متن کتاب زيباترين سرود هستي
دكتر مصطفي چمران
بسمالله الرحمن الرحيم
نميدانم، چگونه ميتوان از علي سخن گفت كه شايستة حق او باشد. علي بزرگ است؛ ولي چه كسي جرأت دارد كه از بزرگي او نيز سخن بگويد؟ علي از هر چه بگوييم و بنويسيم بازهم بزرگتر است. او در فهم و وهم ما نميگنجد. چه بهتر كه عاشقان راه علي و شيفتگان و مشتاقان راستين او، شهدا- كه رنگي از او دارند و رايحهاي از عطر و شميم ولايت او بو كردهاند- از علي بگويند كه قطعاً سخنانشان صافتر و به بزرگي علي نزديكتر است.
شهيد دكتر مصطفي چمران، عارفانه به علي عشق ميورزيد و هميشه او را در بينهايت ميجست، علي را در اوج كمال انساني ميديد كه در معراج در پيشگاه الهي ايستاده است و خود را آنقدر پائين، كه شرم ميكرد از علي سخن بگويد و اين را جسارتي در پيشگاه علي ميدانست. همه مظاهر زيباي كمال علي را تجلّي صفات خدايي ميدانست كه به بينهايت متصل است. فريفته علم او، حلم او، زهد و تقواي او، ايمان واعتقاد او، شجاعت او، عدالت بينظير او، قضاوت او، قدرت بيان او، نيزهوشي و زكاوت او، عطوفت و مهرباني او، خلوص و عرفان او، عشق سوزان او و بالاخره تنهايي تنهاي او بود و همه اين فضايل را در علي، نمونه و الگو و اسوهي خود ميديد و ميگفت كه بايد سعي كنسم به سوي اين اقيانوس بيكران فضايل و كمال بشتابيم، گرچه نميتوانيم به آن دست يابيم؛ ولي اگر در اين مسير طي طريق كنيم خود نعمت و پيروزي بزرگي است.
در اين مجموعه كه از چند دستنگاشتة شهيد دكتر مصطفي چمران درباره علي(ع) يا راز و نياز با علي و سه سخنراني تشكيل يافته است، سعي شده است درحد اختصار از نگاهي ديگر به علي(ع) نگريسته شود، و آن نگاه شهيدي از عاشقان دلسوختةعلي است كه همة عمر نام علي و ياد علي، روحيهبخش دردها و رنجها و غمها و تنهايي او بود و همه اينها را به درد و رنج و غم و تنهايي علي گره ميزد و بيپروا به مصاف گردابهاي مهيب خطر ميرفت تا شايد عشق و محبت به ذات ازلي را- كه از علي اموخته بود- او را به وصال معشوق و لقاء حق برساند. او در معراج محبوبيت با شهادت خود به سوي معبود پر كشيد و سينه پردرد و عشق سوزان و قلب مجروح خود را تقديم حق كرد.
بدان اميد كه راه علي و نام علي و ياد علي چون چراغي فروزان، راه هدايت و انسانيت را به همة ما بنماياند.
مهدي چمران
21/11/79
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلصَلواهُ وَالسَّلام عَلي سَيِدالاَنبياءِ وَالمُرسَلين اَبِيالقاسِمِ مًحَمَّد صَلَّللهُ عَلَيهِ وَآلِهالطَّيِبينَ الطاهِرينِ
ماه مبارك رمضان است و ماه خداست و ماه ذكر. از اين نظر ميخواستم كه در مطلع سخنم چند كلمهاي دربارهي ذكر بگويم، شما ميدانيد كه در مكتب مقدس ما، علاوه بر آن كه انسان را از نظر نظري و تئوري تربيت ميكند، از نظر تربيتي، تربيتي نيز را به او نشان ميدهد. اسلام ما مكتبي نيست كه فقط با يك مشت فرمول و كتاب و تئوري بخواهد انسانها را راهنمايي كند، بلكه با اقسام راههاي علمي و تربيتي اين انسان را ميسازد. نماز ما و روزهي ما در اين ماه مبارك، نمونهاي بسيار مؤثر و عميق براي همين تربيت عملي است.
شما ميدانيد كه يك پزشك به مضّار الكل آگاهي كامل دارد. علم دارد؛ اما متأسفانه الكل مينوشد، با آن كه ميداند براي سلامت او مضّر است. علت آن است كه از نظر تربيتي نميتواند نفس خود را به زير كنترل و ارادهي خود درآورد. بنابراين ميبينيم كه علم و آگاهي نظري كافي نيست، بايد يك تربيت نفسي هم وجود داشته باشد. آن علومي را كه در كتب ميخوانند و ياد ميگيرند، براي سرنوشت انسانها كافي به حساب نميآيد. بين مثالهاي مختلفي كه ميزنند –به خصوص براي جوانان- مثال فوتبال است. يكبار ممكن است كه شما در كنار زمين بنشينيد و به بازي ديگران نگاه كنيد و بدانيد كه هر يك از بازيكنان چه نقشي به عهده دارد و چگونه بازي ميكند؛ اما اگر كسي بخواهد سالهاي دراز در كنار زمين بنشيند و بازي ديگران را نظاره كند، خود او هيچوقت فوتباليست نميشود، مگر آن كه خودش وارد بازي شود، بازي كند، دريبل كند، به زمين بخورد و در خلال تجربهي علمي اين بازي را ميآموزد.
خيلي چيزها در طبيعت هست كه انسان بايد در خلال تعليم و تربيت آن را بياموزد. از روي كتاب، از روي نوسته در داخل مدرسه كافي نيست. نمونههاي بزرگ ديگري است كه اينچنين است و طبيعت بشري طوري ساخته شده است كه انسان را براي تربيت آماده ميسازد. براي اين تربيت بايد بكنوع عادت براي انسان به وجود بيايد كه آن را طبيعت ثانوي ميگويند. براي شما مثالي ميزنم:
فرض كنيد يك طفل كوچك كه طبيعتش همان فطرت و طبيعت اسلامي است، از فساد و ظلم و دروغ به دور است. بنابراين ميبينيم كه در اوان كوچكي اين طفل نميتواند دروغ بگويد، اين طفل قادر نيست كه كسي را اذيت و ايذا كند. ميبينيد كه مثلاً طلبكاري به در خانه ميآيد و صاحب خانه پول ندارد كه به طلبكار خود بدهد. طلبكار در ميزند. بچه در را باز ميكند و طلبكار از بچه درخواست ميكند كه به پدرش خبر دهد كه طلبكار آمده است. اين بچه كوچك نيز كه فطرتش همان فطرت اسلامي است پيش پدر ميآيد و ميگويد طلبكاري است كه به در خانه آمده است. پدر كه ميخواهد از دست طلبكار بگريزد، به اين طفل كوچك ميگويد: «برو به طلبكار بگو كه پدرم نيست»، يعني اولين دروغ را بر دهان اين طفل ميگذارد؛ اما اين طفل كه هنوز طبيعتش با دروغ آشنا نشده است، به در خانه ميرود و ميگويد: «پدر ميگويد كه بگو نيست»، يعني كه هست. نميتواند دروغ بگويد. آنگاه پدر از اين طفل عصباني ميشود، او را ممكن است تنبيه كند و با زور اين صفت كذب را بر قلب پاك كودك تحميل ميكند و آرامآرام اين كودك پاك با دروغ و فساد انس ميگيرد، يا تربيت ميشود. آنچنان ساده نيست كه بتوان فطرت آدمي را به سادگي از اين طرف يا به آن طرف سوق داد. بايد تربيتاش كرد، ممكن است از راه غلط باشد يا از راه صحيح.
اسلام ما در صدد است كه اين انسان را به راه صحيح آنچنان تربيت كند كه دروغ نگويد، فساد نكند، ظلم به راه نياندازد، حق ديگري را نخورد. و براي اين كار عبادات در اسلام بزرگترين نقش را بازي ميكند كه همچنان كه گفتم، همين روزه در ماه مبارك رمضان از بهترين نمونههاي اين نربيت نفساني است. اين انسان را آنچنان قوي ميكند و ميپروراند كه برخلاف هوا و هوس خود، برخلاف خواستههاي خود، آنچنان اراده او قوي ميشود كه حبّ ذات را و شكم را و احساسات و شهوات را به زير پا ميگذارد و ارادهي روحاني خود را بر همهي خواستههاي نفساني مسلط مينمايد. بنابراين اين روزه كه در اين ماه مبارك دوستان ما با آن انس ميگيرند، يكي از راههاي تربيتي است كه اين انسان را ميسازد تا در مقابل مشكلات بتواند مقاومت كند.
مقاومت كار سختي است. آن كساني كه به زير شكنجه در زندانهاي طاغوت يا براي مدتهاي دراز زجر و شكنجه ديدهاند، آنها ميدانند كه در مقابل شكنجه كساني ميتوانند مقاومت كنند كه ارادهي قوي داشته باشند، بتوانند بر خواستههاي خود مسلط شوند. يكي از سادهترين طرقي كه در شكنجههاي سالهاي پيش متداول بود زنداني را براي روزهاي متمادي تشنه و گرسنه ميداشتنند تا آنجا كه طاقتش به سر ميآيد، يكباره او را بر سر سفره رنگين وارد ميكردند كه از همه نوع طعام بر سر سفره حاضر بود. اين زنداني اگر اسير شكم بود، به سرعت تسليم ميشد و آنچه را كه از او ميخواستند ميگفت. اما كساني ميتوانستند در مقابل اين خواستهي شكم مقاومت كنند كه داراي سابقه و تجربه بودند. كساني كه روزه گرفتهاند و اين تربيت نفسي را تجربه كردهاند، به سادگي در مقابل دشمن تسليم نميشوند و مقاومت ميكنند. نمونههاي آن بسيار زياد است. به طوري كه ميبينيد مؤمنين و آن كساني كه نفس خود را تربيت كردهاند، در مقابل خواستههاي شيطاني اين زندانيان چه مقاومتها از خود بروز دادهاند و ارادهي خود را به حبّذات و منافع شخصي ترجيح دادهاند.
يكي از اصول تربيتي در اسلام ذكر است. ذكر، تسبيحي را كه به دست داريد و همهروزه لاالهالاالله ، الحمدالله ، سبحانالله و ذكرهاي ديگري را ميگوييد، يك مظهر و نمونهاي است كه از يك ذكر. اين ذكر يكي از اصول تربيتي است كه ميخواهد قلب اين انسان را، روح انسان را پاك كند و اين انسان را محل تجلي صفات خدايي قرار بدهد و او را چنان تربيت گند كه خليفهالله عليالارض باشد، جانشين خدا بر زمن گردد. آيههاي زيادي در قرآن براي ذكر آمده است.1 يكي از اين آيهها را براي شما ميخوانم. در يكجا ميفرمايد:
وَاذْكُرواللهَ كَثيراً لِعَلَّكُمْ تُفْلِحون2 و در جاي ديگر:يا اَيُّهاالَّذينَ آمَنوا اذكُرُاللهَ ذِكْراً كَثراً.3
براي آن كه سعادتمند و رستگار شويد خداي بزرگ را به مقدار خيلي زياد ذكر بگوئيد. خداي را فراموش مكنيد.
