويش فرياد برمي‏آورد كه من همان‏طور مي‏ميرم كه تو مي‏ميري.درويش لبخندي مي‏زند و مي‏گويد محال است، ‌تو به هيچ‏وجه قادر نيستي كه مثل من بميري!
عطار تأكيد مي‏كند كه نخير، همچنان مي‏ميرم كه تو مي‏ميري.
اين درويش كوله‏پشتي خود را كه بر پشت داشت در كنار خيابان بر زمين مي‏گذارد و سر خود را بر روي كوله‏پشتي مي‏نهد و مي‏خوابد و فوراً مي‏ميرد،‌ جان به حاندار تسليم مي‏كند. عطار اول فكر مي‏كرد كه اين مرد شوخي مي‏كند، بازي مي‏كند، ولي كم‏كم متوجه شد كه نه راست مي‏گويد، بيرون رفت و اين درويش را تكان داد و ديد كه نه، جان به جاندار تسليم كرده است. انساني كه تا اين درجه حيات خود و جسم و روح خود را در كنترل داشته باشد كه بتواند يك لحظه تصميم بگيرد و جان به جاندار تسليم بكند. عطار منقلب مي‏شود و دكان خود را و ادويه را و همه‏چيز را رها مي‏كند و سر به بيابان مي‏زند و مدت سي‏وسال اين طرف و آن طرف كسب علم و فيض مي‏كند. و نتيجه آن كه بزرگترين عارف و فيلسوف زمان خويش مي‏گردد، كه تمام اين‏ها از نفس درويشي است كه اين‏چنين خودباخته است و اين‏چنين بر وجود خود و بر حيات خود سيطره دارد.
هستند اين انسان‏هايي كه نه فقط شكم خود را بلكه حيات خود را، همه‏ي وجود خود را تحت كنترل دارند. من ديده‏ام كساني را كه حتي قلب خود را از كار مي‏اندازند. تصميم مي‏گيرد، اراده مي‏كند، مي‏خوابد و قلبش براي مدتي از كار مي‏افتد. يكي از اين دوستان ما بود كه براي پزشكان امتحان مي‏كرد و اين پزشكان گوشي مي‏گذاشتند و مي‏ديد ……….. قلب او تكان نمي‏خورد و راستي به جايي رسيده بودند كه اين مرد مرده است. و بعد اراده مي‏كند، قلب خود را دوباره به كار مي‏اندازد. هستند چنين كساني در حيات بر قلب خود، بر شكم خود، بر اراده‏ي خود، بر سرتاسر وجود خود كنترل دارند، سيطره دارند، اسير جسم خود نيستند، بلكه جسم آن‏ها اسير اراده‏ي آن‏هاست، در دست اراده آن‏هاست،‌ تسليم اراده‏ي آن‏هاست و اراده‏ي چنين انسان‏هايي با اراده‏ي خداي بزرگ هماهنگ شده است، خواسته‏ي ديگري ندارند.يادم هست روزگاري كه بچه بودم و در فلسفه تعمق مي‏كردم، با خود مي‏گفتم كه اين مرد بزرگ، اين روحاني عالي‏قدر كه دعايش نزد خداي بزرگ پذيرفته است، چرا دعا نمي‏كند كه اين طاغوت سرنگون شود، يا فلان مرد كثيف بميرد، يا خواسته‏هاي ديگري از اين قبيل. آن روزگار فكر مي‏كردم كه اگر اين مرد بزرگ داراي چنين قدرت روحي باشد بايد همه‏ي قدرت روحي خود را به كار بياندازد تا همه‏ي طاغوت‏ها و شيطان‏ها و افراد ناباب را سقط كند، بكشد، نابود كند و نمي‏فهميدم كه چرا چنين آروزها و دعاها نمي‏كند. پيش خودم مي‏گفتم كه اين مرد بزرگ كه اين‏قدر اراده و قدرت دارد، چرا اراده نمي‏كند كه يكباره همه‏ي پول‏هاي بانك پيش او بيايد و اين پول‏ها را بين فقرا تقسيم كند. اينها خواسته‏ها و تفكراتي بود كه در بچگي براي من رخ مي‏داد. اما بعد به خوبي دريافتم كه چنين انسان‏هايي كه به اين درجه‏ي روحي و اراده رسيده‏اند، اراده‏ي آن‏ها با اراده‏ي خداي بزرگ هماهنگ مي‏شود. آن‏ها ديگر روي هوا و هوس و روي خواسته‏هاي بچگانه عمل نمي‏كنند. آن‏ها براساس سنت خداي بزرگ و براساس قوانين خلقت و آن‏چه را كه خداي بزرگ پذيرفته است، خود را هماهنگ مي‏كنند و به آن خوشنود مي‏شوند.