آيهي ديگري است در سورهي آلعمران كه بيشتر تكيه كلام من بر آن است:
اِنَّ في خَلقِالسَّماواتِ وَالاَرضِ وَاختِلافِالّيْلِ والنَّهارِ لَآياتٍ لِاوْليِالْاَلبابِ اَالّينَ يَذكُرونَاللهَ قياماً وَ قُعوداً وَعَلي جُنُوبِهِم وَ يَتَفَكَّرونَ في خَلقِالسَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خَلَقْتُ هذا باطلاً سُبْحانِكَ فَقِنا عَذابّالنّار.1
در اين آيه نكتهي مهمي را بيان ميفرمايد، كه كساني كه خداي را ذكر ميگويند، درحالي كه ايستادهاند يا نشستهاند و يا حتي خوابيدهاند، و بعد شرح ميدهد كه اينان چه كساني هستند. اصولاً هنگامي كه دربارهي ذكر صحبت ميكنيم و براي اكثر دوستان ما كاري متداول است، به طور خلاصه و مختصر ميتوانيم سه نوع ذكر را در نظر بگيريم:
يك نوع ذكر، ذكر زباني است، كساني كه تسبيح به دست ميگيرند و خدا را ذكر ميگويند. سيوسهبار، يا صدبار بعد از نماز سبحانالله ميگويند. اما ممكن است در دل خود غافل باشند، يعني فكر آنها و دل آنها متوجه جاي ديگري است؛ ولي زبان آنها ذكر ميگويد. اين يكنوع ذكر است كه آن را ميتوان ذكر زباني ناميد.
نوع دوم ذكر، ذكري است كه نه فقط زبان ذكر خدا ميگويد بلكه قلب نيز متوجه خداست. هنگامي كه سبحانالله ميگويد قلب او به سمت خداي بزرگ متوجه ميشود و با تمام وجود خداي را تسبيح ميگويند. اين ذكر، ذكر بسيار قويتري است از نوع اول كه ذكر زباني بود.
قسمت سوم از ذكر كه ميخواهم آن را بيشتر تشريح كنم، ذكري است كه همهي وجود انسان تسبيح خدا ميشود. اين انسان آئينهي تمامنماي خدا ميشود و هرچه ميكند، هر عملي را كه انجام ميدهد حتي خوابش، نه فقط راه رفتنش، نه فقط مبارزهاش، حتي استراحتش و خوابش، نوعي تسبيح به درگاه خداي بزرگ به حساب ميآيد. آيهاي را كه براي شما تلاوت كردم الذين يذكرونالله ، كساني كه خداي بزرگ را ذكر ميگويند قياماً و قعوداً و علي جنوبهم ، چه در حال ايستاده و چه در حال نشسته و استراحت و چه در حال خواب، گوياي همين نوع ذكر است. توجه كنيد، اگر مفهوم از ذكر ذكر زباني بود كه انسان بايد با سبحانالله و لاالهالاالله ذكر خداي را بگويد، مسلماً در خواب عملي نميشد؛ زيرا در خواب شعور آدمي خفته است و بنابراين اين آدم نميتواند در خواب خداي را ذكر كند. اما آيهي قرآني ميفرمايد براي اين نوع از انسانها حتي خوابشان ذكر خداست؛ يعني حتي در حالت خواب خداي را ذكر ميگويند، گواين كه زبانش خفته است و ذكر نميگويد؛ اما همهي وجودشان را ذكر خداي فرا گرفته است.
از اين نظر ميبينيم كه مسئلهاي بسيار عميق است و فقط به مسئله اداء لغت و به راه زبان منحصر نميشود، بلكه ممكن است به جايي برسد كه يك انسان همهي وجودش، سرتاسر حياتش ذكر خداي باشد و آن چيزي براي ما هدف است و مقدس است كه به اين درجهي سوم برسد؛ يعني انسان به جايي ميرسد كه ديگر خود را احساس نميكند، آنچه را كه احساس ميكند فقط خداي بزرگ است. ديگر بين او و خدا جدايي نيست؛ بنابراين ميبينيم كه هدف از ذكر شناختن خداست، بزرگ داشتن خداست. قرآني كه دو سوم آن دربارهي خداي بزرگ سخن ميگويد، سعي ميكند كه اين انسان را نيز به جايي برساند كه همهي وجودش از چنين خدايي پر شود و اين صفات خدايي، اين معيارهاي خدايي، بر همهي اعمال اين انسان منعكس شود آنجا كه اين انسان نتواند دروغ بگويد، نتواند فساد به راه بياندازد، نتواند بر كسي ظلم روا بدارد، همه وجودش را خدا و صفات خدايي پر كند، جز خدا نخواهد، جز خدا به دنبال كسي نرود، همهي وجودش في سبيلالله باشد، اين هدف خلقت است، اين هدف رسالت اسلامي است، هدف اين ذكر كه اين صفات خدايي را در ذهن آدمي و در قلب آدمي زنده ميكند تا اين انسان، اين شعارها را جذب كند و به دنبال آن برود و خود را براي اين صفتها تربيت كند و به جايي برسد كه سراپاي وجودش تسليم خداباشد. و اين چنين انساني را خليفةالله عليالارض يا نمايندهي خداي بزرگ بر زمين ميگوييم، و اين انسان براي ما مقدس است.
براي شما ميخواهم نمونهاي ذكر كنم؛ نمونه از انسانهايي كه همهي وجودشان را خداي بزرگ پر كرده است، هر چه بر آنها بگذرد، و خداي بر آنها بپذيرد با ميل و رغبت آن را قبول ميكنند. صحنهي كربلا و روز عاشورا را تصور كنيد. نصور كنيد،حسين(ع) را در آخرين لحظات حيات، هنگامي كه بر خاك داغ كربلا بر زمين افتاده است و سيلاب خون از سرتاسر بدنش جاري است و ديگر طاقت ندارد كه از زمين برخيزد و با دشمنان خويش مبارزه كند، از همه حلقههاي زرهاش خون جاريست، تنها قدرتي كه در بدن او وجود دارد كلماتي است كه به آرامي بر لبان مباركش ميگذرد. او را محاصره كردهاند. شهر جلاد و ديگران آماده هستند كه او را به شهادت برسانند. يكي از اعراب ميبيند كه لبان مباركش حركت ميكند، حسّ كنجكاوي او تحريك ميشود كه ببيند اين مرد بزرگ در آخرين لحظهي حيات چه ميگويد. خود را به او نزديك ميكند تا سخنان آخرين را بشنود. امامحسين در آخرين لحظات حيات با خداي خود مناجات ميكرد، ذكر ميگفت:
اِلهي رضاً بِقَضائِك ، صَبراً عَلي بَلائِك ، تَسليماً لِأَمْرِك ، لا مَعبُودَ سِواك يا غياثَالْمُستَغيثين
مردي كه اين همه زجر و شكنجه ديده است، هفتاد و دو نفر از بهترين ياران و اصحابش در مقابل ديدگانش به خاك و خون در غلطيدهاند، خيمههايش در مقابل ديدگانش مورد هجوم دشمن قرار گرفته و به آتش كشيده شده، تمام اين مصيبتها را تحمل كرده است و همه را ديده و اينچنين با خداي خويش راز و نياز ميكند:«كه اي خداي بزرگ، آنچه را كه تو بر من بپذيري من به آن راضي و خوشنودم خداي را شكر ميكنم آن چيزي را كه در قضا و قدر تو بر من پذيرفته است من تسليم ارادهي تو هستم. من جز اراده تو چيزي نميخواهم و جز تو معبودي ندارم تو را ميپرستم و تو معبود مني و به هيچكس جز تو روي نميآورم»
در آخرين لحظات حيات اينچينن مناجات و اينچنين ذكري از زبان مباركش خارج ميشود. نشان ميدهد كه اين انسان سرتاپاي وجودش را خدا پر كرده است، جز خدا را نميبيند و جر خدا نميخواهد. اينچنين انساني است كه حتي خوابش عبادت خداست، ذكر خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش آئينهي تمامنماي خداست و صفات خدايي در وجود او تجلي كرده است. بنابراين آنچه را كه ميكند و آنچه را كه ميگويد و آنچه را كه در زندگي عمل ميكند، همه خواستهي خداست.
امام جعفرصادق(ع) نيز بياني دارد بسيار شيوا در همين زمينه شايد بدانيد كه در محضر امام جعفر صادق(ع) بزرگترين كلاسهاي درس تشكيل ميشد كه ششهزار دانشجو در آن جمع ميشدند كه از بزرگترين دانشمندان زمان بودند. يكي از آنها جابرابنحيان بود و جابرابنحيان بزرگترين شيميدان زمان خود به حساب ميآمد. كسي است كه اسيدنيتريك و بعضي از ادويه شيميايي را كشف كرده است و او را پدر علم شيمي دنيا مينامند. اين مرد بزرگ در عين تسلط به علوم و شيمي و فيزيك از نظر روحاني و معنوي نيز به درجات اعلايي رسيده بود. يك روز به محضر امام جعفرصادق(ع) جابرابنحيان ميگويد:
«اي اما من از خداي بزرگ ميطلبم و آرزو ميكنم كه مرا هميشه فقير و مريض نگاه دارد.» پرسيدند كه چرا چنين آرزويي ميكني؟
جابرابنحيان ميگويد: «زيرا فقير و مريض هميشه به فكر خدا هستند، هميشه ذكر خدا را ميگويند و بنابراين قلب آنها و روح آنها هميشه از ذكر خدا انباشته شده است. بنابراين از خدا ميخواهم كه مرا فقير و مريض نگاه دارد كه هميشه ذكر خدا بر زبانم باشد.»
امام جعفرصادق(ع) در مقابل اين مرد روحاي بزرگ، جابرابنحيان ميفرمايد اي جابر من از خداي بزرگ نميخواهم كه حتي آرزويي اينچنين كنم، يعني نميخواهم كه آرزويي اينچنين را بر ارادهي خدا تحميل كنم. هرچه را كه خداي بزرگ بر من بپسندد، من راضي و خوشنود هستم. اگر ميخواهد مرا مريض و فقير كند، راضي و خوشنودم. اگر ميخواهد به حالت ديگري درآورد، بازهم راضي و خوشنودم و نميخواهم كه ارادهي خود را بر ارادهي خداي بزرگ تحميل كنم. من تسليم او هستم، سرتاپاي وجودم تسليم خداست.»
چنين كسي است كه حتي خوابش ذكر خدا و عبادت خدا به شما رميآيد و اين افراد كساني هستند كه بر جهان و بر وجود خود تسلط كافي دارند. آنچه را كه اراده ميكنند قادرند كه انجام دهند؛ زيرا ارادهي آنها ارادهي خداست. جز ارادهي خدا ارادهاي نميكنند؛ خواستهاي ندارند؛ يعني بين ارادهي آنها و ارادهي خداي بزرگ هماهنگي به وجود آمده است، يكسان شده است. بنابراين آنجا كه اراده ميكنند، خداي بزرگ نيز ارادهي آنها را قبول ميكند و امر آنها عملي ميگردد.
داستاني اين بين عرفاي ما كه آموزنده است. ميگويند كه عطار –عارف بزرگ ايران ما- شغلش عطاري بود؛ يعني دوا و ادويه ميفروخت و متخصص شيمي و ادويه بود، و دكان بزرگي داشت و سخت به اين ادويهفروشي علاقه داشت و دكان خود را به ترتيب بسيار جالبي آراسته بود. يك روز درويشي در جلوي دكان او ظاهر ميشود. هنگامي كه عطار را ميبيند، در وجود عطار استعدادي بزرگ را حس ميكند، آنگاه در بيرون دكان ميايستد و خيرهخيره به اين عطار مينگرد. عطار كه گاهگاهي به بيرون دكانش متوجه ميشد. اين درويش را ميبيند كه خيرهخيره به او مينگرد. پس از چنربار كه به او متوجه ميشود، عطار عصباني ميشود، اعصاب خود را از دست ميدهد و با عصبانيت به اين درويش ميگويد كه از حال من چه ميخواهي كه اينچنين خيرهخيره به نگاه ميكني؟ درويش ميگويد:
«فكر ميكنم كه هنگامي كه روح تو ميخواهد از بدنت خارج شود با اين عشق و علاقهاي كه به اين دواخانه و به اين داروها داري، چگونه قادري كه بميري؟ چگونه قادري كه جان به جاندار تسليم كني؟ زيرا هرچه قدر كه علاقهي انسان به اين دنيا زايدتر و شديدتر باشد، سختتر ميميرد.»
عطار در مقابل اين سؤال عصباني ميشود و به اين درويش فرياد برميآورد كه من همانطور ميميرم كه تو ميميري.درويش لبخندي ميزند و ميگويد محال است، تو به هيچوجه قادر نيستي كه مثل من بميري!
عطار تأكيد ميكند كه نخير، همچنان ميميرم كه تو ميميري.
اين درويش كولهپشتي خود را كه بر پشت داشت در كنار خيابان بر زمين ميگذارد و سر خود را بر روي كولهپشتي مينهد و ميخوابد و فوراً ميميرد، جان به حاندار تسليم ميكند. عطار اول فكر ميكرد كه اين مرد شوخي ميكند، بازي ميكند، ولي كمكم متوجه شد كه نه راست ميگويد، بيرون رفت و اين درويش را تكان داد و ديد كه نه، جان به جاندار تسليم كرده است. انساني كه تا اين درجه حيات خود و جسم و روح خود را در كنترل داشته باشد كه بتواند يك لحظه تصميم بگيرد و جان به جاندار تسليم بكند. عطار منقلب ميشود و دكان خود را و ادويه را و همهچيز را رها ميكند و سر به بيابان ميزند و مدت سيوسال اين طرف و آن طرف كسب علم و فيض ميكند. و نتيجه آن كه بزرگترين عارف و فيلسوف زمان خويش ميگردد، كه تمام اينها از نفس درويشي است كه اينچنين خودباخته است و اينچنين بر وجود خود و بر حيات خود سيطره دارد.
هستند اين انسانهايي كه نه فقط شكم خود را بلكه حيات خود را، همهي وجود خود را تحت كنترل دارند. من ديدهام كساني را كه حتي قلب خود را از كار مياندازند. تصميم ميگيرد، اراده ميكند، ميخوابد و قلبش براي مدتي از كار ميافتد. يكي از اين دوستان ما بود كه براي پزشكان امتحان ميكرد و اين پزشكان گوشي ميگذاشتند و ميديد ……….. قلب او تكان نميخورد و راستي به جايي رسيده بودند كه اين مرد مرده است. و بعد اراده ميكند، قلب خود را دوباره به كار مياندازد. هستند چنين كساني در حيات بر قلب خود، بر شكم خود، بر ارادهي خود، بر سرتاسر وجود خود كنترل دارند، سيطره دارند، اسير جسم خود نيستند، بلكه جسم آنها اسير ارادهي آنهاست، در دست اراده آنهاست، تسليم ارادهي آنهاست و ارادهي چنين انسانهايي با ارادهي خداي بزرگ هماهنگ شده است، خواستهي ديگري ندارند.يادم هست روزگاري كه بچه بودم و در فلسفه تعمق ميكردم، با خود ميگفتم كه اين مرد بزرگ، اين روحاني عاليقدر كه دعايش نزد خداي بزرگ پذيرفته است، چرا دعا نميكند كه اين طاغوت سرنگون شود، يا فلان مرد كثيف بميرد، يا خواستههاي ديگري از اين قبيل. آن روزگار فكر ميكردم كه اگر اين مرد بزرگ داراي چنين قدرت روحي باشد بايد همهي قدرت روحي خود را به كار بياندازد تا همهي طاغوتها و شيطانها و افراد ناباب را سقط كند، بكشد، نابود كند و نميفهميدم كه چرا چنين آروزها و دعاها نميكند. پيش خودم ميگفتم كه اين مرد بزرگ كه اينقدر اراده و قدرت دارد، چرا اراده نميكند كه يكباره همهي پولهاي بانك پيش او بيايد و اين پولها را بين فقرا تقسيم كند. اينها خواستهها و تفكراتي بود كه در بچگي براي من رخ ميداد. اما بعد به خوبي دريافتم كه چنين انسانهايي كه به اين درجهي روحي و اراده رسيدهاند، ارادهي آنها با ارادهي خداي بزرگ هماهنگ ميشود. آنها ديگر روي هوا و هوس و روي خواستههاي بچگانه عمل نميكنند. آنها براساس سنت خداي بزرگ و براساس قوانين خلقت و آنچه را كه خداي بزرگ پذيرفته است، خود را هماهنگ ميكنند و به آن خوشنود ميشوند.
امامحسين(ع) ميتوانست دعا كند و ابنسعد و ابن زياد را در هفتادهزار لشكرش را در يك لحظه سقط كند؛ اما حسين(ع) نميخواهد ارادهاي به غير از ارادهي خداي بزرگ داشته باشد، ميتواند و نميخواهد خواستهاي برخلاف سنت خدايي داشته باشد، همهي وجودش ارادهي خداست، همهي فطرت طبيعتش آئينهي تمامنماي ارادهي خدايي است. بنابراين آنچه را كه خداي يزرگ و سنت خداي بر اين انسان ميپذيرد، او نيز راضي و خوشنود است و ارادهي او جز ارادهي خداي بزرگ چيزي طلب نميكند، درخواست نميكند.
يكي از بزرگترين نمونههاي اين انسانها كه براي ما مظهر انسانيت، مظهر الام، رمز حق و عدل به شمار ميرود حضرت علي(ع) است كه در چنين روزهايي1 در محراب مسجدكوفه ضربت ميخورد. اين مرد بزرگ بهترين نمونهاي است كه همه وجودش را خداي بزرگ پر كرده است جز خدا آرزويي ندارد. شما ميدانيد كه هنگامي كه به مسجد ميرفت ابنملجم را ميبيند. حتي از قبل، مدتها قبل به او خبر ميدهد كه تو كسي هستي كه مرا به قتل ميرساني و حتي همان صبح كه به سوي محراب ميرفت ابنملجم خوابيده بود، او را بيدار ميكند. علي(ع) ميتوانست كه قاتل خود را با يك ضرب به دو نيم كند؛ اما ارادهي او ارادهي خداست. برخلاف سنت خدايي نميخواهد عملي انجام دهد. وجودش از ارادهي خداي بزرگ پر شده است. در بين دعاهاي بزرگي كه اين مظهر انسانيت و اسلام از خود به يادگار گذاشته است؛ دعاي كميل است كه دوستان ما در اين شبها از آن استفاده ميكنند. دعايي كه از نظر عمق هيچ حدي و نهايتي ندارد؛ دعاهاي بزرگي از اين مرد به ما رسيده است. تصور كنيد مردي را كه از نظر قدرت جسماني و رزمآوري در دنيا بينظير است؛ چنين مردي در دل شب اشك ميريزد، فرياد ميكند، سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و ضجه مينمايد. شما ميدانيد كه اگر پيرمردي يا پيرزني دست به دعا بردارند و چنين سخناني را بر زبان خويش جاري كنند، امري است طبيعي؛ اما مردي قدرتمند و بينظير كه از ضربت شمشيرش بزرگترين فرماندهان عرب به خاك افتادهاند، با چنين قدرت و يا چنين جبروت در مقابل خداي بزرگ خويش اين چنين خاضعانه و خاشعانه ذكر ميگويد، دعا ميكند، اشك ميريزد و لابد مينمايد. من يك جمله از دعاهاي او را ترجمه يك جملهي او را براي شما ميگويم كه در دنياي عرفان، در سرتاسر تاريخ بينظير است.
ميفرمايد: «اي خداي بزرگ من به بهشت تو طمعي ندارم، يعني كارهايي كه ميكنم به طمع بهشت تو نيست، و از دوزخ تو نيز نميهراسم، محرك من در اين زندگي عشق به توست.»
همهي وجود او را و قلب او را عشق خداي بزرگ پر كرده است. اگر مبارزه ميكرد، اگر به كام اژدهاي مرگ فرو ميرفت، همه و همهي محرك او عشق خداي بزرگ بود. ميفرمايد:
«اي خداي بزرگ تو مرا بسوزان، تو خاكسترم را به دست باد بسپار؛ يعني هر شكنجهاي و هر عذابي كه ميخواهي بر من روبدار؛ اما مرا يك لحظه از خود دور مكن، زيرا دوري تو را نميتوانم تحمل كنم.» آنگاه در جاي ديگري ميفرمايد:«من تاجرپيشه نيستم كه به خاطر تجارت تو را عبادت كنم، من عاشق تو هستم و به خاطر عشق به توست كه اين مبارزهها و اين فعاليتها را در زندگي انجام ميدهم.»