امامحسين(ع) مي‏توانست دعا كند و ابن‏سعد و ابن زياد را در هفتادهزار لشكرش را در يك لحظه سقط كند؛ اما حسين(ع) نمي‏خواهد اراده‏اي به غير از اراده‏ي خداي بزرگ داشته باشد، مي‏تواند و نمي‏خواهد خواست‏هاي برخلاف سنت خدايي داشته باشد، همه‏ي وجودش اراده‏ي خداست، همه‏ي فطرت طبيعتش آئينه‏ي تمام‏نماي اراده‏ي خدايي است. بنابراين آنچه را كه خداي يزرگ و سنت خداي بر اين انسان مي‏پذيرد، او نيز راضي و خوشنود است و اراده‏ي او جز اراده‏ي خداي بزرگ چيزي طلب نمي‏كند، درخواست نمي‏كند.
يكي از بزرگترين نمونه‏هاي اين انسان‏ها كه براي ما مظهر انسانيت، مظهر الام، رمز حق و عدل به شمار مي‏رود حضرت علي(ع) است كه در چنين روزهايي1 در محراب مسجدكوفه ضربت مي‏خورد. اين مرد بزرگ بهترين نمونه‏اي است كه همه وجودش را خداي بزرگ پر كرده است جز خدا آرزويي ندارد. شما مي‏دانيد كه هنگامي كه به مسجد مي‏رفت ابن‏ملجم را مي‏بيند. حتي از قبل، مدت‏ها قبل به او خبر مي‏دهد كه تو كسي هستي كه مرا به قتل مي‏رساني و حتي همان صبح كه به سوي محراب مي‏رفت ابن‏ملجم خوابيده بود، او را بيدار مي‏كند. علي(ع) مي‏توانست كه قاتل خود را با يك ضرب به دو نيم كند؛ اما اراده‏ي او اراده‏ي خداست. برخلاف سنت خدايي نمي‏خواهد عملي انجام دهد. وجودش از اراده‏ي خداي بزرگ پر شده است. در بين دعاهاي بزرگي كه اين مظهر انسانيت و اسلام از خود به يادگار گذاشته است؛ دعاي كميل است كه دوستان ما در اين شب‏ها از آن استفاده مي‏كنند. دعايي كه از نظر عمق هيچ حدي و نهايتي ندارد؛ دعاهاي بزرگي از اين مرد به ما رسيده است. تصور كنيد مردي را كه از نظر قدرت جسماني و رزم‏آوري در دنيا بي‏نظير است؛ چنين مردي در دل شب اشك مي‏ريزد، فرياد مي‏كند، سر خود را به داخل چاه فرو مي‏برد و ضجه مي‏نمايد. شما مي‏دانيد كه اگر پيرمردي يا پيرزني دست به دعا بردارند و چنين سخناني را بر زبان خويش جاري كنند، امري است طبيعي؛ اما مردي قدرتمند و بي‏نظير كه از ضربت شمشيرش بزرگترين فرماندهان عرب به خاك افتاده‏اند، با چنين قدرت و يا چنين جبروت در مقابل خداي بزرگ خويش اين چنين خاضعانه و خاشعانه ذكر مي‏گويد، دعا مي‏كند، اشك مي‏ريزد و لابد مي‏نمايد. من يك جمله از دعاهاي او را ترجمه يك جمله‏ي او را براي شما مي‏گويم كه در دنياي عرفان، در سرتاسر تاريخ بي‏نظير است.
مي‏فرمايد: «اي خداي بزرگ من به بهشت تو طمعي ندارم، يعني كارهايي كه مي‏كنم به طمع بهشت تو نيست، و از دوزخ تو نيز نمي‏هراسم، محرك من در اين زندگي عشق به توست.»
همه‏ي وجود او را و قلب او را عشق خداي بزرگ پر كرده است. اگر مبارزه مي‏كرد، اگر به كام اژدهاي مرگ فرو مي‏رفت، همه و همه‏ي محرك او عشق خداي بزرگ بود. مي‏فرمايد:
«اي خداي بزرگ تو مرا بسوزان، تو خاكسترم را به دست باد بسپار؛ يعني هر شكنجه‏اي و هر عذابي كه مي‏خواهي بر من روبدار؛ اما مرا يك لحظه از خود دور مكن، زيرا دوري تو را نمي‏توانم تحمل كنم.» آن‏گاه در جاي ديگري مي‏فرمايد:«من تاجرپيشه نيستم كه به خاطر تجارت تو را عبادت كنم، من عاشق تو هستم و به خاطر عشق به توست كه اين مبارزه‏ها و اين فعاليت‏ها را در زندگي انجام مي‏دهم.»