اينچنين انسانهايي هستند كه وجود آنها و سرتاسر حيات آنها از خدا پر شده است، جز خدا نميخواهند و جز خدا به راه ديگري نميروند، و به راستي مظهر اسلام و رسالت مقدس ما چنين مردي است. اسلام علي(ع) را نمونه قرار ميدهد تا به انسانها بگويد كه هدف نهايي شما چنين شخصيتي است، درست است كه به پايگاه او نميرسيد، ولي بايد او را هدف قرار دهيد و سعي كنيد كه به جانب او رهسپار شويد. سعي كنيد كه وجود خود را و قلب خود را آنچنان تربيت كنيد كه به علي نزديك شويد، علي الگوي شماست. رمز ونمونهي شماست. از روزي كه در خانهي كعبه متولد ميشود و در خانهي خدا به شهادت ميرسد، سرتاسر زندگياش عبادت است، نه فقط مبارزهاش حتي استراحتش و خوابش ذكر خداست. عبادت خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش را اين صفات خدايي پر كرده است و آنچه را كه انجام ميدهد امر خداست، ارادهي خداست و چنين انساني رمز ماست، سمبل ماست، هدف ماست. در اين مكتب مقدسي كه آن را اسلام ميناميم، ما ميخواهيم كه چنين انسانهايي به وجود بيايند، و سرتاسر تاريخ مبارزهاي است، جهشهايي است در پي تكامل كه يك چنين انسانهايي قدم به عرصهي وجود بنهند، و آن روزگاري است كه امام مهدي(عج) ظهور ميفرمايند، روزگاري است كه چنين انسانها اجتماع آن روز را پر ميكنند. انسانهايي كه وجودشان از صفات خداي بزرگ پر شده است. در چنين اجتماعاتي است كه ظلم و ستم ريشهكن ميگردد و هيچ اثري از ظلم و فساد و طاغوت باقي نميماند.علي در روزگار خود بينظير بود، يكتا بود، فقط گروه انگشتشماري بودند كه حتي از انگشتان دست تجاوز نميكردند كه علي را درك ميكردند، علي را ميفهميدند، علي را واقعاً دوست ميداشتند و پيروي ميكردند؛ اما عدهي آنها بسيار بسيار قليل بود. علي تنها بود و نمونهي تنهايي او همان بود كه در ميان نخلستانهاي كنار فرات سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و از اعماق قلب خود ضجه ميكرد، فرياد برميآورد. اين نشاني از تنهايي او بود كه در دنيايي كسي او را درك نميكرد، عدالت او را نميفهميد و حتي نميتوانست با حق و حقيقتي كه علي نمونهي آن است زندگي كند. شما ميدانيد كه طلحه و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند. طلحه و زبير كساني بودند كه پس از كشته شدن عثمان، علي را به زور بر منبر بردند و او را مجبور كردند كه خلافت را بپذيرد؛ اما درست چند ساعت پس از قبولي خلافت از طرف علي(ع) هنگامي كه طلحه و زبير و عدهاي ديگر دور او حلقه ميزنند، براي سياست مملكت مشورت ميكنند. علي(ع) يكباره شمعي را كه در وسط اين مجلس روشن بود خاموش ميكند، طلحه و زبير ميگويند:
«اي علي چرا شمع را خاموش كردي؟» ميگويد: «تا جايي كه براي مصلحت مسلمين سخن ميگفتم حق داشتيم كه از شمع بيتالمال استفاده كنيم؛ اما أنجا كه مسئلهاي خصوصي و فردي مطرح ميشود، به هيچوجه اجازه نميدهم كه حتي يك لحظه از شمع بيتالمال براي مصالح خصوصي صرف گردد.» اين بزرگترين ضربتي بود كه بر طلحه و زبير وارد ميشوداين پرچمداران اسلام ميفهمند كه با عدل علي نميتوانند زندگي كنند. علي بالاتر از آن است كه بتوانند با او زندگي كنند و به همين علت علي را ترك ميكنند. ميروند و عايشه را عَلَم ميكنند و جنگ جَمَل را به راه مياندازند و أن خونريزيهاي بزرگ كه نتيجهي خودخواهيها و خودپرستيهاي يك چنين كساني بود. خيلي سخت است كه كسي بتواند با عدل علي با حقيقت علي، زندگي كند. مردم آن روزگار نميتوانستند او را تحمل كنند، از آن بالاتر برادرش عقيل ، عقيل برادر علي(ع) بود، كه مسلمبنعقيل نمايندهي امامحسين(ع) در داستان كربلاست كه در كوفه به شهادت ميرسد. عقيل خانوادهي بزرگي داشت و خود او نابينا بود و مقرري ماهيانهاي كه دولت براي او تعيين كرده بود، تكافوي بچههاي او را نميداد. او ميگويد كه برادرم خليفهي مسلمين است، قدرت دارد، پيش او ميروم و شايد مقرري خود را به علت بچههاي زياد، كمي زياد كنم. پيش علي(ع) ميآيد و داستان فقر و فاقهي خود را بازگو ميكند و از خويش بيشتر ميخواهد. علي(ع) سكهاي را در آتش داغ ميكند و اين سكه را به دست عقيل نزديك ميكند. عقيل از شدت اين آتش ضجه برميآورد كه اي علي با من كور چه ميكني؟ حضرت علي(ع) به برادرش عقيل ميفرمايد:
«اگر تو نميتواني كه گرمي اين سكه را كه به دست بشري ضعيف مثل من داغ شده است تحمل كني، چگونه انتظار داري كه من در روز قيامت آتش جهنم را كه به فرمان خداي بزرگ برافروخته شده است، تحمل كنم؟»و اين عقيل، اين برادري كه به علي عشق ميورزد، ولي نميتواند با عدل علي زندگي كند، علي را ترك ميكند و به سراغ معاويه ميرود و اين داستان را براي معاويه ذكر ميكند و همگان اشك ميريزند و از بزرگي علي و تقواي علي، از عظمت روح علي سخن ميگويند. اما همهي آنها ميدانند كه با عدل علي نميتوانند زندگي كنند. علي بزرگتر از آن است كه اجتماع آن روز بتواند وجود شريف او را تحمل كند و به همين علت است كه ميبينيم پس از حدود پنج سال جنگ و جدال و مجادله با دشمنان به شهادت ميرسد، بدون آن كه بتواند اجتماع آشفتهي آن روز را آنگونه كه ميخواهد سروساماني بدهد. در نتيجه معاويه به حكومت ميرسد. اسلامي آمده بود كه قيصر و كسري را نابود كند و حكومت خدايي را بر اين جهان مستقر گرداند، يكباره ميبينيد معاويه و يزيد و بنياميه و بنيعباس ميآيند و همان حكومتهاي امپراتوري را به راه مياندازند و به نام اسلام و از منبر نبياكرم بر دنيا حكومت ميكنند. و چه ظلم و جنايت بزرگي است، و همهي اين جنايات از اينجا سرچشمه ميگيرد كه آن انسانها اين علي بزرگ را درك نميكردند و نميتوانستند با عدل او، با حقيقت او، با عشق او، زندگي كنند. خيلي سخت است. در روزگار ما نيز اگر كسي پيدا شود كه بخواهد به راستي مظهر حق و عدل باشد، چه بسا كه اكثر مردم از او ناراضي شوند، او را تكفير كنند، او را از خود برانند. بيشتر مردم انتظار دارند كه افراد براساس مصلحت آنها و مصالح آنها عمل بكنند و سخن بگويند؛ اما اگر كسي بيايد كه جز خداي بزرگ و جز حق و عدل هيچ برنامهاي نداشته باشد و مصالح همه را زير پا بگذارند مردم از او ميرنجند، زده ميشوند. خيلي كماند كساني كه تسليم عدل و عدالت باشند. خيلي سخت است كه با علي بتوانند زندگي كنند. بنابراين تمام مبارزهاي كه در طول تاريخ درگرفته است، براي اين است كه اين انسان را مورد آزمايش قرار دهند اين انسان را تربيت كنند با ذكر با عبادات، با نماز، با روزه و با انواع و اقسام امورتربيتي تا بتواند اين حق را و اين عدل را بپذيرد، اين انسان آنچنان تربيت شود كه همهي وجودش را صفات خدايي پر كند و آماده شود كه عليوار زندگي كند، آماده شود كه حكومت علي را بفهمد، تسليم عدل علي شود و آن روزگاري است كه حضرت حجت(عج) ظهور ميفرمايد و روزگاري است كه اين انسانها به درجهاي از رشد رسيدهاند و اين صفات خدايي آنچنان در وجود آنها شعله افكنده است كه خود را با عدل و عدالت هماهنگ ميكنند. اگر رهبري مثل امام ظهور كرد كه مظهر عدل و حق بود او را ميپذيرند، به دنبالش ميروند، از او اطاعت ميكنند. و تمام ذكر ما، عبادات ما و روزهي ما براي پروراندن همين نفس ما و وجدان ماست كه ما را براي آن روز تربيت كند، كه ما را آنچنان تربيت كند كه اگر اماممهدي(عج) در ميان ما ظهور فرمود به دنبالش برويم، از او اطاعت كنيم، در ركابش بجنگيم و طاغوتها را بر زمين بريزيم. اينجا است كه ارزش ذكر، ارزش عبادات روزه و نماز براي ما روشن ميشود. رسالت مقدس اسلامي ما با اين عبادات خويش، اين انسان را تربيت ميكند تا به آن نمونهي عالي و بزرگواري كه علي(ع) است نزديك شود كه كمال مطلوب خلقت است و خداي بزرگ همهي وجود را به خاطر يكچنين انساني خلق كرده است.
من از خداي بزرگ ميخواهم كه در اين ماه مبارك رمضان، ماهي كه ماه خداست، ماهي كه ما همه ميهمان خدا هستيم ذكر خدا را، عبادت خدا را، عرفان خدا را بر قلوب همهي ما پرتوافكن سازد.
ما از خداي بزرگ ميخواهيم كه به يمن اين ماه مبارك در ميان اين طوفانهاي حوادث، ما را هدايت بفرمايد.ما از خداي بزرگ ميخواهيم كه ما را هرچه بيشتر مستعد كند تا حكومت امام زمان را بپذيريم.
از خداي بزرگ ميطلبيم كه انقلاب مقدس ما را كه يك جهشي در راه رسيدن به همان مدينهي فاضله است، اين انقلاب مقدسي كه آمده است ما را هرچه بيشتر و زودتر براي آن روز تربيت كند، اين انقلاب را پيروز گرداند.از خداي بزرگ ميطلبم كه كفار را، ابرقدرتها را، دشمنان داخلي و خارجي اين انقلاب را از ميان بردارد.
از خداي بزرگ ميطلبم كه دشمنان ما و منافقين را كه در ميان ما توطئه ميكنند، أتشافروزي مينمايند، همه را رسوا سازد، و از خداي بزرگ ميطلبم كه امام امت ما را سلامتي و طول عمر اعطا فرمايد.
والسلام عليكم و رحمهالله وبركاته
اگر پرستش غير از خدا مجاز بود، علي را ميپرستيدم
به خود اجازه نميدهم كه براي شناخت علي كلمهاي بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگي پرماجرايش را تجزيه و تحليل كنم.
شناخت علي فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علي نزديك شود.
من هم فقط به قلب سوختهي خود اجازه ميدهم كه از علي سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت ميكنم به علي نزديك شوك. اگر شعلهي عشق او در دلم زبانه نميكشيد، ابداً به ساحتش جسارت نميكردم و نامش به زبان نميراندم.ولي چه كنم كه سرتاپاي وجودم در آتش عشق او ميسوزد. هر وقت كه نام او بر زبان ميرانم يا ياد او بر دلم ميافتد، به خود ميلرزم، ا
بسمالله الرحمن الرحيم
نميدانم، چگونه ميتوان از علي سخن گفت كه شايستة حق او باشد. علي بزرگ است؛ ولي چه كسي جرأت دارد كه از بزرگي او نيز سخن بگويد؟ علي از هر چه بگوييم و بنويسيم بازهم بزرگتر است. او در فهم و وهم ما نميگنجد. چه بهتر كه عاشقان راه علي و شيفتگان و مشتاقان راستين او، شهدا- كه رنگي از او دارند و رايحهاي از عطر و شميم ولايت او بو كردهاند- از علي بگويند كه قطعاً سخنانشان صافتر و به بزرگي علي نزديكتر است.
شهيد دكتر مصطفي چمران، عارفانه به علي عشق ميورزيد و هميشه او را در بينهايت ميجست، علي را در اوج كمال انساني ميديد كه در معراج در پيشگاه الهي ايستاده است و خود را آنقدر پائين، كه شرم ميكرد از علي سخن بگويد و اين را جسارتي در پيشگاه علي ميدانست. همه مظاهر زيباي كمال علي را تجلّي صفات خدايي ميدانست كه به بينهايت متصل است. فريفته علم او، حلم او، زهد و تقواي او، ايمان واعتقاد او، شجاعت او، عدالت بينظير او، قضاوت او، قدرت بيان او، نيزهوشي و زكاوت او، عطوفت و مهرباني او، خلوص و عرفان او، عشق سوزان او و بالاخره تنهايي تنهاي او بود و همه اين فضايل را در علي، نمونه و الگو و اسوهي خود ميديد و ميگفت كه بايد سعي كنسم به سوي اين اقيانوس بيكران فضايل و كمال بشتابيم، گرچه نميتوانيم به آن دست يابيم؛ ولي اگر در اين مسير طي طريق كنيم خود نعمت و پيروزي بزرگي است.
در اين مجموعه كه از چند دستنگاشتة شهيد دكتر مصطفي چمران درباره علي(ع) يا راز و نياز با علي و سه سخنراني تشكيل يافته است، سعي شده است درحد اختصار از نگاهي ديگر به علي(ع) نگريسته شود، و آن نگاه شهيدي از عاشقان دلسوختةعلي است كه همة عمر نام علي و ياد علي، روحيهبخش دردها و رنجها و غمها و تنهايي او بود و همه اينها را به درد و رنج و غم و تنهايي علي گره ميزد و بيپروا به مصاف گردابهاي مهيب خطر ميرفت تا شايد عشق و محبت به ذات ازلي را- كه از علي اموخته بود- او را به وصال معشوق و لقاء حق برساند. او در معراج محبوبيت با شهادت خود به سوي معبود پر كشيد و سينه پردرد و عشق سوزان و قلب مجروح خود را تقديم حق كرد.
بدان اميد كه راه علي و نام علي و ياد علي چون چراغي فروزان، راه هدايت و انسانيت را به همة ما بنماياند.
مهدي چمران
21/11/79
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلصَلواهُ وَالسَّلام عَلي سَيِدالاَنبياءِ وَالمُرسَلين اَبِيالقاسِمِ مًحَمَّد صَلَّللهُ عَلَيهِ وَآلِهالطَّيِبينَ الطاهِرينِ
ماه مبارك رمضان است و ماه خداست و ماه ذكر. از اين نظر ميخواستم كه در مطلع سخنم چند كلمهاي دربارهي ذكر بگويم، شما ميدانيد كه در مكتب مقدس ما، علاوه بر آن كه انسان را از نظر نظري و تئوري تربيت ميكند، از نظر تربيتي، تربيتي نيز را به او نشان ميدهد. اسلام ما مكتبي نيست كه فقط با يك مشت فرمول و كتاب و تئوري بخواهد انسانها را راهنمايي كند، بلكه با اقسام راههاي علمي و تربيتي اين انسان را ميسازد. نماز ما و روزهي ما در اين ماه مبارك، نمونهاي بسيار مؤثر و عميق براي همين تربيت عملي است.
شما ميدانيد كه يك پزشك به مضّار الكل آگاهي كامل دارد. علم دارد؛ اما متأسفانه الكل مينوشد، با آن كه ميداند براي سلامت او مضّر است. علت آن است كه از نظر تربيتي نميتواند نفس خود را به زير كنترل و ارادهي خود درآورد. بنابراين ميبينيم كه علم و آگاهي نظري كافي نيست، بايد يك تربيت نفسي هم وجود داشته باشد. آن علومي را كه در كتب ميخوانند و ياد ميگيرند، براي سرنوشت انسانها كافي به حساب نميآيد. بين مثالهاي مختلفي كه ميزنند –به خصوص براي جوانان- مثال فوتبال است. يكبار ممكن است كه شما در كنار زمين بنشينيد و به بازي ديگران نگاه كنيد و بدانيد كه هر يك از بازيكنان چه نقشي به عهده دارد و چگونه بازي ميكند؛ اما اگر كسي بخواهد سالهاي دراز در كنار زمين بنشيند و بازي ديگران را نظاره كند، خود او هيچوقت فوتباليست نميشود، مگر آن كه خودش وارد بازي شود، بازي كند، دريبل كند، به زمين بخورد و در خلال تجربهي علمي اين بازي را ميآموزد.
خيلي چيزها در طبيعت هست كه انسان بايد در خلال تعليم و تربيت آن را بياموزد. از روي كتاب، از روي نوسته در داخل مدرسه كافي نيست. نمونههاي بزرگ ديگري است كه اينچنين است و طبيعت بشري طوري ساخته شده است كه انسان را براي تربيت آماده ميسازد. براي اين تربيت بايد بكنوع عادت براي انسان به وجود بيايد كه آن را طبيعت ثانوي ميگويند. براي شما مثالي ميزنم:
فرض كنيد يك طفل كوچك كه طبيعتش همان فطرت و طبيعت اسلامي است، از فساد و ظلم و دروغ به دور است. بنابراين ميبينيم كه در اوان كوچكي اين طفل نميتواند دروغ بگويد، اين طفل قادر نيست كه كسي را اذيت و ايذا كند. ميبينيد كه مثلاً طلبكاري به در خانه ميآيد و صاحب خانه پول ندارد كه به طلبكار خود بدهد. طلبكار در ميزند. بچه در را باز ميكند و طلبكار از بچه درخواست ميكند كه به پدرش خبر دهد كه طلبكار آمده است. اين بچه كوچك نيز كه فطرتش همان فطرت اسلامي است پيش پدر ميآيد و ميگويد طلبكاري است كه به در خانه آمده است. پدر كه ميخواهد از دست طلبكار بگريزد، به اين طفل كوچك ميگويد: «برو به طلبكار بگو كه پدرم نيست»، يعني اولين دروغ را بر دهان اين طفل ميگذارد؛ اما اين طفل كه هنوز طبيعتش با دروغ آشنا نشده است، به در خانه ميرود و ميگويد: «پدر ميگويد كه بگو نيست»، يعني كه هست. نميتواند دروغ بگويد. آنگاه پدر از اين طفل عصباني ميشود، او را ممكن است تنبيه كند و با زور اين صفت كذب را بر قلب پاك كودك تحميل ميكند و آرامآرام اين كودك پاك با دروغ و فساد انس ميگيرد، يا تربيت ميشود. آنچنان ساده نيست كه بتوان فطرت آدمي را به سادگي از اين طرف يا به آن طرف سوق داد. بايد تربيتاش كرد، ممكن است از راه غلط باشد يا از راه صحيح.
اسلام ما در صدد است كه اين انسان را به راه صحيح آنچنان تربيت كند كه دروغ نگويد، فساد نكند، ظلم به راه نياندازد، حق ديگري را نخورد. و براي اين كار عبادات در اسلام بزرگترين نقش را بازي ميكند كه همچنان كه گفتم، همين روزه در ماه مبارك رمضان از بهترين نمونههاي اين نربيت نفساني است. اين انسان را آنچنان قوي ميكند و ميپروراند كه برخلاف هوا و هوس خود، برخلاف خواستههاي خود، آنچنان اراده او قوي ميشود كه حبّ ذات را و شكم را و احساسات و شهوات را به زير پا ميگذارد و ارادهي روحاني خود را بر همهي خواستههاي نفساني مسلط مينمايد. بنابراين اين روزه كه در اين ماه مبارك دوستان ما با آن انس ميگيرند، يكي از راههاي تربيتي است كه اين انسان را ميسازد تا در مقابل مشكلات بتواند مقاومت كند.
مقاومت كار سختي است. آن كساني كه به زير شكنجه در زندانهاي طاغوت يا براي مدتهاي دراز زجر و شكنجه ديدهاند، آنها ميدانند كه در مقابل شكنجه كساني ميتوانند مقاومت كنند كه ارادهي قوي داشته باشند، بتوانند بر خواستههاي خود مسلط شوند. يكي از سادهترين طرقي كه در شكنجههاي سالهاي پيش متداول بود زنداني را براي روزهاي متمادي تشنه و گرسنه ميداشتنند تا آنجا كه طاقتش به سر ميآيد، يكباره او را بر سر سفره رنگين وارد ميكردند كه از همه نوع طعام بر سر سفره حاضر بود. اين زنداني اگر اسير شكم بود، به سرعت تسليم ميشد و آنچه را كه از او ميخواستند ميگفت. اما كساني ميتوانستند در مقابل اين خواستهي شكم مقاومت كنند كه داراي سابقه و تجربه بودند. كساني كه روزه گرفتهاند و اين تربيت نفسي را تجربه كردهاند، به سادگي در مقابل دشمن تسليم نميشوند و مقاومت ميكنند. نمونههاي آن بسيار زياد است. به طوري كه ميبينيد مؤمنين و آن كساني كه نفس خود را تربيت كردهاند، در مقابل خواستههاي شيطاني اين زندانيان چه مقاومتها از خود بروز دادهاند و ارادهي خود را به حبّذات و منافع شخصي ترجيح دادهاند.
يكي از اصول تربيتي در اسلام ذكر است. ذكر، تسبيحي را كه به دست داريد و همهروزه لاالهالاالله ، الحمدالله ، سبحانالله و ذكرهاي ديگري را ميگوييد، يك مظهر و نمونهاي است كه از يك ذكر. اين ذكر يكي از اصول تربيتي است كه ميخواهد قلب اين انسان را، روح انسان را پاك كند و اين انسان را محل تجلي صفات خدايي قرار بدهد و او را چنان تربيت گند كه خليفهالله عليالارض باشد، جانشين خدا بر زمن گردد. آيههاي زيادي در قرآن براي ذكر آمده است.1 يكي از اين آيهها را براي شما ميخوانم. در يكجا ميفرمايد:
وَاذْكُرواللهَ كَثيراً لِعَلَّكُمْ تُفْلِحون2 و در جاي ديگر:يا اَيُّهاالَّذينَ آمَنوا اذكُرُاللهَ ذِكْراً كَثراً.3
براي آن كه سعادتمند و رستگار شويد خداي بزرگ را به مقدار خيلي زياد ذكر بگوئيد. خداي را فراموش مكنيد.