اين‏چنين انسان‏هايي هستند كه وجود آن‏ها و سرتاسر حيات آن‏ها از خدا پر شده است، جز خدا نمي‏خواهند و جز خدا به راه ديگري نمي‏روند، و به راستي مظهر اسلام و رسالت مقدس ما چنين مردي است. اسلام علي(ع) را نمونه قرار مي‏دهد تا به انسان‏ها بگويد كه هدف نهايي شما چنين شخصيتي است، درست است كه به پايگاه او نميرسيد، ولي بايد او را هدف قرار دهيد و سعي كنيد كه به جانب او رهسپار شويد. سعي كنيد كه وجود خود را و قلب خود را آن‏چنان تربيت كنيد كه به علي نزديك شويد، علي الگوي شماست. رمز ونمونه‏ي شماست. از روزي كه در خانه‏ي كعبه متولد مي‏شود و در خانه‏ي خدا به شهادت مي‏رسد، سرتاسر زندگي‏اش عبادت است، نه فقط مبارزه‏اش حتي استراحتش و خوابش ذكر خداست. عبادت خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش را اين صفات خدايي پر كرده است و آنچه را كه انجام مي‏دهد امر خداست، اراده‏ي خداست و چنين انساني رمز ماست، سمبل ماست، هدف ماست. در اين مكتب مقدسي كه آن را اسلام مي‏ناميم، ما مي‏خواهيم كه چنين انسان‏هايي به وجود بيايند، و سرتاسر تاريخ مبارزه‏اي است، جهش‏هايي است در پي تكامل كه يك چنين انسان‏هايي قدم به عرصه‏ي وجود بنهند، و آن روزگاري است كه امام مهدي(عج) ظهور مي‏فرمايند، روزگاري است كه چنين انسان‏ها اجتماع آن روز را پر مي‏كنند. انسان‏هايي كه وجودشان از صفات خداي بزرگ پر شده است. در چنين اجتماعاتي است كه ظلم و ستم ريشه‏كن مي‏گردد و هيچ اثري از ظلم و فساد و طاغوت باقي نمي‏ماند.علي در روزگار خود بي‏نظير بود، يكتا بود، فقط گروه انگشت‏شماري بودند كه حتي از انگشتان دست تجاوز نمي‏كردند كه علي را درك مي‏كردند، علي را مي‏فهميدند، علي را واقعاً دوست مي‏داشتند و پيروي مي‏كردند؛ اما عده‏ي آنها بسيار بسيار قليل بود. علي تنها بود و نمونه‏ي تنهايي او همان بود كه در ميان نخلستان‏هاي كنار فرات سر خود را به داخل چاه فرو مي‏برد و از اعماق قلب خود ضجه مي‏كرد، فرياد برمي‏آورد. اين نشاني از تنهايي او بود كه در دنيايي كسي او را درك نمي‏كرد، عدالت او را نمي‏فهميد و حتي نمي‏توانست با حق و حقيقتي كه علي نمونه‏ي آن است زندگي كند. شما مي‏دانيد كه طلحه و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند. طلحه و زبير كساني بودند كه پس از كشته شدن عثمان، علي را به زور بر منبر بردند و او را مجبور كردند كه خلافت را بپذيرد؛ اما درست چند ساعت پس از قبولي خلافت از طرف علي(ع) هنگامي كه طلحه و زبير و عده‏اي ديگر دور او حلقه مي‏زنند، براي سياست مملكت مشورت مي‏كنند. علي(ع) يكباره شمعي را كه در وسط اين مجلس روشن بود خاموش مي‏كند، طلحه و زبير مي‏گويند:
«اي علي چرا شمع را خاموش كردي؟» مي‏گويد: «تا جايي كه براي مصلحت مسلمين سخن مي‏گفتم حق داشتيم كه از شمع بيت‏المال استفاده كنيم؛ اما أنجا كه مسئله‏اي خصوصي و فردي مطرح مي‏شود، به هيچ‏وجه اجازه نمي‏دهم كه حتي يك لحظه از شمع بيت‏المال براي مصالح خصوصي صرف گردد.» اين بزرگ‏ترين ضربتي بود كه بر طلحه و زبير وارد مي‏شوداين پرچمداران اسلام مي‏فهمند كه با عدل علي نمي‏توانند زندگي كنند. علي بالاتر از آن است كه بتوانند با او زندگي كنند و به همين علت علي را ترك