آيهي ديگري است در سورهي آلعمران كه بيشتر تكيه كلام من بر آن است:
اِنَّ في خَلقِالسَّماواتِ وَالاَرضِ وَاختِلافِالّيْلِ والنَّهارِ لَآياتٍ لِاوْليِالْاَلبابِ اَالّينَ يَذكُرونَاللهَ قياماً وَ قُعوداً وَعَلي جُنُوبِهِم وَ يَتَفَكَّرونَ في خَلقِالسَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خَلَقْتُ هذا باطلاً سُبْحانِكَ فَقِنا عَذابّالنّار.1
در اين آيه نكتهي مهمي را بيان ميفرمايد، كه كساني كه خداي را ذكر ميگويند، درحالي كه ايستادهاند يا نشستهاند و يا حتي خوابيدهاند، و بعد شرح ميدهد كه اينان چه كساني هستند. اصولاً هنگامي كه دربارهي ذكر صحبت ميكنيم و براي اكثر دوستان ما كاري متداول است، به طور خلاصه و مختصر ميتوانيم سه نوع ذكر را در نظر بگيريم:
يك نوع ذكر، ذكر زباني است، كساني كه تسبيح به دست ميگيرند و خدا را ذكر ميگويند. سيوسهبار، يا صدبار بعد از نماز سبحانالله ميگويند. اما ممكن است در دل خود غافل باشند، يعني فكر آنها و دل آنها متوجه جاي ديگري است؛ ولي زبان آنها ذكر ميگويد. اين يكنوع ذكر است كه آن را ميتوان ذكر زباني ناميد.
نوع دوم ذكر، ذكري است كه نه فقط زبان ذكر خدا ميگويد بلكه قلب نيز متوجه خداست. هنگامي كه سبحانالله ميگويد قلب او به سمت خداي بزرگ متوجه ميشود و با تمام وجود خداي را تسبيح ميگويند. اين ذكر، ذكر بسيار قويتري است از نوع اول كه ذكر زباني بود.
قسمت سوم از ذكر كه ميخواهم آن را بيشتر تشريح كنم، ذكري است كه همهي وجود انسان تسبيح خدا ميشود. اين انسان آئينهي تمامنماي خدا ميشود و هرچه ميكند، هر عملي را كه انجام ميدهد حتي خوابش، نه فقط راه رفتنش، نه فقط مبارزهاش، حتي استراحتش و خوابش، نوعي تسبيح به درگاه خداي بزرگ به حساب ميآيد. آيهاي را كه براي شما تلاوت كردم الذين يذكرونالله ، كساني كه خداي بزرگ را ذكر ميگويند قياماً و قعوداً و علي جنوبهم ، چه در حال ايستاده و چه در حال نشسته و استراحت و چه در حال خواب، گوياي همين نوع ذكر است. توجه كنيد، اگر مفهوم از ذكر ذكر زباني بود كه انسان بايد با سبحانالله و لاالهالاالله ذكر خداي را بگويد، مسلماً در خواب عملي نميشد؛ زيرا در خواب شعور آدمي خفته است و بنابراين اين آدم نميتواند در خواب خداي را ذكر كند. اما آيهي قرآني ميفرمايد براي اين نوع از انسانها حتي خوابشان ذكر خداست؛ يعني حتي در حالت خواب خداي را ذكر ميگويند، گواين كه زبانش خفته است و ذكر نميگويد؛ اما همهي وجودشان را ذكر خداي فرا گرفته است.
از اين نظر ميبينيم كه مسئلهاي بسيار عميق است و فقط به مسئله اداء لغت و به راه زبان منحصر نميشود، بلكه ممكن است به جايي برسد كه يك انسان همهي وجودش، سرتاسر حياتش ذكر خداي باشد و آن چيزي براي ما هدف است و مقدس است كه به اين درجهي سوم برسد؛ يعني انسان به جايي ميرسد كه ديگر خود را احساس نميكند، آنچه را كه احساس ميكند فقط خداي بزرگ است. ديگر بين او و خدا جدايي نيست؛ بنابراين ميبينيم كه هدف از ذكر شناختن خداست، بزرگ داشتن خداست. قرآني كه دو سوم آن دربارهي خداي بزرگ سخن ميگويد، سعي ميكند كه اين انسان را نيز به جايي برساند كه همهي وجودش از چنين خدايي پر شود و اين صفات خدايي، اين معيارهاي خدايي، بر همهي اعمال اين انسان منعكس شود آنجا كه اين انسان نتواند دروغ بگويد، نتواند فساد به راه بياندازد، نتواند بر كسي ظلم روا بدارد، همه وجودش را خدا و صفات خدايي پر كند، جز خدا نخواهد، جز خدا به دنبال كسي نرود، همهي وجودش في سبيلالله باشد، اين هدف خلقت است، اين هدف رسالت اسلامي است، هدف اين ذكر كه اين صفات خدايي را در ذهن آدمي و در قلب آدمي زنده ميكند تا اين انسان، اين شعارها را جذب كند و به دنبال آن برود و خود را براي اين صفتها تربيت كند و به جايي برسد كه سراپاي وجودش تسليم خداباشد. و اين چنين انساني را خليفةالله عليالارض يا نمايندهي خداي بزرگ بر زمين ميگوييم، و اين انسان براي ما مقدس است.
براي شما ميخواهم نمونهاي ذكر كنم؛ نمونه از انسانهايي كه همهي وجودشان را خداي بزرگ پر كرده است، هر چه بر آنها بگذرد، و خداي بر آنها بپذيرد با ميل و رغبت آن را قبول ميكنند. صحنهي كربلا و روز عاشورا را تصور كنيد. نصور كنيد،حسين(ع) را در آخرين لحظات حيات، هنگامي كه بر خاك داغ كربلا بر زمين افتاده است و سيلاب خون از سرتاسر بدنش جاري است و ديگر طاقت ندارد كه از زمين برخيزد و با دشمنان خويش مبارزه كند، از همه حلقههاي زرهاش خون جاريست، تنها قدرتي كه در بدن او وجود دارد كلماتي است كه به آرامي بر لبان مباركش ميگذرد. او را محاصره كردهاند. شهر جلاد و ديگران آماده هستند كه او را به شهادت برسانند. يكي از اعراب ميبيند كه لبان مباركش حركت ميكند، حسّ كنجكاوي او تحريك ميشود كه ببيند اين مرد بزرگ در آخرين لحظهي حيات چه ميگويد. خود را به او نزديك ميكند تا سخنان آخرين را بشنود. امامحسين در آخرين لحظات حيات با خداي خود مناجات ميكرد، ذكر ميگفت:
اِلهي رضاً بِقَضائِك ، صَبراً عَلي بَلائِك ، تَسليماً لِأَمْرِك ، لا مَعبُودَ سِواك يا غياثَالْمُستَغيثين
مردي كه اين همه زجر و شكنجه ديده است، هفتاد و دو نفر از بهترين ياران و اصحابش در مقابل ديدگانش به خاك و خون در غلطيدهاند، خيمههايش در مقابل ديدگانش مورد هجوم دشمن قرار گرفته و به آتش كشيده شده، تمام اين مصيبتها را تحمل كرده است و همه را ديده و اينچنين با خداي خويش راز و نياز ميكند:«كه اي خداي بزرگ، آنچه را كه تو بر من بپذيري من به آن راضي و خوشنودم خداي را شكر ميكنم آن چيزي را كه در قضا و قدر تو بر من پذيرفته است من تسليم ارادهي تو هستم. من جز اراده تو چيزي نميخواهم و جز تو معبودي ندارم تو را ميپرستم و تو معبود مني و به هيچكس جز تو روي نميآورم»
در آخرين لحظات حيات اينچينن مناجات و اينچنين ذكري از زبان مباركش خارج ميشود. نشان ميدهد كه اين انسان سرتاپاي وجودش را خدا پر كرده است، جز خدا را نميبيند و جر خدا نميخواهد. اينچنين انساني است كه حتي خوابش عبادت خداست، ذكر خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش آئينهي تمامنماي خداست و صفات خدايي در وجود او تجلي كرده است. بنابراين آنچه را كه ميكند و آنچه را كه ميگويد و آنچه را كه در زندگي عمل ميكند، همه خواستهي خداست.
امام جعفرصادق(ع) نيز بياني دارد بسيار شيوا در همين زمينه شايد بدانيد كه در محضر امام جعفر صادق(ع) بزرگترين كلاسهاي درس تشكيل ميشد كه ششهزار دانشجو در آن جمع ميشدند كه از بزرگترين دانشمندان زمان بودند. يكي از آنها جابرابنحيان بود و جابرابنحيان بزرگترين شيميدان زمان خود به حساب ميآمد. كسي است كه اسيدنيتريك و بعضي از ادويه شيميايي را كشف كرده است و او را پدر علم شيمي دنيا مينامند. اين مرد بزرگ در عين تسلط به علوم و شيمي و فيزيك از نظر روحاني و معنوي نيز به درجات اعلايي رسيده بود. يك روز به محضر امام جعفرصادق(ع) جابرابنحيان ميگويد:
«اي اما من از خداي بزرگ ميطلبم و آرزو ميكنم كه مرا هميشه فقير و مريض نگاه دارد.» پرسيدند كه چرا چنين آرزويي ميكني؟
جابرابنحيان ميگويد: «زيرا فقير و مريض هميشه به فكر خدا هستند، هميشه ذكر خدا را ميگويند و بنابراين قلب آنها و روح آنها هميشه از ذكر خدا انباشته شده است. بنابراين از خدا ميخواهم كه مرا فقير و مريض نگاه دارد كه هميشه ذكر خدا بر زبانم باشد.»
امام جعفرصادق(ع) در مقابل اين مرد روحاي بزرگ، جابرابنحيان ميفرمايد اي جابر من از خداي بزرگ نميخواهم كه حتي آرزويي اينچنين كنم، يعني نميخواهم كه آرزويي اينچنين را بر ارادهي خدا تحميل كنم. هرچه را كه خداي بزرگ بر من بپسندد، من راضي و خوشنود هستم. اگر ميخواهد مرا مريض و فقير كند، راضي و خوشنودم. اگر ميخواهد به حالت ديگري درآورد، بازهم راضي و خوشنودم و نميخواهم كه ارادهي خود را بر ارادهي خداي بزرگ تحميل كنم. من تسليم او هستم، سرتاپاي وجودم تسليم خداست.»
چنين كسي است كه حتي خوابش ذكر خدا و عبادت خدا به شما رميآيد و اين افراد كساني هستند كه بر جهان و بر وجود خود تسلط كافي دارند. آنچه را كه اراده ميكنند قادرند كه انجام دهند؛ زيرا ارادهي آنها ارادهي خداست. جز ارادهي خدا ارادهاي نميكنند؛ خواستهاي ندارند؛ يعني بين ارادهي آنها و ارادهي خداي بزرگ هماهنگي به وجود آمده است، يكسان شده است. بنابراين آنجا كه اراده ميكنند، خداي بزرگ نيز ارادهي آنها را قبول ميكند و امر آنها عملي ميگردد.
داستاني اين بين عرفاي ما كه آموزنده است. ميگويند كه عطار –عارف بزرگ ايران ما- شغلش عطاري بود؛ يعني دوا و ادويه ميفروخت و متخصص شيمي و ادويه بود، و دكان بزرگي داشت و سخت به اين ادويهفروشي علاقه داشت و دكان خود را به ترتيب بسيار جالبي آراسته بود. يك روز درويشي در جلوي دكان او ظاهر ميشود. هنگامي كه عطار را ميبيند، در وجود عطار استعدادي بزرگ را حس ميكند، آنگاه در بيرون دكان ميايستد و خيرهخيره به اين عطار مينگرد. عطار كه گاهگاهي به بيرون دكانش متوجه ميشد. اين درويش را ميبيند كه خيرهخيره به او مينگرد. پس از چنربار كه به او متوجه ميشود، عطار عصباني ميشود، اعصاب خود را از دست ميدهد و با عصبانيت به اين درويش ميگويد كه از حال من چه ميخواهي كه اينچنين خيرهخيره به نگاه ميكني؟ درويش ميگويد:
«فكر ميكنم كه هنگامي كه روح تو ميخواهد از بدنت خارج شود با اين عشق و علاقهاي كه به اين دواخانه و به اين داروها داري، چگونه قادري كه بميري؟ چگونه قادري كه جان به جاندار تسليم كني؟ زيرا هرچه قدر كه علاقهي انسان به اين دنيا زايدتر و شديدتر باشد، سختتر ميميرد.»
عطار در مقابل اين سؤال عصباني ميشود و به اين درويش فرياد برميآورد كه من همانطور ميميرم كه تو ميميري.درويش لبخندي ميزند و ميگويد محال است، تو به هيچوجه قادر نيستي كه مثل من بميري!
عطار تأكيد ميكند كه نخير، همچنان ميميرم كه تو ميميري.
اين درويش كولهپشتي خود را كه بر پشت داشت در كنار خيابان بر زمين ميگذارد و سر خود را بر روي كولهپشتي مينهد و ميخوابد و فوراً ميميرد، جان به حاندار تسليم ميكند. عطار اول فكر ميكرد كه اين مرد شوخي ميكند، بازي ميكند، ولي كمكم متوجه شد كه نه راست ميگويد، بيرون رفت و اين درويش را تكان داد و ديد كه نه، جان به جاندار تسليم كرده است. انساني كه تا اين درجه حيات خود و جسم و روح خود را در كنترل داشته باشد كه بتواند يك لحظه تصميم بگيرد و جان به جاندار تسليم بكند. عطار منقلب ميشود و دكان خود را و ادويه را و همهچيز را رها ميكند و سر به بيابان ميزند و مدت سيوسال اين طرف و آن طرف كسب علم و فيض ميكند. و نتيجه آن كه بزرگترين عارف و فيلسوف زمان خويش ميگردد، كه تمام اينها از نفس درويشي است كه اينچنين خودباخته است و اينچنين بر وجود خود و بر حيات خود سيطره دارد.
هستند اين انسانهايي كه نه فقط شكم خود را بلكه حيات خود را، همهي وجود خود را تحت كنترل دارند. من ديدهام كساني را كه حتي قلب خود را از كار مياندازند. تصميم ميگيرد، اراده ميكند، ميخوابد و قلبش براي مدتي از كار ميافتد. يكي از اين دوستان ما بود كه براي پزشكان امتحان ميكرد و اين پزشكان گوشي ميگذاشتند و ميديد ……….. قلب او تكان نميخورد و راستي به جايي رسيده بودند كه اين مرد مرده است. و بعد اراده ميكند، قلب خود را دوباره به كار مياندازد. هستند چنين كساني در حيات بر قلب خود، بر شكم خود، بر ارادهي خود، بر سرتاسر وجود خود كنترل دارند، سيطره دارند، اسير جسم خود نيستند، بلكه جسم آنها اسير ارادهي آنهاست، در دست اراده آنهاست، تسليم ارادهي آنهاست و ارادهي چنين انسانهايي با ارادهي خداي بزرگ هماهنگ شده است، خواستهي ديگري ندارند.يادم هست روزگاري كه بچه بودم و در فلسفه تعمق ميكردم، با خود ميگفتم كه اين مرد بزرگ، اين روحاني عاليقدر كه دعايش نزد خداي بزرگ پذيرفته است، چرا دعا نميكند كه اين طاغوت سرنگون شود، يا فلان مرد كثيف بميرد، يا خواستههاي ديگري از اين قبيل. آن روزگار فكر ميكردم كه اگر اين مرد بزرگ داراي چنين قدرت روحي باشد بايد همهي قدرت روحي خود را به كار بياندازد تا همهي طاغوتها و شيطانها و افراد ناباب را سقط كند، بكشد، نابود كند و نميفهميدم كه چرا چنين آروزها و دعاها نميكند. پيش خودم ميگفتم كه اين مرد بزرگ كه اينقدر اراده و قدرت دارد، چرا اراده نميكند كه يكباره همهي پولهاي بانك پيش او بيايد و اين پولها را بين فقرا تقسيم كند. اينها خواستهها و تفكراتي بود كه در بچگي براي من رخ ميداد. اما بعد به خوبي دريافتم كه چنين انسانهايي كه به اين درجهي روحي و اراده رسيدهاند، ارادهي آنها با ارادهي خداي بزرگ هماهنگ ميشود. آنها ديگر روي هوا و هوس و روي خواستههاي بچگانه عمل نميكنند. آنها براساس سنت خداي بزرگ و براساس قوانين خلقت و آنچه را كه خداي بزرگ پذيرفته است، خود را هماهنگ ميكنند و به آن خوشنود ميشوند.
امامحسين(ع) ميتوانست دعا كند و ابنسعد و ابن زياد را در هفتادهزار لشكرش را در يك لحظه سقط كند؛ اما حسين(ع) نميخواهد ارادهاي به غير از ارادهي خداي بزرگ داشته باشد، ميتواند و نميخواهد خواستهاي برخلاف سنت خدايي داشته باشد، همهي وجودش ارادهي خداست، همهي فطرت طبيعتش آئينهي تمامنماي ارادهي خدايي است. بنابراين آنچه را كه خداي يزرگ و سنت خداي بر اين انسان ميپذيرد، او نيز راضي و خوشنود است و ارادهي او جز ارادهي خداي بزرگ چيزي طلب نميكند، درخواست نميكند.
يكي از بزرگترين نمونههاي اين انسانها كه براي ما مظهر انسانيت، مظهر الام، رمز حق و عدل به شمار ميرود حضرت علي(ع) است كه در چنين روزهايي1 در محراب مسجدكوفه ضربت ميخورد. اين مرد بزرگ بهترين نمونهاي است كه همه وجودش را خداي بزرگ پر كرده است جز خدا آرزويي ندارد. شما ميدانيد كه هنگامي كه به مسجد ميرفت ابنملجم را ميبيند. حتي از قبل، مدتها قبل به او خبر ميدهد كه تو كسي هستي كه مرا به قتل ميرساني و حتي همان صبح كه به سوي محراب ميرفت ابنملجم خوابيده بود، او را بيدار ميكند. علي(ع) ميتوانست كه قاتل خود را با يك ضرب به دو نيم كند؛ اما ارادهي او ارادهي خداست. برخلاف سنت خدايي نميخواهد عملي انجام دهد. وجودش از ارادهي خداي بزرگ پر شده است. در بين دعاهاي بزرگي كه اين مظهر انسانيت و اسلام از خود به يادگار گذاشته است؛ دعاي كميل است كه دوستان ما در اين شبها از آن استفاده ميكنند. دعايي كه از نظر عمق هيچ حدي و نهايتي ندارد؛ دعاهاي بزرگي از اين مرد به ما رسيده است. تصور كنيد مردي را كه از نظر قدرت جسماني و رزمآوري در دنيا بينظير است؛ چنين مردي در دل شب اشك ميريزد، فرياد ميكند، سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و ضجه مينمايد. شما ميدانيد كه اگر پيرمردي يا پيرزني دست به دعا بردارند و چنين سخناني را بر زبان خويش جاري كنند، امري است طبيعي؛ اما مردي قدرتمند و بينظير كه از ضربت شمشيرش بزرگترين فرماندهان عرب به خاك افتادهاند، با چنين قدرت و يا چنين جبروت در مقابل خداي بزرگ خويش اين چنين خاضعانه و خاشعانه ذكر ميگويد، دعا ميكند، اشك ميريزد و لابد مينمايد. من يك جمله از دعاهاي او را ترجمه يك جملهي او را براي شما ميگويم كه در دنياي عرفان، در سرتاسر تاريخ بينظير است.
ميفرمايد: «اي خداي بزرگ من به بهشت تو طمعي ندارم، يعني كارهايي كه ميكنم به طمع بهشت تو نيست، و از دوزخ تو نيز نميهراسم، محرك من در اين زندگي عشق به توست.»
همهي وجود او را و قلب او را عشق خداي بزرگ پر كرده است. اگر مبارزه ميكرد، اگر به كام اژدهاي مرگ فرو ميرفت، همه و همهي محرك او عشق خداي بزرگ بود. ميفرمايد:
«اي خداي بزرگ تو مرا بسوزان، تو خاكسترم را به دست باد بسپار؛ يعني هر شكنجهاي و هر عذابي كه ميخواهي بر من روبدار؛ اما مرا يك لحظه از خود دور مكن، زيرا دوري تو را نميتوانم تحمل كنم.» آنگاه در جاي ديگري ميفرمايد:«من تاجرپيشه نيستم كه به خاطر تجارت تو را عبادت كنم، من عاشق تو هستم و به خاطر عشق به توست كه اين مبارزهها و اين فعاليتها را در زندگي انجام ميدهم.»
اينچنين انسانهايي هستند كه وجود آنها و سرتاسر حيات آنها از خدا پر شده است، جز خدا نميخواهند و جز خدا به راه ديگري نميروند، و به راستي مظهر اسلام و رسالت مقدس ما چنين مردي است. اسلام علي(ع) را نمونه قرار ميدهد تا به انسانها بگويد كه هدف نهايي شما چنين شخصيتي است، درست است كه به پايگاه او نميرسيد، ولي بايد او را هدف قرار دهيد و سعي كنيد كه به جانب او رهسپار شويد. سعي كنيد كه وجود خود را و قلب خود را آنچنان تربيت كنيد كه به علي نزديك شويد، علي الگوي شماست. رمز ونمونهي شماست. از روزي كه در خانهي كعبه متولد ميشود و در خانهي خدا به شهادت ميرسد، سرتاسر زندگياش عبادت است، نه فقط مبارزهاش حتي استراحتش و خوابش ذكر خداست. عبادت خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش را اين صفات خدايي پر كرده است و آنچه را كه انجام ميدهد امر خداست، ارادهي خداست و چنين انساني رمز ماست، سمبل ماست، هدف ماست. در اين مكتب مقدسي كه آن را اسلام ميناميم، ما ميخواهيم كه چنين انسانهايي به وجود بيايند، و سرتاسر تاريخ مبارزهاي است، جهشهايي است در پي تكامل كه يك چنين انسانهايي قدم به عرصهي وجود بنهند، و آن روزگاري است كه امام مهدي(عج) ظهور ميفرمايند، روزگاري است كه چنين انسانها اجتماع آن روز را پر ميكنند. انسانهايي كه وجودشان از صفات خداي بزرگ پر شده است. در چنين اجتماعاتي است كه ظلم و ستم ريشهكن ميگردد و هيچ اثري از ظلم و فساد و طاغوت باقي نميماند.علي در روزگار خود بينظير بود، يكتا بود، فقط گروه انگشتشماري بودند كه حتي از انگشتان دست تجاوز نميكردند كه علي را درك ميكردند، علي را ميفهميدند، علي را واقعاً دوست ميداشتند و پيروي ميكردند؛ اما عدهي آنها بسيار بسيار قليل بود. علي تنها بود و نمونهي تنهايي او همان بود كه در ميان نخلستانهاي كنار فرات سر خود را به داخل چاه فرو ميبرد و از اعماق قلب خود ضجه ميكرد، فرياد برميآورد. اين نشاني از تنهايي او بود كه در دنيايي كسي او را درك نميكرد، عدالت او را نميفهميد و حتي نميتوانست با حق و حقيقتي كه علي نمونهي آن است زندگي كند. شما ميدانيد كه طلحه و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند. طلحه و زبير كساني بودند كه پس از كشته شدن عثمان، علي را به زور بر منبر بردند و او را مجبور كردند كه خلافت را بپذيرد؛ اما درست چند ساعت پس از قبولي خلافت از طرف علي(ع) هنگامي كه طلحه و زبير و عدهاي ديگر دور او حلقه ميزنند، براي سياست مملكت مشورت ميكنند. علي(ع) يكباره شمعي را كه در وسط اين مجلس روشن بود خاموش ميكند، طلحه و زبير ميگويند:
«اي علي چرا شمع را خاموش كردي؟» ميگويد: «تا جايي كه براي مصلحت مسلمين سخن ميگفتم حق داشتيم كه از شمع بيتالمال استفاده كنيم؛ اما أنجا كه مسئلهاي خصوصي و فردي مطرح ميشود، به هيچوجه اجازه نميدهم كه حتي يك لحظه از شمع بيتالمال براي مصالح خصوصي صرف گردد.» اين بزرگترين ضربتي بود كه بر طلحه و زبير وارد ميشوداين پرچمداران اسلام ميفهمند كه با عدل علي نميتوانند زندگي كنند. علي بالاتر از آن است كه بتوانند با او زندگي كنند و به همين علت علي را ترك ميكنند. ميروند و عايشه را عَلَم ميكنند و جنگ جَمَل را به راه مياندازند و أن خونريزيهاي بزرگ كه نتيجهي خودخواهيها و خودپرستيهاي يك چنين كساني بود. خيلي سخت است كه كسي بتواند با عدل علي با حقيقت علي، زندگي كند. مردم آن روزگار نميتوانستند او را تحمل كنند، از آن بالاتر برادرش عقيل ، عقيل برادر علي(ع) بود، كه مسلمبنعقيل نمايندهي امامحسين(ع) در داستان كربلاست كه در كوفه به شهادت ميرسد. عقيل خانوادهي بزرگي داشت و خود او نابينا بود و مقرري ماهيانهاي كه دولت براي او تعيين كرده بود، تكافوي بچههاي او را نميداد. او ميگويد كه برادرم خليفهي مسلمين است، قدرت دارد، پيش او ميروم و شايد مقرري خود را به علت بچههاي زياد، كمي زياد كنم. پيش علي(ع) ميآيد و داستان فقر و فاقهي خود را بازگو ميكند و از خويش بيشتر ميخواهد. علي(ع) سكهاي را در آتش داغ ميكند و اين سكه را به دست عقيل نزديك ميكند. عقيل از شدت اين آتش ضجه برميآورد كه اي علي با من كور چه ميكني؟ حضرت علي(ع) به برادرش عقيل ميفرمايد:
«اگر تو نميتواني كه گرمي اين سكه را كه به دست بشري ضعيف مثل من داغ شده است تحمل كني، چگونه انتظار داري كه من در روز قيامت آتش جهنم را كه به فرمان خداي بزرگ برافروخته شده است، تحمل كنم؟»و اين عقيل، اين برادري كه به علي عشق ميورزد، ولي نميتواند با عدل علي زندگي كند، علي را ترك ميكند و به سراغ معاويه ميرود و اين داستان را براي معاويه ذكر ميكند و همگان اشك ميريزند و از بزرگي علي و تقواي علي، از عظمت روح علي سخن ميگويند. اما همهي آنها ميدانند كه با عدل علي نميتوانند زندگي كنند. علي بزرگتر از آن است كه اجتماع آن روز بتواند وجود شريف او را تحمل كند و به همين علت است كه ميبينيم پس از حدود پنج سال جنگ و جدال و مجادله با دشمنان به شهادت ميرسد، بدون آن كه بتواند اجتماع آشفتهي آن روز را آنگونه كه ميخواهد سروساماني بدهد. در نتيجه معاويه به حكومت ميرسد. اسلامي آمده بود كه قيصر و كسري را نابود كند و حكومت خدايي را بر اين جهان مستقر گرداند، يكباره ميبينيد معاويه و يزيد و بنياميه و بنيعباس ميآيند و همان حكومتهاي امپراتوري را به راه مياندازند و به نام اسلام و از منبر نبياكرم بر دنيا حكومت ميكنند. و چه ظلم و جنايت بزرگي است، و همهي اين جنايات از اينجا سرچشمه ميگيرد كه آن انسانها اين علي بزرگ را درك نميكردند و نميتوانستند با عدل او، با حقيقت او، با عشق او، زندگي كنند. خيلي سخت است. در روزگار ما نيز اگر كسي پيدا شود كه بخواهد به راستي مظهر حق و عدل باشد، چه بسا كه اكثر مردم از او ناراضي شوند، او را تكفير كنند، او را از خود برانند. بيشتر مردم انتظار دارند كه افراد براساس مصلحت آنها و مصالح آنها عمل بكنند و سخن بگويند؛ اما اگر كسي بيايد كه جز خداي بزرگ و جز حق و عدل هيچ برنامهاي نداشته باشد و مصالح همه را زير پا بگذارند مردم از او ميرنجند، زده ميشوند. خيلي كماند كساني كه تسليم عدل و عدالت باشند. خيلي سخت است كه با علي بتوانند زندگي كنند. بنابراين تمام مبارزهاي كه در طول تاريخ درگرفته است، براي اين است كه اين انسان را مورد آزمايش قرار دهند اين انسان را تربيت كنند با ذكر با عبادات، با نماز، با روزه و با انواع و اقسام امورتربيتي تا بتواند اين حق را و اين عدل را بپذيرد، اين انسان آنچنان تربيت شود كه همهي وجودش را صفات خدايي پر كند و آماده شود كه عليوار زندگي كند، آماده شود كه حكومت علي را بفهمد، تسليم عدل علي شود و آن روزگاري است كه حضرت حجت(عج) ظهور ميفرمايد و روزگاري است كه اين انسانها به درجهاي از رشد رسيدهاند و اين صفات خدايي آنچنان در وجود آنها شعله افكنده است كه خود را با عدل و عدالت هماهنگ ميكنند. اگر رهبري مثل امام ظهور كرد كه مظهر عدل و حق بود او را ميپذيرند، به دنبالش ميروند، از او اطاعت ميكنند. و تمام ذكر ما، عبادات ما و روزهي ما براي پروراندن همين نفس ما و وجدان ماست كه ما را براي آن روز تربيت كند، كه ما را آنچنان تربيت كند كه اگر اماممهدي(عج) در ميان ما ظهور فرمود به دنبالش برويم، از او اطاعت كنيم، در ركابش بجنگيم و طاغوتها را بر زمين بريزيم. اينجا است كه ارزش ذكر، ارزش عبادات روزه و نماز براي ما روشن ميشود. رسالت مقدس اسلامي ما با اين عبادات خويش، اين انسان را تربيت ميكند تا به آن نمونهي عالي و بزرگواري كه علي(ع) است نزديك شود كه كمال مطلوب خلقت است و خداي بزرگ همهي وجود را به خاطر يكچنين انساني خلق كرده است.
من از خداي بزرگ ميخواهم كه در اين ماه مبارك رمضان، ماهي كه ماه خداست، ماهي كه ما همه ميهمان خدا هستيم ذكر خدا را، عبادت خدا را، عرفان خدا را بر قلوب همهي ما پرتوافكن سازد.
ما از خداي بزرگ ميخواهيم كه به يمن اين ماه مبارك در ميان اين طوفانهاي حوادث، ما را هدايت بفرمايد.ما از خداي بزرگ ميخواهيم كه ما را هرچه بيشتر مستعد كند تا حكومت امام زمان را بپذيريم.
از خداي بزرگ ميطلبيم كه انقلاب مقدس ما را كه يك جهشي در راه رسيدن به همان مدينهي فاضله است، اين انقلاب مقدسي كه آمده است ما را هرچه بيشتر و زودتر براي آن روز تربيت كند، اين انقلاب را پيروز گرداند.از خداي بزرگ ميطلبم كه كفار را، ابرقدرتها را، دشمنان داخلي و خارجي اين انقلاب را از ميان بردارد.
از خداي بزرگ ميطلبم كه دشمنان ما و منافقين را كه در ميان ما توطئه ميكنند، أتشافروزي مينمايند، همه را رسوا سازد، و از خداي بزرگ ميطلبم كه امام امت ما را سلامتي و طول عمر اعطا فرمايد.
والسلام عليكم و رحمهالله وبركاته
اگر پرستش غير از خدا مجاز بود، علي را ميپرستيدم
به خود اجازه نميدهم كه براي شناخت علي كلمهاي بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگي پرماجرايش را تجزيه و تحليل كنم.
شناخت علي فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علي نزديك شود.
من هم فقط به قلب سوختهي خود اجازه ميدهم كه از علي سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت ميكنم به علي نزديك شوك. اگر شعلهي عشق او در دلم زبانه نميكشيد، ابداً به ساحتش جسارت نميكردم و نامش به زبان نميراندم.ولي چه كنم كه سرتاپاي وجودم در آتش عشق او ميسوزد. هر وقت كه نام او بر زبان ميرانم يا ياد او بر دلم ميافتد، به خود ميلرزم، ا
لینک کپی شد
نظر شما