مي‏كنند. مي‏روند و عايشه را عَلَم مي‏كنند و جنگ جَمَل را به راه مي‏اندازند و أن خونريزي‏هاي بزرگ كه نتيجه‏ي خودخواهي‏ها و خودپرستي‏هاي يك چنين كساني بود. خيلي سخت است كه كسي بتواند با عدل علي با حقيقت علي، زندگي كند. مردم آن روزگار نمي‏توانستند او را تحمل كنند، از آن بالاتر برادرش عقيل ، عقيل برادر علي(ع) بود، كه مسلم‏بن‏عقيل نماينده‏ي امام‏حسين(ع) در داستان كربلاست كه در كوفه به شهادت مي‏رسد. عقيل خانواده‏ي بزرگي داشت و خود او نابينا بود و مقرري ماهيانه‏اي كه دولت براي او تعيين كرده بود، تكافوي بچه‏هاي او را نمي‏داد. او مي‏گويد كه برادرم خليفه‏ي مسلمين است، قدرت دارد، پيش او مي‏روم و شايد مقرري خود را به علت بچه‏هاي زياد، كمي زياد كنم. پيش علي(ع) مي‏آيد و داستان فقر و فاقه‏ي خود را بازگو ميكند و از خويش بيشتر مي‏خواهد. علي(ع) سكه‏اي را در آتش داغ مي‏كند و اين سكه را به دست عقيل نزديك مي‏كند. عقيل از شدت اين آتش ضجه برمي‏آورد كه اي علي با من كور چه مي‏كني؟ حضرت علي(ع) به برادرش عقيل مي‏فرمايد:
«اگر تو نمي‏تواني كه گرمي اين سكه را كه به دست بشري ضعيف مثل من داغ شده است تحمل كني، چگونه انتظار داري كه من در روز قيامت آتش جهنم را كه به فرمان خداي بزرگ برافروخته شده است، تحمل كنم؟»و اين عقيل، اين برادري كه به علي عشق مي‏ورزد، ولي نمي‏تواند با عدل علي زندگي كند، علي را ترك مي‏كند و به سراغ معاويه مي‏رود و اين داستان را براي معاويه ذكر مي‏كند و همگان اشك مي‏ريزند و از بزرگي علي و تقواي علي، از عظمت روح علي سخن مي‏گويند. اما همه‏ي آنها مي‏دانند كه با عدل علي نمي‏توانند زندگي كنند. علي بزرگتر از آن است كه اجتماع آن روز بتواند وجود شريف او را تحمل كند و به همين علت است كه مي‏بينيم پس از حدود پنج سال جنگ و جدال و مجادله با دشمنان به شهادت مي‏رسد، بدون آن كه بتواند اجتماع آشفته‏ي آن روز را آن‏گونه كه مي‏خواهد سروساماني بدهد. در نتيجه معاويه به حكومت مي‏رسد. اسلامي آمده بود كه قيصر و كسري را نابود كند و حكومت خدايي را بر اين جهان مستقر گرداند، يكباره مي‏بينيد معاويه و يزيد و بني‏اميه و بني‏عباس مي‏آيند و همان حكومت‏هاي امپراتوري را به راه مي‏اندازند و به نام اسلام و از منبر نبي‏اكرم بر دنيا حكومت مي‏كنند. و چه ظلم و جنايت بزرگي است، و همه‏ي اين جنايات از اين‏جا سرچشمه مي‏گيرد كه آن انسان‏ها اين علي بزرگ را درك نمي‏كردند و نمي‏توانستند با عدل او، با حقيقت او، با عشق او، زندگي كنند. خيلي سخت است. در روزگار ما نيز اگر كسي پيدا شود كه بخواهد به راستي مظهر حق و عدل باشد، چه بسا كه اكثر مردم از او ناراضي شوند، او را تكفير كنند، او را از خود برانند. بيشتر مردم انتظار دارند كه افراد براساس مصلحت آنها و مصالح آنها عمل بكنند و سخن بگويند؛ اما اگر كسي بيايد كه جز خداي بزرگ و جز حق و عدل هيچ برنامه‏اي نداشته باشد و مصالح همه را زير پا بگذارند مردم از او مي‏رنجند، زده ميشوند. خيلي كم‏اند كساني كه تسليم عدل و عدالت باشند. خيلي سخت است كه با علي بتوانند زندگي كنند. بنابراين تمام مبارزه‏اي كه در طول تاريخ درگرفته است، براي اين است كه اين انسان را مورد آزمايش قرار دهند اين انسان را تربيت كنند با ذكر با عبادات، با نماز، با روزه و با انواع و اقسام امورتربيتي تا بتواند اين حق را و اين عدل را بپذيرد، اين انسان آن‏چنان تربيت شود كه همه‏ي وجودش را صفات خدايي پر كند و آماده شود كه علي‏وار زندگي كند، آماده شود كه حكومت علي را بفهمد، تسليم عدل علي شود و آن روزگاري است كه حضرت حجت(عج) ظهور مي‏فرمايد و روزگاري است كه اين انسان‏ها به درجه‏اي از رشد رسيده‏اند و اين صفات خدايي آن‏چنان در وجود آنها شعله افكنده است كه خود را با عدل و عدالت هماهنگ مي‏كنند. اگر رهبري مثل امام ظهور كرد كه مظهر عدل و حق بود او را مي‏پذيرند، به دنبالش مي‏روند، از او اطاعت مي‏كنند. و تمام ذكر ما، عبادات ما و روزه‏ي ما براي پروراندن همين نفس ما و وجدان ماست كه ما را براي آن روز تربيت كند، كه ما را آن‏چنان تربيت كند كه اگر امام‏مهدي(عج) در ميان ما ظهور فرمود به دنبالش برويم، از او اطاعت كنيم، در ركابش بجنگيم و طاغوت‏ها را بر زمين بريزيم. اينجا است كه ارزش ذكر، ارزش عبادات روزه و نماز براي ما روشن مي‏شود. رسالت مقدس اسلامي ما با اين عبادات خويش، اين انسان را تربيت مي‏كند تا به آن نمونه‏ي عالي و بزرگواري كه علي(ع) است نزديك شود كه كمال مطلوب خلقت است و خداي بزرگ همه‏ي وجود را به خاطر يك‏چنين انساني خلق كرده است.
من از خداي بزرگ مي‏خواهم كه در اين ماه مبارك رمضان، ماهي كه ماه خداست، ماهي كه ما همه ميهمان خدا هستيم ذكر خدا را، عبادت خدا را، عرفان خدا را بر قلوب همه‏ي ما پرتوافكن سازد.
ما از خداي بزرگ مي‏خواهيم كه به يمن اين ماه مبارك در ميان اين طوفان‏هاي حوادث، ما را هدايت بفرمايد.ما از خداي بزرگ مي‏خواهيم كه ما را هرچه بيشتر مستعد كند تا حكومت امام زمان را بپذيريم.
از خداي بزرگ مي‏طلبيم كه انقلاب مقدس ما را كه يك جهشي در راه رسيدن به همان مدينه‏ي فاضله است، اين انقلاب مقدسي كه آمده است ما را هرچه بيشتر و زودتر براي آن روز تربيت كند، اين انقلاب را پيروز گرداند.از خداي بزرگ مي‏طلبم كه كفار را، ابرقدرتها را، دشمنان داخلي و خارجي اين انقلاب را از ميان بردارد.
از خداي بزرگ مي‏طلبم كه دشمنان ما و منافقين را كه در ميان ما توطئه مي‏كنند، أتش‏افروزي مي‏نمايند، همه را رسوا سازد، و از خداي بزرگ مي‏طلبم كه امام امت ما را سلامتي و طول عمر اعطا فرمايد.

والسلام عليكم و رحمه‏الله وبركاته

 


اگر پرستش غير از خدا مجاز بود، علي را مي‏پرستيدم

به خود اجازه نمي‏دهم كه براي شناخت علي كلمه‏اي بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگي پرماجرايش را تجزيه و تحليل كنم.
شناخت علي فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علي نزديك شود.
من هم فقط به قلب سوخته‏ي خود اجازه مي‏دهم كه از علي سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت مي‏كنم به علي نزديك شوك. اگر شعله‏ي عشق او در دلم زبانه نمي‏كشيد، ابداً به ساحتش جسارت نمي‏كردم و نامش به زبان نمي‏راندم.ولي چه كنم كه سرتاپاي وجودم در آتش عشق او مي‏سوزد. هر وقت كه نام او بر زبان مي‏رانم يا ياد او بر دلم مي‏افتد، به خود مي‏لرزم، ا
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین